۱۳۹۵/۱۱/۳۰ ه‍.ش.

رسیدن به کوه

می‌گفت تنها است و به نظرم تنهایی بیشتر اسم رمز علاقه‌اش به خیانت بود (روراست همچین فکری می‌کردم که هشت سال زندگی زناشویی خسته‌اش کرده و دوست دارد اسم میلش به تفنن را بگذارد «احساس تنهایی») ولی یک حالت مریضی داشت پیام‌هاش. می‌ترسیدم در واقع ازش. از عشقهای پرشور میترسم، از آن علاقه‌هایی که باعث می‌شود طرف به اصطلاح خانه‌زندگیش را رها کند (یا حالا هر جای امنی که دارد) از هر نوع دیوانه‌بازی‌ای، از داد زدن توی تونل، بیرون آوردن کله از پنجره‌ی ماشین، تند رانندگی کردن و اصلا رانندگی کردن، مواد را بی‌حساب اسنیف کردن، تزریق هروئین توی رگ، اشتیاق ‌جمعی و توافق بر سر یک موضوع در میهمانی و خنده‌ی ناگهانی پس از کشف این همصدایی، اصلا از خود میهمانی.
وقتی او می‌گفت «تنهام» من همه‌ی این چیزها به ذهنم می‌آمد و چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه پشت تظاهرم به نفهمی پنهان شوم. مثلا می‌گفتم ممدآقا (اسم همسرش) کجاست بگو بیاد پیشت تنها نباشی، بعد می‌گفت ممد نیست، ممد هیچوقت نیست و از اینجور حرفها. حالا ممد شاید هم واقعا نبود اما به نظر نمی‌رسید از نبودنش ناراحت باشد. چی می‌خواست؟ هیچی یا شاید هم چیزهای خیلی عمیق. چه کسی می‌تواند فرق بگذارد بین کسی که خیلی ساده حوصله‌اش سر رفته و اگر یک سریال بگیراند حالش بهتر می‌شود با کسی که در آستانه‌ی کشف پوچی زندگی است و ممکن است چند دقیقه بعد در را روی خلبان ببندد و هواپیما را با مسافرانش بکوباند به کوه (و از این قبیل دیوانه‌بازیها) یعنی اینها واقعا قابل تفکیک نیست، حوصله‌ات سررفته، از زندگیت حس نارضایتی داری، دسته (یا هر وسیله‌ی دیگری که اسمش را نمی‌دانم) جلوت است و خلبان هم رفته توالت، موبایل آنتن نمی‌دهد که به دوست‌دختر سابقت که حالا متاهل شده پیام بدهی بگویی «تنهام» و دسته را میدهی پایین (یا بالا) وقیژ، هواپیما را می‌کوبانی به کوه. حالا خلبان هم آن پشت دارد با تبر می‌کوبد به در لیکن چه فایده، همه‌ی تلاش ما در مقابل کسی که تصمیم گرفته دیوانه‌بازی در بیاورد بی‌ثمر است.
می‌گفتم بلند شو دست شایلن (اسم دخترش) را بگیر ببر پارکی چیزی، می‌گفت شایلن مدرسه‌است، برگردد هم مشق دارد باید بنویسد. بعد هم خودش را سرزنش می‌کرد که مادر بدی است از من می‌پرسید مادر بدی هستم؟ که خب من می‌گفتم بله (اگر می‌گفتم نه باید برایش ثابت می‌کردم نیست که سخت‌تر و زمانبرتر بود) می‌گفت چرا؟ می‌گفتم چون هیچ حسی از مسئولیت نداری و از این قبیل حرفها که آدم ممکن است به عقل ناقصش برسد. (حال آنکه اصولا من هیچ تصوری از مسئولیت مادری نداشتم، راستش اهمیتی هم نمی‌دادم.)
می‌گفت بیا فرار کنیم. می‌گفتم مغازه را ول کنم کجا بیایم؟ تو جایت خوب من جایم خوب، شایلن هم وضعش نسبتا مناسب، ممدآقا هم تقریبا راضی. این خواسته‌ها اشتباه است. اما خب این داستان مغازه هم جدی نبود، من نهایتش هفته‌ای یکبار می‌رفتم برای حساب و کتاب و کل امورات را شریکم اداره می‌کرد، من می‌ماندم خانه که با نازی پیام رد و بدل کنم، سریال تماشا کنم و گاهی هم دم غروب، کمی الکل بنوشم.
همه چیز اینطورها پیش می‌رفت تا گفت بیا ممدآقا را ببین. نمیدانم هاوس اف کارد دیده بود یا چه ولی فکر می‌کرد ممدآقا قرار است من را بعنوان بخشی از خواسته‌های زنش به رسمیت ببشناسد و من هم دور و بر خودش و بچه و شوهرش بپلکم و ممدآقا هم برود برسد به کارش (که طبعا اداره‌ی ایالات متحده نبود، اداره‌ی یک مغازه بود که در آن امور مربوط به تعمیرات لوازم برقی انجام می‌شد) یعنی یک همچین فانتزی‌های غریبی داشت و به من هم تسری داده بود. این را داشته باشید تا برویم چند روز بعد.

ممد آقا خیلی با ظرافت ودکا را ریخت توی لیوان و یک پر پرتقال گذاشت کنار بشقابم، نازی هم ذوق‌زده و برافروخته من را موقع نوشیدن تماشا می‌کرد. نمی‌دانم تاکید بر این نکته که خیلی معذب بودم چقدر اهمیت دارد ولی بهرحال خیلی معذب بودم. ممد آقا گفت «ببینید آقا، نازی از شما خیلی تعریف کرده و حرف نازی حرف من است.» گفتم کدام حرف؟ گفت «هرچه گفته.» گفتم نمی‌دانم چه گفته. گفت «من تا بحال بزرگش کرده‌ام، دیگر نمی‌توانم. نازی بخواهد بیاید سربزند اشکالی ندارد؛ خودم هم گاهی می‌آیم ولی (دیدم صورتش را، عجیب بود صورتش، منقبض و در آستانه‌ی انفجار) ولی نازی مطمئن است و حرف نازی حرف من است.» من به امید اینکه اشتباه فهمیده باشم گفتم کدام حرف؟ تاکتیک‌ام را فهمید: «شایلن دخترشما است. من شما را قضاوت نمیکنم نازی را هم قضاوت نمیکنم اما  دختر باید پیش پدرش باشه» نمی‌دانم این مدل حرف زدن از کجا آمده بود ولی به همین بیمزگی گفت: شما را قضاوت نمی‌کنم و اینها. گفتم ولی من شما را قضاوت می‌کنم این چطور مسخره‌بازی‌ای است؟ «از کجا معلوم اصلا که..» یکدفعه شایلن وارد شد. خودم بودم در هیئت یک دختر هشت ساله. البته خودی زیباتر، تازه‌تر و احتمالا بهتر. ولی خودم بودم. شایلن گفت «بابا» و پرید بغل من. عجیب بود. محکم فشارش دادم و چشمهایم را بستم و سعی کردم حس پدری، حس مسئولیت پدری را از تن بچه داخل رگهایم کنم. نازی می‌گفت ول کن بچه را ممد، ممد جان بچه را ول کن، شایلن می‌گفت (با گریه) بابا دردم میاد ولی من نمی‌توانستم رها کنم. توی بغلم بچه را گرفتم و دویدم توی اتاق. در را قفل کردم و چشمهایم را بستم. بعد آرزو کردم کوهی باشد تا بشود کل این خانه را با سرعت کوباند بهش. داشتند با تبر یا چیزی شبیه به آن در را می‌شکستند ولی من مطمئن بودم زودتر از آنها به کوه می‌رسیم.

