۱۳۸۹/۴/۲۱ ه‍.ش.

دعوت به این سو


امام خمینی (قد)در پاسخ به مجاهدین خلق می گفت :(قلوبتان را پاک کنیذ و به آغوش اسلام بازگردید) این دعوتنامه را بعدها برای جبهه ی ملی، کلیه فعالان چپ و نهضت آزادی هم فرستاد. در این ماجرا یک سو تکثر و اختلاف بود و سوی دیگر مکانی امن، بدون تضاد و پاک.. چیزی بسیط(در مقابل مرکب) که در صورت پاک کردن قلب می توان به آن پناه برد


امام خامنه ای (مد) نیز دعوتی مشابه دارد. به کشتی جمهوری اسلامی پناه بیاورید تا در امان باشید. یک کشتی امن که در آن می توان از همه خواستن ها و داشتن ها(قال و مقال دنیا) رها شد و در آن آرام گرفت.علی معلم(دغ) که به جای موسوی بر تخت سلطنت فرهنگستان هنر نشست با ذوق زدگی گفت که نگارگری نقد لازم ندارد.(و گویا بعدها آنرا به همه ی هنرهای پذیرفته شده تعمیم داد) در هرصورت جایی وجود دارد که عرصه ی چون و چرا نیست و مثلا چیزی در مایه های مامن و ماوا است. از طرف مقابل یکی از عارف مسلکان دست پرورده ی فردید درباره ی شعر حافظ عقیده دارد که اصلا چرا باید نقدش کرد وقتی می توان به آن دل سپرد و و جظ کرد. هنرمندان سکولار در خانه ی هنرمندان به تئوری پردازان سکولار می گویند ول کنید اینهمه فلسفه بافی را ....به حال بیایید و از امر هنری لذت بببرید.از همین که اینجا است لذت ببرید.


در همه مثالهای بالا بر دوگانگی عقل و دل یا فهم و لذت تاکید شده و البته در این دوگانگی سویه ی عقل و فهم انکار شده.در همه ی انها منتقدان قلب ندارند یا به اندازه کافی قلبشان پاک نیست. احساس ندارند یا اگر دارند انرا به نفع دنیا(محاسبه) سرکوب کرده اند.بنابراین کارت دعوتی از سوی لذت، خلوص قلب، امر بی چون و چرا و احساس برایشان فرستاده می شود.


اما در حکومت بلشویک ها هنرمندانی نظیر اخماتوا و باسترناک و بولگاکف به نادیده گرفتن امر عینی( بخوانید عقلانی) در مقابل ایده آلیسم بورژوایی شان (بخوانید احساسات گرایی. لذت گرایی.معنویت گرایی) متهم می شدند. آنها کسانی بودند که از سوی حکومت به این سو دعوت می شدند. سویی که عینیت وجود داشت و جا برای لذت گرایی انفرادی باقی نمی ماند. همچنین فرمالیست ها علی رغم اسم غلط اندازشان لذت پرستانی فارغ از دنیای واقعی و عقلانی تصویر می شدند که در حصار لذت های ادبی-هنری اسیر شده اند.اتهام زنندگان صرفا حکومتی نبودند اما این جدی ترین اتهامی بود که بر برعلیه دگراندیشان اقامه می شد.اسطوره های حاکمان را نمی توان از اسطوره های محکومان جدا کرد.یعنی به این سادگی ها نیست .در اینجا هم همان دوگانگی وجود دارد. منتهی دل را به نفع عقل طرد می کنند.لذت را به نفع فهم می کوبند.منتقدان این ایدئولوژی نه بی احساس، که بی عقل اند (و برای همین سر از دیوانه خانه در می آوردند) و کارت دعوت از سوی عقل، امر عینی، واقعیت تاریخی و ...الخ برای دگراندیشان فرستاده می شود. . حاکمان کم کم شبیه محکومان می شوند و برعکس. به تعبیر نیچه نمی توان مدتی طولانی در چشم شیطان زل بزنیم بی این خطر که شبیهش بشویم.


من وارد این بحث نمی شوم که ایا این سرکوبگران در مورد مصادیق حرفشان برحق اند یا نه (مثلا آیا آخماتوا واقعا یک سانتی منتال بورژوا بود یا خیر)...بلکه مسئله بر سر این موضوع است که هر دو گروه ابتدا لذت و فهم(عقل و دل) را از هم جدا تصور می کنند و سپس مخاطبشان را به سویی که خود را صاحب منصب اش می دانند دعوت می کنند. این دوگانگی آنچنانکه بارت به درستی بر آن تاکید کرده ا اسطوره است و لذت و فهم در آدمیزاد به طور محض و جدا از هم قابل تصور نیستند. در هم تنیده اند و نمی توان انها را بدون دیگری تصور کرد.


بازجوها در چنین حکومت هایی همواره آغوشی باز دارند تا شما از عقل تان ببرید و به دل آنها پناه ببرید یا از دل تان ببرید و عقل آنها را بپذیرید. همراهی کافی نییست. باید به سوی انها بروید.این روش انها همانطور که در مثالهای بالا دیدیم از طرف ادمهای غیر وابسته به حکومت هم به کار می رود.

خاستگاه: میل بازجویی

۱۳۸۹/۴/۶ ه‍.ش.

گزینه دو

می ترسم بمیرم و نظرم را درباره ی این بوق ها نگفته باشم. اه. خیلی بده. می خوام همه ی خشم ام رو در مسابقه ی اس ام اسی بیرون بریزم. با انتخاب گزینه ی دوم(موزیلا بد است)....تا موقعی که اون مسابقه برگزار بشه (فعلا چیزی درباره اش نگفتن. فقط یه حدسه) تا منم بتونم همراه با دو ملیون مشنگ دیگه اس ام اس بفرستم همینجا نظرمو دوباره می گم. گزینه ی دو.شما هم حتما شرکت کنید و به گزینه ی دو رای بدید. بی طرفی در این شرایط نوعی جنایت به حساب می آید.
از موزیلا بدم میاد.خیلی.

پ.ن: این پست موقت است و ویرایش خواهد شد.

۱۳۸۹/۳/۲۳ ه‍.ش.

چیزی که ماییم

نیروهای ضد شورش در سطح شهر تهران پراکنده اند و بصورت گله ای پشت موتورها و ماشینهای شان از این طرف به آن طرف می روند. این صحنه ای است که در چند روز اخیر دیده ایم . طوری حرکت می کنند که گویی باید عملیاتی ضربتی انجام بدهند و به یک تهدید امنیتی در سریع ترین شکل ممکن پاسخ بدهند. اما دست کم تا روز بیست و دوم خرداد عملا حرکتی از سوی معترضان انجام نشد. بعد از بیانیه ی موسوی و کروبی کاملا قابل درک بود که این نیروها با تجمع هایی نظیر آنچه در بیست و پنج خرداد سال هشتاد و هشت دیدیم مواجه نمی شوند. حالا شهر در دست نیروهای ضد شورش است و این می تواند به معنای سرکوب جنبش باشد. ایا همینطور است؟آیا تشکل نیافتن یک جمعیت معترض در خیابانها به معنای پیروزی نیروهای سرکوبگر است؟ از همین ابتدا بگویم که قصد ندارم کسی را بیخودی دلداری بدهم و بر اساس افسانه ای که می گوید حق بر باطل پیروز است کل ماجرا را خاتمه بدهم. اما پاسخم به این سئوال منفی است. مانور نظامی امنیتی جمهوری اقای خامنه ای مانوری خودویرانگر است. نه به این دلیل که نمی توان به زور سرنیزه حکومت کرد و نه به این دلیل که خون بر شمشیر پیروز است.که من معتقدم همیشه اینطور نیست. برای آنکه دلیلش را بدانیم بهتر است ابتدا یک مقدمه را با هم مرور کنیم.



فرض کنید که یک شارژر موبایل را در ماشین دوستتان می بینید. این شارژر موبایل نشانه ای است برای انکه دوستتان موبایل دارد. لازم نیست موبایل را ببینید. حتی ممکن است موبایل دوستتان را ازش دزدیده باشند. اما این شارژر نشان می دهد که دوستتان موبایل داشته وباز هم خواهد داشت. شارژر نشان می دهد که نیازی در دوستتان وجود دارد که موبایل داشته باشد و به محض اینکه بتواند موبایلی خواهد داشت.شارژر دالی است که بر یک مدلول نامرئی اما موجود، دلالت می کند.


حالا بر می گردیم به بحث اصلی. هدف از حضور مردم در خیابانها پس از انتخابات هشتاد و هشت چه بود؟ هدف این بود که نشان داده شود انتخابات از نظر تعداد زیادی از مردم مشروع نیست. کاری به کسانی که برنامه برای تسخیر تلویزیون داشتند نداریم اما تلقی اکثریت اعضای جنبش نشان دادن این موضوع بود که اعتراضی وجود دارد و همه چیز تمام نشده است. در ان زمان حضور مردم در خیابان بعنوان دال عمل می کرد و مدلول این دال، اعتراض به نتیجه ی انتخابات در مرحله ی اول و سرکوبگری و جنایت پیشه گی جمهوری اسلامی در مرحله ی دوم بود. جنبش در آن مرحله از پس اثبات وجود مدلولی که سعی می شد انکار شود برآمد و نشان داد که حکومت نمی تواند بدون دستور آتش علی خامنه ای و شلیک لژیونرهایش به حضور این دال خاتمه بدهد. در روزهای منتهی به بیست و دو خرداد هشتاد و نه اما ماجرا برعکس بود.موسوی و کروبی دو روز قبل از روز موعود از مردم خواستند بیرون نیایند. کاری به شدت عاقلانه و درست. از طرف دیگردر روزهای قبل اساسا برنامه ای برای حضور در خیابانها مطرح نبود. ظاهرا دال اعتراض مفقود شده بود. اما نیروهای ضد شورش و بسیجی ها و قمه کش ها وظیفه ی دشوار و خودویرانگرشان را آغاز کردند. حضور اینهمه نیروی سرکوب در خیابان جای حضور ملیونی مردم را گرفت. موتورهای پر سرو صدایشان و حرکت گله وارشان در خیابان دالی بود که بر یک مدلول دلالت می کرد. «چیزی برای سرکوب وجود دارد» در واقع آنها با نمایش عریان خودشان به همان چیزی اشاره می کنند که مردم در سال هشتاد و هشت با هزینه ی بسیار سعی می کردند به آن اشاره کنند. البته شک نیست که اگر آن حضور مردمی و آن هزینه دادنها نبود این نظام نشانه ای برقرار نمی شد. اما حالا جمهوری اسلامی در یک وضعیت دوسر نجس گیر افتاده است.


1)نیروهای سرکوبگرش را روانه ی خیابانها کند و نشان بدهد چیزی جدی برای سرکوب وجود دارد و از این طریق وجود یک جنبش اعترضی قدرتمند و حاضر را تائید کند.


2) میدان را خالی کند و بگذارد نظام نشانه ای سال هشتاد و هشت برقرار شود و خود مردم بعنوان دال برای مدلول اعتراض عمل کنند.


