۱۳۹۲/۱۰/۸ ه‍.ش.

دیسلاوهای نه دی

وقتی دونفر با هم دعوا می کنند و جدا می شوند، آنکه بیشتر تحقیر شده، آنکه احساس بازنده بودن می کند، ماجرا را رها نمی کند. هی می رود این طرف و آنطرف به بدگویی ادامه می دهد. آنکه دعوا را پشت سر گذاشته، آسیب دیده اما حس حقارت ندارد، سعی می کند به راه خودش برود. پروژه های تازه برای زندگی اش تعریف کند. مسئله فراموش کردن یا بخشیدن نیست. مسئله طرحی است برای ادامه دادن به زندگی.
 به ابعاد حقوقی هشتاد و هشت کار ندارم. آنها که خون ریختند و خون شستند البته باید روزی جواب پس بدهند. بخشودن و نبخشودن هم جدا از شاکی های خصوصی خودش یک روند است. اینطور نیست که ناگهان بشود بخشید یا ناگهان بشود حکم به عدم بخشایش داد. فعلا می خواهم ببینم چه اتفاقی افتاده که علی رغم اینکه در این سالها، سعی شده مسئله برخورد با آنچه فتنه می خوانند یک روند طبیعی قضایی معرفی شود، ناگهان در سایت منسوب به رهبری تصویری منتشر می کنند که یک نفر (قاضی اعظم) در آن حکم به نبخشیدن داده است.(+) طرف مقابل همیشه گفته که مسئله قضایی نیست. یک طرف کشته شده ها و آسیب دیده ها و حصرشدگانند. طرف دیگر یک شخص که بجای همه تصمیم می گیرد. کل مردم را از یک خط باریک تماشا می کند و سیاست را به احساسات شخصی پیوند زده است. حالا اینکه کسانی چنین عکسی را در سایت منسوب به رهبری منتشر کنند که از هر لحاظ بر این ادعاها تاکید می کند، صرفا ناشی گری است یا جنبش سبز در سایت ایشان هم نفوذی دارد؟

به نظر می رسد زخم روحی جنبش هشتاد و هشت (که طرفداران سرکوب اش، در همان سال اعلام کردند که کاملا شکست خورده است) دارد هر روز در ذهن سرکوبگران بزرگتر می شود. هرسال احکام سنگین تری طلب می شود. الان کار بجای رسیده که یک نفر که می گویند استاد دانشگاه است، فانتزی انداختن طناب دار بر گردن موسوی و کروبی و رهنورد پیدا کرده و بیانش هم می کند.(+)
در پاپ و رپ فارسی یک موقع "دیس لاو" خوندن مد شده بود (شاید الان هم مد باشد). اولش خیلی ملایم شروع شد و بعد مثل همه ی هیستری های جمعی، شدت گرفت. مثلا اگر زمانی حداکثر هشدار خواننده دوست شدن با یکی دیگه بود. کم کم کار به فانتزی کتک زدن و کشتن و حتی سلاخی طرف رسید " ی جوری می کشمت که غسالخونه....بگه قاتل طرف قصاب بوده" .
در "نٌه دی خوانی" هم دارد این اتفاق می افتد. اولش قضیه این بود که "آقا اینها کار بدی کردن. دیگه راهشون نمی دیم تو حکومت. اصلا میریم با یکی دیگه (از گزینه های روی میز احمدی نژاد بود و محسن رضایی) دوست میشیم. خیالی نیست." اما بعد از چهار سال متن نه دی خوانی ها شده "نمی بخشمت. می کشمت. دارت میزنم." و الخ.
من گمان می کنم، در مقابل این رفتارهای هیستریک، بهترین واکنش عبورکردن با خونسردی است. ما برای خودمان و سرنوشت مان برنامه داریم، زخم خورده ایم ولی داریم برای التیام پیدا کردنش تلاش می کنیم. زخم های شما حماسه سازان نه دی هم اگر خودتان انگولکش نکنید کم کم بهتر می شود.


۱۳۹۲/۹/۳۰ ه‍.ش.