۱۳۹۵/۱۱/۲۰ ه‍.ش.

دباره‌ی عشق بدون آنکه صلاحیتش را داشته باشم

در تک‌تک واژه‌هایی که روی کاغذ نوشته، در استفاده از لاک غلط‌گیرش، شکلی از ملاحظه‌کاری و انضباط هست: در استفاده‌ی ظاهرا ناشیانه و زیادش از فعلِ «می‌باشد» که از سواس پنهان کردن احساسات در افعال رسمی میآید؛ در تلاشِ به نظر من موفقش در پنهان کردن خودش با خط کشیدن بین پاراگراف‌ها تا تاکیدی باشد بر کاربردی بودن (و نه شخصی بودن نوشته)؛ در محکم فشار دادن خودکار بر روی کاغذ، بدون هیچ ردی از لرزش؛ در آن پایان‌ی که در انتها بین گیومه نوشته است.
 شما را نمی‌دانم اما من اسم چنین چیزی را می‌گذارم عشق و شکل مورد پسند من از عشق همین است: بدون امید، بدون خواستِ تصاحب، بدون رویاپردازی برای تغییر، صرفا با نیرویی درونی که نه به آشفتگی، که به نظم، به استقرار و به شکلی از نظافت (واژه‌ی درست همین است) منجر می‌شود.

۱۳۹۵/۹/۱۶ ه‍.ش.