در این بازی طبیعتا نمی توان منفعل بود. اما بیانیه ی موسوی و کروبی در استانه ی سالگرد بیست و دوم خرداد نشان از این داشت که آنها از طرف دیگر هوشیارترند. حالا انها(سرکوبگران) ناخواسته دلالتگر چیزی شده اند که قرار است انکارش کنند و به گمان من اسم این هرچه باشد پیروزی نیست . جنبش هم توانست با صرف هزینه ی کمتر به چیزی اشاره کند که قبلا مجبور بود برایش هزینه ی بیشتری بپردازد. حالا کنترل این بازی در دستان ما است.اگر در خیابان باشیم نشان می دهیم که وجود داریم. اگر سرکوبگران در خیابان باشند نشان می دهند "چیزی "وجود دارد. چیزی که ما ییم.

پ.ن: در این تحلیل از رویکرد بودریار کمک گرفته ام. اما از آنجا که قرار نیست این یک مقاله علمی باشد و مخصوصا اصل مقدس کپی رایت را رعایت کند، به همین اشاره بسنده می کنم.





۱۳۸۹/۳/۲۱ ه‍.ش.

هیچ چیز از یاد نمی رود؟

مثلا از گرما


یاد آن تعمیرکار شوفاز می افتم.


با دیدن هر کمانی به یاد چوبه ی دار


ریش و سبیل قهوه ای روشن به یاد نوشداروی دیر رسیده ی شاهنامه می اندازدم.


برچسبهای کنده نشده ی لباسهایم به یاد دختر بیست و هفت سااله ی راهنمای تور


سرایدار می بینم یاد پیرزن  خم شده بر سجاده می افتم


شیرینی کرمانشاهی می خورم به یاد بردارهای بزرگتر


شرکت کامپیوتری می بینم یاد فک خرد شده می افتم


ااتوبوس می بینم به یاد چشم اسیب دیده


آبادی به یاد تکیدگی و تنهایی


تاج عروس یا حتی تاج شاه روی ورق به یاد درد زیاد و ایمان زیاد


باید همینطور باشد.


یا جهان دیگری ساخته شده.


جهانی زیباتر


و البته...


دشوارتر


که در ان هیچ چیز از یاد نمی رود؟

---------------------
پ.ن: این شعر نیست.من در حالت خوش بینانه داستان نویسم. اما گاهی چاره ای جز نوشتن کلمات زیر هم نیست. با این امید که خوانندگان شاعران بهتری از نویسنده باشند و بتوانند انچه را که او دلش می خواسته بگوید حدس بزنند.

۱۳۸۹/۳/۱۶ ه‍.ش.

خون روی مخمل روشن

. ک ساعت ده روز سیزدهم ابان هشتاد و هشت توی ماشین بیدار شد. در یکی از فرعی های خیابان منتهی به هفت تیر.زانتیا داشت و مردد بود که با ماشین برود یا نه. می گفتند ماشین های مدل بالا را می گردند یا پلاک شان را می کنند یا حتی بدون دلیل توقیفش می کنند. مسئله اما این بود که زانتیا ماشین مدل بالا محسوب می شود یا نه. خودش نظر مشخصی داشت. ماشین مدل بالا دست کم پنجاه ملیون می ارزد ولی برای زانتیای سفید رنگش آخرین پیشنهاد بیست ملیون بود. از طرفی نمی شد مطمئن بود که مامورین گارد ویژه یا بسیجیهایی که می گفتند از پایین شهر می آیند همین نظر را داشته باشند. اگر زمان شاه بود لابد ک بیوک داشت یا کامارو و بعید بود گاردی ها به اینجور ماشین ها گیر بدهند. ولی حالا کار افتاد بود دست بچه های پایین. بچه های پایین هم ندید بدید اند. هر ماشینی را جز پراید و پی کی و پیکان مدل بالا محسوب می کنند. تازه اگر دختر سوارش باشد ممکن است پی کی هم مدل بالا محسوب شود. خدا رو شکر او دختر نبود. ولی ماشینش را بدجایی پارک کرده بود و اندازه سه تا تراول صدی شیشه توی داشبورد داشت . تصمیم گرفت دوتا دود بگیرد و قبل از اینکه کسی به کسی بشود گازش را بگیرد برود طرف درکه ای جایی ....پایپ را با دستمال کاغذی تمیز کرد. یادش رفته بود دستمال عینکش را بیاورد. اصلا خود عینکش را هم نیاورده بود که خدا می داند اگر آفتاب میزد چقدر لازم می شد. آفتاب هنوز تیز نشده بود که توانست ده پانزده تا دود بگیرد. سه تا بچه محصل با نوار سبز دور مچ شان از کنارش رد شدند و یک نگاهی هم کردند. دلشان خوش بود لابد که می توانستند توی این ساعت روز از خانه بیایند بیرون. دانشگاه جای عجیبی است و معلوم نیست چرا انقدر این بچه مچه ها دوست دارند بروند توش . لابد دختر و اینجور چیزها توی دست و بالشان می اید. هرچند کدام دختری حاضر می شود با این ریغونه ها روی هم بریزد. کاش کار می افتاد دست اینها. دست کم به ماشینش نگاه نکردند و معلوم است ندید بدید نیستند. حالا شاید سانتافه داشت نگاه می کردند. ولی خوب خودش هم به بی ام و کوپه نگاه می کرد و اصلا هم ندید بدید نبود. کافی بود پول رهن مغازه را بگیرد و یه کم بگذارد روش که بتواند بی ام و کوپه بخرد. حالا با یه کم اینور اونور. ک بعد از کشیدن یک سوت شیشه احساس بهتری داشت. از نظر خودش مطمئن تر شده بود. این جنگ جنگ ما نیست. دعوا سر لحاف ملا است. هرچند بهتر است لحاف ملا دست بچه های پایین نیفتد. چون جنبه ندارند و جشن پتو می گیرند و از اینجور شوخی شهرستانی ها سر ادم در می اورند. توی خدمت که ادم اصلا از دستشان در امان نبود. هی دوست داشتند بپرند به هم. دعوایی نبودند ولی کلا خوششان می آمد آدم را از توی حال خودش بیرون بیاورند و عجیب هم به نظر خودشان کار باحالی بود. بدیش این است که نمی تونی حالی شان کنی این کارها در تهران قدیمی شده و دیگر حالگیری شوخی محسوب نمی شود.



یک جورهایی شیشه زمان را می دزدد. هوش آدم را نمی برد ولی تا به خودش آمد سر و صدا بالا گرفته بود. آفتاب هم بدجوری زده بود. باید از فرعی ها یک راهی به بالا پیدا می کرد.ولی سر همه ی فرعی ها گاردی و بسیجی ایستاده بود.فکر کرد یک گوشه پارک کند تا سر و صداها بخوابد.ولی افتاب اذیت می کرد و نمی شد دراز کشید. کی به کی بود؟ یه سوت دیگه شیشه کشید. کلی سوژه می شد برای پری. خالی هم نبسته بود. وسط یک مشت مامور یه سوت شیشه کشیده بود.تو روز روشن. چطور است اصلا همه اش را بکشد. دیگه بعدش زانتیاهه گیر خور ندارد.سه تا تراول هم حیف نمی شود. پس این موتوری ها که هی گاز می دادند و یکی شان شوخی شهرستانی کرد و با پوتین زد به اینه بغل ماشین کجا می رفتند؟ جمعیت که دیده نمی شد. یک مشت کاغذ روی هوا و زمین حرکت می کردند و سر و صداها می امد روی صدای سلکشن ابی گوگوش مدرن تاکینگ. چطوری درباره ی همه ی اینها برای پری توضیح بدهد؟ بخصوص که یکهویی یکی در را باز کرد و پرید توی ماشین. یک جورهایی عجله داشت و خون از کنار پیشانی اش تا لبش رسیده بود. دستمال کاغذی ها را برای تمیز کردن پایپ تمام کرده بود. بچه ها می گفتند وسواس دارد و فقط پری می گفت ""راهش همینه. پایپ باید برق بزنه. حالا یا یارو در بند تمیزی نبود یا کلا بچه ها درباره ی وسواسش حق داشتند. چون با عجله چند تا دستمال مصرف شده را برداشت و صورتش را تمیز کرد. عقل کرد. خون که از کنار لب بگذر می چکد و روکش هم مخمل روشن بود. یارو هی می گفت گازش را بگیر و برو. خودش هم موافق بود. گازش را گرفت و رفتند. به درکه نرسیده بودند که از توی اینه نگاه کرد دید طرف رفته. کجا پیاده شده بود؟ زد کنار توی هوای ازاد سیگار بکشد.چند تا سیگار پشت هم با چند تا رانی هلو. دید یارو مچاله شده کف ماشین. ولی سرش یک جورهایی بدجایی بود. بچه ها می گفتند شیشه مهربانش می کند ولی خودش فکر می کرد در هر حالی یک رانی به یارو تعارف می کرد. احتمالا ضعف کرده بود. چند بار صدایش زد بلند نشد.قطعا مرده بود. نمی شود گفت هیچی نترسید. باید جسد را یک جایی می انداخت.منتهی کلا حال گیری بود. از قیافه ی طرف معلوم بود بچه شههرستان است که عشق دانشگاه کشیده اش به تهران. چه برنامه ایه که اینها معمولا حال ادم را ضایع می کنند؟. داشت می چرخید و فکر می کرد کجا جسد را بیندازد که یارو گفت" اقا بیزحمت اب دارین. " اب نداشت و یک دوجین رانی هلو داشت. یکی باز کرد داد دستش. یکی دو قلپ خورد.بعد گفت" اقا بیزحمت نگه دارین " ک ماشین را نگه داشت. یارو کنار جوب بالا اورد. ک پشت فرمان سیگار پشت سیگار کشید و ده تا رانی وسطش خورد. تا غروب که خوابش گرفت و هوس کرد برود پیش پری یک برنامه ی اضافه بگذارند. فکر کرد یارو را هم ببرد ولی یارو معلوم نبود کجا غیبش زده. دیگه آینه بغل هم نداشت که توی جوب را نگاه کند. انطوری که عقب زانتیا از حال رفته بود می توانست توی جوب هم خودش را جا بدهد. علی اقا(شوهر پری) می گفت "شیشه توهم نداره" اگرنه ممکن بود فکر کند همه اش توهم بوده. با اینحال وقتی کل جریان راتعریف کرد پری خندید و گفت "علی خودش همش تو توهمه. جدی نگیر.هممش توهم بوده.البته یه کم شلوغ پلوغ بود اونطرفا ...اما خب ...بیشوخی چت زدی تو ...اوننهمه شیشه مصرف یه هفته ی علیه...فیل بکشه فکر می کنه مگسه ..."و هی از اینجور مثالها زد و خندید. ولی ک موقع برگشتن از خانه پری دید یک رانی که یکی دو قلپش را خورده اند چپه شده عقب ماشین و گند زده به کفپوش ماشین. اگه خماری شیشه خواب نبود حتما بر می گشت تا به پری ثابت کند توهم نبوده. ولی خماری شیشه خواب است و باید قبل از اینکه کلا چمشمهایش باز نشود میرسید به اپارتمانش در گاندی. البته نرسید. یک کم از میدان ارژانتین رد شده بود که پیچید توی یکی از فرعی ها....صندلی را خواباند و تا صبح خوابید بعد.صبح که بیشتر وارسی کرد دستمال خونی هم پیدا شد. کلا بچه عقل کرده بود. پاک کردن خون از روی روکش مخمل روشن مصیبته.

۱۳۸۹/۲/۲۲ ه‍.ش.

