۱۳۸۹/۳/۱۶ ه‍.ش.

خون روی مخمل روشن

. ک ساعت ده روز سیزدهم ابان هشتاد و هشت توی ماشین بیدار شد. در یکی از فرعی های خیابان منتهی به هفت تیر.زانتیا داشت و مردد بود که با ماشین برود یا نه. می گفتند ماشین های مدل بالا را می گردند یا پلاک شان را می کنند یا حتی بدون دلیل توقیفش می کنند. مسئله اما این بود که زانتیا ماشین مدل بالا محسوب می شود یا نه. خودش نظر مشخصی داشت. ماشین مدل بالا دست کم پنجاه ملیون می ارزد ولی برای زانتیای سفید رنگش آخرین پیشنهاد بیست ملیون بود. از طرفی نمی شد مطمئن بود که مامورین گارد ویژه یا بسیجیهایی که می گفتند از پایین شهر می آیند همین نظر را داشته باشند. اگر زمان شاه بود لابد ک بیوک داشت یا کامارو و بعید بود گاردی ها به اینجور ماشین ها گیر بدهند. ولی حالا کار افتاد بود دست بچه های پایین. بچه های پایین هم ندید بدید اند. هر ماشینی را جز پراید و پی کی و پیکان مدل بالا محسوب می کنند. تازه اگر دختر سوارش باشد ممکن است پی کی هم مدل بالا محسوب شود. خدا رو شکر او دختر نبود. ولی ماشینش را بدجایی پارک کرده بود و اندازه سه تا تراول صدی شیشه توی داشبورد داشت . تصمیم گرفت دوتا دود بگیرد و قبل از اینکه کسی به کسی بشود گازش را بگیرد برود طرف درکه ای جایی ....پایپ را با دستمال کاغذی تمیز کرد. یادش رفته بود دستمال عینکش را بیاورد. اصلا خود عینکش را هم نیاورده بود که خدا می داند اگر آفتاب میزد چقدر لازم می شد. آفتاب هنوز تیز نشده بود که توانست ده پانزده تا دود بگیرد. سه تا بچه محصل با نوار سبز دور مچ شان از کنارش رد شدند و یک نگاهی هم کردند. دلشان خوش بود لابد که می توانستند توی این ساعت روز از خانه بیایند بیرون. دانشگاه جای عجیبی است و معلوم نیست چرا انقدر این بچه مچه ها دوست دارند بروند توش . لابد دختر و اینجور چیزها توی دست و بالشان می اید. هرچند کدام دختری حاضر می شود با این ریغونه ها روی هم بریزد. کاش کار می افتاد دست اینها. دست کم به ماشینش نگاه نکردند و معلوم است ندید بدید نیستند. حالا شاید سانتافه داشت نگاه می کردند. ولی خوب خودش هم به بی ام و کوپه نگاه می کرد و اصلا هم ندید بدید نبود. کافی بود پول رهن مغازه را بگیرد و یه کم بگذارد روش که بتواند بی ام و کوپه بخرد. حالا با یه کم اینور اونور. ک بعد از کشیدن یک سوت شیشه احساس بهتری داشت. از نظر خودش مطمئن تر شده بود. این جنگ جنگ ما نیست. دعوا سر لحاف ملا است. هرچند بهتر است لحاف ملا دست بچه های پایین نیفتد. چون جنبه ندارند و جشن پتو می گیرند و از اینجور شوخی شهرستانی ها سر ادم در می اورند. توی خدمت که ادم اصلا از دستشان در امان نبود. هی دوست داشتند بپرند به هم. دعوایی نبودند ولی کلا خوششان می آمد آدم را از توی حال خودش بیرون بیاورند و عجیب هم به نظر خودشان کار باحالی بود. بدیش این است که نمی تونی حالی شان کنی این کارها در تهران قدیمی شده و دیگر حالگیری شوخی محسوب نمی شود.