ملاقات با دایی

رفته بودم خانه‌ی دایی‌ام و زن‌داییم را بعد از ده سال دیدم. داستانی که اینطور شروع بشود وعده‌ای اشتباه می‌دهد به خواننده که قرار است با تازه شدن داغ یک عشق (یا هیجان شهوانی قدیمی) آغاز شود. لیکن خیالتان را راحت کنم، از این خبرها نیست. آنچه در ادامه خواهید خواند شرح مصیبت است بیشتر (یا شاید حتی مقداری کمدی خانوادگی)
زندایی‌ام گفت ائه، فلان خان (پشت اسم من خان می‌گذارد، به نظرم نیت درستی ندارد از این کار، هیچ بوی دوستی از چنین پسوندی به مشامم نمی‌رسد) فلان خان شما کجا و اینجا کجا که چیزی مبهم در پاسخ‌ش گفتم. اگر کسی خیلی دقت کند مثلا یک «ای بابا» ممکن است وسط چیزهایی که اینجور وقت‌ها در جواب می‌گوییم تشخیص بدهد اما بنظرم کسی به این چیزها دقت نمی‌کند و از لحن می‌فهمند طرف دارد سعی می‌کند با حسن نیت پاسخ تعارف را بدهد. (این البته شاید کلا نادرست باشد و طرف اصلا به بود و نبودِ آدم فکر نکند. در واقع همینطور است. کسی که تعارف می‌کند در واقع پشت تعارف‌ش این ایده را خوابانده که کوچکترین اهمیتی به شما نمی‌دهد و شما صرفا برایش مهره‌ای هستید که باید در روزمره از پسش بر بیاید. مگر اینکه کسی فکر کند مثلا وقتی یک راننده تاکسی می‌گوید «قابل نداره» واقعا دارد به مسافرش فکر می‌کند؛ من که اینطور فکر نمی‌کنم. هرچور نگاه کنید از همینجا می‌توان مسیر داستان را تغییر داد. هر چند در نهایت تفاوتی نمی‌کند و آخرش می‌خواهم به این نتیجه برسم که کسی برای کسی اهمیت واقعی ندارد و ما یک مقداری همه در حال فریب خودمان هستیم و از این حرف‌ها)
خلاصه بعد از اینکه معلوم شد من برای زندایی‌ام و بالعکس اهمیتی نداریم، رفتم نشستم رو کاناپه‌ی کنار تلویزیون. این کاناپه برای کسی طراحی شده که می‌خواهد بجای تلویزیون به آدم‌ها نگاه کند. من چنین کسی نیستم  قطعا تلویزیون را ترجیح می‌دهم لیکن همانجا خالی بود و نشستم همانجا که برایم چیز آوردند. شربتی که واقعا نمی‌دانم از چه درست شده بود اما عجیب خوشمزه و گوارا بود (از این واژه هم استفاده کردم مهندس)
بعد از نوشیدن شربت گوارا حالی از دایی‌ام پرسیدم با این جمله : «بهترید انشالله؟» و خودم از ترکیب جاافتاده‌ای که بکار برم مقداری لذت بردم طوری که فکر کردم صلاحیت دارم به مکالمه با پرسیدن وضع مملکت ادامه بدهم، اما واقعیت این است که معلوم شد دایی‌ام اصلا متوجه احوالپرسی من نشده است، بخاطر همین مجبور شدم تکرار کنم «بهترین؟» و دایی که همیشه استاد گفتن پاسخ‌های کلیشه‌ای بود احتمالا تحت تاثیر داروی بیهوشی (که عزیزان! باید خیلی مایعات بخورید تا از بدنتان دفع شود. توجه کنید که مریض باید خودش خوب شدنش را بخواهد. مریضی که خوب نمی‌شود حتما ریگی به کفشش بوده یا یواشکی سیگار می‌کشد یا عسل و آیلیمو به قدر کافی نمی‌خورد و یا از اصل خوردن مایعات غافل است، بهرحال تقصیر خودِ نسناس‌اش است (از این واژه هم استفاده کردم مهندس)) بهرحال دایی تحت تاثیر هر چه بود یک دفعه نسبت به دلالت‌های کلمات حساس شده بود چون در پاسخ «بهترین؟» گفت «نسبت به کِی» و من در اینجا متوجه شدم آماده مکالمه واقعی نیستم. دایی تشخیص داد و خودش بحث را جمع کرد «از دیروز و پریروز بهترم اما از یکشنبه بهتر نیستم» که زندایی پرید وسط که نخیر، یکشنبه اصلا خوب نبودی.  دایی گفت من حال خودم را بهتر می‌فهمم یا تو (این را با لحنی گفت که حسن روحانی به علم‌الهدی‌اینها بدون آوردن اسم متلک می‌گوید. یک چیز خیلی بومی میهنی در این شکل از متلک گویی هست که واقعا کاش ما قدر داشته‌هایمان را بدانیم و بیشتر رویش سرمایه‌گذاری کنیم) زندایی بازی را ادامه داد و رو به من گفت «یکشنبه مرفین زیاد زده بود ولی خیلی نفس‌تنگی داشت» و دایی گویی زنداییم مقصر نفس‌تنگی‌اش باشد گفت «هه. نفس‌تنگی که همیشه دارم. کی نداشتم. کی تونستم نفس بکشم» که زندایی رفت تا باقیش را نشنود. من احساس کردم اگر زندایی‌ام می‌ماند دایی‌ام ممکن بود در ادامه حتی شعری درباره‌ی نفس کشیدن و اضطراب‌های وجودی بسراید و حتی ممکن است با یک نگاه خیام‌وار از بیهودگی الزام ورود اکسیژن به بدن در حالیکه ما همه‌اش را در نهایت می‌دیم بیرون گلایه کند. خطر (یا شاید هم امکانِ قشنگِ مخاطبِ شعربودن) از بیخ گوشم گذشت. زندایی احتملا خودش تشخیص داده بود که کی باید برود تا جلوی این واقعه‌ی محتمل را بگیرد.  من خواستم فضا را عوض کنم گفتم « ولی الان که بنظر خوب میاید» و زندایی که غیب شده بود یک دفعه هویدا شد و گفت «منم همینو می‌گم فلان خان. بهتره خیلی بهتره» و بعد دایی نرم شد و گفت « اره شکر خدا بهترم» و داستان همینطور داشت خوب پیش می‌رفت که یک دفعه خشایار (پسر کوچک داییم) با یک بطری کوچک گلیسرین در یک پلاستیک بزرگ وارد شد.
در اینجا لازم است توضیحاتی خدمت‌تان عرض کنم. خشایار رفته بود از چیزفروشیِ محله (نوعی سوپرمارکت مثلا) یک بطری گلیسیرین خریده بود حدود پنج هزار تومان، زن‌دایی‌ام معتقد بود این خیلی گران به پسرش فروخته شده. دایی‌ام معتقد بود وضع از این حرف‌ها خراب‌تر است و این رسما توهین به شعور مخاطب است. (مخاطب در اینجا بطور مستقیم پسردایی‌م بود و غیر مستقیم دایی‌ام و حتی کل خاندان که خودش به نحوی دستی بر آتشِ کلاهبرداری دارد.)
 در واقع دایی‌ام فکر می‌کرد آن مابه‌التفاوت نهایتا دو سه هزارتومانی می‌تواند به نوعی آغازِ پایانِ خاندان باشد. جایی که کاسب‌های خرده‌پا متوجه شده‌اند که شیرِعرصه‌ی کلاهبرداری پیر شده و مثل شغال آمده‌اند بالای سرش و اولین لگد را با دو سه هزارتومان گرانتر فروختنِ گلیسیرین زده‌اند. بنابراین واکنش او و زندایی‌ام نمی‌توانست جز واکنشی قاطع و حتی همراه با بسیج بقیه‌ی اعضای خاندان باشد. اما از بقیه‌ی اعضای خاندان کسی جز من آنجا نبود و من اصلا نمی‌دانستم گلیسیرین چند است و اگر یکی بهم می‌گفت پنجاه هزار تومان به قیمتش شک نمی‌کردم. می‌خواهم بیشتر روی وضعیت غم‌انگیز دایی‌ام تاکید کنم. لگد محکمی از شغالها خورده بود و تنها کسی که برای اتحاد در دسترسش بود، یک اختلالِ تکاملی در عرصه‌ی کاسبی محسوب می‌شد. ولی دایی و زن‌دایی به تبع او، ناامید نبودند. تلاش می‌کردند به من عمق فاجعه را حالی کنند.
زندایی گفت این بطری گلیسیرین را ماه پیش خریده «بگو چند؟» من گفتم «چهار هزار تومان؟» که کاش نمی‌گفتم. یکدفعه داییِ‌ام پتوی بیماری (پتوی بیماری نوعی پتوی معمولی است که بیمارها، عمل‌کرده‌ها، نقاهت‌گذرندگان روی خودشان می‌اندازند و اگرچه گرمشان می‌شود اما به نحوی آن را مثلِ تاجِ سنگین و معذب سلطنت تحمل می‌کنند)، باری دایی پتوی بیماری را پرت کرد و نیم خیز شد : «نخیر، هزار و پونصد تومن»
زنداییم یک دفعه هول شد که نکند بخیه‌هایی دایی‌ام پاره شود و دوید طرفش. بعد هم اخمِ ظاهرا مجبت‌آمیز اما آغشته به تحقیری به من کرد. من آمدم ماجرا را رفع و رجوع کنم و گفتم «اوه. ای بابا. یعنی الان سه برابر شده؟» که واقعا نباید همچین حرفی می‌زدم. دایی و زندایی و حتی خشایار (چهارده ساله) گفتند «نه» زندایی گفت «نشده مگه میشه یک ماهه سه برابر بشه فلان خان» و دیگر شک نداشتم که این خان شکلی از فحش است. به نظرم بیش از آنچه آن موقع تصور می‌کردم در موقعیت بدی بودم. گفتم الان هر کلمه‌ای می‌تواند جمع را منفجر کند و بهتر است سکوت کنم. تقصیر خودم بود و باید تاوانش را با سکوت می‌دادم. اما ظاهرا سکوت بدترین کاری بود که می‌شد کرد. دایی و زندایی و خشایار (که از متهم به همدست دادستان تبدیل شده بود) به من زل زده بودند تا گندی را که زده بودم رفع و رجوع کنم. هر ثانیه‌ای که چیزی نمی‌گفتم بتظر می‌رسید خشم‌شان بیشتر می‌شود. گفتم «عجب آدم‌های بی‌انصافی هستند» زندایی به غریزه بلند شد ایستاد کنار دایی، من فکر کردم جمله‌ی مناسب را گفتم‌ام بالاخره تا اینکه دیدم دایی دارد تلاش می‌کند از روی مبل بلند شود و زنداییم دارد قربان صدقه‌اش می‌رود آرام‌اش می‌کند. «بی‌انصاف نیستند بی‌شرف‌اند» این را خشایار گفت. وارثِ تاج و تخت دایی، آن بچه‌ای که همه‌ی امیدها به او بود و من فکر می‌کردم باید مقداری حضور آنلاینش کنترل شود. فضا طوری بود که انتظار داشتم پایین جمله‌اش هشتگ «نه به وقاحت» شکوفه بزند. دایی‌ام گفت «شرافت ندارند عوضش تا دلت بخواهد وقاحت دارند» زندایی‌ام گفت «وقاحت و بی‌شرفی» و زمان نگرفتم اما شاید حدود پنج دقیقه شین شرافت و قاف وقاحت در فضا بود تا آرام شدند. در اینجا بی‌توجه به حضور من جمع داشت درباره‌ی شیوه‌ی عکس‌العمل به فروشنده‌ی گلیسیرین مشورت می‌کرد. خشایار اما از آنجایی که متوجه شده بود خودش باید نتیجه‌ی مشورت را عملی کند نگران به نظر می‌رسید. دایی نظرش این بود که شیشه‌ی گلیسیرین باید پرت شود توی صورت طرف. زندایی هم مخالف پرتاب نبود ولی مشخصا روی «صورت» بحث داشت. خشایار گلیسیرین را برداشت و گفت «می‌گذارم رو میزش میام» من و دایی و زندایی با هم گفتیم «نه» من گفتم «اون یارو از خداشه هم پنج تومان گرفته هم گلیسیرینو می‌فروشه به یکی دیگه.» خشایار گفت «درشو باز می‌کنم نتونه بفروشه». خیلی خونسرد و سرد و گرم‌چشیده به داییم گفتم «اینها وقیح‌تر از این حرفان به یک بدبخت ناشی می‌فروشه. باید پولشو پس بگیرید ازش.» زنداییم گفت «مسئله پنج تومن ده تومن نیست ولی فلان خان (خانش دیگر محبت‌آمیز بود) راست می‌گه، مسئله چیزه.» داییم گفت «شرافت» خشایار گفت بگذار زنگ بزنم به محسن (پسر بزرگ داییم) بیاد با هم بریم. زندایی گفت «می‌خوای اون بدبختو از اونور شهر بکشی اینجا خودت عرضه نداری مامان جان؟» بعد همه منتظر بودند من بگویم با خشایار می‌روم اما من چیزی نگفتم طبعا. رو به دایی گفتم «انشالله بهتر می‌شید کاری چیزی اگر بود...» واین از آن جمله‌ها است که آدم در شرایط عادی هم به پایان نمی‌برد. چه برسد وقتی که دارد رسما از مهلکه فرار میکند. به صحنه نگاهی اجمالی انداختم و به عنوان یک بی‌شرفِ بی‌عُرضه اما با خوشحالیِ نسبی آمدم بیرون. آنقدر خوشحال و مسلط بر اوضاع بودم که رو به دایی و زندایی گفتم «سلام برسونید» و رو به خشایار که دهه‌ی هشتادی محسوب می‌شد بطور تخصصی گفتم «مراقبت کن»؛ ملاحظه می‌کنید آنقدرها هم که از دور به نظر می‌رسد سخت نیست این چیزها.    