درباره شکل های حضور غم

1) غم به شکل یک چیز دائمی، مثل ضربان قلب در تن وجود دارد و آدم با غم نفس می کشد، می خوابد، خواب می بیند، بیدار می شود. این را احتمالا کسانی که معشوق شان ترک شان کرده در چند روز اول احساس می کنند و کسانی که فرزندشان را از دست داده اند. کسانی که بعد از یک سال تلاش در هیچ رشته شهری قبول نشده اند، تا چند روز بعد از اعلام نتایج. البته شدت و ضعف دارد اما از یک جنس است.

2) غم گاهی به ناگهان حاضر می شود و آنقدر سنگین است که آدم را وا می دارد سرش را بکوبد به دیوار. همیشگی نیست. در همه لحظات با آن زندگی نمی کنیم. این را کسانی که بیماری صعب العلاج یا معلولیت جسمی حادی دارند تجربه می کنند. ناگهان به یادش می افتند و آنقدر فشارش زیاد است که به عکس العمل ناخواسته ی فیزیکی، مثلا کوبیدن ناگهانی دست بر پیشانی منجر می شود.


3) غم یک ماده ی سیالی است که در بدن جریان دارد. سنگین نیست. حتی گاهی سبکمان می کند. غم های انتزاعی شخصی . مثل غمی که از گذران عمر و هیچ کاری نکردن حاصل می شود.مثلا در گفتگو با رفیق صمیمی مان متوجه اش می شویم اما آنقدر فشارش زیاد نیست که به عکس العمل ناگهانی فیزیکی منجر شود. عکس العمل فیزیکی هم اگر باشد خودخواسته است. مثل آه کشیدن و سرتکان دادن.


4) غم مثل یک شلوار شیک تن مان است. از غمگین بودنمان خوشحالیم. غمی که معمولا با نوعی فاصله نسبی همراه است. از "غم بم" گرفته تا غم دارفور. تا غم کودکان خیابانی تا غم بیکاری کارگران قرارداد موقت برای کسی که هیچ تجربه ی ملموسی از ترس و اضطراب و تحقیر قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی نداشته است.بغض مان می گیرد اما بعدش می نشینیم یک سریال مزخرف تماشا می کنیم و تا لحظه ی تیتراژ پایانی با شخصیت ها همراه می شویم.


- غمی که از اعدام های اخیر دارش شدیم از کدام نوع بود؟قضاوت کلی نمی کنم. اما هرکس می تواند برای خودش آزمایشی ترتیب بدهد. فرض کنید دانشجویی هستید که با مشروط شدن از دانشگاه اخراج می شوید. به شما خبر می رسد که مشروط شده اید. هیچ راهی نیست و مطلقا چاره ای ندارید جز زدن قید مدرکی که تصور می کنید با آینده تان مساوی است. وقتی خبر مشروطی را دریافت می کنید بیشتر ناراحت می شوید یا وقتی که خبر اعدام فرزاد کمانگر را می شنوید؟ در کدام یک از دو حالت دباره ی غم تان در وبلاگتان چیزی می نویسد؟ و اگر بنویسد چگونه؟ من معتقدم در دو نوع اول، نمی توان چیزی از غم نوشت . دست کم بلافاصله بعد از دچار شدن به آن نمی توان چیزی نوشت.درباره غم نوع سوم می توان هر زمانی گفتگو کرد و بازه ی زمانی مشخصی ندارد.بنابراین جریان{وبلاگی} نمی سازد. تنها آن غم شیک نوع چهارم است که می توانیم بلافاصله بعد از مواجه شدن با آن درباره اش بنویسیم.بعد از مواجه شدن با دختری هفت هشت ساله که در سرمای غروب زمستان تهران گل می فروشد و لباس کافی ندارد، غمی که از دیدن تصاویر دارفو به آدم دست می دهد. غمی که می تواند مزه ی شراب آدم شود و به آن طعمی تلخ اما خوشایند بدهد. صادقانه ترش این است که این موضوع را بپذیریم و بجای آنکه درباره ی تجربه ی مواجه شدن با این غم سخنرانی کرده و از این طریق مزه دارش کنیم چیزی درباره ی ظالمانه بودن این حکم بنویسیم. ما با وسیله ی کلمات نمی توانیم تجربه غمگین بودنمان را عمیق کنیم اما می توانیم نفرت مان را از ظلمی که واقع شده فریاد بزنیم.می توانیم نگذاریم این ظلم، به چیزی رقیق، تحمل کردنی و بازگشت پذیر تبدیل شود.تهدید کنیم. فحش بدهیم.و تصمیم بگیریم بزنیم توی گوش اولین کسی که موضعی مدافعانه یا خنثی نسبت به موضوع دارد و ...الخ

۱۳۸۹/۱/۲۸ ه‍.ش.

ترس از ارتفاع

واکاشیزوما ، پس از سالها دروازه بانی برای تیم های ژاپنی بازنشسته شد. حدودا سی و هشت سالش بود و هیچ کاری را به اندازه ی شیرجه زدن به سمت توپ همراه با یک چرخش صد و هشتاد درجه ای و فرود آمدن بر روی دوپا بلد نبود و دوست نداشت. از خانواده اش فقط مادرش در ژاپن مانده بود و پیش هم زندگی می کردند. می دانست که باید کاری کند. رفت در کلاسهای مربی گری شرکت کرد. اما همبازیهایش خیلی زودتر از او بازنشسته شده بودند و حتی ایشی زاکی هم سرمربی یک تیم دسته دومی شده بود. مجبور بود با یک مشت ادم گمنام که عادت غیر قابل فهمی به سرکلاس نشستن و نوشتن و حل کردن معادله داشتند، یک جا بنشیند و تماشا کند که چطور آنها روز به روز ازش جلو می زنند.



نمی فهمید که چرا نباید مستقیم بروند توی زمین فوتبال و چرا باید همش سه تا عدد بگویند که مجموعش ده بشود. توپ را می گیری و اگر ضرب دست ات قوی باشد به کاگرو  یا هر کسی که نوک حمله بازی می کند می رسانی. مگر همیشه اینطور نبود؟



***

بعضی شبها خواب می دید که روی هوامعلق است و توپ دارد می آید سمت صورتش و خورشید را می بیند که در حین چرخ زدنش در یک نیم دایره طلوغ و غروب می کند. انگار که همین چند صدم ثانیه یک روز کامل طول می کشد. آدم وقتی واکاشی زوماباشد و روی هوابچرخد چنین حسی دارد.خودش تبدیل به زمین می شود و با چرخش صد و هشتاد درجه ای به سمت آسمان یک طلوع و غروب خورشید مجازی برای خودش می سازد.



یک بار هم خواب دید که توپ را برای کاگرو پرت می کند و خودش هم باتوپ تا رسیدن روی استوک های کاگرو میرود. انقدر سبک و سریع بود که حس کرد توی تنش بجای انهمه رگ و پی و چربی و چیزهای بدرد نخور پر از هوا است. این تجربه ای تازه بود و هیچوقت به فکرش نرسیده بود ادم اگر توپی باشد که با یک ضرب دست قوی به سمت پاهای کاگرو می رود چه حسی از ازادی و فقدان مسئولیت توامان را تجربه می کند.



به کاگرو ، تنها کسی که مربی نشده بود زنگ زد. شماره اش اشتباه بود. سیگاری روشن کرد( یا آنطور که بعد از هدایت مد شد بگویند: سیگاری گیراند) و به طرف خانه ی مربی کاگرو راه افتاد. پیرمرد جلوی در نشسته بود. روی ویلچر. قند داشت و هر دوپایش را از دست داده بود. هنوز هم با تفاخر بطری عرق سگی دستش می گرفت و قورت قورت می رفت بالا. جلوی پیرمرد زانو زد. به چشمهایش نگاه کرد. دیالوگشان را عینا برایتان تایپ می کنم. از جهاتی عبرت آموز است:


واکاشیزوما: عمو!



مربی کاگرو: تو کی هستی؟



واکاشیزوما: منم . واکاشیزوما. دروازه بان تیم میبا. یک دوره هم دروازه بان ذخیره تیم ملی بودم . با کاگرو همبازی بودیم.



مربی: کاگرو؟ کدوم کاگرو؟



واکاشیزوما: کاگروی خودمون. همون که شما مربی اش بودین. شوت ببری میزد.کاگرو یوگا



مربی: شوت ببری چیه ؟ کاگرو همونه که بازوهاش ب لبه ی آستین لباسهاش حساسیت داشت؟



واکاشیزوما: حساسیت داشت؟ من فکر می کردم واسه ی خوش تیپی و القای حس یاغی گری بالا میزنه.

مربی: تو از منم خرفت تر شدی ها....بعد هم انقدر داد نزن. صداتو می شنوم. تورم شناختم. از کاگرو خبر ندارم. چهار پنج سال پیش با زنش از سوییس اومد یه جعبه شیرینی خامه ای اورد برام. حالا نه اینکه قطع پا مال همون یه جعبه شیرینی باشه. ولی عمدا این کارو کرد.میدونست قند دارم.جفتشون می خندیدن. پنهان هم نمی کردن.



واکاشیزوما: ای بابا. پس تو سوییس زندگی می کنه.



مربی: اره . اگه بر گشته باشه من خبر ندارم.



واکاشیزوما: اوکی. چیزی لازم ندارین؟



مربی : نه. فقط برام شیرینی نیار.



واکاشیزوما: نیاوردم که...



مربی: خوب نمی دونستی قند دارم.دفعه بعد وسوسه میشی با احساساتم اینجوری بازی کنی. همه تون فکر می کنین خنده داره.



واکاشیزوما: چی خنده داره؟



مربی: اینکه یه پیرمرد هشتادساله نتونه جلوی خودشو بگیره. همه با نیش باز می گن "شیریتی نخور عمو!" ...مادر ج...ها.



***



واکاشیزوما از صرافت دیدن کاگرو افتاد. حالا لابد لباسهای استین بلند می پوشید و با زنش شیرینی به دست خانه ی این و آن می رفت. همیشه می دانست در پس اونهمه یاغی گری و شوت های ببری اش یک روز با مردی میانسال، شکمو و زن و بچه دار خودش را تاخت میزند.اما قضیه ی حساسیت واقعا عجیب بود. خودش مدتها سوزش چشمهایش را تحمل کرده بود و نگذاشته بود موهایش از روی صورتش کنار بروند. حتی یک بار علت مسلم گل خوردنش همین موها بود که جلوی دیدش را می گرفت .حالا که فکر می کرد می دید آن مو بلند کردن و آن شلوار ناراحت کشباف پوشیدن و حتی آنهمه احساس مبارزه طلبی اش بخاطر استین های بالازده ی کاگرو بود.



دیگر کاری نمانده بود انجام بدهد. نامه ای برای مادرش نوشت و اعلام کرد قصد خودکشی دارد. اما نامه را نفرستاد. گذاشت توی جیبش بماند و تا چند سال هرجا می رفت نامه را مثل کارت پیوند اعضا با خودش می برد.



ما قصه را از چند سال بعد پی می گیریم. زمانی که واکاشیزوما با عشق زندگی اش آشنا شد.