یک جورهایی شیشه زمان را می دزدد. هوش آدم را نمی برد ولی تا به خودش آمد سر و صدا بالا گرفته بود. آفتاب هم بدجوری زده بود. باید از فرعی ها یک راهی به بالا پیدا می کرد.ولی سر همه ی فرعی ها گاردی و بسیجی ایستاده بود.فکر کرد یک گوشه پارک کند تا سر و صداها بخوابد.ولی افتاب اذیت می کرد و نمی شد دراز کشید. کی به کی بود؟ یه سوت دیگه شیشه کشید. کلی سوژه می شد برای پری. خالی هم نبسته بود. وسط یک مشت مامور یه سوت شیشه کشیده بود.تو روز روشن. چطور است اصلا همه اش را بکشد. دیگه بعدش زانتیاهه گیر خور ندارد.سه تا تراول هم حیف نمی شود. پس این موتوری ها که هی گاز می دادند و یکی شان شوخی شهرستانی کرد و با پوتین زد به اینه بغل ماشین کجا می رفتند؟ جمعیت که دیده نمی شد. یک مشت کاغذ روی هوا و زمین حرکت می کردند و سر و صداها می امد روی صدای سلکشن ابی گوگوش مدرن تاکینگ. چطوری درباره ی همه ی اینها برای پری توضیح بدهد؟ بخصوص که یکهویی یکی در را باز کرد و پرید توی ماشین. یک جورهایی عجله داشت و خون از کنار پیشانی اش تا لبش رسیده بود. دستمال کاغذی ها را برای تمیز کردن پایپ تمام کرده بود. بچه ها می گفتند وسواس دارد و فقط پری می گفت ""راهش همینه. پایپ باید برق بزنه. حالا یا یارو در بند تمیزی نبود یا کلا بچه ها درباره ی وسواسش حق داشتند. چون با عجله چند تا دستمال مصرف شده را برداشت و صورتش را تمیز کرد. عقل کرد. خون که از کنار لب بگذر می چکد و روکش هم مخمل روشن بود. یارو هی می گفت گازش را بگیر و برو. خودش هم موافق بود. گازش را گرفت و رفتند. به درکه نرسیده بودند که از توی اینه نگاه کرد دید طرف رفته. کجا پیاده شده بود؟ زد کنار توی هوای ازاد سیگار بکشد.چند تا سیگار پشت هم با چند تا رانی هلو. دید یارو مچاله شده کف ماشین. ولی سرش یک جورهایی بدجایی بود. بچه ها می گفتند شیشه مهربانش می کند ولی خودش فکر می کرد در هر حالی یک رانی به یارو تعارف می کرد. احتمالا ضعف کرده بود. چند بار صدایش زد بلند نشد.قطعا مرده بود. نمی شود گفت هیچی نترسید. باید جسد را یک جایی می انداخت.منتهی کلا حال گیری بود. از قیافه ی طرف معلوم بود بچه شههرستان است که عشق دانشگاه کشیده اش به تهران. چه برنامه ایه که اینها معمولا حال ادم را ضایع می کنند؟. داشت می چرخید و فکر می کرد کجا جسد را بیندازد که یارو گفت" اقا بیزحمت اب دارین. " اب نداشت و یک دوجین رانی هلو داشت. یکی باز کرد داد دستش. یکی دو قلپ خورد.بعد گفت" اقا بیزحمت نگه دارین " ک ماشین را نگه داشت. یارو کنار جوب بالا اورد. ک پشت فرمان سیگار پشت سیگار کشید و ده تا رانی وسطش خورد. تا غروب که خوابش گرفت و هوس کرد برود پیش پری یک برنامه ی اضافه بگذارند. فکر کرد یارو را هم ببرد ولی یارو معلوم نبود کجا غیبش زده. دیگه آینه بغل هم نداشت که توی جوب را نگاه کند. انطوری که عقب زانتیا از حال رفته بود می توانست توی جوب هم خودش را جا بدهد. علی اقا(شوهر پری) می گفت "شیشه توهم نداره" اگرنه ممکن بود فکر کند همه اش توهم بوده. با اینحال وقتی کل جریان راتعریف کرد پری خندید و گفت "علی خودش همش تو توهمه. جدی نگیر.هممش توهم بوده.البته یه کم شلوغ پلوغ بود اونطرفا ...اما خب ...بیشوخی چت زدی تو ...اوننهمه شیشه مصرف یه هفته ی علیه...فیل بکشه فکر می کنه مگسه ..."و هی از اینجور مثالها زد و خندید. ولی ک موقع برگشتن از خانه پری دید یک رانی که یکی دو قلپش را خورده اند چپه شده عقب ماشین و گند زده به کفپوش ماشین. اگه خماری شیشه خواب نبود حتما بر می گشت تا به پری ثابت کند توهم نبوده. ولی خماری شیشه خواب است و باید قبل از اینکه کلا چمشمهایش باز نشود میرسید به اپارتمانش در گاندی. البته نرسید. یک کم از میدان ارژانتین رد شده بود که پیچید توی یکی از فرعی ها....صندلی را خواباند و تا صبح خوابید بعد.صبح که بیشتر وارسی کرد دستمال خونی هم پیدا شد. کلا بچه عقل کرده بود. پاک کردن خون از روی روکش مخمل روشن مصیبته.

