۱۳۹۴/۸/۲۴

خطاف

در وصف پرستو(خطاف) نوشته* که پرنده‌ای ضعیف است و عمرش کوتاه است. هر سال از هندوستان راه می‌افتد می‌رود آن‌طرف دریا بچه بدنیا می‌آورد و همراه بچه‌اش برمی‌گردد اما خودش وسط راه برگشتن می‌میرد، بچه ادامه می‌دهد و می‌رسد به هند، بعد بچه که حالا بالغ شده برمی‌گردد و آن طرف دریا بچه‌اش را بدنیا می‌آورد و خودش وسط راه برگشتن می‌میرد و می‌افتد در دریا و بچه‌اش ادامه می‌دهد و الی‌آخر.
خیلی زیبا است و احتیاج ندارد با آن چیزی را تفسیر کنیم. خودش برای خودش کافی‌است. اصلا همان غایت‌مندی بدون غایت است که کانت جزء شرط‌های «زیبا» بر می‌شمرد. من هم در مقابل وسوسه‌ی استفاده از آن برای گفتن حرفی دیگر مقاومت می‌‌کنم.

*محمد ابن محمود همدانی در عجایب‌‌نامه

۱۳۹۴/۷/۲۱

المپیک تحقیرها

یک‌بار کسی قرار بود نوشته‌اش را سر کلاس بخواند درباره‌اش صحبت کنیم. نوشته‌اش را خواند و بخش اعظم‌اش (تقریبا همه‌اش) دزدی بود. یعنی کار کس دیگری بود که از قضا من خوانده بودم. سارق مردی بود همسن خودم و شاید چهار پنج سالی بزرگتر،  با تیپ اسپرت کارمندهای میانی جمهوری اسلامی. منظورم از تیپ اسپرت کارمندان جمهوری اسلامی آن مدلی است که مثلا معاون مدیر کل موقعی که می‌خواهد برود دماوند با رفقا کباب بزند می‌پوشد. از این جلیقه‌های پر از جیب با پیراهن سفید تمیز و اطو کرده و یقه بسته و شلوارکتانی کرم.(همینجا از فشن دیزاینرهای عزیز دعوت می‌کنم حالا که با الهام از پناهندگان مدل‌هایشان را ملبس می‌کنند یک نگاهی هم به این عزیزان ما بیندازند. بهرحال از نظر بصری ویژه‌اند و در جهان امروز ویژه، هر کوفتی هم که باشد می‌تواند بفروشد.)
نوشته‌اش تمام شد مقداری از آن تعریف کردم و بعد سئوال‌هایم را درباره‌ی متن پرسیدم. به یک معنی شروع کردم به ایراد نگارشی و مفهومی گرفتن از متن (کاری که عموما نمی‌کنم چون درس‌مان ادبیات فارسی نیست). بعد نوبت طرف شد که جواب بدهد و تا آمد حرف بزند گفتم چرا شما خودتان را به زحمت بیندازید. مخاطبم شما نبودید. مخاطب‌ام فلانی(نویسنده اصلی متن) است که طبعا بهش دسترسی نداریم. بعد هم یک منبر دو دقیقه‌ای در مذمت سرقت ادبی(علمی) رفتم. و بعد؟ خیلی پشیمان شدم.
برای من نظام دانشگاهی ایران عملا یک کیفرگاه است. کیفرگاه را به گمانم آقای حداد در ترجمه یکی از نوشته‌های کافکا به کار برده. مطمئن نیستم. (شاید حداد، شاید علی‌اصغر، یکی از آثار کافکا، احتمالا نشر ماهی، سالهای اخیر، ص: خدا می‌دونه). بله جایی است که آدم‌ها فارغ از طبقه و جنسیت و آیین و وضعیت سلامتی مجازات می‌شوند. برای هر کس هم علاوه بر مجازات عمومی مجازات مختص به خودش وجود دارد. برای دانشجویی که از شهر کوچک می‌آید و فارسی را کمی دور از معیارهای رسمی شده‌ی پایتخت صحبت می‌کند یک مجازات، برای معاون مدیر کل که لازم دارد فوق لیسانسی داشته باشد و ضمن آن معدل‌اش هم برایش جلوی سر و همسر مهم است و نمی‌تواند سر کلاس نیاید یک مجازات و برای خانم از میانسالی گذشته‌ای که چند نوه دارد اما شوهرش نمره‌هایش را چک می‌کند (راست و دروغ‌اش با خودش. گفت حاج‌آقا -شوهرش- بفهمه چهارده شده‌ام خیلی دلخور میشه) یک مجازات. برای شخص من هم مجازات‌هایی دارد که ذکر آنها در این مقال نمی‌گنجد. بله عرض می‌کردم نظام دانشگاهی ایران برای من یک کیفرگاه است و سعی می‌کنم کسی را علاوه بر مجازات‌های عمومی و اختصاصی‌اش مجازات نکنم. مثلا در مقایسه با معاون مدیری که می‌آید به دانشگاه و یک نوشته سرقت می‌کند با آن معاون مدیری که مسئول آموزش را می‌خرد و سر کلاس هم نمی‌آید  با آن دیگری که مستقیما می‌رود یک مدرک می‌خرد و آن یکی که بورس می‌شود یک توک پا می‌رود از دورام(دورهام. دورم یا هرچی) یک دکتری با تزی که خودش ننوشته می‌گیرد طبعا اولی دارد شرافتمندانه‌تر رفتار می‌کند. حالا شما بگویید سرقت علمی کرده. ولی بالاخره سرقت هم کاری است برای خودش که نشان می‌دهد طرف، احساس کرده وجود شخص خودش کافی نیست و باید کاری کند. باید از این منظر سرقت را ارج گذاشت. به همین دلیل یا دلایل در موارد پیشین مواجهه با سرقت علمی یا ادبی برای کار کلاسی در یک زمانی که نزدیک به ارائه‌ی دانشجوی مورد نظر نباشد و کسی متوجه مخاطب اصلی نشود در نکوهش سرقت ادبی(علمی) چند ثانیه‌ای صحبت می‌کردم و مضار دنیوی و اخروی‌اش را بقول اخبارگوها خاطرنشان می‌شدم و بعد شخصا با خود طرف صحبت می‌کردم و می‌گفتم احتیاج به این کارها نیست و اوضاع بلبشو تر از این حرف‌ها است که سرقت اصلا لازم باشد. اما در این مورد کمی بی‌رحمانه برخورد کردم. به نظر می‌رسید خودم هم دارم از مجازات کردن لذت می‌برم. (در فیلم هفت جان دو در پاسخ به پلیسی که فریمن نقش‌اش را بازی می‌کند و متهم‌اش می‌کند به ریاکاری می‌گوید چه اشکالی دارد مرد خدا از انجام وظیفه‌اش لذت هم ببرد). در واقع دیدم عملا نقشه کشیده‌ام که به تحقیرآمیزترین شکل ممکن برخورد کنم. طرف را در موقعیتی قرار بدهم که هیچ راه دررویی نداشته باشد. و بعد هی مشت بزنم. این مواجهه خودم را غافلگیر و بعد (اگر درست باشد این اصطلاح را به کار ببرم) نادم کرد.
یک سال بعدش درجایی بودم شبیه سالن‌هایی که در آن از پایان‌نامه‌ها دفاع می‌شود. اما کلاس درس بود. جبرانی چند کلاس یک استاد که مجبور شده بود به دلیل جمعیت زیاد در سالن برگزارش کند. من هم به دلایلی سر کلاس بودم. استاد گفت فلانی (اسم کوچکم را صدا کرد که عربی باشد یا نه دوست ندارم در جمع صدا شود) بگو کجا بودیم و الان چه مبحثی قرار است گفته شود. شبیه معلم‌ها که از بچه مدرسه‌ای‌ها درس می‌پرسند و این باعث شد من از جایم بلند شوم بروم وسط سالن و تحقیرآمیزترین حرف‌های ممکن را درباره سواد و شیوه تدریس استاد بدبخت بگویم. خب باید تا به‌حال متوجه شده باشید که این آخری خواب(رویا) بود. استاد مورد نظر در خواب هم همان دانشجوی سارق تحقیر شده بود و من از فشار ترس و اضطراب از خواب پریدم. خیلی حالا فرویدی هم نباشیم دریافت ساده‌‌اش این‌است که عذاب وجدان فراموش‌شده‌ام در قالب این رویا  خودش را نشان می‌داد. اما آنچه برایم عجیب است این است که در خواب به‌جای این‌که تحقیر شوم، دوباره دارم تحقیر می‌کنم. می‌‌ترسم این جمله را بنویسم و شبیه جملات قصار شود. اما تنها نتیجه‌ای که می‌توانم از خوابم (که خیلی هم ترسناک بود) بگیرم این است که تحقیرکننده‌ترین وضعیت، اوج تحقیر شدن، المپیک تحقیرها، تحقیر کردن است. دست‌کم از کابوس من می‌شود این نتیجه را گرفت.