***



اولش وقتی می خواست لامپ خانه را عوض کند متوجهش شد. و بعد مثل سوراخی که در یک لباس بافتنی می افتد انقدر انگولکش کرد تا بزرگ و بزرگتر شود. دیگر ان جهش ها و چرخش های رو به آسمان برایش غیر ممکن و احمقانه بود. وقتی پایین را نگاه می کرد چنان دلش غنج میزد و گردش خونش کند می شد که فقط در آن خواب خاص(تبدیل به توپ شدن) می توانست تجربه اش کرده باشد.



از پشت بام خانه خودشان شروع کرد تا رفتن به بام بلند ترین آسمانخراش های توکیو. هربار آنقدر دلش آشوب می شد که بالا می آورد. چیزی از محتویات معده اش به خیابان نمی رسید. باد همه چیز را با خودش می برد و لابد فقط چند نفری در خیابانهای نزدیک ساختمان چند لحظه ی دچار این شک می شدند که یک حشره کوچک جلوی چشمشان سقوط کرده. یک روز که واکاشیزوما داشت با اسانسور پایین می امد با کاگرو و زن سوییسی اش چشم تو چشم شد. با هم شماره تلفن رود و بدل کردند. تعظیم های کوتاه سبک ژاپنی کردند و هر کدام به سویی که می خواستند رفتند. کاگرو بعد ها به زنش گفت. "به گمانم عاقبت کار این یکی هم مثل مربی بشود. بوی استفراغ می داد." زنش با لهجه ی غلیظ فرانسه زبانهای سوییسی که سعی می کنند ژاپنی حرف بزنند پاسخ داد:



"همه تون مثل هم اید."

 

این آخرین جمله، مشق شب شما است. باید بتوانید لحن و لهجه ی زن را تصور کنید که پاسخ کاگرو برایتان معنی پیدا کند:

"اخ که روز به روز بیشتر گرفتارت میشم.مادام ژولی سن گابغیل یوگا"

۱۳۸۹/۱/۲۳ ه‍.ش.

یک پیشنهاد برای سبزهای خارج از ایران

ابتدا ، از آنجایی که می دانم خیلی ها حوصله ی خواندن مطلب طولانی را ندارند پیشنهادم را بطور مشخص مطرح می کنم:
ایرانیان خارج از ایران یک روز  برای اعتراض توامان نسبت به تهدید هسته ای ایران از سوی رییس جمهور آمریکا و جنایت و سرکوب رهبران جمهوری اسلامی مشخص کنند و در مکانهایی که بی طرف محسوب می شوند(مثلا نزدیک به سازمان ملل و نهادهای مرتبط) تحصن یا راهپیمایی کنند.وارد جزییات نمی شوم چون آگاهی ام درباره ی برنامه ریزی های عملیاتی چنین تحصن هایی کم است. اگر در آن روز بخصوص سبزها در ایران هم توانستند راهپیمایی کنند که می کنند . اگر هم نتوانستند ایرانیان خارج نشینی که خودشان را از سبزها می دانند می توانند صدای ایرانیان بشوند.

توضیح:در طول این چند ماه همواره این سئوال مطرح بوده که آیا کنش های سیاسی سبزهای خارج از ایران موثر است و آیا در صورت محاسبه ی هزینه و فایده می توان حکم کرد که حرکت هایی نظیر تظاهرات جلوی سفارتخانه های جمهموری اسلامی برای سبزهای داخل بیشتر تولید هزینه می کند تا فایده؟ شخصا پیش از آنکه وارد این بحث بشوم (محاسبه ی سود و زیان) از این منظر که بیان  احساس دلبستگی و نگرانی برای جنبش حق هر انسانی است معتقد بودم(و هستم) که حتی با این فرض که چنین کنش هایی سود مشخصی نداشته باشند باید از انجامشان خوشحال بود. چون از ایرانیان دوباره ملتی می سازد که فارغ از مکان جغرافیایی زندگی در پی رسیدن به یک هدف انسانی و بر حق متحد شده اند. اما در این مورد بخصوص شک ندارم که انجام تظاهرات برای نفی توامان تهدید هسته ای و سرکوب و جنایت در جمهوری اسلامی سه فایده ی مشخص و آنی دارد.

1) انگ وابستگی به خارج را که ممکن است بخش معدودی از ایرانیان را تحت تاثیر قرار بدهد محو می کند.

2) صدای ایرانیان آزادی خواه و صلح طلب را به گوش مردم کشورهایی که دولتشان مدعی دموکراسی است می رساند. آنها مجبورند افکار عمومی شان را راضی کنند و بر خلاف جمهوری اسلامی نادیده گرفتن اعتراض سبزها برایشان هزینه زا است.

3) با بی خطر ترین و بی هزینه ترین شکل ممکن می توان دوباره جنبش را وارد رسانه های بین المللی کرد و این هم انگیزه و هم فرصت برای تجدید قوا و کنش های مجدد داخلی فراهم می کند. موسوی و کروبی و سایر کنشگران سیاسی هم می توانند با تکیه بر این حرکت، بر استقلال خواهی و آزادی خواهی توامان این جنبش تاکید کنند.

پرسش: آیا اینکه تهدید هسته ای ایران و در مرتبه ای دیگر ، هرگونه تهدید نظامی ایران به ضرر کل ایران و مخصوصا جریان های آزادی خواه است نیاز به دلیل دارد؟ این مطلب برای کسانی که نسبت به این موضوع شک دارند نوشته نشده است. آنها می توانند شک شان را از راههای دیگری برطرف یا تقویت کنند.

پانوشت: نقل این مطلب با یا بدون ذکر ماخذ(  ترجیحا بدون ذکر ماخذ) مجاز است و توصیه می شود.

۱۳۸۹/۱/۲۱ ه‍.ش.

ما

این نمی توانست از آن بهتر باشد. هر کاری را امتحان می کرد. خودش را روزها در خانه حبس می کرد. قرص می خورد. عرق می خورد. تریاک می کشید. اما باز هم به پای آن نمی رسید. در سررسیدش لیستی تهیه کرده بود از مزیت های بالفعل و بالقوه ای که بر آن دارد. اما وقتی مستی اش می پرید و حتی همان وقت که هنوز نپریده بود همه مزیت ها احمقانه و بی معنی به نظرش می رسیدند. داشتن ابروهای پرپشت . داشتن دوست دختری که برایش ادای گوگوش را در می آورد و سعی می کند خوشحالش کند. موهای بلند مشکی اش که گاهی دم اسبی می بست.صدای خوبش. ویولون زدنش. تنهایی اش که به شدت مراقب بود کسی خرابش نکند. نه . هرگز همه ی این ها به پای آن ها نمی رسیدند. بنابراین درست روز اول فروردین خودکشی کرد که طبیعتا موفق نبود. در بیمارستان بهوش آمد و پدر و مادرش سعی کردند آرام آرام خبر مرگ آن را بهش بدهند. نتیجه گیری اولیه غمگینش کرد. آنقدر که پرستارها را با تقاضای تزریق آرامبخش عاصی کرده بود. اما نتیجه گیری ثانویه حالش را بهتر کرد. و بعد از آن بود که بجای لیست مزیت ها در سررسیدش چنین نوشت:

«زنده بودن از مردن بهتر است.



مخصوصا در بهار.



بودن ؟



نبود شدن ؟



این بهتر از آن بوده و هست.



خاصه



در بهار....»







حالا یک سالی از آن ماجرا می گذرد. این دیگر مست و نشئه نمی کند. قرص نمی خورد. دیگر هم درباره ی آن فکر نمی کند.کلا عادت به فکر کردن را کنار گذاشته است. فقط گاهی خاطره ی مبهمی از آن می آید جلوی چشمش. اما بیشتر تصویر قبر بدون سنگ قبرش را به یاد می آورد. و در همان حال با خودش زمزمه می کند.



«خاصه در بهار....»




***



او می نشست لبه ی تختش . خیلی می نشست لبه ی تختش. انقدر که پاهایش بی حس می شد.



«این هست و آن نیست....»



همیشه آن را تکرار می کرد. با غم یا آنطور که ادبا می گویند اندوه بسیار.اسمش هر چه باشد می توان گفت یک چیز ته نشین شده و آنقدر سنگر بندی شده بود که نمی گذاشت اشک هایش پایین بیایند.فقط چشمهایش سرخ می شدند.



او نمی توانست از فکرش بیرون کند. این را که آن دیگر نیست. رفت برای قبرش سنگ سفارش داد. و رویش نوشت . این هست و آن نیست.



***



آن خودش را نکشته بود.نمی خواست بکشد. تلویزیون نگاه می کرد که از دیدن تصاویر خنده اش گرفت.از دیدن تصاویر خاک بر سر ریختن مادری که بچه اش را در خیابان با گلوله ی مستقیم کشته بودند. انقدر خندید که از خودش شرمنده شد.بعد ترسید. از خنده اش که بند نمی امد. دستهایش را گرفت جلوی صورتش. فشار داد. بند نیامد. سرش را فرو کرد در بالشت. فشار داد. بند نیامد. دستمال سفره های اشپزخانه را برداشت و جلوی صورتش گرفت.بند نیامد. دستمال کاغذی را لوله کرد و چپاند توی سوراخ های دماغش.بند نیامد. بعد آن ماجرای جوراب شلواری خواهرش پیش آمد . یک کاسه را پر از روغن مایع کرد. جوراب شلواری را تویش خیساند و چپاند توی حلقش. فکر می کرد وقتی هوا نرسد غریزه ی بقا خودبخود خنده را متوقف می کند. اما غریزه درست کار نکرد. وقتی خواهرش در جستجوی جوراب شلواری پیدایش کرد کبود شده بود. آنطور که بعضی ها از خنده کبود می شوند.



***



من ساعت ها به حرفهای او درباره ی این و آن گوش می کردم.یک طوری می گفت که نمی توانستم گوش نکنم. با اندوه بسیار یا آنطور که معمولا در چنین شرایطی می گویند "غم سنگین". من این اواخر حس خوبی نسبت به او نداشتم. حتی میل جن سی ام هم از دست رفته بود.می گفت ماشینش را در اتوبان کنار زده . پیاده شده. با مشت کوبیده روی کاپوت و با خودش فکر کرده چطور تاب بیاورد. این غم و این اندوه بی انتها را. به او گفتم دارد جمله هایی را که جایی خوانده ام تکرار می کند. اهمیت نداد. می توانست اهمیت ندهد. من نمی توانستم مثل او باشم. او همیشه از من دست کم در این زمینه ها بهتر بود. ناگهان دیدم دارم فهرستی از مزیت های خودم را در ذهنم مرور می کنم .در حالی که پاهای او کم کم لبه ی تختم بی حس می شد. بینی خوشترکیب و دوستانی که می شد رویشان حساب کرد. کتابهایی که نوشته ام و خوانده ام. خواهم نوشت و خواهم خواند.اما حالا او بود که نمی توانست از جایش بلند شود. همین کافی بود که از من بهتر باشد. این واقعیت ربطی به این و آن نداشت. و من هم نمی دانستم چطور تاب بیاورم. این غم و این اندوه بی انتها را.



****



تو فقط قصه شان را خواندی. سرسری و به دنبال یک چیز که درگیرت کند یا بهت حال بدهد یا قانعت کند که نویسنده ی بهتری هستی. آنها با همه ی نقص هایشان از تو بهتر بودند و هستند. تو ادمی هستی که می خواهی از کنار همه چیز بگذری و به هیچ چیز باور نداشته باشی. در لیست هیچ کدام از آنها اچنین چیزی مزیت محسوب نمی شد. می دانستی؟



***
ما؟ نوبت بهمان نرسید.

۱۳۸۹/۱/۱۴ ه‍.ش.