نام همه ی مادرها پروین است

 پنجاه و دوسالش بود و یک فرزند چهل ساله داشت که به اتهام خرید و فروش مخدر اعدام شد. خوب حساب و کتاب می گوید در دوازده سالگی مادر شده است. قاعدتا در آن سن و سال نمی توان از تصمیم گیری حرف زد (برای مادر شدن یا ازدواج). معلوم است که با پسرش بزرگ شده است. کار دیگری نمی توانسته بکند جز بزرگ کردن و بزرگ شدن با بچه اش.
سه روز بعد از اعدام پسرش، پروین گراوند خودش را کشت. (+) دارم فکر می کنم چه در سرش گذشته در آن سه روزی که تا خودکشی صبر کرده. خواسته سوم فرزندش را برگزار کند و بعد به درد خاتمه دهد؟ اما فقط سه روز نبوده. قبل از اجرای حکم هم حتما مطمئن بوده که فرزندش خواهد مرد. چیزی که من را متعجب می کند خودکشی او نیست. متانت او در تعویق مرگ است. از ماهها قبل از اینکه حکم اجرا شود صبر کرده. می دانسته نمی تواند مرگ فرزند را تحمل کند. ولی خوب دور از ذهن نیست که نمی خواسته پسرش را با خبر مرگ مادرش عذاب دهد.تا وقتی زنده است زنده می مانم؟  بعد هم گذاشته سه روز بگذرد. تا مراسم برگزار شود و  در سوگواری فرزندش اختلال ایجاد نشود. آخرش هم طناب را انتخاب کرده و خودش را دار زده است.
 من روز مرگ او را بعنوان روز مادر به خودم پیشنهاد میدهم. نه به این دلیل که در یک وضعیت جنایتکارانه ی سیستماتیک، مجبور شده بجای کودکی کردن مادری کند.و مطمئنا نه به این دلیل که خودش را در غم از دست دادن فرزندش کشته است. تنها به این دلیل که بار سنگین روی شانه هایش را. بار خیلی سنگین روی شانه هایش را، از دوازده سالگی  تا روز سوم مرگ فرزندش حمل کرده است. و خوب مادرها معمولا این کار را می کنند. پروین گراوند صرفا رنج و ظلمی که اسطوره ی مادری را زنده نگه می دارد برملا می کند.

پ.ن: غیر از خبر اعدام، نامها و تاریخ ها، بقیه ی نوشته برداشت من است. طبیعتا من به درون ذهن خانم پروین گراوند دسترسی نداشته ام. عنوان مطلب هم الهام گرفته شده از شعر بیش از حد معروفی از سپانلو است.

۱۳۹۲/۹/۲۰ ه‍.ش.

کسانی که سخت نمی‌گیرند


دیده‌اید بچه‌های سه چهارساله‌ای را که ناگهان در میهمانی می‌گویند «ک... کش»، «مادر... ده» و بعد که واکنش همراه با حیرت مستمعین را می‌بینند از اعمال قدرت با واژه‌های بحران ساز خوششان می‌آید و ادامه می‌دهند؟ (دیده شده مثلا یک «کوکو» هم می‌گویند به این خیال که لابد کوکو هم بخاطر تشابه آوایی از‌‌‌ همان حرفهایی است که بزرگتر‌ها را دستپاچه می‌کند) 
بعد که همهٔ تلاش‌ها برای عوض کردن بحث، و نادیده گرفتن موضوع بی‌نتیجه می‌ماند سر دردل مامان بابا باز می‌شود که «ما نمی‌دانیم این حرف‌ها را از کجا یادگرفته. آبرویمان را برده. توی خونه ما از گل نازک‌تر به هم نمی‌گیم.» اگر بچه اهل مهد رفتن باشد طبیعتا باید مقصر را در آنجا جستجو کرد. اگر هم نباشد بالاخره همیشه یک جاری یا باجناق بی‌توجه به تربیت کودکان وجود دارد. 
البته باید مامان بابا را همیشه دلداری داد. اما می‌توان به قدر معنی داری به فضای گل و بلبل و بهداشتی‌ای که ترسیم می‌کنند شک کرد. واقعیت این است که مامان بابا وقتی عصبانی هستند (از همدیگر یا رییسشان یا رانندهٔ تاکسی) خیلی هم حواسشان نیست که چه می‌گویند. 
در این قضیهٔ اوباشگری اینترنتی در صفحه فیسبوک سلبرتی‌ها، عده‌ای خیلی حیرت زده می‌پرسند «اینا کی ان؟». من نمی‌خواهم بگویم این‌ها عصارهٔ فضایل ملت‌اند. این مدل تحقیرهای ملی البته روی دیگر سکهٔ‌‌‌ همان دمیدن در بادکنک ملی است. ولی یک مسئله‌ای را نمی‌شود نادیده گرفت. تحقیرهای قومی، جنسی، جنسیتی و ملی آنقدر‌ها هم ندرت ندارد. حتی لازم نیست آدم به صفحه ارمیا یا امیربهمن در فیسبوک آکادمی موسیقی گوگوش سربزند. کافی است موبایل داشته باشد و البته دوستانی که احساس بامزگی می‌کنند تا روزی یکی دو اس‌ام اس با محتوای تحقیرهای قومی و جنسی و جنسیتی دشت کند. واکنش این دوستانٍ بامزه در مقابل اعتراض هم همیشه این است: «سخت می‌گیری بابا». 
 قولی از آدورنو هست که می‌گوید «کسانی که در مقابل آشویتس سکوت کردند بهتر است در مقابل سرمایه داری خفه شوند» من بر خلاف برداشت رایج از این نقل مشهور معتقدم همیشه حق اعتراض محفوظ است. منتهی دلیل این همه تعجب چیست؟ چرا کسانی که همیشه به آسان گرفتن دعوت می‌کردند حالا یک دفعه انقدر سخت می‌گیرند؟ 
وقتی علیرضا رضایی یا ابراهیم نبوی، سخیف‌ترین کلیشه‌های تحقیر جنسی را در نوشته‌هایشان تولید می‌کنند همه ساکت‌اند. وقتی کلیشه‌های رایج تحقیر قومی و جنسی و جنسیتی در اس‌ام اس‌ها رد و بدل می‌شود همه لبخند می‌زنند. وقتی در دانشگاه و اداره و خیابان، دربارهٔ خصوصی‌ترین اندام زنی که عبور می‌کند، یا یک کمی دور‌تر نشسته، بحث‌های داغ فلسفی درمی گیرد کسی تعجب نمی‌کند. ولی خوب ظاهرا همهٔ ما مثل مامان بابای کذایی، اظهار تعجب را بخشی از آیین تبری جستن از واقعهٔ خجالت آور می‌دانیم.  اینجا می‌توان به سیاق جملهٔ ادورنو گفت: «کسانی که سخت نمی‌گیرند، حق ندارند تعجب کنند.»