* این نوشته را بیشتر بعنوان داستان باید خواند. اگر هم نه، قطعا به عنوان متنی که دارد برای مواجهه با سرقت ادبی یا علمی راه‌حل ارائه می‌کند نباید خواند. منظور اینکه بچه‌های توی خونه بهتره بدونند که سرقت علمی کار خیلی بدیه و به هیچ وجه توجیه نمی‌شه. 

۱۳۹۴/۷/۱۴

مردن: شماره یک+دو+سه+ چهار*

یک:
تو بانک، اون قسمتی که می‌خوای نوبت بگیری از دستگاه، یکی از پشت نزدیک شد دستش‌ را از کنار دراز کرد زد روی دکمه‌ی نوبت‌دهی. من هم کاغذی که دستگاه بیرون داد را قاپ زدم و رفتم نشستم رو صندلی سریع یک چک درآوردم وانمود کردم دارم پشتش را می‌نویسم. اومد بالای سرم طلبکارانه که برگه را بده. صورتش قرمز شده بود از عصبانیت. گفتم نوبت من بوده شما دستتو از پشت من دراز کردی. گفت هیچ همچین چیزی نیست که نوبت شما بوده باشه. به جای ایستادن نیست. به هر کیه که زودتر دستشو بزنه. گفتم مگه قایم موشکه. گفت بله می‌شه گفت قایم باشکه. یه جوری گفت که من بفهمم اسم بازی را غلط گفته‌ام. من هم با تاکید گفتم بانک جای قایم موشک نیست. گفت چرا نیست؟ گفتم به هزار دلیل. یکی مثلا اینکه  جایی برای قایم شدن نداره. گفت پس اینهمه باجه چی. اون پشت مشتا کلی جا هست برای قایم شدن. گفتم مگه میگذارن بریم پشت باجه؟  گفت بله که می‌گذارن. گفتم برو قایم شو ببینم. کیفش رو داد به من. یه جوری که انگار داره ویترین مغازه ها رو دید میزنه از جلوی باجه‌ها رژه رفت. بعد پیچید تو. اون پشت. پشت باجه. یک صندلی خالی بود. نشست همونجا. یک چشمکی هم به من زد. بعد بلندگو شماره‌ی من را خوند. دیدم ائه همین شماره‌ست که اون پشتش نشسته.  رفتم گفتم آقا قبول. بلند شو که من بتونم کارمند بانک رو صدا کنم. گفت خب صدا کن.به من چکار داری. گفتم اینجوری گیر می‌افتی. گفت کارت نباشه. صدا کن کارمندو.  گفتم حال ندارم. خسته‌م تو هم بازی‌ات گرفته. گفت واقعا؟ گفتم راستش نه. از وقتی اومدم تو بانک حالم عوض شده. خسته بودم. ولی دیگه نیستم. گفت چک‌تو بده. چک‌م توی دستم بود. از تو دستم قاپ زد. دیدم کاری نمیشه کرد نشستم روصندلی. اینم گرفت یک چیزهایی نوشت رو کاغذ. کاغذ را منگنه کرد به چک داد دستم. گفتم چیکار کنم. گفت هیچی. از این به بعد دیگه کاری نداری بکنی. همینجا بنشین حال کن. گفتم آخرش چی. گفت آخرش همینه بابا. هنوز نفهمیدی؟ گفتم چرا ولی خب ظاهرا روالش اینه که آدم فی‌الفور قبول نکنه. گفت دقیقا همینه روالش. گفتم واقعا همینه؟ جهنمی بهشتی برزخی چیزی؟ گفت نمی‌دونم من همینجا ساکن بودم همیشه جای دیگه نرفته‌ام به نظر خودت چی می‌رسه؟

دو:
یک سئوال مشخص داشتم. تلفن هم نمی‌خواستم بزنم. پیام را فرستادم منتظر شدم ببیند. پیام را دید و جواب نداد. یک روز بعد دوباره چک کردم. جواب نداده بود. همینطور چند روز صبر کردم. بالاخره دیدم جواب داده. یک شکلک فرستاده بود. یک صورت که یک چیزی (شمشیر یا سوزن از کنار گوشش فرو رفته بود یا زده بود بیرون). گفتم قبل از اینکه فوری بپرسم معنی شکلک‌اش چیست یک کمی خودم تعمق کنم تا بفهمم. می‌توانست معنی‌اش فکر کردن باشد. یعنی حرف تو و سئوالت رفته توی سرم. دارم فکر می‌کنم. می‌توانست به معنای خرد شدن اعصاب باشد. یعنی همینقدر آزاردهنده‌ای که انگار سوزن رفته باشد توی سر آدم. ولی باز هم نمی‌شد به این سادگی نتیجه گرفت. این است که دوباره پیام دادم و گفتم معنای شکلک چیست و اصلا این چه کاری است که انقدر از شکلک استفاده می‌کنی. قرار بود کار راحت‌تر شود. این شکلک‌های پیچیده و بی‌نهایت تفسیرپذیر دیگر چه صیغه‌ای است؟ پیغام خدایان است؟ خلاصه همینطور غر زدم و ابراز ناراحتی کردم. حتی فکر کنم کمی هم توهین کردم. یعنی الان که فکر می‌کنم می‌بینم این جمله که « یک کمی شعور آدم داشته باشه می‌فهمه نباید هر جایی شکلک بفرسته» مطلقا توهین آمیز بوده. بعد شروع کردم پیام‌های عذرخواهی فرستادن. می‌شود گفت سه چهار روز ده دقیقه یک‌بار عذرخواهی کردم. جوابی نمی‌آمد طبیعتا. دوباره نشستم روی شکلک اولی تامل کردن. شمشیری که رفته توی گردن غیر از کافکا آدم را یاد چی می‌اندازد؟ ای بابا. ای بابا.