فقط باید نامش را بخاطر بسپاریم

حتما تا حالا این نامه سعید ملک پور را خوانده اید. اگر نخوانده اید لینکش را می گذارم این پایین.
http://agh-bahman.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.htl
اما از همه ی نکات وحشتناکی که در این نامه وجود دارد، از خطر اعدامی که در کمین نویسنده نامه است، علیرضا شیرازی نگران این موضوع شده که سایت های حقوق بشری در حال تبدیل کردن یک گرداننده ی سایت های پ. ور.نو به زندانی سیاسی اند. مطلبش را در دو لینک زیر بخوانید:
http://shirazi.blogfa.com/post-279.aspx

http://shirazi.blogfa.com/post-280.aspx

خوب. اولا که همین لفظ مبارک پ.و..رنو را ما باید با هزار مصیبت مثله کنیم تا فی.ل.تتر نشویم اما آقا با خیال راحت بکارش می برد. این از مزایای همصحبت بودن با قدرت است. نوش جانش.
اما عجیب نیست که با اینهمه تهمت، که دیده است به مردم زده اند و اینهمه دروغ، که شنیده است به مردم گفته اند، همه ی حقیقت جویی این آدم در این راستا تحریک شده که نکند با توجه به حقایق مسلم سایت "گرداب" و شواهد متقنی که برادران سپاهی اش ارائه می کنند از عنوان "زندانی سیاسی" سو استفاده شده باشد؟ مگر اصلا جیم الف چیزی به اسم زندانی سیاسی را به رسمیت می شناسد و اگر بشناسد مزایای ویژه ای برایش قائل است که در هیاهوی اینهمه قتل و تجاوز و شکنجه، قوه ی عقلانیت و حساسیت این آقا درباره ی جعل عنوان زندانی سیاسی تحریک می شود؟ بگذریم از اینکه اکثرا در دفاع از ملک پور اشاره ای به سیاسی بودن جرمش نکرده اند و لزومی هم به این کار نبوده است. اما اینکه "علیرضا، پفیوز شیرازی" در زمانی که این رنجنامه منتشر شده و جلادان بی آبروتر از همیشه ، مجبور و مشغول به ماله کشی کثافت کاری هایشان هستند، ناگهان وارد می شود و تلاش می کند مو را از ماست بیرون بکشد، گل درشت تر از این حرف ها است که بتوان اتفاقی تلقی اش کرد. یا مثلا گمان کرد یک آدم ادایی دلش خواسته خلاف جریان شنا کند.بخصوص که آشکارا اعدام کردن ملک پور را قانونی و در نتیجه مشروع( از دید خودش) جلوه می دهد و در همین راستا می نویسد :

«همچنین (حداقل نظر شخصی ام این است) که گاهی اوقات یک جرم میتواند بر خلاف قوانین یک کشور (برعلیه کشور یا شهروندانش) ولی خارج از آن کشور اتفاق بیافتد ولی این به معنای عدم امکان پیگیری آن در داخل آن کشور نیست»

تا کنون گمان می کردم این آدم برای حفظ بیزینس حقیرش صرفا خوش خدمتی و خوش رقصی می کند. اما از حالا معلوم است که خون شویی هم بلد است و پا بدهد انجام می دهد. اگر ملک پور زیر شکنجه مرد یا اعدام شد خوب مدیر یک سایت پو..رن بوده است.طبق قانون ایران هم که کار غیرقانونی ای انجام نگرفته....اما من در نتیجه ی یک نوع خوش بینی احمقانه و یا شاید در راستای حول حالنای سال جدید،باز هم باورم نمی شد که این پفیوز آگاهانه مشغول خون شویی باشد.بنابراین چند بار برای حضرتش کامنت گذاشتم و موقعیت بغرنج این زندانی و سواستفاده ی خونریزان از نوشته ی او (بعنوان مدیر بلاگفا) را برایش تشریح کردم. اما هیچکدام از کامنت ها را که همه شان مودبانه تر از این پست نوشته شده بود پابلیش نکرد. بنابراین اگر تا کنون گمان می کردم و در چند پست قبلی ام گفته بودم که تنها در دادگاه اخلاق و وجدان می توان آقای رییس را به اتهام ایفای نقش مهره ی خنثای سانسور و سرکوب محاکمه کرد، حالا که به صراحت به جرگه خون شویان پیوسته ( و می دانیم که مرز دقیقی میان خون شویی و خون ریزی نیست) دیگر نمی توان با او وارد محاکمه ای "اخلاق-وجدان محور" شد. او دیگر صرفا پفیوزی است که کثافت کاری ها و خونریزی های سدعلیست ها را می شوید.فقط باید نامش را بخاطر بسپاریم که خوشبختانه بخاطر موقعیتی که دارد کار ساده ای است. در کنار نام غلامعلی، خون شویان تلویزیونی- روزنامه ای و همه ی کسانی که تلاش کردند - شده با تخلیه ی روده هایشان- روی خون آدمهای بی دفاع و بی پناه را بپوشانند.

۱۳۸۹/۱/۱۱ ه‍.ش.

اسم این سالها

اسم گذاشتن برای سالها سنت جالبی است. شاید جالب ترین کاری است که علی خامنه ای در طول رهبری اش انجام داده است. در نگاه اول این نام ها نظم خاصی ندارند. اما این نگاه، نگاه کسانی است که از یک شاعر آوانگارد و شوریده، توقع "نظم" دارند. بر عکس، از سال اصلاح الگوی مصرف گرفته تا پیامبر اعظم ( و نوبرانه امسالش ) انگار که شاعری دارد از روشی داداییستی برای سرودن شعر استفاده می کند.
در هفتمین بیانیه ی دادا، بخش هشتم چنین آمده است(قریب به مضمون):

« برای ساختن یک شعر دادائیستی، روزنامه ای بردارید، یک قیچی هم بردارید، در آن روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که معادل شعری باشد که می خواهید بگویید. مقاله را انتخاب کنید. بعد هر یک از کلمات را به دقت ببرید و در کیسه ای بریزید و تکان دهید و بعد هر کدام از کلمات بریده را تک تک بیرون بیاورید و به به همان ترتیب که از کییسه بیرون آمده رونویسی کنید....»

حالا فرض کنید آقای خامنه ای، واقعا از این روش استفاده می کند. احتمالا مقاله ی گزینش شده مقاله ای است که یکی از نور چشمی های پژوهشکده ی دانشگاه امام صادق نوشته و آنقدر نویسنده اش رانت داشته که به بولتن های ویژه ی آقا راه پیدا کرده است . او هم که همه ما می دانیم چقدر اهل شعر و شاعری است و در جوانی حتی شکسپیر هم می خوانده یک صفحه این بولتن را کنده و تلاش کرده قریحه ی خدادادش را ( البته با کمک اتصالات ویژه منابع غیبی)امتحان کند و شعر داداییستی اش را با آن بسراید. تا ما عملا زندگی در یک شعر دادائیستی را تجربه کنیم. چیزی که تریستان تزارا در خوش حالترین شب هایش هم خوابش را نمی دید.

عنوان مقاله: کشف راهکارهای عملی برای پیشبرد سیاست خارجی و داخلی، بر مبنای سنت سیاسی پیامبر(ص)
«... پس از بعثت، پیامبر اعظم تلاش زیادی کرد تا اقوامش را به نبوت اش قانع کند. اما از میان مردان قریش و حتی بنی هاشم، صرفا امام علی بود که این دعوت آسمانی را پذیرفت، اما پیامبر امیدوار باقی ماند.با همت مضاعف و تلاش مضاعف توانست جمعی را گرد خود بیاورد، سالهای سخت اما پیش رو بودند. سالهایی که مومنان در شعب ابیطالب در تبعید بودند. و اگر نبود اصلاحی که تازه مسلمانان در الگوی مصرف شان انجام دادند،شاید هیچ کدامشان نمی تواستند دوام بیاورند...این به ما چه می آموزاند؟ اینکه نا امید نشویم و از تهدید ها و تحریم ها نترسیم. تحریم ها هرچقدر سنگین باشند به سنگینی تحریمی که مسلمانان در آن سالهای دشوار تحمل کردند نخواهند بود و ...الخ»

و تا کنون شعر به این صورت در آمده

«....
سال امام علی
سال پیامبر اعظم
سال اصلاح الگوی مصرف
.....
سال همت مضاعف
سال تلاش مضاعف»

امیدواریم شعرش طولانی تر از اینها نشود. اما تا همینجایش هم شعر داداییستی بدی نشده .بگذریم که ما آنقدر ها آوانگارد نیستیم و همچنان شعر خاصی از شاملو برایمان تداعی می شود. با تغییراتی مختصر در نام های خاص.

«سال بد.
سالد باد.
سال شک.

....
سال اشک مادر سهراب....
سال مرگ ندا....»

۱۳۸۹/۱/۱۰ ه‍.ش.

چه ساده می شود دیوانه شد

ابتدا لطفا نگاهی به این وبلاگ بیندازید
البته باید صبر کنید تا تصویر کامل لود شود. هم تصویری که بجای لوگوی وبلاگ گذاشته شده و هم تصویر ی که در جای تصویر نویسنده وبلاگ قرار گرفته.
اسم وبلاگ هست: ته سیگارهای یک دختر هار. درست زیر عنوان وبلاگ نوشته شده (جسم هرزه هزار بار مقدس تر از روح هرزه است)
توضیحات سمت چپ وبلاگ هم شعری است در وصف شورشی بودن وبلاگ نویس و برای خود من تنها آن قسمت اش خواندنی است که می نویسد «چرا با دقیقه تغییر جنسیت می دهم»
خوب به دنبال نشانه هایی که از این وبلاگ دریافت می کنیم می رویم تا ببینیم چه چیزهای دیگری دستگیرمان می شود:
در چند پیامی که من خواندم از سیگار، بوی بدن، و هم..آ.غ..وشی زیاد صحبت شده. سن و جنسیت نویسنده وبلاگ را حدس نمی زنیم( فرض می کنیم زنی است در دهه سوم عمرش- همانطور که صاحب وبلاگ تلاش کرده در دلالت های تصویری اش حالیمان کند)خوب به تشخیص من،شعرهای وبلاگ نویس بدتر از شعرهایی که در کتاب ها چاپ می شوند یا نام شاعرشان بر سر زبانها می افتد نیست. ولی در کل شعرهای بدی است. حالا خود اصرار به شعر بد گفتن می تواند نشانه ای باشد از یک وضعیت فرهنگی، ولی به ما و موضوعی که دارم تلاش می کنم آرام آرام مطرحش کنم ربطی ندارد.
موضوع به این وبلاگ خاص هم مربوط نمی شود. فقط این اتاقی است که از میان هزاران اتاقی که می شد بازش کنم، باز کرده ام تا با تماشای عکسهایی که صاحبش به در و دیوار زده چیزهایی دستگیرم شود. خوب در شرایط عادی سر زدن به اتاق آدم های غریبه برای کشف آنچه در ذهنشان می گذرد یا کشف آنچه وانمود می کنند در ذهنشان می گذرد مقدور نیست. و محدودیت دیگر هم خانواده ایرانی است که بهرحال اتاق بچه ها را زیر نظر دارند و کم پیش می آید یک دختر یا پسر خانواده بتواند تمام عکس هایی را که مایل است به دیوار اتاقش بزند.