۱۳۹۵/۸/۱۷ ه‍.ش.

ترکاندنِ دروغ (درباره‌ی گلستانِ فروغ)

اولش بگویم درگیری من با موضوع گلستان (نه طبعا شخص او، شخص او اهمیتی ندارد) یک درگیری شخصی است. وقتی بعنوان یک نوجوان شروع کردم به خواندنِ چیزمیز، خب فروغ فرخزاد، جزء انتخاب‌های طبیعی بود. شعرهایش را خواندم و بعد عطش دانستن درباره‌ی او و مقدار زیادی کتاب که مصداقِ بارز کتاب‌سازی بودند و حتما هنوز هم هستند. یکی دو خاطره، چند تکه از نامه، چند مصاحبه با خود فروع و چند قطعه سوگنامه. اما چیزِ ثابت تمام این کتاب‌ها برای منِ سیزده چهارده‌ساله یک نام تکرارشونده بود. ابراهیم گلستان که بعدها شناختمش البته و بعنوان یک داستان‌نویس، تهیه کننده و فیلمساز حتی می‌شود گفت به او علاقمند شدم. اما ردِ ابراهیم گلستان در هرچه که درباره‌ی فروغ می‌گفتند آنقدر پررنگ بود که برای یک نوجوانِ دور از مجامعِ ادبی هم شکی باقی نمی‌گذاشت که نقشِ گلستان چیزی بیشتر از یک دوست یا همکار در زندگیِ او بوده است. بنابراین لازم نبود که نامه‌ی فروغ به شاهی حدود بیست سال بعد منتشر شود که کسی بداند رابطه‌ی آن دو بیش از یک دوستیِ معمولی بوده است.(حالا البته بگذریم از استثنائاتی مثل میم آزاد که از بغضِ گلستان می‌خواهد اینکه با فروغ رابطه داشته را هم بعنوان یک امتیاز از او سلب کند).
اما جز داستان عاشقانه، تاثیر گلستان بر فروغ چه بوده است؟ بگذارید ببینیم آقایون ادبا چه می‌گویند*:
اخوان ثالث: «اصلا خود معاشرت با گلستان تحولی در زندگی فروغ بوجود آورد.گلستان اولین کاری که کرد درمورد فروغ این بود که تمام معاشرت‌های قبلی‌اش را قطع کرد....مثل آن جرقه‌ای که بین شمس و مولانا، به یک شکل دیگرش، البته نه خیلی عارفانه، خیلی فلان»
م آزاد: «روح زنانه فروغ فرخزاد باعث میشد که اغلب تحت تاثیر اشخاص قرار می‌گرفت او گرایشی به روشنفکران لوکس داشت که دنیای زنانه‌ای دارند....اگر فرخ‌زاد تحت تاثیر گلستان قرار گرفت، از همین است که گلستان نیز روشنفکر لوکس و زنانه‌ای است، تاثیر ذهن تحلیل‌گر کاذب گلستان آشکارا در فرخ‌زاد حس می‌شد.»