سه:
این سریاله بود که توش دوتا برادر همزمان عاشق یک زن می‌شن. اگه بدونید کدوم سریالو می‌گم. دوتا برادر بودن یکی‌شون مثبت بود. خیلی دست‌به خیر و اینا. اون یکی فقط شر به پا می‌کرد. بعد جفتشون عاشق یک زن شدند. زنه متمایل بود به مثبته. ولی معلوم نیست چرا به منفیه جواب بله داده بود. حالا ما هم این سریالو هر شب نگاه می‌کردیم حرص می‌خوردیم. من می‌گفتم نمیشه. بابا این اصلا منطق نداره. یعنی چی که تو از یکی خوشت بیاد عاشق یکی باشی فکر کنی باهاش خوشبخت می‌شی بعد بری با یکی دیگه. بلند می‌شدم از پای تلویزیون می‌رفتم اونور. ته دلم این بود که اینطوری دارم پیام‌ام را به سازندگان اثر می‌رسونم. ولی خب شب بعد دوباره می‌نشستم نگاه می‌کردم. یک شب زنه طبق معمول گفت حامله‌ام. به نامزدش که اون پسر بدذاته بود گفت. گفت ولی بچه از تو نیست. بچه از اون داداش مثبته‌است. اینه که مجبور شد از این جدا شه بره با اون ازدواج کنه. با اون که می‌خواستش و مثبت بود و با هم خوشبخت می‌شدن. من دیگه قاطی کردم. یعنی چی این وضع؟ کارکرد عنصر حاملگی ناخواسته این نیست. باید برعکس باشه. اینجوری که سریال تموم میشه. اینها دارند با ما شوخی می‌کنند؟ انقدرمعمولا پیچیده نیستند.  تلفن رو برداشتم زنگ زدم به خاله‌ام (کارشناس قضیه). جواب نداد. کس دیگه‌ای رو نمی‌شناختم. اسم سریالو گوگل کردم. بیشتر عکس اومد از هنرپیشه‌هاش. یه خلاصه سه خطی هم بود که هیچی ازش معلوم نبود. از همونجا بود که شک کردم بهرحال. بعد که دیدم می‌تونم از دیوار رد بشم یه کم مطمئن‌تر شدم. ولی خب وقتی زیرنویس اومد که قسمت آخر، دیگه فهمیدم بالاخره باید بپذیرم و دیدم ای. بد هم نیست.

چهار:
تو تمام راه من خواب بودم او رانندگی می‌کرد. یک جایی نگه داشت پیاده شد دوباره سوار شد من کمی هوشیار شدم ولی خب نه آنقدر که بشود گفت خوابم قطع شد. از آن خواب‌ها که آدم عرق می‌کند و دهانش بدمزه می‌شود. هی می‌خواستم بیدار شوم یک سیگار بکشم بخوابم ولی رمق نبود. بیدار که شدم دیدم توی ماشین نیست و ماشین هم کنار جاده پارک شده. یک جای ناجور که ماشین‌ها با عصبانیت برای ماشین بوق می‌زند. سوییچ هم روی ماشین نبود. گفتم لابد رفته برای آنچه اسم رسمی‌اش قضای حاجت است. ولی خیلی طول کشید و نیامد. تاریک هم بود  یک کمی هم سرد. از هیچ طرف هم مغازه یا نشانی از سکونت دیده نمی‌شد. گفتم یک سیگار می‌کشم اگر نیامد یک فکری می‌کنم. حالا نه فکر خیلی پیچیده. به موبایلش زنگ می‌زنم. سیگار وسط‌اش بود که موبایل زنگ زد. موبایل خودش. روی داشبورد بود. در شرایط عادی این کار را نمی‌کنم ولی رفتم موابلش را جواب دادم. پشت خط اول فکر کرد اشتباه گرفته. توضیح دادم که اشتباه نیست و چون دم دست‌نبوده موبایلش را جواب داده‌ام. طرف هم گفت مشکلی نیست و دوباره زنگ می‌زند. نشستم روی صندلی راننده و سعی کردم خودم را با ادی رانندگی کردن مشغول کنم. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم در یک جاده‌ی طولانی و مه‌گرفته دارم رانندگی می‌کنم و کنارم آدم‌ها برای ماشین دست تکان می‌دهند. دست دوستانه. تلفیقی از تصاویر کارت‌پستالی جاده‌ای و روستایی. یک طوری خوشحال بودم در خیالم و وسط سینه‌ام به اصطلاح قیلی ویلی می‌رفت از خوشحالی. یک پسربچه ظرف میوه‌های جنگلی دستش گرفته بود برای فروش. کنارش نگه داشتم. در حالت بیداری از این کارها نمی‌کنم. یعنی جایی نگه نمی‌دارم. هله هوله از کنار جاده نمی‌خرم. بیشتر از تنبلی. ولی در آن حال دیدم این کارها چقدر می‌تواند باعث خوشحالی باشد. حتی سعی کردم با پسربچه‌ی خیالی شوخی کنم و مثلا الکی زیر قیمت پیشنهاد بدهم. پسربچه زیاد اهل شوخی نبود. تمشک‌ها را داد دستم و پولش را گرفت بقیه‌اش را داد رفت یک کمی عقب‌تر ایستاد در موقعیت فروشندگی. گفتم حالا که دارم از وضعیت آشتی با کنار جاده لذت می‌برم تمشک هم بخورم. تمشک‌ها اما هیچ مزه‌ای نمی‌داد. انگار که آدم بخواهد تمشک مجازی یا روح تمشک بخورد. یا تعبیر بهترش شبیه دود الکترو اسموک بود. انگار هوامی‌خوردم. هواهای قرمز تمشکی. بعد دیدم مزه‌ی تمشک‌ها دارد کم‌کم خودش را نشان می‌دهد. آبش هم می‌چکید روی پیراهنم. می‌دانستم رویا است و اهمیتی نمی‌دادم. فقط مزه هی عجیب‌تر می‌شد. وسواس گرفته بودم ببینم مزه‌ی چیست. مزه ی دندانپزشکی می‌داد. وقتی دندان را جراحی می‌کنند. در واقع همینجا تعارف را کنار گذاشتم و پذیرفتم شبیه مزه‌ی خون است. ترسیدم. چشم‌هایم را باز کردم که به واقعیت برگردم. ولی چشمهایم در همان جاده‌ی کارت‌پستالی مه‌گرفته باز شد. به پیراهنم نگاه کردم و دیدم کاملا قرمز شده و از دهانم آب تمشک به شکل حباب می‌زند بیرون. در واقع آب تمشک قل‌قل می کرد و همانجا روی چانه و لبم جاری می‌شد. دوباره چشم‌هایم را بستم و به شخصی نامعلوم (مادر طبیعت، خدا، فرشته‌ی مرگ) گفتم هر وقت واقعا رسیدیم بیدارم کن. 


* ممکن است به شماره‌ها اضافه شود. ذیل همین عنوان که دارد شیوه‌های مختلفی را که یک نفر از مردنش آگاه می‌شود، حدس می‌زند. اسمش را به پیشنهاد مانی‌ب گذاشتم پی‌نویسی.