۱۳۹۲/۹/۴ ه‍.ش.

جداکردن جنازه از ارابه

این روزها در موج شادی پس از توافق اولیه ی ژنو3، کسانی هستند که به هر دلیل فکر می کنند نباید خوشحال بود. اشکالی هم ندارد. اشکال آنجا است که درست در میان خوشحالی، عکس کشته شدگان هشتاد و هشت را منتشر می کنند. به عنوان نهیبی و هشداری که خوش به حالان یادشان نرود خوشحالی امروز را مدیون چه کسانی هستند.
شهرداری تهران هم از مدتی پیش تصمیم گرفته که عکس کشته شدگان جنگ با عراق را در محل سکونت از دست رفتگان نصب کند. دلایل سیاسی نادرست شهرداری تهران (که مبتنی بر یک خوانش به شدت یکسویه و سرکوبگر از کنشگران جنگ با عراق است) به کنار. ولی هر دوی این واکنش ها عملا یک کار انجام می دهند. تبدیل کردن آدمهایی که اگر زنده بودند احتمالا در طیف متنوعی از کنشگری سیاسی اجتماعی قرار می گرفتند، به یک تعداد شمایل . شمایلهایی که صرفا در دست به دست گیرندگانشان معنی می دهند. آنها را هر جا که می خواهند می برند و هر جا که لازم باشد، مثل اشک وسط مکالمه، پدیدارش می کنند. این کار گذشته از اینکه سیاست را عملا به "گفت و سکوت"  تبدیل می کند، هیچ توجیه اخلاقی ای ندارد. یعنی هم از نظر سیاسی و هم از نظر اخلاقی مخالف منطق و روحیه ی هشتاد و هشت است.
یک بار حبیب احمد زاده که از معدود نویسندگان جنگ است که تلاش می کند در نوشته هایش، آدمهای جنگ را تبدیل به اشیاء زینتی نکند در گفتگویی تلویزیونی مثالی زد از رفتار مردم با عزیزان از دست رفته شان. اینکه در مسیر رفت به بهشت زهرا همه می روند تا از مردگانشان یاد کنند. احتمالا در سکوت و انتظار. از همین مسیر است که ادوات مورد نیاز برای آیین عزاداری را تهیه می کنند. ولی در مسیر برگشت هندوانه می خرند و هم فروشندگان گلاب و کتاب دعا و هم هندوانه فروشها می دانند کدام طرف باید بیاستند. این را که در ادامه می گویم احمدزاده به تصریح نگفت. ولی احتمالا نتیجه ی حرفش این بود که حکومت دوست دارد وسط بساط هندوانه خوری، جنازه ببرد. 
در ایلیاد هومر، یکی از عجیب صحنه ها جایی است که پدر هکتور، به خیمه ی دشمن می زند تا جسد پسرش را از آشیل پس بگیرد. آشیل جسد هکتور را به ارابه اش بسته و هرجا می رود با خودش می برد. خوب قصه را دوباره تعریف نمی کنم. ولی در پایان ماجرا وقتی آشیل تحت تاثیر شجاعت پیرمرد قول می دهد که جسد را پس بدهد، هر دو در سکوت به یاد "عزیزترین کس شان" گریه می کنند.
.واقعا خوب نیست که عزیزترین آدمهای این کشور، به شمایل هایی برای منغص کردن عیش مردم تبدیل شوند. با کشته شدگان جنگ با عراق این کار را کردند. یک همتی لازم است که دست کم جنازه ی کشته شدگان هشتاد و هشت را از ارابه ی آشیل جدا کنیم.