نقل از پرویز لوشانی: «از چوبک می‌پرسم:انگیزه‌ی این جهش اخیرش را جه می‌داند؟ چطور شد فروغ بقول خودش «تولدی دیگر» یافت؟
چوبک یک لحظه فکر می‌کند و می‌گوید:
من تصور می‌کنم مقدار زیادی‌اش مربوط به تاثیر ابراهیم گلستان باشد.
گلستان تا چه حد خودش این تاثیر را قبول دارد؟
هیچ، او حتی از طرح این مسئله هم نفرت دارد . گلستان می‌گوید اگر من چنان معجزه‌گری هستم که می‌توانم از زغال الماس بسازم پس چرا درباره‌ی خودم غافل مانده‌ام؟»

به نظر می‌رسد گلستان این حرف‌ها را قبول ندارد و ظاهرا دم گوش چوبک این چیزها را رد می‌کند. اما در فضای عمومی خیر. چرا سکوت می‌کند؟ شاید چون بهتر است آدم درباره‌ی مزخرفاتی که ملت می‌گویند سکوت کند. اما شما این را مقایسه کنید با نامه‌ی بلندبالا به مجله‌ی فیلم در واکنش به تقوایی. تقوایی مدعی می‌شود چیزهای زیادی از گلستان آموخته. گلستان برمی‌آشوبد و نامه‌ای مفصل و مستدل می‌نویسد و می‌گوید اصلا تقوایی را به سختی میشناخته و تقوایی هم انقدر دیر و بد (و تلویحا ناهوشیار) می‌آمده که نمی‌توانسته از او چیزی یاد گرفته باشد «هرچند امروز از آن با سخاوت سرشار، فزونتتر از خورند اندک چیزی که بوده است یاد می‌کند که این یا از محبت جنوبیش است یا از تخیل آزادوار، بی‌مهار، اختیار رها کرده ...»(مجله فیلم،235)
گلستان اسم این کار را می‌گذارد تراکندن دروغ. با این دروغ‌ترکانی‌ها سالهای بعد بیشتر آشنا می‌شویم. اما در مورد فروغ چه؟ سکوتِ محض. بنظر می‌رسد وقتی چیزی با این طنین و قدرت تکرار می‌شود سکوت (چه بخواهیم چه نه) چیزی جز تایید نیست. گلستان می‌گذارد به او در رابطه با فروغ نقش مرشد و راهنما و خالق بدهند، دروغ را نمی‌ترکاند. تنها دروغی که مسئولیت ترکاندن مستقیمش با او است. بقیه‌ی وقایع شاهدانِ دیگری دارد. اما این یکی را فقط او می‌تواند بترکاند. انگشتش را هم به این یکی دروغ نمی‌زند و می‌گذارد خودِ ذهنیت مردسالار ادبا به جایش سخن بگویند. آنها هم وقتی حرف می‌زنند از این چیزها می‌گویند:
««تولدی دیگر» از زمان آشنایی فروغ با ابراهیم گلستان ساخته شده و با همهٔ تغییراتی که می‌شه در کار هنری اشخاص حدس زد، ولی این اصلا بیرون از اندازهٔ تغییره و اصلا یه مرتبه یه چیز دیگه شده. فروغ سواد و معلوماتی که نداشت. به‌نظر من، تولدی دیگر بی‌شک تحت تأثیر گلستان ساخته شده. . . .
ـ بعضی‌ها که اصلا می‌گن: ابراهیم گلستان این شعرها را گفته؟!! امکانش هست؟!!
[ابتهاج]: ـ چه کسی می‌تونه همچین ادعایی بکنه و کی‌می‌تونه رد بکنه؟! در هر صورت با دخالت گلستان بود. اما چقدر دخالت داشت؟ . . . بی‌شک وجود خود فروغ عامل اصلی بود ولی گلستان، زیر و رو کرده فروغ رو؛ یعنی از یک شاعر درجهٔ هشتم، درجه صدم... نقش گلستان، بیشتر از نقش یه معلم و مربی باید باشه»**
این مسئله، خصوصی نیست و ربطی به رابطه‌ی عاشقانه‌ی آنها ندارد. چند مدل مطرح شده که یا یکی از آنها درست است یا هیچ‌کدام درست نیست یا ترکیبی از چند مورد است. یکی مثلا اینکه فروغ بیسواد بوده و گلستان برایش شعر می‌گفته. دیگر اینکه یک کیفیتِ شمس‌واری داشته در مواجهه با فروغ، یکی اینکه از رفقای بد دورش کرده، یکی اینکه بهش یاد داده به چیزها چطور نگاه کند. یکی اینکه به او کار داده و این برای یک آدم آس و پاس که در کار شعر است تعیین کننده می‌تواند باشد (که البته به خیلی‌های دیگر هم کار داده بود) و یکی اینکه نقشی شبیه ازرا پاوند برای الیوت ایفا کرده یا اصلا صرفا منبع الهامِ عاشقانه‌هایش بوده و الخ.
 از میان اینها مدل‌هایی که عاملیت اصلی را به خود آن مرحوم بدهند کمتر مطرح می‌شوند. فروغ نوجوان و بی‌تجربه بوده که شعرهای ابتدایی‌اش را می‌گفته و در تولدی دیگر حدودا سی ساله بوده است. ظاهرا تاثیر خواندن و تجربه کردن و فاصله‌ی یک نوجوان بی‌تجربه با یک انسان سی ساله در مورد فروغ مطرح نیست. (شما نوشته‌های هفده سالگی خودتان را با سی سالگی‌تان مقایسه کنید کافی است) مثلا انگار فاصله‌ی هدایتی که داستان «شرح حال یک الاغ در حال مرگ» را می‌نوشت با هدایتِ بوف کور مربوط به عمیق‌تر شدن نگاهِ خود او است، اما این فاصله در یکی مثل فروغ فقط با ورود کسی مثل گلستان قابل توجیه است. مثلا نقش طوسی حائری که زبانی غیر از فارسی می‌دانست در غنی‌تر شدن تجربه‌ی متنی شاملو یک نقش فرعی بوده، سیمین که ادبیات را دست‌کم روشمندتر از جلال می‌شناخت که چیزی نبوده حالا مهم نیست، فرزانه طاهری که گلشیری را با بخشی ترجمه نشده از ادبیات جهان آشنا می‌کرد خب زنش بوده، اما گلستان ظاهرا همان تبدیل کننده‌ی زغال به الماس است.
سکوت گلستان در همان یک جایی که نمی‌بایست سکوت می‌کرد همدستیِ یک آدم باهوش است با ادبای احمق‌ در سلب عاملیت از کسی که هر نظری درباره‌اش داشته باشیم نمی‌توانیم انکار کنیم که شور آموختن داشته و بیش از اغلب معاصران ادیبش نسبت به جهان کنجکاو بوده است. به همین دلیل من معتقدم این سکوت بیش از آنکه از سر بزرگواری باشد، از سر تایید مزخرفاتی است که گلستان خدا می‌داند (من هم می‌دانم البته) چرا علاقه‌ی جدی به ترکاندنشان نداشته است.