۱۳۹۴/۷/۴

درباره‌ی موقعیت حسنی بعد از بحران بهداشتی‌اش

 حسنی بعد از اینکه اوضاع حمام رفتن‌اش مرتب شد تصمیم گرفت به بقیه شکاف‌های زندگی‌اش هم سر و سامان بدهد. تقریبا در شلمرود کسی نبود که متوجه، یا دست‌کم نگران موقعیت پسابهداشتی حسنی نباشد. هر کس پیشنهادی می‌داد. اول از همه دختر خاله‌اش که گفت شیرینی می‌خوریم،  بعد برو سر یک کاری،  من هم صبر می‌کنم، برگرد بالا را می‌سازیم می‌ریم خوب و بد با هم می‌سازیم تا پیر بشیم. اگر هم بچه‌ات نشد من می‌سازم (در دوران پیشابهداشتی اهل شلمرود معتقد شده بودند به دلیل صدماتی که حسنی با حمام نرفتن‌اش به جان خودش زده بچه‌دار نمی‌شود). حسنی این پیش‌نهاد را دوست داشت. بعد اما فکر کرد ممکن است اوضاع خراب شود. هنوز به بابا و داداش و عمو، برای حمام رفتن محتاج بود. یک روز که عمو تاخیر داشت حتی با خودش دودوتا چهارتا  کرده و به این نتیجه رسیده بود که هفته‌ای یک‌بار هم کافی است و حالا طوری نمی‌شود و این حرف‌ها و اگر نبود درایت بابا و داداش که گفتند عمو سر وقت خودش را می‌رساند، ممکن بود لغزش کند.  نمی‌توانست ریسک‌اش را بپذیرد و با این وضع بهبودیافته اما بی‌ثبات سرنوشت دخترخاله را به خطر بیندازد. و خب البته، ته ذهن‌ش این بود که ممکن است در دوران تازه، شانس‌های بهتری هم از نظر انتخاب همسر، داشته باشد.   
پیشنهاد بعدی پیشنهاد پسرخاله بود. گفته بود تو می‌توانی از تجربه‌هایت درباره حمام نکردن، مقاومت انسان در مقابل چرک، وضعیت ناخن‌ها بعد از کوتاه نشدن چند ماهه، ترس‌های وجودی از آب و بطور کلی موقعیتی که تحت عنوان کل‌کثیف داشته‌ای در شهر پول و پله به هم بزنی. از طرفی این یک کار فرهنگی‌است و بعض بقالی و قهوه‌خانه‌داری است. حسنی گفت باید فکر کنم و رفت یک چند ساعتی با خودش خلوت کرد دید واقعا چیزی یادش نمی‌آید. البته تصاویری گذرا می‌آمد توی سرش که بیشتر مربوط به عکس‌العمل  اطرافیان می‌شد. حتی گاهی شک می‌کرد که شاید یک مقداری اهل شلمرود بخاطر اوقات فراغت زیاد درباره‌ی کل‌کثیفی‌اش اغراق کرده‌ند که سرشان گرم شود و حرف برای گفتن داشته باشند.
 قهوه‌چی هم گفته بود می‌تواند بیاید در قهوه‌خانه شاگردی کند مشتری‌ها را دست‌کم تا چند ماه با تضاد سر و وضع تمیزش با وضع قبلی، توی قهوه‌خانه پابند کند. این پیشنهاد از همه معقول‌تر بود و حسنی واقعا می‌خواست همین را قبول کند. کار سختی هم نبود. چای می‌ریخت و می‌آورد سر میز و می‌گذاشت مشتری‌ها با گذشته‌اش شوخی کنند و سرحال بیایند. اما بعد یک فکر ناجور به سرش زد. اگر مشتری‌ها حوصله‌شان سر برود و تصمیم بگیرند حسنی را در زمینه‌های دیگر تحت فشار بگذارند چه؟ مثلا از او بخواهند درباره‌ی جزییات شرم‌آور زندگی‌اش صحبت کند؟ یا حتی بخواهند خودشان چیزی را، جایی را معاینه کنند؟ 
در نهایت حسنی تصمیم گرفت به ندای قلب‌ش گوش کند. گفت ای قلب، نظر تو چیست؟ و قلب گفت: «حسنی اینجا دیگر جای تو نیست. از شلمرود برو. اما بیرون شلمرود هم کسی نخواهی بود بنابراین در شلمرود بمان.»


۱۳۹۴/۷/۱

بر خلاف آن‌چه ممکن است به نظر شما برسد

از بالا داد زد بیا بالا و این از پایین می‌خواست بگوید دارم می‌آیم نمی‌توانست. صدایش در نمی‌آمد. تنگی نفس و خشکی گلو. آن بالا نشست که این برسد. بعد یک‌سری فکرهای عجیب کرد. اینکه آدم‌ها با هم پیر نمی‌شوند. چند سال پیش باهم راه می‌افتادند با هم می‌رسیدند. حالا ولی این‌همه فاصله افتاده و صدایش هم خش دارد و یک بویی هم گرفته. بوی خوش‌آیندی نیست. بد نیست ولی خوب هم نیست. بعد یک لحظه تصویر هول دادنش توی سرش رد شد. این که می‌رسد بالا بیاستد دودستی فشار بدهد روی سینه‌اش پرت‌اش کند پایین. تصویر را با دست توی هوا پاک کرد. دوباره گفت بیا بالا. انگار که کمکی کند. 

یک‌بار توی غذاخوری دست‌هایش را دراز به موازات گذاشته بود روی میز. تقریبا خودش را خم کرده بود که دست‌هایش برسد وسط میز و این بگیرد. یا دست‌هایش را بگذارد روی دست‌هایش مثل تصاویر عاشقانه‌ی معمول در سینما و تلویزیون. این اما دستمال را با آب دهان خیس کرده بود و لکه‌ی روی شیشه‌ی ساعت‌اش را برایش پاک کرده بود. همانجا باید بلند می‌شد. پول غذا را حساب می‌کرد می‌رفت. ولی بلند نشده بود. نشسته بود همانجا گذاشته بود این شیشه‌ی ساعت‌اش را برق بیندازد. 

در سکس گیج می‌شد. کاندوم را می‌گذاشت دم دست بعد موقع لزوم هر چه می‌گشتند پیدایش نمی‌کردند. بلند می‌شدند پتو را از روی تخت کنار می‌زدند. دوتایی چمباتمه می‌زدند زیر تخت را نگاه می‌کردند. بعد همیشه یک چیز دیگر زیر تخت پیدا می‌شد. دست دراز می‌کردند کف زمین زیر تخت. هیچ وقت هم نشده بود اتفاقی آن زیر دست‌شان به هم بخورد. همیشه وسیله را پیدا می‌کردند. یک گلوله‌ی‌جوراب یا دفتر یا باطری قلمی استفاده شده. باطری اگر بود می‌انداختند توی ساعت رومیزی ببینند کار می‌کند یا نه. جوراب اگر بود بو می‌کردند ببینند کثف است یا تمیز. دفتر اگر بود می‌نشستند همانجا می‌خواندند. بعد این دست می‌کرد توی جیب‌اش کاندوم را می‌گذاشت توی کمد. خم می‌شدند ببینند در ادامه دفتر، چه برای گفتن دارد. حتی جوراب و باطری چه برای گفتن دارند. 

رسید بالا کیسه‌ی توی دستش را گذاشت زمین. کلیدش را از توی کیفش پیدا کرد در را باز کرد رفتند تو و هنوز ننشسته، دو جمله‌ی همیشگی رد و بدل شد:
-آسانسورو کی درست می‌کنن؟
- چی بگم والله
 از بیرون اگر کسی می‌دید فکر می‌کرد نه خوشبخت‌اند نه بدبخت. ولی اشتباه فکر می‌کرد. خوشبخت بودند حتی می‌شود گفت خیلی خوشبخت بودند که خب، از بیرون دیده نمی‌شد طبعا. 

۱۳۹۴/۴/۲۷

لایک‌های اکبر خوش‌کوشک*


  اکبر خوش‌کوشک در فیسبوک چیزهای قشنگ لایک می‌کند. دوربین‌مخفی‌های بامزه، گربه‌هایی که دارند با موسیقی می‌رقصند. عکس غذا. عکس گل و از این قبیل. به ندرت هم که چیزهای سیاسی لایک می‌کند، عکس‌های میهمانی است. مثلا فلان حجت‌الاسلام افطاری میهمان بهمان مسئول نظام بوده. اصلا از چیزهای خشن خوش‌اش نمی‌آید. فقط و فقط لطافت. 
وضعیت باروری است برای خیالبافی. چهره مخوف دهه هفتاد، کسی که نامش همراه شده بود با تکه‌تکه کردن، خفه کردن و سربه‌نیست کردن آدمها، حالا جلوی ما است و چیزهای قشنگ دوست دارد. از همه می‌خواهد ادب را رعایت کنند و با هم مهربان باشند.اگر بپذیریم که او  خودش است و باز اگر بپذیریم که او دست کم زمانی با خشونت در شدیدترین و عریان‌ترین شکل‌اش همکار بوده دو راه برای هضم ماجرا پیش روی ما است. 