***

اما قصد من از این سرک کشیدن چیست؟ دارم دنبال ابژه های نسلی می گردم.
هم درباره این اصطلاح هم توضیح می دهم و هم درباره ی اطلاقش به سلی"که اسم خودش را گذاشته"سوم"(و از متولدین نیمه ی دوم دهه ی پنجاه - تا متولدین اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را در بر می گیرد.)
البته قبول دارم که تقسیم بندی ام دقیق نیست. اصلا تقسیم بندی نسلی کار دقیقی نیست و نه با دهه می توان اندازه اش گرفت( مثلا دهه ی شصت یا هفتاد ) و نه با بیست پنج سال که سن تقریبی باروری یک انسان است. من هم از اصطلاح نسل سوم به تسامح استفاده می کنم و شما هم می دانید تقریبا درباره ی چه نسلی صحبت می کنم.

***

در کتابی که کریستوفر بالس نوشته و یک مقاله اش را حسین پاینده در شماره 19 ارغنون ترجمه کرده توضیح نسبتا مبسوطی درباره "ابژه نسلی" آمده که من با دخالت برداشت خودم توضیحش می دهم. ابژه ی نسلی هر کنش و واکنشی است که شخص در آستانه ی استقلال شخصیتی به نسلی که والدینش جزو آنها هستند نشان می دهد. برای هویت سازی. یعنی نشان دادن تفاوتش با والدین و ارزش های تثبیت شده ی موجود.
البته همیشه باور عمومی بر این بوده که هر نسل نسبت به نسل قبل از خودش یاغی تر و هیپی تر است که مسلما تصور اشتباهی است. والدینی که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی مثلا در آمریکا با هم آشنا شده اند همانقدر به چشم فرزندان دهه ی هشتاد و نودی شان مسخره اند که پدر و مادرهای کت و شلوار پوش قبل از جنگ دوم به چشم هیپی های دهه ی شصت مسخره می آمدند.( سریال "دارما و گریک" و "چطوری مادرتان را ملاقات کردم" را دیده اید که ....)
ابژه های نسلی حکم مطلق نیست. اما بوسیله ی آن می توان بسیاری از کنش ها و واکنش ها را درک کرد. محصول هیپی گری دهه ی شصت و انقلاب جنسی دهه ی هفتاد، در عکس العمل بچه هایی که در دهه ی نود به جوانی می رسیدند،تمایل به پیشرفت، تثبیت موقعیت تحصیلی و اجتماعی و ماشین شیک و خانه ی مجلل شد. چنانکه بچه های طبقه ی متسط شهری در ایران خودمان نسبت به پدر و مادرهای فرنگی مابشان واکنشی نشان دادند که منجر به ظهور شخصی مثل امام خمینی شد.
ظاهرا نسلها از پی هم ارزش ها را نسبی تر می کنند و به اصطلاح اخوندها بی بند و بار تر می شوند. اما این فقط یک غرغر عامیانه است از سوی پدر و مادرهایی که از دست بچه های حرف گوش نکنشان ذله شده اند.در صورتی که هم تاریخ و هم تا حدودی منطق به ما نشان می دهد که بچه ها لزوما یاغی تر نمی شوند. البته ابژه های نسلی عوض می شوند اما نه لزوما به نفع کنار گذاشتن ارزشهای مطلق اخلاقی یا حتی ایدئولوژیک. عوض شدنشان تحت تاثیر عوامل بسیار متعددی است که من نه وظیفه دارم و نه صلاحیت که بررسی اش کنم.
***
برای من راحت تر است که ابژه های نسلی را در وبلاگ های موسوم به تن نویس( یا هر اسمی که باعث می شود آدمها کمتر عصبانی شوند) پی گیری کنم. چرا که به هر دلیل نویسنده بیشتر از تصویر خودش (تصوری که از تصویر خودش دارد) می نویسد.
. کسی هم که می خواهد در فضای وبلاگی خودش را یک دختر-پسر امروزی( یعنی حامل ابژه های نسلی خودش) جا بزند مجبور است که تصویر خاصی از خودش ارائه بدهد. نه ریاکارانه و از روی عمد. این اجبار خودش هویت ساز است. "من"همیشه در نسبتی که با ابژه های نسلی اش دارد بوجود می آید.بنابراین واقعا بقیه را به ریاکاری متهم نمی کنم. اصولا امیدوارم این نوشته اتهام زننده خوانده نشود.
دیگر اینکه مسئله اصلا بر سر جنسیت وبلاگ نویس نیست. وبلاگ هایی که بیایید بدون دعوا و مرافعه اسمشان را زنانه بگذاریم( از دختر بودن - تا هم.آوغ. و .شی های یک زن
و الیزه و ...الخ) مثل اتاق هایی هستند که درشان بطرز معجزه اسایی به روی ما باز شده. ابژه های نسلی پسرانه را به دلیل امکان انتشار موسیقی پیش از این در گروه های موسیقی دیده بودیم. ترک های اولیه ی گروه زدبازی نمونه های خوبی بودند.گرچه گاهی حتی به دید هواداران شان زیاده روی می کردند.
***
حالا بیایید از امروز این بازی را پی گیری کنیم.این فقط یک بازی است برای کشف خودمان. یعنی خودم را استثنا نمی کنم.بیایید ابژه های نسلی مان را کشف کنیم. نه برای آنکه از شرش خلاص شویم. فقط برای اینکه وقتی بیست سی سال بعد بچه های بیست و پنج ساله به ریش مان خندیدند گمان نکنیم زمانه خراب شده و بچه ها احمق شده اند و حالیمان باشد که فقط ابژه های نسلی عوض شده اند. احتمالا بیست سی سال بعد برای یک دختر-پسر امروزی ژست هایی که ما با سیگار می گیریم ( خودم بارها در این وبلاگ با تفاخر از سیگار کشیدن نوشته ام) ....میل مفرط مان به یاغی نشان دادن و فراموشکاری، تبلیغ 3ک3 بدون وابستگی عاطفی و ...الخ ...،عقب افتاده و کنار گذاشتنی جلوه می کند.این بازی را می توان ادامه دارد. البته بازی سختی است. چون ابژه های نسلی معمولا در نسلی که باورش کرده اند، بعنوان آخرین ارزش و مطلق ترین ارزش ، بعنوان یک واقعیت طبیعی و بدیهی که دیگران تا کنون از درکش عاجز بوده اند جا خوش می کنند و جز گل درشت هایشان که اشاره کردم برای کشف بقیه زحمت باید کشید.

***

یک بار دیگر به وبلاگ بالا نگاه کنید. محتوای بعضی پست ها با چیزی که در لوگو و توضیحات نشان می دهد نمی خواند.گویی حسی از درون نسبت به این اجبار هویت ساز واکنش نشان می دهد.
حالا وقتش رسیده که حرفم را پس بگیرم یا دقیق تر بگویم.
ابژه های نسلی چیزهایی نیستند که ما واقعا آنها را حس می کنیم. همانطور که وقتی که من در پانزده سالگی عکس بتهون را به دیوار اتاقم می زدم برای این نبود که خودم تماشایش کنم. ما اتاق هایمان را نه "معمولا" که همیشه برای دیگران درست می کنیم.اّبژه های نسلی چیزهایی هستند که ما دوست داریم دیگران گمان کنند به آن معتقدیم. بخاطر همین واقعا به آنها معتقد می شویم تا امروزی، خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر برسیم.و چون نمی توانیم خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر نرسیم، عملا مجبوریم که آنها را بپذیریم. به این ترتیب یک بار دیگر مسئله ریاکاری را نفی می کنم.کسی در این باره تصمیم شخصی نمی گیرد. شاید تنها تصمیمی که بتوان برای رهایی از این موقعیت جبری گرفت باز گذاشتن راه "تجربه" است.بعنوان تنها راه گریز. تنها منبعی که می تواند به یک زندگی معنی اصیل بدهد. بدون پیش فرض هایی که راه را بر هرگونه تجربه ی واقعی و فرانسلی می بندد.(مثلا مردی که از جهات روشنفکرانه گمان می کند ازدواج کردن و بچه دار شدن حماقت است عملا به راه را بر تجربه ای که ممکن است برایش معنی دار باشد می بندد)
دیگر اینکه دو گروه عملا از کنار ابژه های نسلی می گذرند. یکی نوابغ و دیوانه هایی که ظاهرا در عصری دیگر زندگی می کنند. دیگری گروهی که ما عادت داریم بهشان بگوییم خالتور،امل و از این حرف ها ....اینها هم وجود دارند اما به حساب نمی آیند. یا در کلنی هایشان ( مثلا در همین فضای مجازی) می مانند یا زیر بار اّبژه های نسلی می روند و امروزی ، جذاب و به حساب آوردنی می شود. جای آن قلب های صورتی که وبلاگ هایشان را ستاره باران می کند، دود سیگار می گیرد و بجای اینکه از سفرشان به جاده چالوس -با عشق اول و آخر زندگی شان- بنویسند در باره ی سفرشان به انتهای شب،می نویسند.به قول شاعر وبلاگ بالا:
"چه ساده می شود دیوانه شد"

۱۳۸۹/۱/۲ ه‍.ش.

داستان تکنولوژی



حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها می شود. به آخرین کلمه از جمله ی قبل دقت کنید. اگر بجای "می شود" نوشته بودم "می شد" این متن می توانست داستان باشد. داستانی درباره ی چند نویسنده که تحت تاثیر گوشزد وونه گات، مسئله شان شده تکنولوژی. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای عبارت "مسئله شان شده تکنولوژی" نوشته بودم "کم کم مسئله ی تکنولوژی برایشان مطرح می شد" باز هم ما داستانی داشتیم. اما این بار در شکلی متفاوت. نوعی داستان که ملغمه ای از ژانرهای مختلف است و مثلا تعلیق ها و گره گشایی های داستان پلیسی را وارد جهان متن های روشنفکرانه می کند. نوعی که پل استر می نویسد. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای این که بنویسم "نوعی که پل استر می نویسد" نوشته بودم "نوعی که با پل استر در حوزه ی زبان فارسی مد شد" همه ی امکانهای سابق برای شکل گیری یک داستان از بین می رفت و متن به سوی متنی انتقادی ژورنالیستی نسبت به جریان رایج ادبیات داستانی در زبان فارسی حرکت می کرد. اما هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد. این متن در میان چهار پنج امکانی که برایش تعریف کردم معلق ماند. باز و علی رغم اینکه به نظر می رسد دیگر شورش را در آورده ام به کلمه ی آخر توجه کنید. اگر بجای "ماند" از "مانده است" استفاده می کردم وعده ای به خواننده می دادم که قرار است با یک "خودکاوی" از طرف نویسنده مواجه شود. مثلا از این قرار که نویسنده دارد کشف امکانهایش را همزمان با خواننده در میان می گذارد. اما این اتفاق هم نیفتاد. معمولا نمی افتد. ولی اگر این متن با جمله ی قصاری به پایان برسد قریب به این مضمون که "ادبیات، سلب امکانهای دیگر است به نفع رسیدن به یک روایت خاص"، شما ناگهان با متنی فلسفی روبرو خواهید شد . (فارغ از کیفیتش از شاخه های فلسفه ی ادبیات مثلا).اما اگر این جمله ی قصار نیاید صرفا متنی با فرم بازیگوشانه ( از اونا که می گه من چقدر نکته بین و در عین حال بازیگوشم) برای خوانندگان خیلی خیلی پرحوصله باقی می ماند. اما بیایید به ابتدا باز گردیم(آنطور که معمولا معماها را حل می کنند) تا بفهمیم با چه روبروییم.یا خواهیم شد.

" حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها میشد. همه شان با هم تصمیم گرفتند با وسایل صوتی تصویری منزلشان شروع کنند. نویسنده ی اول که به یاد هوشنگ گلشیری اسمش را می گذاریم هوشنگ، دی وی دی پلیر خانه شان را باز کرد. پر از چیزهای خیلی کوچک بود. به یاد خوانده هاو شنیده هایش درباره اهمیت اشیاء کوچک در تمدن ژاپن افتاد.
مثلا یک پای مورچه که روی یک برگ گل ردی خیسی از شبنم بجا گذاشته. یا چشمهای حلزون. این چیزهای کوچک چه بودند؟ فرزانه را صدا زد. فرزانه همسرش بود و بر خلاف نمونه ی اصلی اش مهندسی مکانیک خوانده بود و ظاهرا کاری به کار ادبیات نداشت. هوشنگ گفت :
«این چیزهای کوچک چیست؟ تو را یاد هایکو های ژاپنی نمی اندازد؟یک دانه از قاصدک کنده شد. در باد و ...چی می گن. این هم ژاپنیه دیگه. پاناسونیکه" ...فرزانه گفت «کشف ات جالب است. ولی خوب ببین! اصولا بعد از اینکه میکروپروسسور ها وارد بازار تکنولوژی شدند ، در همه جای جهان. حالا تو بگیر در خود آمریکای درندشت، این امکان چدید بوجود آمد که چیزها کوچکتر شوند. البته نقش ژاپنی ها در کوچک شدن ابزار تکنولوژی انکار ناپذیر است ولی یادت باشد اولین کامپیوترهای کوچک خانگی را آمریکایی ها ساختند" هوشنگ به فکر فرو رفت. بهرحال می شد هایکویی درباره ی این قطعات بسیار ریز نوشت. اما آیا واقعا اینطوری تکنولوژی وارد ادبیات می شود؟به شکلی سطحی بله. هوشنگ از این منطق دوگانه ی سطحی و عمیق خیلی استفاده می کرد. هر چیزی در جهان یا سطحی است یا عمیق. این دوگانگی به نوعی فطری است. مثلا عاشق و معشوق. می و ساغی. محتسب و مست.رند و زهدفروش، ایران و توران ...رستم و سهراب و ...الخ. اینهمه دوگانه که در ادبیات امده خیلی به صفر و یک شبیه است. معشوق در شعر حافظ یکی است و عاشق در برابرش صفر است. باید سهراب صفر شود تا رستم یکی بماند. در این حد خبر داشت که کامپیوترها ، پیشرفته ترین محاسباتشان را بر همین مبنا انجام می دهند.منطق صفر و یک. با فرزانه هم در میان گذاشت . ظاهرا او هم بدش نیامد. ولی بعد خود هوشنگ اضافه کرد "به این باستانی چی ها بگیم دست می گیرن که کامپیوتر را هم فردوسی اختراع کرده" فرزانه خندید. هوشنگ پیچ های ریز دی وی دی پلیر را بست و فکر کرد چه خوب می شد شعری درباره ی این چهار پیچ بسراید. محض تفنن. به سبک ژاپنی ها.علی رغم همه ی امکانهای سطحی شدن.

نویسنده دوم را به یاد بهرام صادقی ، بهرام صدا می کنیم. هم به خاطر زنده کردن یادش هم بخاطر این که سالها بود چیزی ننوشته بود و فقط حرف زده بود.حرف هایش خوب بودند. یکی ش هم همین طرح مسئله ی حضور تکنولوژی در ادبیات بود. ولی خوب پی اش را نمی گرفت. اما این بار برای دومین بار ( یا شاید سومین بارش) کوکائین زده بود. پزشک نبود. در یک کارخانه، کار حسابداری و انبارداری و حضور و غیاب کارگران را توامان انجام می داد. و در چند دقیققه ای که گیرش آمد یادداشتی برق آسا پشت یکی از قبض های رسید نوشت.

" در سرزمین دکمه ها، آنجا که خیلی دکمه پیدا می شود. یعنی در یک آپارتمان مدرن ایرانی،دکمه ای بود که کارش را بر عکس انجام می داد.د
دکمه ی پاور ریموت کنترل تلویزیون ال سی دی سی دو اینچ بود.
وقتی روشنش می کردند خاموش می شد و بر عکس. تا اینجا معلوم است که منظورمان دکمه ی لباس نیست. دکمه ی وسایل الکترونیکی است.
روزی فیلسوف دکمه ها( که دکمه ی ریست در یک پنتیوم فور بود) به او گفت(تقریبا فریاد زد ،چون در یک اتاق نبودند): «تلاش ات بیهوده است ، می بینی که حتی بچه ی پنجساله خانه هم قلق ات دستش آمده، وقتی می خواهد روشنت کند دکمه ی خاموش را می زند و وقتی می خواهد خاموش ات کند دکمه ی روشن را می زند» از جایی که فیلسوف دکمه ها،در اتاق کار خانم خانه بود بود و هیچ گاه یک ریموت کنترل واقعی ندیده بود نمی دانست که دکمه ی روشن و خاموش روی ریموت کنترل تلویزیون، اصولا یکی است. او فقط دکمه ی پاور بالای سرش را می شناخت که فقط با آن کامپیوتر را روشن می کردند و کسی برای خاموش کردنش( شاید جز یکی دوبار که دکمه ی ریست مطمئن نبود واقعیت است یا توهم برای خاموش کردن کامپیوتر از آن استفاده نکرده بودند) اما دکمه ی ریموت کنترل ال سی دی می دانست این را .دست کم درباره ی خودش. اما بروی خودش نمی آورد. تلاش می کرد یک دکمه ی یاغی باشد. حتی اگر عملا به هیچ نتیجه ای منجر نشود. فقط وانمود می کرد آنگاه که روشن می شود به قصد خاموش شدن فشار داده شده و بر عکس. دکمه ی ریست پنتیوم فور کذایی، همان فیلسوف دکمه های آپارتمان هفتاد متری واقع در زعفرانیه، به دکمه ی "پاور" گفت " یارو به سرش زده" و دکمه ی پاور تاکید کرد که اصولا این بحث ها نتیجه ای عاید کسی نمی کند جز دشمن، که شاید همان بچه ی پنج ساله ی خانه بود و هر از گاهی از کیس کامپیوتر بعنوان طبل استفاده می کرد و با آهنگ های شهرام شب پره رنگ می گرفت.»

حضور تکنولوژی به اینجا ختم نشد. نویسنده های دیگری هم بودند. البته شاید یک وقت دیگر درباره آنها و عقایده شان درباره ی این موضوع نوشتم. اما در حین این مباحث تکنولوژی وارد ادبیات نشد. لااقل بعدها عقیده بر این خواهد بود. تا مدتها همه جا حضور داشت. و روزبروز قدرتمند تر می شد. اما در یک روز معمولی خدا کاملا از ادبیات رخت بر بست. (مثل "3ک3" در قرن بیستم....)وتقدیر بر آن قرار گرفت که تنها تاثیر تکنولوژی بر ادبیات، همین عبارت بسیار ادبی "رخت بر بستن" باشد که آدمیزاد را یاد حافظی کسی می اندازد. دست کم آنجا که می گویم. بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش و چنین چیز ها...

۱۳۸۸/۱۲/۲۸ ه‍.ش.

*بلاگفا هر دو وبلاگ من را بعد از ارسال این پست مسدود کرد . یک سالی بود که وبلاگ اصلی ام فیتلر مخابرات بود و به محض ارسال این پست(بعنوان آخرین پست) از سوی بلاگفا مسدود شد. اما با توجه به اینکه وبلاگ زنو1 در بلاگفا اصلا فیلتر نبود، بیهوده بودن استدلال مدیر بلاگفا در انداختن تقصیرات بر گردن مخابرات به سادگی قابل کشف است. این به معنی نفی مسئولیت مخابرات دولت کودتا در فشار آوردن بر بلاگفا نیست. اما در عین حال دو موضوع را روشن می کند. اول آنکه مدیر بلاگفا به شدت در حال خوش رقصی است برای آنکه چیزی را حفظ کند(که امیدوارم ارزش اش را داشته باشد) . دوم اینکه توضیحاتش برای توجیه عملش بی اساس و مطلقا بی معنی است. بنابراین لطفا دوستانی که ادرس این وبلاگ را دارند به دوستانی که حدس میزنند ممکن است خواننده اش باشند اطلاع بدهند. بهرحال مسئله ی لجبازی هم مطرح است. ضمنا اگر این وبلاگ به دلایل مخابراتی فیتلر شد دوستان 1 ،2 جلوی زنو بگذارند و همینطور تا بینهایت.نکته ی دیگر اینکه دوستانی که پیامشان خیلی خصوصی است از این آدرس استفاده کنند. اما با توجه به اینکه اصولا ایمیلهایم دیر به دیر چک می شود امکان تاخیر در پاسخ وجود دارد که پیشاپیش عذر می خواهم.