* نقل از «جاودانه زیستن در اوج ماندن»
** اینجا

۱۳۹۵/۸/۸ ه‍.ش.

پاداش نااُمیدان

اینکه ادبیات و فیلم و بطور کلی هنرهای دراماتیک تسکینم نمی‌دهد، شاید دلیلش افزایش سن و سال باشد. ادبیات با جهان‌های ممکن سروکار دارد، چیزی از ضرورت جهان کم می‌کند و به تو می‌گوید جورهای دیگری هم هست. از این نظر شبیه مخدر است (احتمالا). اما برای هر کس زمانی می‌رسد که به آن واقع‌بینی ناخوشایند دچار می‌شود که در هر لحظه، بداند در جهانِ ضروری حاضر است. انعطافش برای خروج کم می‌شود. این خیلی از راه‌ها را بر وجدِ زیبایی‌شناختی از طریق کشف آزادی در جهانِ دیگر می‌بندد؛ جهانِ ممکنی که موقتا به آن داخل می‌شویم و از کشفِ آزادی و حضورمان در آن به وجد می‌آییم. (بله، تعبیر از سارتر است)
اما راه‌های دیگری هم برای تجربه‌ی زیبایی‌شناختی هست. یعنی صرفا مکانیسمِ خروج نیست که به تجربه‌ی آن لحظه‌ی زیباشناختی منجر می‌شود. شکل‌هایی از این تجربه وجود دارد که در آن فرد، خارج نمی‌شود؛ با شخصیت‌هایی غیر از خودش همذات پنداری نمی‌کند؛ رویای جهان دیگری را نمی‌بیند، بلکه لحظاتش در همان جایی که حضور دارد ساکن و غنی می‌شود.
موسیقی اغلب اینطور کار می‌کند، و شعر و دیدنِ زیباییِ طبیعت. دیدنِ آتش، دیدنِ آب و تماشای آسمان. بطور کلی عادت‌های پیرمردی (و اگر شما مؤنث هستید پیرزنی)، آنطور که پیرها می‌نشینند کنار آب و زل می‌زنند به آتش، بدونِ اینکه در رویای آینده و امکانات تازه باشند. بدونِ یاری‌گریِ همذات‌پنداری با قهرمان و فرورفتن دررویا. 
در اینجا دو روایت وجود دارد: طبق اولی، رسیدن (یا عقبگرد) به این مرحله (چون از جهاتی شبیه کودکی است) ، شور و وجد را در نگاه به زیبایی (و بطور خاص هنر) کم می‌کند و از شدت تجربه می‌کاهد. به همین دلیل مخاطبِ آن‌طور از زیبایی که به رویای بالقوه ممکن‌شونده احتیاج دارد، امیدواران‌اند. اما طبق رویت دوم، تنها در صورت از دست دادن امید است که درک زیبایی می‌تواند در تمامیت خودش، و بدون اغراضِ مبتنی بر رویایِ تغییر، اتفاق بیفتد. طبق این روایت اصولا زیبایی پاداش کوچک و اغلب بطورکامل واصل نشونده‌ای برای ناامیدان است. امیدواران در درام، جهان‌های دیگر و تخیلِ زندگیِ دیگری تسکین و شادی پیدا می‌کنند و ناامیدها ساعت‌ها زل می‌زنند به قوطی خالی نوشابه که با یک تکه پلاستیک به سنگی در جوی کثیف خیابان چسبیده و با حرکت آب مدام  به سنگ می‌خورد و صدا می‌دهد. به زیبایی در شکل خالص خود نگاه می‌کنند بدون اینکه پاداشی را جز تجربه‌ی خود آن لحظه متصور باشند. 

۱۳۹۵/۷/۲۳ ه‍.ش.

تحلیل موقعیت میانسالی از طریق بررسی موردیِ رانندگیِ وانت پیکان و تطبیق آن با پختن شله زرد*