 یک. او بعد از بازنشستگی دلش نازک شده و روی آورده به چیزهای خوشگل.
دو. او از ابتدا دلنازک بوده و چیزهای خوشگل دوست داشته است.

 نظر من به نظر دومی نزدیکتر است. خشونت لزوما قطب مقابل دل‌نازکی و خوشگل‌پسندی نیست. می‌تواند یکی از محصولاتش باشد.این البته فرق می‌کند با آنچه به ابتذال شر معروف شده. این شکلی از خشونت است که پشت همه‌ی چیزهای قشنگ پنهان است. نفی شرارت تا آن حد که بخواهی انکارش کنی. میل به انکار تا آن حد که بخاطرش تلاش کنی جهان را پاک کنی. همه چیز باید در بهترین شکلش باشد. آن نگاهی را که در چشمهای فرد کمال‌طلبی که می‌خواهد همه چیز خانه‌اش قشنگ باشد دیده‌اید. مثلا وقتی افتاده به جان لکه‌ها. وقتی دارد با وسواس گل‌ها را درون گلدان منظم می‌کند. از آن نگاه نمی‌ترسید؟

 یک روایت می‌گوید هرجنایتکار، موجود دلنازکی درون‌اش پنهان کرده است.
روایت دیگر می‌گوید، هردلنازک، موجود جنایتکاری درونش پنهان کرده است.

 در این مورد هم نظر من به دومی نزدیکتر است.به این دلیل این‌همه ازشما خوشگل‌پسندان، می‌ترسم.

* بخشهایی از ایده این نوشته در یک مقاله هنوز منتشر نشده استفاده شده است. تقدم با مقاله است. اگر چه نویسنده هر دویش نویسنده این وبلاگ است. اگر شما کسی هستید که برای یافتن مصداق سرقت ادبی به این وبلاگ رسیده‌اید، ضمن سلام، لطفا موقعیت مستعار بودن این وبلاگ را لحاظ کرده و با شخص خودم و خصوصی تماس بگیرید.

۱۳۹۴/۳/۲۴

ارنجمنت بای هومن

وقتی پیشم آمد هجده نوزده‌ساله بود. دبیرستان را رها کرده بود و سریازی‌ش هم تمام شده بود. در یک رابطه پیچیده با کسی به اسم سحر. این سحر را من هیچوقت ندیدم. البته واقعی بود. گاهی موبایل‌ش را میگذاشت روی بلندگو بشنوم. اغلب وقتی که سحر داشت فحش می‌داد. رکیک‌ترین فحش‌های ممکن. این موبایل را می‌گذاشت روی زمین. سر تکان می‌داد و ادای خنده در می‌آود. ولی عصبی بود. عصبی می‌شد.
کس دیگری که با او ارتباط داشت، آدمی بود به اسم هومن. هومن از اینها بود که با یک لب‌تاب توی خانه آهنگ درست می‌کرد برای اینها. اینها که می‌گویم هفت‌هشت نفر بودند که پی‌ام‌سی سقف آرزوهایشان بود. آهنگ‌هایشان را گاهی برایم می‌گذاشت. احتمالا شما هم شنیده‌اید. درباره اتاق و تنهایی و سیاهی و دود سیگار و رگ‌زدن و چت‌کردن و رد دادن و اینجور چیزها. با صداهایی که به زور می‌خواستند  خسته به نظر برسد. این هومن بالای خانه پدرمادرش یک آلونک داشت. من هیچوقت نرفتم ولی از توصیف‌هایی که می‌کرد می‌شد فهمید چطور آلونکی بود. از همین اتاق‌ها که معلوم نیست از روی کلیشه‌ی فیلم‌های موسیقی زیرزمینی ساخته می‌شود یا فیلم‌ها را از روی اینها می‌سازند. بانورهای تند و مستقیم. با انبوهی از شلوار جین و بسته خالی و مچاله شده سیگار.
نمی‌خواهم بیفتم توی چاله توصیف اتاق و روابط و مناسبات آن هفت هشت نفر. وقتی آمد پیش من از آنها بریده بود و یک رابطه پیچیده هم با هومن داشت. هومن شیشه می‌کشید. شب و روز نداشت. این هم شب و روز نداشت ولی مدعی بود بعد از سربازی چیزی نمی‌کشد. من بارها تاکید کرده بودم چیزی کشیدن یا نکشیدنش به من ربطی ندارد. ولی فکر می‌کنم پنهانکاری‌اش غریزی بود. با این حال چند ساعتی غیب‌ش می‌زد و بعد خسته‌تر و عصبی‌تر از قبل باز می‌گشت. این من را گیج می‌کرد. بالاخره اگر کشیده باشد باید حالش خوب باشد. ولی همیشه طوری بود که انگار طاقت‌ش همین الان تمام می‌شود. ظرف غذا را می‌گذاشتم جلویش و طوری نگاه می‌کرد انگار خبر بد بهش رسیده. بهت زده به غذا نگاه می‌کرد. بعد سس های مختلف می‌ریخت روی غذا. هر سس و سرکه‌ای که موجود بود. اما دست نمی‌زد به محتوای بشقاب. حتی بازی هم نمی‌کرد. انقدر معطل می‌کرد تا موبایلش زنگ بخورد. بعد بر می‌داشت و چهار تا نه و بله می‌گفت. می‌گذاشت روی بلنگو و صدای خشدار دختری بیست ساله می‌آمد که هرچه فحش کافدار بود را ردیف می‌کرد پشت هم. اینهم همانطور که گفتم می‌زد روی پیشانی‌اش وعصبی می‌خندید.
از حرفهای مورد علاقه‌اش حرف زدن درباره دوران اعتیادش بود (معتقد بود زمانی معتاد بوده و الان نیست. قبل از سربازی طبعا). اینکه چقدر زیاده‌روی می‌کرده و چطور رد می‌داد و چطور توهم‌هایی داشته و اینها. بعد از مدتی من ساختار داستانهایش را پیدا کرده بودم. می‌رفت در مکان الف. در آنجا با شخص ب آشنا می‌شد. از غفلت‌ش استفاده می‌کرد و شیشه‌ی او را می‌کشید. نیمه شب می‌آمد بیرون. در مکان ج به هوش می‌آمد و می‌فهمید یک ماه گذشته. یک ماهی که فکر می‌کرده گربه یا اسب یا فیل یا هلی‌کوپتر است و اصلا نبوده در این دنیا
 یک شب حدود سه بعد از نیمه شب در واقع، اس‌ام‌اس داد. من جواب ندادم. زمستان بود. نیم ساعت بعد حس کردم کسی با سنگ می‌زند به شیشه. دیدم در خیابان روبروی خانه آتش روشن کرده. آستین های کاپشن‌اش را داده پایین و عملا دارد یخ می‌زند. وقتی آمد داخل انگار یک دفعه وسط خانه، جنگل آتش گرفته باشد. هم از لحاظ بو و هم حسی که ایجاد کرد. من عصبانی بودم. گفتم برایم مهم نیست چه می‌کند. ولی حق ندارد من را توی این ساعت از خواب بیدار کند. گفت پدرش به خانه راهش نداده. گفت بهش تهمت زده‌اند. رفتم خوابیدم و صبح رفتم بیرون. برگشتم دیدم توی اتاق تکیه داده به دیوار نشسته. از این مدلهایی که سربازهای خسته بعد از راحت‌یاش می‌نشینند. گفت دارد می‌رود سفر. کمی پول بهش دادم گفتم هرجا می‌خواهد برود. گفت پول نمی‌خواهم ولی بهرحال گرفت. فکر کردم می‌رود خانه. ولی نرفته بود
 یک هفته بعد از رفتنش پدرش پرسان پرسان من را پیدا کرد. گفت بهش بگویم بیاید. گفتم پیش من نیست. گفت کاریش ندارد و شکایت هم نکرده. گفتم واقعا در جریان نیستم ولی گفته می‌رود سفر. منظور یک آدم نوزده ساله از سفر هم شمال و مشخصا چالوس است. پدرش گفت طلاهای خانه را برداشته. می‌ترسد کسی بخاطر طلاها بلایی سرش بیاورد. گفت در میانشان جواهر هم بوده. کم‌کم صد ملیون طلاجواهر بوده. گفت برای کمترش هم آدم می‌کشند. گفتم واقعا خبر نداشتم و فکرهم نمی‌کنم اینطور باشد. اگر اینطور بود پول از من قرض نمی‌گرفت. گفتم اگر خبری شد اطلاع می‌دهم. او هم قرار شد اطلاع بدهد. دو هفته بعدش پیدایش شد. مستاصل‌تر از همیشه. وقتی داشتم در را باز می‌کردم از پشت بهم نزدیک شد. واقعا حوصله‌اش را نداشتم. گفتم به پدرش خبر بدهد. گفتم فکرمی‌کنند طلاهای مادرش را دزدیده. گفت دزدی نبوده. سهم‌الارثم را برداشته‌ام. گفتم بهرحال بهش بگو. یک وقت می‌بینی پلیس پیدایت می‌کند. قبول کرد. من هم پیگیری نکردم. طلاها را پانزده ملیون فروخته بود. و همه‌اش را به علاوه موبایلش در شمال همراه سحر خرج کرده بود. پیگیر جزییات این یکی هم نشدم. گفت مزاحم نمیشود. فقط آمده بگوید اگر سحر زنگ زد بهش بگویم شماره‌اش را ندارد. شماره روی گوشی بوده. گوشی را هم که خودش می‌داند. گفتم برود به خود سحر بگوید. گفت جای مشخصی ندارد. گفتم اگر زنگ زد پیغامت را می‌رسانم. که زنگ هم نزد بهرحال.