mekabizblog@yahoo

اول
نوشته بودم:
«بلاگفا یک کثافتکاری کرده که نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت. وبلاگ چهار دیواری را حدف کرده.حذف کردن یکی از بهترین وبلاگ های این دامنه(و نه مسدود کردنش) قر کمر اضافه آمدن برای کسی است که به زور اسلحه مجبورت کرده برقصی. رقصیدن را به علیرضا شیرازی می توان بخشید ولی این خوش رقصی را نه. جایی هم ندیده ام که توضیح بدهد یا لااقل در حین این باسن چرخاندن سیصد و شصت درجه ی ادای شرمنده بودن را در بیاورد.بنابراین شخصا دیگر نه اعتمادی به این سایت دارم و نه رغبتی که در آن بنویسم.به محض اینکه خانه ی دیگری جور کردم کلید این یکی را می اندازم جلوی میزبان.البته با این وعده که قبل از آن یک تف مجازی هم بیندازم روی صورت مجازی اش.»
می فرماید، وفای به عهد، بیش از هفتاد و پنج درصد ایمان است. این پست وفای به عهدی است که با خودم و هزاران هزار خواننده ی وبلاگم بسته بودم. اول اینکه از حالا به بعد در این
خراب شده چیزی نمی نویسم.و به همت یکی از دوستان توانستم تمام وبلاگم را منتقل کنم به اینجا. بنابراین لطفا حاضرین هم به غایبین خبر بدهند که به وبلاگ سفر به انتهای شب از این پس در بلاگ اسپات نوشته می شود(یا نمیشود) . محض محکم کاری یک بار هم آدرس را بزرگ می نویسم این زیر:
http://www.zeno1.blogspot.com
و اما آن تف مجازی که قرار بود بر صورت صاحبخانه بیندازم در زمانی بشارت داده شده بود که هنوز توضیحی از صاحبخانه نخوانده بودم.اما حالا توضیحی داده شده است. بنابراین در حین جمع کردن آب دهانمان توضیحاتش را می خوانیم که اگر قانع کننده بود قورتش دهیم و صرفا موقع رفتن در را محکم ببندیم.و اگر نبود به وعده مان عمل کنیم که عرض کردم. وفای به عهد بیش از هفتاد درصد ایمان است.
خوب اگر این توضیحات را خوانده باشید متوجه می شوید که علیرضا شیرازی مسئولیت فیتلر کردن و مسدود کردن وبلاگ ها را به گردن مخابرات یا هر موجود و نهادی به غیر از خودش می اندازد. این را می پذیریم. وبلاگ را مخابرات فیتلر کرده و بعد هم دستور مسدود شدنش را داده است. هیچ کاری هم از صاحب بلاگفا ساخته نبوده است. اما در بحشی از توضیحی که برای مسدود شدن برخی وبلاگها نوشته شده ،چنین آمده است:
«ما در جریان دلیل مسدود سازی آنها نیستیم و پس از دریافت دستور مسدود سازی یک وبلاگ نیز ملزم به مسدود سازی دسترسی به محتوای آن در سریعترین زمان ممکن هستیم بنابراین امکان ارسال اخطار یا بیان دلیل مسدود سازی یک وبلاگ برای ما وجود ندارد.»
اوه.چه لحن آشنایی ؟ شما را یاد دفاعیات مهره های یک بوروکراسی جنایت کار نمی اندازد؟ همانقدر "فنی" و همانقد "غیر قابل اجتناب " سریعترین زمان ممکن در گوش شما چه طنینی دارد ؟مثلا زیر ده ثانیه؟ چرا امکان ارسال اخطار وجود ندارد؟چرا قبل از فشار دادن دکمه ی حذف حتی فرصت نمی کند نگاهی گذرا به محتوای وبلاگی که ناگهان منهدمش می کند بیندازد؟ پس همه چیز یک چرخه ی بوروکراتیک است که به قول معروف "بدون دخالت دست" انجام می شود.به همین دلیل است که موقعی که بعد از فروپاشی نظام های جنایت و سرکوب دست ها را نگاه می کنند، دست هیچکس آلوده نیست. در اینجا مشخصا محتوای وبلاگی که در طول چندین سال تولید شده ارزشی ندارد. صاحب سایت برای اعتماد کاربرانی که نوشته هایشان را در سایت او می گذارند کوچکترین احترامی قائل نیست اگرنه باید می فهمید این واژه ی "ممکن" در ترکیب "سریعترین زمان" این فرصت را به او و سیستمش می دهد که ناگهان وبلاگی با قدمتی بیش از نیم دهه را بدون اخطار قبلی حذف نکند. اصلا از سرتاسر توضیحاتی که نوشته بی اعتنایی به اعتماد کاربران و بی تفاوتی این آدم نسبت به محتوا و ارزش متونی که در سایتش تولید شده ُقابا دریافت است. رفتاری که با وبلاگ
4دیواری انجام داد البته جنایتی نیست که بتوان روزی در دادگاهی برایش دادستانی کرد . صرفا می توان درباره اش سخن گفت و برای تبدیل شدن این آدم به مهره ای بدون اختیار تاسف خورد .بنابراین آب دهانمان را قورت می دهیم و ترجیحا سیلی مجازی ( و اگر دستمان رسید حقیقی) بر صورتش می زنیم تا هوشیار شود که به این شیوه صرفا مسئولیت را از خودش سلب نمی کند. شعور و انسانیتش را هم معلق می کند. در کتاب سرزمین های شبح زده ،یکی از عجیب ترین محاکمه ها پس از فروپاشی آلمانشرقی محاکمه ی چند سربازی است که در روزهای آخر دستور داشته اند هرموحود زنده ای را که می خواهد از مرز رد شوند را با تیر بزنند. آنها هم به دستور عمل کرده اند. کسی توقع ندارد همه انقلابی عمل کنند و تفنگشان را به سمت فرمانده ی جنایتکار نشانه بروند. اما دقت در نشانه گیری و سرعت عملی که سربازان به خرج داده اند نشاندهنده ی چیست؟ آیا نمی شد توقع داشت آنقدر حاضر به یراق نباشند؟ مثلا تفنگشان گیر کند. تیرشان به خطا برود و ...الخ. پاسخ سربازان مرز آلمان شرقی و بعضی از جنایتکاران آلمان نازی و علیرضای شیرازی ناز خودمان علی رغم تفاوتی که در ماهیت و شدت جنایاتشان داشته اند یک نقطه ی اشتراک دارد. سلب همزمان مسئولیت و شعور. آدمی که "چیستی" چیزها برایش بی معنی می شود و فقط به انجام وظیفه (حتی وظیفه ای که قلبا دوستش ندارد و خودش را مجبور به انجام آن می داند) در "سریعترین زمان ممکن" فکر می کند. خوب آقاجان گیریم که از بالا دستور آمد به هر شیئی متحرکی که از روبرویت رد شد شلیک کنی. و گیریم که تو آنقدر ترسیده ای که جرات شلیک نکردن نداری. اما آنقدر هم نمی توانی اراده و مسئولیت نشان بدهی که قبل از شلیک کردن چشمانت را باز کنی و اگر دیدی آن چیز متحرک یک انسان است فرمان ایست بدهی؟هول نکنید. متوجه تفاوت منهدم کردن ناگهانی یک وبلاگ و کشتار دسته جمعی آدمها هستم. اما به شباهتش از یک جنبه ی خاص فکر می کنم که گمان می کنم هشدار لازمی است به همه ی ما که کمابیش مجبوریم در این سیستم آلوده نقشی ایفا کنیم.
«دستور آمده بود. اینطور سریعتر انجام می شد. از نظر اداری مسئولیت ما صرفا نظارت بر تعداد آدمهایی بود که وارد اتاق گاز می شدند» آدم آدم است و هیچ وقت نباید تبدیل به مهره ای شود که تاکید بر "سریعترین زمان ممکن " هر بخشنامه ای قوه ی شعور و تصمیم گیریش را نابود کند. موظف بوده که وبلاگ را مسدود کند. این را می پذیریم. اما اینکه حتی فرصت نکند قبل از حذف کامل یک وبلاگ یا قدمت چندیین ساله یک کامنت خصوصی برای نویسنده وبلاگ بگذارد را چطور می توان توجیه کرد؟ ضمن اینکه ارسال اخطار اتوماتیک به ایمیل صاحب وبلاگ قبل از آنکه پروسه ی حذف شدن آغاز شود کار پیچیده ای نیست. علیرضا شیرازی در توضیحاتش تلاش کرده بگوید فیتلر شدن یک وبلاگ از سوی مخابرات خودش به منزله ی اخطار است. اما ما که خودمان بیش از یک سال است زیر فیتلر مخابراتیم می دانیم که چنین نیست. ضمن اینکه وبلاگهایی وجود دارند که چندین سال است فیتلر شده اند و صاحب وبلاگ هم ماجرا را پی گیری نکرده است. چون اصولا هر کسی که ذره ای شعور داشته باشد می فهمد وارد مذاکره شدن با فیتلرچی دولت الفنونی همانقدر معنی دارد که کسی بخواهد با موجودی مثل مرغ یا احمدی نژاد درباره ی تفاوت های ویتگنشتاین اول و دوم حرف بزند.
الف)
نتیجه ی اخلاقی این ماجرا همان است که آن بالامالاها گفتم. اگر مجبورید برقصید خوب این کار را بکنید. همه قرار نیست چه گوارا باشند. اما آنقدر در این رقصیدن غرق نشوید که قرکمرهای اضافه بر آنچه از شما خواسته شده ضمیمه کنید.


ب)نتیجه ی عملی این است که توروقرآن همین الان آدرس های زیر را جایگزین آدرس های قبلی تان بکنید. اگر هم کسی خواست به این دلیل یا دلایل مشابه به جایی غیر از سرویس دهنده های ایرانی تغییر مکان بدهد لینکش را در کامنت این پست بگذارد تا به لینک های زیر اضافه کنم.
zeno1.blogspot.com
leonlog1.blogspot.com
4divari-mani.blogspot.com

feranilog.blogspot.com

ج) دوبار وبلاگ من هک شد و علیرضا شیرازی شخصا قضیه را پی گیری کرد تا پس اش بگیرم. از این بابت و بخاطر ساختن سایتی که آدمهای تنبلی مثل من راحت می توانستند در آن وبلاگ درست کنند از او سپاسگزارم.این پست را نه از روی نفرت و ناسپاسی، که بعنوان هشداری نوشتم هم برای خود رییس و هم میزبان های بلاگفا. و هم البته عکس العملی است به حذف ناگهانی وبلاگ چهاردیواری و آن توضیح که ندادنش بهتر بود. بقول این بزن بهادرها که در فیلم ها تپ تپ آدم می کشند . "مسئله شخصی نیست"

دوم)
در جریان تحریم چیزی بنام دوسالانه ی کاریکاتور، توکانیستانی زیر بیانیه ی تحریم را امضا نکرد. به این کار می گویند بی تفاوتی یا خونسردی که در شرایط عادی می تواند خصوصیت خوبی باشد. در شرایطی که خون توی خیابان ریخته می شود و هیچکس صدایش بجایی نمی رسد جالب نیست اما هرکس توانی برای پرداخت هزینه دارد و کسی را نمی توان برای محافظه کاری سرزنش کرد. بیش از آن نمی توان از او طلب کرد.در اینجور مواقع شخصا بجای سرزنش کسی که بیانیه ای را امضا نکرده ، کسی را که امضا کرده ستایش می کنم. اما بعد، آن جناب رفت در همان جشنواره ای که قرار بود تحریم شود، داور شد.تنهایی مردم رویش تاثیری نگذاشته بود اما تنهایی یک کارگزار حکومتی دلش را به درد آورد و داوری جشنواره ی تحریم شده را پذیرفت. تحریم نکردن ،رقصیدن به آهنگ زور است که گاهی همه( جز آن معدود آدمهای بزرگ، واقعا بزرگ) به آن تن می دهیم. داور شدنش قرکمر اضافه بود که در بالا به تفصیل درباره اش نوشتم و مثال علیرضا شیرازی برای فهمش کفایت می کرد و حرمت سن و سال و پیشه ی توکا که هنر است مانع از آن می شد که بعنوان مثال دوم ذکرش کنم. اما کار به همین جا ختم نشد. رفت یک پست زد و تلاش کرد دیگرانی را که تحریم کرده بودند تحقیر کند.
(+)به انگ های مختلف. این کار اسم زشتی دارد. کامنت گذاشتم برایش که اسمش را یادآوری کنم. کامنت را که هیچ جمله ی بی ادبانه ای در آن نبود سانسور فرمود. یک جورهایی مثل افتادن در باتلاق است. هی فرو می روی و دست آخر می بینی کارت آنقدر زشت می شود که آدم مجبور می شود از دایره ی ادب خارج شود و بهت بگوید. "احمدی نژاد". هم گند می زند. هم به گندش افتخار می کند. هم صدای مخالف را نمی شنود و هم پیش خودش فکر می کند "چه آدم باحالی ام من" .....آخر نوشته اش هم می نویسد "تمام شذ ، به کارمان برسیم" اصلا بعد از آنکه سد علی و الفنون گفتند انتخابات تمام شده و به کارمان برسیم.من یک چیزی را فهمیده ام. چیزهایی که تمام شدنشان را اعلام می کنند تمام نمی شود.