عصر عاشورا است و من و دوست دخترم (واقعا این اصطلاح جالب نیست برای سن و سال ما لیکن بهرحال) نشسته‌ایم آنطور که یکی می‌نشیند روی مبل و یکی روی زمین. دارد درباره‌ی یک چیزی (مثلا پدیدارشناسی) حرف می‌زند، حرف‌های کلی، حرف‌هایی که قرار نیست هیچ‌وقت به نتیجه برسد و هر دو هم می‌دانیم. حواس من جای دیگری‌است، حواس او هم خیلی جمع نیست چون به خودم می‌آیم می‌بینم دارد درباره‌ی مدل ماشینی که مدت‌ها است قرار است بخریم و ممکن است هیچوقت هم نخریم حرف می‌زند. لحظاتی از شبانه‌روز است که وقت ابدی به نظر می‌رسد. (درباره‌ی این لحظات اگر بخواهم توضیح بدهم سخت می‌شود، خودتان به تجربه‌ی شخصی‌تان رجوع کنید از زمان‌هایی که حس می‌کنید برای هر کاری وقت به اندازه‌ی کافی هست و اگر همان لحظه شروع شود امکان ندارد که تا وقت خواب، به پایان نرسد). بعد من به خودم می‌آیم می‌بینم دارم درباره‌ی دونالدترامپ و نقش مخرب رسانه‌ها در تهی کردن مفاهیم از طریق اصرار بر صحتِ گفتارِسیاسی صحبت می‌کنم. در همین حین دونفری تصمیم می‌گیریم شله زرد درست کنیم. یک دستورالعمل هم داریم که تاکید می‌کند احتیاجی به خیس کردن برنج نیست. درست کردن شله‌زرد همان ابتدا بنظرم کار آسانی بنظر می‌رسد و این را هم اعلام می‌کنم اما او برایم توضیح می‌دهد که سختی درست کردن شله‌زرد وقتی است که مقدارش زیاد باشد.
شله‌زرد خیلی زودتر از آنکه فکرش را می‌کردیم آماده می‌شود. یکی چند قاشق می‌خوریم و یک احساس رضایتی هم داریم بنظرم. (مطمئن نیستم). بعد یکی از فیلم‌های وودی آلن را می‌بینیم که من وسط‌ش بلند می‌شوم و یک ساعتی قدم می‌زنم و با تلفن صحبت می‌کنم و بر می‌گردم و می‌بینم چیزی را از دست نداده‌ام (فیلم درباره‌ی روابط بسیار ساده‌ی عاطفی و جنسی است که عموما عادت دارند خیلی پیچیده جلوه‌اش بدهند و وودی آلن و مشاورهای  مربوطه  از طریق پیچیده جلوه‌دادن‌شان ارتزاق کرده و خواهند کرد). از روی لب‌تاب چک می‌کنم ببینم چقدر از فیلم مانده و ارزش‌اش را دارد چند دقیقه بنشینم تا آخرش را ببینم که معلوم می‌شود زیاد مانده و به همین دلیل بلند می‌شوم دوباره الکی راه می‌روم. فکر می‌کنم آیا زمان مناسبی برای سکس است و به این نتیجه می‌رسم نه، زمان مناسبی نیست. هوا هم دیگر کامل تاریک شده و آن ابدیت بعد از ظهر جایش را داده به یکی دو ساعت فاصله تا خواب که باید صرف مسواک زدن (و سیگار قبل و بعدش برای من) (و کرم و لوسیون زدن برای او) بشود. بعد دراز می‌کشیم و یک کمی از آدمهای محل کار او و محل کار من (اگر بشود اسمش را کار گذاشت) صحبت می‌کنیم و به این نتیجه می‌رسیم اوضاع نه آنقدرها بد است و نه آنقدرها خوب (که خب قبل از صحبت هم می‌دانستیم). او می‌خوابد و من بلند می‌شوم مناسک نیم ساعت چرخ زدن در اینترنت قبل از خوابم را انجام بدهم.**
چند روز پیش ویدئویی منتشر شد از یک وانت پیکان که در یک کوچه دیوانه‌وار می‌آید و خودش را می‌زند به ماشین‌های مختلف تا به زعم خودش فرار کند. آخرش هم بالاخره بعد از مالیدن به ماشینهای مختلف با یک پژو شاخ‌به شاخ می‌کند و ملت خشمگین می‌رسند بالای سرش و متوقفش می‌کنند. در توییتر نوشتم این موقعیت میانسالی است. استعاره‌ای از وضعیت خود من و بقیه‌ی کسانی که یک جا بالاخره با پژو شاخ‌به شاخ می‌کنند و یکی هم شیشه‌شان را می‌شکند و قبلش تصادف‌های جزئی اما موثر کرده‌اند و یک مختصر آتشی هم گرفته‌اند و در نتیجه همه‌ی اینها بالاخره و ناگزیر متوقف می‌شوند. البته در حقیقت یک مقداری خودم را لوس کرده بودم. داستان اینطور نیست. استعاره صحیح است اما لحن درست نیست. لحن طوری است که گویی دست تقدیر آدم را به اینجا می‌رساند و آدم ناراضی است در حالیکه در تحلیلِِ دیگر، اتومبیل با انتخاب آن کوچه یک‌طرفه و پر از ماشین واقعا قصد فرار ندارد. برای فرار باید از مسیر دیگری برود. او آنجا است چون خودش دوست دارد گیر بیفتد. چون حوصله فرار ندارد اما پارک کردن مودبانه‌ی ماشین و تسلیم شدن هم غرورش را جریحه دار می‌کند. استعاره‌ی وانت؟ بله. اما این طوری که الان  گفتم‌ش به صداقت نزدیک‌تر است.  

* درستش این است که آدم شوخی را توضیح ندهد. لیکن چون اصراری بر شیوه‌ی درست ندارم توضیح می‌دهم که عنوان پست شوخی با فرم عنوان پایان‌نامه‌ها است.
** این نوشته لزوما مطابق با واقعیت و روزمره‌نویسی به معنای متداولش نیست، داستان هم نیست، صرفا حال و هوایی را از روزمره برای شرح یک استعاره جعل کرده‌ام.

۱۳۹۵/۶/۱۵ ه‍.ش.

چیزی که در جستجویش بودم تسکین بود ماندانا*

این رفیق ما یک اتاق در زیرزمین خانه‌شان داشت و یک رسیور و یک پیک‌نیک برای کشیدن تریاک و البته یک تلویزیون که در چهار دسته‌ی مورد علاقه‌اش همیشه در حال پخش برنامه بود:
1. پورن
2. ضیاآتابای
3. آگهی‌های بازرگانی چند کانالِ ترکیه‌ای
4. حمید شب‌خیز
این چهارمی را البته باید غافلگیرش می‌کردی تا متوجه می‌شدی تماشا می‌کند. خودش انکار می‌کرد.  با پورن اما مشکلی نداشت و ساعتِ پخش برنامه‌ها را می‌شناخت و فرقی نداشت تنها باشد یا نه، برنامه‌ی مورد نظرش را از دست نمی‌داد. 