۱۳۹۲/۸/۲۹ ه‍.ش.

چگونه می توان هیولا ساخت؟


این موج نفرت از رانندگان بی آرتی که در وبلاگها و فیسبوک به آن دامن می زنند. خیلی قابل مقایسه است با ماجرای خفاش شب. من هنوز هم یادم است لحن آدمهایی که خیلی منطقی سعی می کردند توضیح بدهند که چرا اصولا "افغانی ها" میل دارند به زنان ما تجاوز کرده، و بعد تکه تکه شان کنند.
همه هم مثل حالا خاطره ای به ذهن شان می رسید از هیزی و شرارت "افغانی ها". یکی دو نقل قول هم البته همیشه بود. یکی یادش می آمد در سلمانی با یک "افغانی" برخورد داشته و طرف گفته «همه ی زنهاتونو فلان می کنیم» . بقیه تائید می کردند «آره بابا ...عین خیالشون نیست»
البته بعد معلوم شد خفاش شب اهل افغانستان نبوده. ولی چه فرق می کند. بقیه شان که بوده اند. این فضای مجازی هیچ حسنی نداشته باشد که دارد، یک حسن مهم اش این است که چشم ما را به مکانیسم بسیج گری توده ای بر ضد یک طبقه، جنس یا ملیت باز می کند. اول یک فاجعه، بعد خاطره های مشترک و بعد تزریق نفرت جمعی

متن زیر بخشی از یادداشت خانم نازنین متین نیا است که درباره ی این موضوع برای چلچراغ نوشته اند و در صفحه ی فیسبوکشان منتشر کرده اند.

«روایت سوم؛ می‌زنم، پولش را می‌دهم
قانون سال 92 می‌گوید؛ 114 میلیون تومان برای ماه‌های عادی و 154 میلیون تومان برای ماه‌های حرام. یعنی اگر بیمه شخص ثالثت را نگاه کنی و ببینی که سقف بیمه، 150 میلیون تومان است، می‌توانی عابری را در خیابان هدف کنی و با پایی که تا انتها روی پدال گاز چسبیده، به سمت او بروی. اتفاقی که می‌افتد اینست؛ عابر اگر شانس بیاورد، زنده می‌ماند و اگر نه، می‌میرد. در هرصورت بیمه‌ای هست که هیچ مشکلی برای تو نمی‌سازد و بعد از کاغذبازی و چندشب بازداشت می‌توانی سرخانه و زندگی‌ات برگردی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. اصلا برای همین است که به ما توصیه می‌کنند، توی خیابان حواستان باشد و بیشتر از همه در خط ویژه بی‌ار‌تی، از جانتان مراقبت کنید که اکثر راننده‌های بی‌آر‌تی، عاشق پدال گاز اتوبوس هستند و پدال ترمز، چندان مورد استفاده‌شان نیست. باور نمی‌کنید؟»


واضح است که این تنها نوشته با این مضمون نیست. همه کلی چیز یادشان آمده از رانندگان خونخواری که در "دت پروف" هایشان نشسته اند و بعضی هایشان اصلا به محض دیدن عابران، تند می کنند. بیمه هستند و عین خیالشان نیست. اگر کسی بپرسد «چگونه می توان هیولا ساخت» پاسخش را با مشاهده ی مکانیسمی که این روزها بر علیه رانندگان بی آرتی فعال شده خواهد یافت. ولی بهرحال جواب سرراستش این است: «با کلمات»