۵ نظر:

  1. درست كه داستان خوب باز هم خوانده‌ايم از راويان كودك /مهجوريا پرت و پلا از ماجرا؛ ولي اين هيچي از ارزش هاي فوتبال و داستان تو كم نمي كند....شيشه بازها و زانتيا سوارها را كه خوب مي شناسي هيچ....نظرگاه متناسب كه بماند....راني...راني هلو كه حد اعلاش را نماياند فقط كاش 10 تا نمي خورد كه رئاليته شهيد شود...شهرستاني هاي عشق دانشگاه از شوهر پري خانم هم بهتر بود....ولي من يك سلكشن تاپ تر هم سراغ دارم كه كريس دي برگ دارد و تك آهنگ هتل كاليفرنيا...شايد هم امورميو-ي جيپسي كينگ

    پاسخحذف
  2. سارا: خوبه.
    ------
    خرمگس خاتون:ممنون. حق طرف شما است. رئالیته یه کم شهید شده. از ظهر تا غروب حداکثر پنج شش تا رانی می شود خورد. منتهی زیاد شهید نشده. چون کره خوری شیشه مایعات است و زیاد هم پیش می اید طرف افراط کند. آن سلکشن هم بغیر از کریس دیبرگش که برای ما سنگین است و اساسا تحریمش کرده ایم خوب است ولی چرا ابی ندارد؟نیت سوئی در جهت نشئه پرانی در کار نباشد خدای نکرده...

    پاسخحذف
  3. شوخی شهرستانی؟ قرار بر این نیست که شوخی های جلف و زننده و یا بی حرمتی رو شهرستانی خطاب کنیم، این میشه همون جوک ساختن از ترک و رشتی و لر

    پاسخحذف
  4. ایکس ششصد و بیست و پنج: این داستان است. راوی‌اش یک آدم مضمحل و بیشخصیت است که در طول داستان هم مدام نشئه‌تر و متوهم تر میشود. این آدم چنین نگاهی دارد و اینطور حرف میزند. نگاه غالب متن(داستان) همسو با او نیست. فکر میکنم واضح باشد و حتی زیادی واضح باشد. اگر امروز داستان را مینوشتم سعی میکردم انقدربی‌شخصیتی راوی واضح نباشد.
    من خودم موافق هرگونه حساسیت به زبان هستم. ولی این نگاه بی‌دقت و تمایز ندادن متن‌ها از یکدیگر و تشخیص ندادن صدای غالب متن در یک نوشته‌ی دراماتیک، به این رویکرد انتقادی صدمه میزند. بنابراین به شما توصیه میکنم اگر میخواهید با این نگاه به سراغ متون بروید (که تاکید میکنم کار خوبی‌است) با تعهد و دقت بیشتری عمل کنید.

    پاسخحذف