 یکسری عقاید سیاسی داشت. ضد رژیم بود. اما به نحوی کاملا انتزاعی ضد رژیم بود. مثلا غیر از رهبر و رییس جمهور وقت و احیانا علی‌اکبر ولایتی کسی را در رژیم نمی‌شناخت. رفته بود کارت بسیج هم گرفته بود چون فکر می‌کرد ممکن است جایی کارش را راه بیندازد (که خب در مورد او راه نمی‌انداخت و نینداخته بود). می‌دانست اینها باید بروند و رفتنی‌اند. می‌دانست یکسری آدم هستند که این رفتن را به تعویق می‌اندازند. با بی‌توجهی به مبارزه و از آن بدتر، پرت کردنِ حواسِ مردم از مبارزه. وقتی راجع به اینها(این لاشخورها) حرف می‌زد بارقه‌هایی از خشم هم هویدا می‌شد در صورت‌اش (به قول معروف). اما اگر می‌پرسیدی منظورت دقیقا چه کسانی هستند یک اسم بیشتر به دهانش نمی‌آمد (و به ذهنش هم نمی‌رسید طبعا): «حمید شب‌خیز».
. حمید شب‌خیز که با مشغول کردن مردم به آهنگ‌های درخواستی و جنگِ آبی و قرمز (در برنامه‌ای که دو فرد بنام‌های رندی و کورش اجرا می‌کردند) آب به آسیاب اینها می‌ریخت. از طرفی از مردم تحت عنوان تله‌تان پول تلکه می‌کرد و سبد هزینه‌ی اهدای پول به تلویزونِ خانوارِ ایرانی را که می‌توانست یک‌سره خرج تلویزیون ایران(آتابای) شود، دچار خُردگی می‌کرد، از طرف دیگر خشمی را که از نبودِ آزادی‌های اجتماعی میتوانست لبریز شود و به خروش مردمی بینجامد تسکین می‌داد. آدم‌های جان به لب رسیده از ندیدن شهره و لیلافروهر در تلویزیون، می‌زدند کانال شب‌خیز و حالشان بهتر می‌شد و در نتیجه چه؟ انقلاب به تاخیر می‌افتاد. 
شب‌خیز رذائلِ دیگری هم داشت. مثلا چشم‌چران بود و این می‌توانستِ فرمِ تلویزیونِ ماهواره‌ایِ  بیست و چهارساعته‌ی ایرانی را به چیزی تبدیل کند که از دیدگاه این رفیق ما، بر ضد آن طراحی شده بود: دختربازی. 
با ادبیاتِ امروزی، بدنِ پسرِ تحریک شده در جستجوی سوژه‌ی دختر بازی می‌توانست به سوژه‌ی جمعیِِ سیاسی تبدیل شود، اما در عوض می‌نشست پای آهنگ‌های درخواستی با الهام جون و به سوژه‌ی جمعیِ هیچ چیز تبدیل نمی‌شد. 
گاهی که ته دلش گرم و روشن بود (اغلب به کمک مشتقات مرفین) با نوعی شفقت و احترام از مصائب آتابای برای راه‌اندازی تلویزون ایران می‌گفت. اینکه خانه‌اش را فروخته، زنش آواره شده، مریض و درهم‌شکسته شده و توانسته تلویزیون را راه بیندازد و بعد ناگهان خشم زبانه می‌کشید: « آنوقت این بچه ک..نی-شب‌خیز- آمده تلویزیون راه انداخته و اسمش را هم گذاشته ایران»

عقایدش در مورد سکس و رابطه‌ی جنسی و عاطفی هم همینقدر انتزاعی بود. همانطور که سیاست را از تلویزیون آتابای آموخته بود رابطه‌ی جنسی را هم از فیلم‌های پورن می‌شناخت. فی‌المثل معتقد بود زنان وقتی می‌گویند نه، منظورشان بله است. معتقد بود تنها مانعِ دستیابی به سکسِ مجانی با هر زنی که در خیابان می‌دید، یک چیز بود و بس: «نداشتنِ سرزبان»، در واقع معتقد بود نوعی چرب‌زبانیِ جادویی وجود دارد که می‌تواند لباس‌های هر زنی را از تنش بکند و در انتها معتقد بود اگرچه خودش نسبت به قدیم خیلی بهتر شده و بقولی، سرزبان‌دارتر شده، اما هنوز تا رسیدن به مرحله‌ای که بتواند قدرت‌های این سوپرپاورِ جدید را تحت کنترل خودش در بیاورد راه دارد. در آن مرحله، یک‌جور اسپایدرمنِ در حال تمرینِ افکندنِ تارهایش بود که داشت از طریقِ پراندنِ «چطوری جیگر» به زنان کوچه و خیابان خودش را ارتقا می‌داد. 

 یکسری کانالِ ترکیه‌ای بود (اسم از من نخواهید الان، بعدا هم همینطور) که بیست و چهارساعته آگهی نشان می‌دادند و گاهی یک یا دو ساعت هم سریالی چیزی پخش می‌کردند. طبعا او سریال‌ها را نمی‌دید و در مواقعی که توانِ سیاست و رمقِ پورن نداشت، آگهی تماشا می‌کرد. از نظرش در این آگهی‌ها شکلی از زندگی در جریان بود. زندگیِ آنها که بلد بودند چطور لباس بپوشند و دلبری کنند و آدامس بجوند و بله، رسیدیم به جای خوبش: مشروب بخورند. 
معتقد بود (شاید حتی به درستی؛ کسی نمی‌داند؛ تحقیق نشده یا من خبر ندارم) اگر می‌توانست برود بار و مشروب سفارش دهد گرفتار این کوفتی (اشاره به پیک‌نیک و قل‌قلی) نمی‌شد. یه جوون مگه چی می‌خواد، غیر اینه که بره بار، دو گیلاس مشروب بزنه و با یه خانم خوشگل بره خونه؟ تو خونه هم مامانش بهش غر نزنه؟ یه جوون واقعا چی می‌خواد؟ واقعا برایش سئوال بود. 
این سئوال خونش را به جوش می‌آورد و در جستجوی راه حل، می‌زد کانال آتابای تا رافی خاچیطوریان برایش راهِ حلِ خلاصی از معضل را بگوید: رفتنِ اینها؛ و مانعِ فعلیِ تحققِ این امر چه کسی بود؟ حمید شب‌خیز.

 در گیر و دار هشتاد و هشت من جایی او را دیدم، مدت‌ها بود که از رافی و ضیا خبری نبود یا بود و من دیگر نمی‌دانستم.  خیابان بود و آن اتفاق‌ها که خودتان می‌دانید.  گفت گولشان را نخور اینها همه با هم‌اند و دعوای زرگری است و بعد به باسن دختری که از جلوی‌مان رد می‌شد اشاره کرد و بلند گفت «اوف». هنوز داشت روی مسئله‌ی سر و زبان‌اش کار می‌کرد و خدا می‌داند، شاید حالا که هفت سال دیگر هم گذشته،  وقتش رسیده باشد که تارهایش را به سرِ آسمان‌خراشهای مخ‌زنی پرتاب کند و تاب بخورد میانِ همبسترهای بالقوه‌اش که به دلایل نامعلومی، اصرار داشتند بجای بله، بگویند «نه» 

* ماندانا شخص خاصی نیست. بیشتر دوست داشتم یادی کنم از این اسمِ زیبا که نمی‌دانم چرا از رواج افتاد.