شیرجه زدن پشت بوته ها



در قضیه ی ازدواج با فرزند خوانده، مهمترین استدلالی که موافقین مطرح می کردند، این بود که بالاخره این یک "واقعیت" است. باید یا بهتر است بجای اینکه واقعیت ها را انکار کنیم، آنها را در مجراهای درست "کانالیزه" کنیم.  کانالیزه کردن کلا  واژه ای بسیار پرکاربرد در ادبیات دوستان است. خیلی خوب. حالا بر اساس این استدلال، بد نیست بپرسیم «آیا  کانالیزه کردن بر اساس فقه شیعه ممکن است؟»
 هر پدیده ای برای کانالیزه شدن، ابتدا باید "مرئی" شود. در متعه، که به نوعی برگ برنده ی فقه شیعه است (اسمش را بگذاریم رئالیسم جنسی) مرئی کردن رابطه ی جنسی، اساسا ممکن نیست. دو نفر می توانند برای خودشان جمله ی عربی (و حتی فارسی اش) را بخوانند و بلافاصله وارد بازی سکس حلال بشوند(فرزندشان هم فارغ از مسئله ی ارث، که مطلقا جنبه ی اقتصادی دارد، حلال زاده است) وقتی که امام جمعه ی شیراز مسئله ی متعه را نه بعنوان یک حق شرعی که بعنوان یک روال قانونی مطرح کرد، یعنی خواست که بازی فقهی را به بازی اجتماعی (اجتماعی که می نویسم البته معلوم است که باید سیاسی هم خوانده شود) وارد کند، بیش از همه پدران متشرع امروزی که بخشی از انها در بدنه ی حاکمیت جمهوری اسلامی صاحب رای و تریبون اند نگران شدند. چون بر اساس قانوع شرع، همین الان هم هر دختر بالغی به شرط آنکه مونوگام باشد یا دست کم پلی گامی اش را بر اساس سررسیدٍ عٌده مدیریت کند، می تواند با یک پسر رابطه ی آزاد جنسی داشته باشد. یعنی با توجه به اینکه دست کم دو مرجع شناخته شده شرط اذن پدر را برای دختر باکرده ضروری نمی بینند و بقیه ی مراجع هم بنابر احتیاط واجب، حرام می دانند. حتی یک دختر خیلی متشرع به شرع اسلام-شیعه می تواند در مورد خاص این فتوی، شیفت کند روی فتوای آن دو مرجع معتبر که اذن پدر را ضروری نمی دانند. در واقع  سکس، باید بجای داشتن امکان تکثر و هرج مرج در شرایط  نامرئی، یعنی در خانه هایی که نمی شود داخلشان را دید، با محدودیت های قانونی قابل رویت شود. چون فقه اینجا کمکی نمی کند. گرفتن برگه ی ازدواج موقت یک ضرورت فقهی نیست. یک ضرورت اجتماعی است. در اینجا نظام حکومتی با فقه شیعه، یک مقداری به تعبیر مورد علاقه ی خودشان، زاویه دارد.  فقه می خواهد تا جایی که می شود مسئله را نامرئی نگه دارد. یا دست کم کوششی برای مرئی کردنش نمی کند. بخش اعظم احکام فقهی در رساله های عملیه، عملا بر اساس استفتائات غیرمعمول متشرعان شکل گرفته اند. آیا استفاده از دیلدو مجاز است؟ خوب فقه درباره اش سکوت می کند تا برای یک مومن دغدغه شود، بعد پاسخ می دهد. معمولا هم پاسخها کلی، یک جمله ای و قابل تسری به موارد دیگرند (استفاده از دیلدو اگر موجب آزار نشود مباح است. آنال سکس اگر موجب آزار نشود مباح یا مکروه است. سکس در جکوزی اگر موجب آزار نشود مباح است.حالا  چطور می شود در جکوزی طرفین یکدیگر را ازار بدهند؟ خوب احتمالا اینطور که با هم شوخی خرکی کنند و کله ی همدیگر را بکنند زیر آب داغ)این دقیقا بر عکس اعتراف گیری کلیسایی منتشر شده در مدرنیته است که فوکو مطرح می کند. در اینجا شما نمی گویید چه می کنید. کشیش(مرجع تقلید- روحانی محل) می گوید چه باید بکنید. او از شما نمی پرسد. شما از او می پرسید. در حالیکه حکومت مدرن اسلامی ما دقیقا بر عکس شیوه ی فقه، مدام از شما می خواهد که مسئله ی نامرئی را مرئی کنید ( شمایل ازدواجهای دست جمعی دانشجویی، بعنوان یک نشانه به اورجی، اوج هنر کمک داوریٍ حکومت و صدا و سیما بود برای رآنکه روابط نامرئی سکشوال دانشجویی به گل درشت ترین شکل ممکن مرئی شود)

  برگردیم به آغاز بحث. در قضیه ی ازدواج با فرزند خوانده ما با دو مسئله مواحهیم. یکی اینکه این ازدواج ممنوع است مگر بر اساس حکم دادگاه (همان مرئی شدن که یک قانون مدرن حکومتی است. در فقه نیازی به حکم دادگاه نیست. )دیگری اینکه باید در شناسنامه ی فرزند خوانده، فرزند خواندگی اش ذکر شود. اتفاقا این یکی ریشه در ترس های فقهی (و آنطور که فروید به ما آموخته، کهن) دارد. فوبیای زنا با محارم. حالا اگر این فوبیا در بعضی جوامع بدوی منجر به این میشد که طرف تا مادر زنش را می بیند شیرجه بزند پشت بوته ها (ادمی ضعیف النفس است) در این قانون هم عکس العملی به همین اندازه غریب، نشان داده شده است. اگر فرزند خوانده مثل اودیپ (خود اودیپ سوفوکل را می گویم) بعد از سالها اتفاقی با مادرش ازدواج کرد چه ؟ باید جلویش را گرفت. اگر اودیپ هم شناسنامه ای می داشت و در شناسنامه اش ذکر می شد که فرزند خوانده است و از کجا امده ، احتمال داشت احتیاط کند و با ملکه(مادرش)  همبستر نشود.
 چند سال پیش یک پدر و دختر استرالیایی ازدواج و همبستری چند ساله شان را علنی کردند. (اگر درست بخاطرم مانده باشد فرزندی هم داشتند). منتقدان به طرح مجلس ، با کنایه می گویند همچین چیزهایی هم هست. چرا نمی خواهید اینها را کانالیزه کنید؟ (مادر من که مددکار اجتماعی است، مددجویی داشت که از پدرش حامله شده بود. پدر واقعی اش. و بیش از آنکه نگران عاقبت خودش باشد نگران فرزندش بود و گمان می کرد ممکن است بچه اش را سربه نیست کنند که نکردند). خوب معلوم است که چرا نمی خواهند این چیزها را کانالیزه کنند. چون اصلا مسئله صرفا کانالیزه کردن نیست. کانالیزه کردن بدون مرئی شدن اگر هم ممکن باشد به کار نمی آید و در اینجا خواست مرئی کردن، با فوبیای زنا با محارم تزاحم پیدا می کند و اولی به نفع دومی کنار گذاشته می شود. 