پارسال منتظر تاکسی بودم در خیابان که دیدمش. چاق شده بود. نامزد کرده بود. شغل آزاد داشت و یک پژوی دویست و شش. سوار ماشینش شدم و دیدم دارد آهنگ‌های خودش را گوش می‌کند. ارجمنت بای هومن. مسیرم تا خانه کوتاه بود. گفتم کار دارم و تعارف نمی‌کنم بیاید داخل. ولی خوب‌است که به یک ثباتی رسیده. او هم به نوبه خودش ابراز خوشحالی کرد. آمدم بالا و از پنجره نگاه کردم. دیدم همچنان نشسته توی ماشین و حرکت نمی‌کند. به خودش نگفتم. ولی از همیشه مستاصل‌تر به نظر می‌رسید. به علاوه‌ی رگه‌ای از ناامیدی که در بدترین شرایط هم توی صورتش ندیده بودم.

۱۳۹۴/۳/۱۸

سئوال‌های سخت و سئوال‌های آسان

در یک انبار گاز منتشر شده و یازده نفر گیر افتاده‌اند. دو هموطن افغانستانی و بقیه ایرانی. همه ساکن تهران. آتش‌نشان‌ها می‌آیند اما نمی‌توانند در را باز کند. چرا؟ چون درهای ضدسرقت انبار هر روز بعد از پایان کار بر روی آنها قفل می‌شده.
این اتفاق واقعا رخ‌داده است. (اینجا) استعاره‌ای نیست که من ساخته باشم تا با آن موقعیت را توضیح دهم. اما بطرز عجیبی موقعیت را توضیح می‌دهد.

عکسی درشبکه‌های اجتماعی دست‌به دست می‌شود که در آن یک قلچماق جلوی سفره دستفروشی یک دختربچه ایستاده است. آن قلچماق مامور شهرداری‌است. شهرداری دوست ما است. آشغال‌های‌مان را حمع‌آوری می‌کند. برای‌مان اتوبان می‌سازد. پیاده‌روهای خیابان ولیعصر را سنگفرش می‌کند و دستفروشان را که شهر ما را بدمنظره می‌کنند از خیابان جمع می‌کند. 
نقد شهرداری به همین دلیل سخت است. چون ما با هم همدستیم. وقتی شهر را تبدیل به نگارخانه می‌کند حظ بصری می‌بریم. آیا کسی هست که با زیبایی دشمن باشد؟ جز این چپ‌وچولهای غرغرو؟ جواب منفی‌است. اگر آدمی چشمهایش را باز کند حتما قدر زیبایی و زندگی و طعم توت و گیلاس را می‌فهمد. اما یک مشکلی وجود دارد. شهرداری برای دستفروشان، دوره‌گردهای که مغازه ندارند، دوست خوبی‌نیست. هرچقدر شهرداری با ما دوست‌تر شود با آنها دشمن‌تر می‌شود. بنابراین ما در یک دوگانه گیرافتاده‌ایم. از طرفی شهرمان را قشنگ‌تر میخواهیم از طرفی دلمان از قتل دستفروش و تهدید پسرش به درد می‌آید. مجبوریم انتخاب کنیم. این انتخاب مثل انتخاب‌های سیاسی ساده نیست. 
بین احمدینژاد و موسوی؟ معلوم است موسوی. 
بین سلحشور و فرهادی؟ صد البته فرهادی. 
بین جنگ با دنیا و توافق هسته‌ای؟ این اصلا پرسیدن ندارد. 
اما بین پیاده‌روی شیک و خلوت و قلچماق ایستاده جلوی دختربچه؟ سئوال سخت. باید فکر کنیم.

اینجا یک نبرد واقعی در جریان است. نبردی که از جنس کل‌کل کردن چپ و راست در فیسبوک نیست. تا ابد هم برای فکر کردن وقت نداریم. چون ممکن است روزی آنها که در انبار گیرافتاده‌اند با دستفروش و پدرش و دخترش راه بیفتند و دقیقا وسط تماشای یکی از فیلمهای زنجیره‌ای علی‌مصفا و لیلی حاتمی یقه‌مان را بگیرند و اوضاع از این حالت ملوس خارج شود.

بیایید یک مثال دیگر بزنیم. در تظاهرات روز کارگر بخشی از کارگران ساختمان پلاکاردهایی به دست گرفته‌اند که روی آنها شعارهای راسیستی نوشته شده. موضع؟
1. خاک بر سر کارگرهای عقب‌مونده(کلیشه راست)
2. مرگ بر خانه کارگر(کلیشه چپ)

بوس به هر دو موضع. اما اینجا هم نبردی واقعی در جریان است. یعنی همین الان اگر شما بخواهید یک تعمرات کلی در خانه تان انجام بدهید مسئول تخریب می‌آید. همراهش چند جوان نحیف‌اند که صبح تا شب می‌کوبند و نخاله جابجا می‌کنند و نفری پنجاه هزار تومان در مجموع می‌گیرند. خب شما ته دل‌تان می‌دانید که این رقم منصفانه نیست و به وضوح می‌بینید کار کسی که تخریب را کنتراتی به او سپرده‌اید ایمن نیست. چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون در ساخت و ساز می‌شود از کارگران غیرقانونی استفاده کرد و آنها همه ناامنی‌های کار را می‌پذیرند و قیمت پایین می‌آید. کارفرما راضی. پیمانکار راضی. پس غیر از چپ‌و چول‌ها و خل‌و چل‌ها کیست که ناراضی باشد؟ احتمالا یکسری کارگر عقب‌افتاده که به نوبه خود آنها را هم محکوم می‌کنیم.