بنابراین و بعد از همه ی این حرفها، فکر می کنم بهتر است مدافعین طرح مجلس، چیزها را به نام خودشان صدا بزنند.( خود نمایندگان بیشتر به نظر می رسد از خرابکاری شان غافلگیر شده اند و به چیزهایی که مدافعان و مخالفان طرح می گویند فکر هم نکرده اند. و بعید هم می دانم اساسا توانا به چنین کاری باشند. فکر کردن) ولی در حال حاضر بیش از هرچیز ریاکاری و تذبدب در مدافعان به چشم می خورد. جایی که قرار است استناد فقهی مطرح کنند (ذکر فرزند خواندگی در شناسنامه) حرف از نظم و قانون می زنند و جایی که باید حرف از نظم و قانون بزنند (ازدواج با فرزند خوانده به حکم دادگاه) پشت فقه و فطرت و کانالیزه کردن غرایز سنگر می گیرند. و البته تخیل هم خوب چیزی است. شاید همه ی این خرابکاری ها ریشه در فقدان غم انگیز و حتی ترسناک تخیل داشته باشد. نه می توانند رنج کودکی را که با انگ فرزند خواندگی در شناسنامه اش به مدرسه می روند تخیل کنند، نه  حال و روز مادرخوانده و پدرخوانده ای را که هم بین خودشان و هم در مقابل آشناها و دوستان، از ترس برداشت های سوء، کارشان به هیستری می کشد.

۱۳۹۲/۶/۱۶ ه‍.ش.

تمرین سوم


وقتی بچه بود. می توانست به تور یک بچه باز بیفتد. ولی در عوض یکی امد و برای روز رستاخیز اماده اش کرد. طرف به مذهبی عجیب معتقد بود و از بین بچه های هفت تا ده ساله برای مذهب جدیدش هوادار جمع می کرد. بچه حرفهای پیغمبر را شنید و به مصداق گوش و دروازه همه را فراموش کرد. تا بیست سال بعد که اولین نشانه مشاهده شد. از گوش راستش خون امد و یک دفعه از وسط سینه اش خاطره ی آن روز امد بالا . پیغمبر گفته بود:
« اول گوش هایت خون می آید. بعد موهایت می ریزد و بعد بهت می گویند باید یک عمل دیگر انجام بدهی. کاری از دستت بر نمی اید. زیر عمل می میری و یک سال بعدش رستاخیز تو است»
رستاخیزیعنی چی؟ سئوال را باید بیست سال پیش می پرسید ولی وقتی خون را با دستمال خیس تمیز می کرد پرسید.
گوگل چه می گوید؟ اولین نتیجه ویکیپدیا است. درباره ی اساطیر یونان باستان، مسیحیت، یهودیت و اسلام و حتی جمله ی تمسخر آمیز پلوتارک که درباره ی اسطوره های مربوط به رستاخیز نوشته. ولی طبیعتا درباره ی مذهبی که اسمش را هم کسی (از جمله خودش) نمی داند چیزی ننوشته. باید جستجو را محدود کرد(مخصوصا باید کاری کرد که اطلاعات مربوط به حزب رستاخیز نیاید. یعنی در این شرایط تحمل اینجور شوخی های گوگل را نداشت. در شرایط دیگر یک کمی هم درباره ی حزب رستاخیز می خواند)
در جستجوی محدود تر، علائم روز رستاخیز را با خونریزی گوش همراه هم نوشت. بغیر از نتیجه های مزخرفی مثل علائم راهنمایی رانندگی سه گوش، یا گوش دادن به سخنان خداوند در روز رستاخیز چیزی نیامد. واقعیت این است که تا اینجایش هنوز موضوع جدی نبود. اگرنه این چیزها را در گوگل پی گیری نمی کنند. در واقع نیمه جدی بود. جدی وقتی شد که دید خونریزی دارد شدید می شود و تقریبا در حین جستجو به اندازه ی یک فنجان خون قطره قطره چکیده روی یقه ی پیراهنش. اگر یقه ی پیراهن اینهمه غیرطبیعی شق و رق و بافاصله از پوست نبود طبیعتا خیسی خون را زودتر می فهمید.

در کلینیک فقط برایش پانسمان گذاشتند. گفتند باید برود پیش متخصص. ضربه خورده؟ نه. همیشه همین را می پرسند. خوب این سئوال پزشک ها دقیقا مثل سئوال زنی است که از خواهر خیانت دیده اش می پرسد «مطمئنی؟» ...نمی پرسد تا اطلاعات کسب کند. می پرسد تا کلمات فرصتی فراهم کنند. یا شاید معجزه کنند (رجوع کنید به فیلم چهارشنبه سوری یا هر دو خواهر دیگری که می شناسید) ...خوب معلوم است که اگر ضربه بخورد آدم قبل از هر چیزی به دکترش، پرستارش یا هر کس که آمده بهش رسیدگی کند می گوید. ولی دقیقا مثل مورد خواهر خیانت دیده، وقتی این سئوال را از کسی می پرسند (همین ضربه نخورده را) باید متوجه شود که چیز مبهمی در میان است. چیزی که دکترها از قبل برایش اماده نیستند و باید برایش جستجو کنند (پزشک ها هم گوگل خودشان را دارند و احتمالا همینقدر هم سر راه جستجوی شان به مطالب نامربوط بر می خورند)

در نهایت بعد از حدود دو هفته، عکس، درمان های موقت، آزمایش و نمونه گیری های پاتولوژیک دکتر متخصص گوش و حلق و بینی در آمد که:
«گوش تان مشکلی ندارد. حلق و بینی تان هم. پیش متخصص خون ،مغز و اعصاب و داخلی هم رفته اید دیگر؟»
خوب فحش دادن دیگر لوس شده. پزشک ها هم احتمالا در مقابلش بی تفاوت شده اند. ولی بهرحال بهش گفت ، به دکتر گفت "خیلی احمقید"
و آمد بیرون.

یک ماه بعدی را هم در راه مطب دکترهای متخصص دیگر گذراند. به عنوان یک ایین. چانه زدن با منشی ها برای زودتر وقت دادن. زیر چشمی و حسود نگاه کردن به مریض هایی که می روند داخل. یک چایی نصفه خوردن وقتی که باید ناشتا باشی.گذاشتن نمونه در جای مخصوص. ادای بی تفاوتی در اوردن وقتی که سوزن را فرو می کنند یا بیرون می کشند. کتابهایی که همیشه در سالن انتظار باز می مانند و دو پاراگراف هم ازشان خوانده نمی شود.و در نهایت، چون اصولا این داستان درباره ی بیماری نیست، مراحل تشخیص نسبتا قطعی، آغاز شیمی درمانی و ریزش مو را کنار می گذاریم. تا برسیم به برگه رضایتنامه ی عمل.

پیغمبر گفته بود یک عمل دیگر، ولی این اولین عمل بود. بنابراین با خیال راحت می شد امضایش کرد و به عنوان یک مومن از هیچ چیز هم نترسید. بگذار همسر و خواهر و مادرش فکر کنند دارد ادای ادمهای نترس را در می آورد. آدمهایی که الکی درباره ی بیماری شان شوخی می کنند و به همه اطمینان می دهند بادمجان بم افت ندارد. ولی دست کم این عمل، ترسش فقط سوزن سرم است که درد دارد.
در دم دمای به هوش آمدن کسی آمد بالای تخت. شبح مانند. ولی طبیعتا شبح نبود. پیغمبر هم نبود. دختر اثیری هدایت هم نبود. یک موجودی بود شبیه اردلان شجاع کاوه. با همان صدا. حتی با همان دایره ی واژگان و همان لحن (برای کسانی که لحن شجاع کاوه را فراموش کرده اند : فرض کنید می گوید حال شما چطوره ، که واقعا هم می گوید. در اینجا لام را باید با سکون خواند و چسباندش به شما) اردلان در آن وضعیت پرسید: «حالشما چطوره»
 و بعد رفت توی خاطرات فراموش شده تا جای دیگر دوباره بازیابی شود.