اما واقعا کنجکاو نیستید چرا فقط کارگران ساختمانی گول خانه‌کارگر را خورده‌اند یا باید خاک ریخت برسرشان؟ آنها چون درگیر کار هستند میبینند که این شرایط درست نیست اما چون سازماندهی سندیکایی ندارند و گفتارهای ضدتبعیض هم همه به نفع ستایش چیزهای قشنگ تضعیف شده، از گفتار راسیستی که میراث طبقه متوسط است استفاده می‌کنند (به ناحق و به اشتباه) تا حرف‌شان را بزنند. در واقع اینجا کارگران افعانستانی و ایرانی هر دو قربانی سکوت دائمی گفتاهای غالب‌اند. یا اگر بخواهیم از آن رخداد استعاری استفاده کنیم، هر دو گیرافتاده در انباری که گاز در آن منتشر شده است. حالا ما بین قیمت ارزانتر تعمیرات و جلوگیری از این شعارهای راسیستی کدام یک را انتخاب کنیم؟
این سئوالها مزاحم است؟ همینطور است. پس بگذارید یک سئوال راحت‌ ازتان بپرسم. 
فتوره‌چی یا بهاره رهنما؟ (می‌بینم که دست‌ها برای پاسخ‌دادن بلند شده. دیوی هم در میان جمعیت دیده می‌شود.)  

۱۳۹۴/۲/۲۳

درباره داستانهای بهرنگی و لزوم بازنگری

یکسری بحث  درباره‌ی این ماجرای قاسمخانی و داستان‌های صمد بهرنگی دارم که فرصت و تمرکز پرداخت دقیقش نیست. 
علی‌الحساب به نظرم قاسم‌خانی با تاکید بر «دنیای خوشگل کودکی» بیراهه رفته است. یعنی اگر از این حرف بر بیاید که داستان‌های کودکانه باید پاستوریزه باشند و از هرگونه نشانه‌ای از شر تهی شوند خوب حرف بیراهی‌است. مادربزرگ شنل قرمزی را گرک می‌خورد ودر برخی روایت‌هایش از شکم گرگ هم زنده بیرون نمی‌آید. مادر بزهای بزبز قندی شکم گرگ را می‌درد و شنگول و منگول را از شکم‌ش بیرون می‌آورد. حذف نیروی شر از هیچ داستانی(از جمله داستان کودکان) ممکن نیست و احتمالا سرانجام‌ش نگاه عمو‌ها و خاله‌های تلویزیونی خواهد شد. در واقع بهتر است اصلا قاسم‌خانی و نوشته‌ی غیرمسئولانه و آن «دنیای خوشگل کودکی» را بگذاریم برای مخاطبان اینستاگرام‌ش و فراموش کنیم.

اما نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که باب نقد در مورد داستانهای بهرنگ باز است. بعضی داستان‌های صمد بهرنگی استعاری است. یعنی در آنها هر چیز نماینده چیز دیگری است. بدون اینکه این مناسبات در خود متن معنی دار باشد. مثلا در «اولدوز و کلاغ‌ها» کلاغ‌ها احتمالا نماینده طبقه آگاه شده و پیشرو هستند که ما را به رهایی می‌رسانند. تا اینجایش درست. زن‌بابا هم نماینده  بورژوازی وابسته است(مثلا). سگ هم نیروی نظامی و امنیتی که از سوی قدرت بکار گرفته می‌شود تا مانع رهایی و پرواز کلاغ بشود. این هم درست. اما نکته اینجا است که این استعاره‌ها در داستان قابل درک نیست. بخاطر همین چیزی که از سوی یک کودک دریافت می‌شود این است «سگ را می‌توان بدون کوچکترین شفقتی و با خشن‌ترین شکل ممکن کشت». حالا شما بیا برای بچه توضیح بده سگ، سگ نیست. ماهی ها و عنکبوت‌ها هم مهم نیستند. اما کلاغ را باید نجات داد. در حالی‌که گرگ در داستان بزبزقندی بدون توضیح و فارغ از آنکه نماینده‌ی چه گروهی در دنیای غیر داستانی‌است مستحق تادیب و واکنش است.
  
یا مثلا زن‌بابا موجود خبیثی است که یکسره شر است. نگاهی به شدت ارتجاعی که زندگی را برای بسیاری از زنان که با مردان صاحب فرزند ازدواج مجدد می‌کنند تلخ کرده‌است. حالا شما بیا توضیح بده که این زن بابا در واقع زن بابا نیست. نماینده بورژوازی وابسته است که با پشتوانه‌ی پدر به محرومان ظلم می‌کند. خوب این چه کاری است؟ آدم بزرگ‌ها هم در تشخیص این استعاره‌ها گیج می‌شوند.

یا مثلا در ابتدای همان اولدوز و کلاغ‌ها نوشته این داستان را بچه‌های مرفه که سوار ماشین بابا مامانشان می‌شوند و می‌روند مدرسه نخوانند. خب بچه که شیوه زیست‌اش را انتخاب نمی‌کند. یعنی همانقدر بچه‌های مرفه در آن شیوه‌ی زیست بی‌تقصیر و غیرعامل‌اند که بچه‌های محروم. 
(البته این را در داستان «اولدوز و عروسک سخنگو» به نحوی اصلاح می‌کند و می‌گوید بچه‌هایی که فخرفروشی می‌کنند به ثروت‌شان نخوانند که یعنی خود بهرنگ بر خلاف بعضی دوستدارانش دائم دارد خودش را نقد و اصلاح می‌کند).

در ماهی سیاه کوچولو یک خرچنگ را صرفا به دلیل شیوه‌ی راه رفتن «خنده‌دارش» مسخره می‌کنند و قهرمان کتاب(ماهی سیاه کوچولو) قاه قاه به راه رفتنش می‌خندد. شما حالا بیایید استعاره را رمز گشایی کنید و بگویید خرچنگ، خرچنگ نیست بلکه خرده بورژوازی فرصت‌طلب است که مانع رهایی می‌شود. آنچه واقعا دریافت می‌شود این است که می‌شود به شیوه راه رفتن موجودات (که دست خودشان هم نیست) خندید. 
در نهایت به نظرم اگر خود بهرنگ زنده می‌ماند راهی برای این معضل پیدا می‌کرد و شاید با پخته‌تر شدن نگاهش از این نگاه به شدت استعاره‌زده و بی‌توجه به آنچه در سطح داستان می‌گذرد (که در واقع عمق واقعی‌اش آنجا است) دور می‌شد. اما زمان به او مهلت نداد. ولی ما که امروز فرصت داریم چه دلیلی دارد از کتاب‌های بهرنگ نوعی کتاب مقدس برای کودکان بسازیم؟ چون چپ است؟ چون شریف است؟ چون ما مارکسیست هستیم؟ (اگر هستیم) خوب اصلا نگاه انتقادی چپ برای همین آمده که ادم همه چیز را در بستر مناسبات عینی بررسی کند. این نگاه اگر هم به آن قائل باشیم با نگاه صلب و بسته‌ای که از کتاب‌های کلاسیک آثاری مقدس و به تعبیر بارت(صرفا خواندنی) می‌سازد در تضاد است. 

از بهرنگ می‌توان چیزهای دیگری آموخت. تولید ادبیات خارج از دایره‌ی بسته‌ی افراد مرکز نشین و طبقات فرادست. تلاش برای نوشتن داستان‌های جدی و مسئولانه برای کودکان و از همه مهمتر، آن شفقتی که او داشت و آنطور که امیدوارانه از کودکان آسیب‌دیده که به شکل مضاعف (از سوی جامعه مبتنی بر تبعیض و خانواده‌ی آسیب دیده) تحت ستم بودند و هستند می‌خواست بلند شوند و جهانشان را تغییر دهند.  