عمل موفق بود. موها در آمد. و پیاده روی و حتی دوچرخه سواری هر روزه (چرا که نه. آرمسترانگ را در دوران بیماری کشف کرده بود و فانتزی دست کم یک دهه به تاخیر افتاده ی دوچرخه سواری غروبها و دوی صبحگاهان به قول ادبا جامه ی عمل پوشیده بود)
یک دختر داشت. اولین خون که چکه کرد دوسالش بود و حالا دختر چهار ساله بود. (از همینها که یا در چهار سالگی گم می شوند و می روند در خاطره ی جمعی سوگوارانه ی یک خاندان یا در هجده سالگی پذیرش می گیرند و می روند آمریکای شمالی برای ادامه تحصیل و دیگر بر نمی گردند. ) ولی آن موقع چهارساله بود و آنطور که همه می گفتند شیرین. می امد روی کاناپه سرش را خیلی ماه می گذاشت روی ران پایش و می گفت ناخن بکش. و او که همیشه یک مقدار ناخن داشت برای اینجور مواقع از بالای پیشانی ده انگشتی سر کوچک دختر را با ناخن ماساژ می داد و دخترش همانجا می خوابید و زنش آرام بلندش می کرد و می بردش می گذاشت توی تخت.

- حالشما چطوره؟
خود شبح بود. یا همان اردلان شجاع کاوه. پیرتر از آنچه در دم دمای بهوش آمدن تصور کرده بود. فقط سبیلش سیاه بود و موها تقریبا همه سفید. یک لبخند موذیانه (یا شاید فقط برای تلطیف فضا) روی لبش.
-ممنون . بد نیستم. شما رو می شناسم؟
- آره به گمونم.
- خوب؟
- خوب نداره دیگه (سرش را می چرخاند رو به دوربین فرضی که مثلا دارد از دو نفرشان فیلم می گیرد.)
-خوب چکار کنم؟
- رو به همان دوربین لبخند تاسف می زند
-وقت اینه که ادای دین کنی
-چه دینی؟
- تازه می پرسه چه دینی (رو به همان دوربین می خندد) ...تازه می پرسه چه دینی
- اها

خوب دقیقا یادش نبود کی پیمان بسته. کی قول داده. ولی یادش بود که قول داده و پوزخند شجاع کاوه بی جهت نبوده. قول سفت و سخت هم داده. و الان هم وقتش بود.
دانای کل می تواند کلی تعلیق ایجاد کند. ولی خوب واقعا این داستان درباره ی چنین تعلیقی نیست. در دم دمای بهوش آمدن قول داده بود که جبران کند. طی نکرده بودند چطور جبرانی. ولی هم آن موقع و هم حالا می دانست چطور جبرانی.
ادای دین کرد.  زن و دخترش همراه با بیست و چهار نفر ساکن مجتمع مسکونی شان مردند. خودش ولی یک خش بر نداشت. به موقع بیرون رفته بود. سابقه ی روانی، بی نقص. سابقه ی جنایی پاک پاک. دلیلی نداشت کسی شک کند. از بیمه هم پول گرفت. گاهی به یادشان اشکی می ریخت. ولی آنقدر سخت نبود که همه گمان می کردند. بیشتر روزها تنها می نشست جلوی تلویزیون و فکر می کرد چه چیز را جبران کرده. حتما هدف بزرگی بوده. نمی توانسته زنده ماندن باشد. ادمی نبود که برای زنده ماندن خودش چنین قربانی هایی بدهد. حتما موضوع درباره ی ایمان است. ولی ایمان به چه چیزی؟ یادش نمی آمد. همین وقت ها بود که شبح دخترش هم به زندگی اضافه شد. روی کاناپه، سر روی ران...و وقتی که خوابش می برد شبح زنش برای اینکه دختر را ببرد بخواباند.

چه حوصله ای آقا ....چه حوصله ای. شب ها پر از ستاره است آسمان و سریالها هم پشت هم پخش می شوند. چه حوصله ای ...این را اردلان می گفت. شجاع کاوه. و دخترش و زنش ...از حالا به بعد را می توانیم مرحله ی ایمان بدانیم.

- به یک عمل دیگه احتیاجه.

و برگه را امضا کرد. دوباره ازدواج کرد. بچه دار شد. و حالا دارم می بینمش . دارد در پارکینگ را باز می کند برای بیرون آوردن تاکسی اش. ریموت ندارد پارکینگ شان. خودش ( و اگر وقت مدرسه باشد دخترش) صبح ها در پارکینگ را باز می کند. ماشین را می برد و شب باز می گردد. گاهی اردلان شجاع کاوه را سوار می کند. حتی کرایه هم ازش می گیرد.  و وقت رفتن. اردلان می پرسد:

- خوبه؟
- چی خوبه؟
- هه...می پرسه چی خوبه (باز به طرف دوربین فرضی که مثلا در مغازه ای در طرف راست خیابان است لبخند می زند)...برگشتن دیگه. یا یارو چی می گفت؟ رستاخیز
-آره خوبه.
- (رو به جمعیت در پیاده رو) : طرف پاک خله

و معمولا یکی از عابران با لبخند تائید می کند.