۱۳۹۴/۱/۲۸

لحظه‌ی کامل

قدیما که مشهد دور بود خیلی‌ها آرزو داشتند بروند مشهد نمی‌شد. این برای‌شان تبدیل به یک‌جور حسرت می‌شد که معمولا می‌آمد توی اسمشان. منتهی بجای اینکه مشهد بیاید قبل از اسم‌شان می‌آمد بعدش. مثلا می‌گفتند «ننه مشهدی». مشهدی می‌آمد بعد از اسم‌شان تا مشخص شود آنها نرفته‌اند مشهد. اگر فرض کنید اسم‌شان صادق بود می‌شدند صادق مشهدی. اگر رفته بودند طبیعتا مشهدی(مشت) صادق بودند.  
طرف بعد از یک مدت خودش قبول می‌کرد رفتنی نیست. نرفتن به آنجا(مشهد یا هرچی) تبدیل می‌شد به بخشی از هویت‌ش. همینطوری مشهدٍ نرفته را می‌گذاشت روی کول‌ش و زندگی می‌کرد. متلکی هم اگر بود با خوش‌خلقی می‌شنید. 
 بعد ممکن بود از قضا یک قیصری پیدا شود که مشهد بردن «ننه» را بگذارد توی انجام‌دادنی‌های پیش از ماجراجویی‌ یا شهادت‌اش. کرایه مینی‌بوس را می‌داد و طرف را  سوار می‌کرد برود. بعد ننه می‌رفت مشهد. آنجا یک مدتی مجاور می‌شد. هتل و اینها هم که نبود. یعنی بود ولی خوب آنطور آدم‌ها نمی‌توانستند بروند هتل. این‌است که یک مدل زندگی هیپی‌وار را درکنار حضرت تجربه می‌کردند و بعد بر می‌گشتند به شهرشان. از مینی‌بوس پیاده می‌شدند و خسته و کوفته برمی‌گشتند خانه‌شان. کتری را می‌گذاشتند روی اجاق و تا آب جوش بیاید دراز می‌کشیدند و چشم‌هایشان را می‌بستند


۱۳۹۴/۱/۸

وسواس ناشی از تف

شب بازی ایران و آرژانتین خنزر پنزری زنگ زد که در راهم. با لکاته دعوایم شده و از این حرف‌ها. من گفتم تا بازی شروع نشده موضوع را فیصله بدهم زنگ زدم به لکاته که گوشی را بر نداشت. گفتم زنگ بزنم خنزرپنزری را دست‌به سر کنم که خودش زنگ زد. زنگ خانه را. اف اف را زدم بیاید بالا گفتم الان به بازی هیجان می‌دهم دعوا و اینها را بیخیال شود. آمده نیامده بحث خالکوبی‌های دژاگه را مطرح کردم. گفتم خالکوبی‌هایش را دیده‌ای. تو ایران مجبورش می‌کردند آستین بلند بپوشد ولی برزیل گرم است . بیا برای خودت چایی بریز بنشین ببینیم چطور می‌شود. چایی ریخت آمد نشست که «تف به این زندگی» منتهی واقعا تف کرد انگار. طوری که من توی ذهنم تیک زدم همه‌ی خوردنی های بی‌حفاظ را بعد از رفتنش بریزم دور که خوب بخاطر وسواس ناشی از تف بود. (اینجا واقعا فکر می‌کنم خود ترکیب به قدر کافی گویا است و لازم نیست بیشتر توضیح بدهم. مختصرش اینکه در این شکل وسواس آدم فکر می‌کند هر چیزی که در حضور آدمیان سخنگو باشد تفی و آلوده خواهد شد. فرد وسواسی در قندان را می‌گذارد. میوه را به محض پوست کندن می‌بلعد و هرگز سر میزی که در آن بحثی در حریان است غذا نمی‌خورد) بهرحال خنزرپنزری همانطور که با او قبلا در کتاب دوست بسیار عزیزم صادق آشنا شده‌اید می‌شود گفت زیاد آدم متوجهی محسوب نمی‌شد. اگر نخواهم قضاوت کنم و بگویم کلا شعور نداشت).

اینجا دوباره زنگ زدند. گفتم خدا را شکر. لکاته می‌آید می‌فرستم‌شان روی بالکن به بهانه‌ی هوای خوب بحث کنند و خودم می‌نشینم بازی را می‌بینم. ولی این حسابم هم جور در نیامد. اثیری پشت در بود. حالا من فرض می‌کنم شما همه‌تان اگرهم بوف کور را نخوانده باشید با این دو شخصیت آشنا هستید. ولی برای دوستانی که احیانا آشنا نیستند توضیح مختصری می‌دهم. اگر لکاته بخواهد لباس‌ش را در بیاورد مجبور است اول پایین تاپش را بگیرد جمع کندبالا از کله اش ردش کند و موهایش را که پخش شده توی صورتش مرتب کند. بعد پاهایش را از لنگه‌های شلوارک یکی‌یکی رد کند. بعد سوتینش را بچرخاند که قفلش بیاید جلو بازش کند و به همین ترتیب. اثیری اگر بخواهد لباس‌ش را در بیاورد یک گزلیک می‌دهد دست یک دیوانه که لباس‌ش را برایش جر و واجر کند.

از داستان دور نشویم. اثیری بود که زنگ می‌زد. آمد بالا و ولو شد روی کاناپه. کدام کاناپه؟  دقیقا کاناپه‌ی رو به تلویزیون. رفتم دست زدم به تنش دیدم بعله. سرد است. خنزرپنزری سیگارش را روشن کرد و گفت بسپرش به خودم. این زیاد زده. یک کمی آبلیمو بیار. من دویدم آبلیمو را با شیشه آوردم. خنزر گفت قاشق. آوردم.سیگار را گیر داد بین لب‌هایش و با یک دست هر دو لپ اثیری را فشار داد که دهنش باز شود و با دست دیگر قاشق را گرفت توی هوا. من ایستاده بودم حواسم به تلویزون بود که عربده ناجوری کشید. گفت صدتا دست که ندارم. آبلیمو را بریز توی قاشق. ریختم. آن طرف هم کارشناس داشت درباره‌ی  فرهنگ و ضدفرهنگ در فوتبال امروز دنیا حرف می‌زد. حالا من هی میریختم این هی آبلیمو می‌کرد توی حلق اثیری. گفتم برایش بد نباشد که خندید. از آن خنده‌های گهش که مو را بر تن سیخ می‌کند. گفت بگذار الان حالش خوب میشه و بعد هم دوباره گفت  «ببین من برم این بیدار شه اول کاری که میکنه زنگ میزنه به اون لکاته بیاد. حوصله ندارم. خسته‌م بابا. تف به این زندگی. تف.» (و نکته‌ی مثبت‌اش این است که من قبلا درباره‌ی وسواس ناشی از تف برای‌تان توضیح داده‌ام).
من رفتم نشستم لبه کاناپه که هم حواسم به بازی باشد هم اگر اثیری بالا آورد ظرفی چیزی بگیرم زیرش دهانش. موبایلم زنگ خورد دیدم اسم لکاته است. گفتم بهترین وقت است که ماجرا را از آن طرف هم فیصله بدهم. برداشتم وخیلی جدی و بی‌حوصله گفتم خنزرپنزری اینجا نیست. گفت گوشی رو بده به اثیری. گفتم از کجا میدونی اینجا است. گفت خودم اوردمش تا جلوی خانه. گفتم حالش مساعد نیست که او هم همانطور که انتظار می‌رفت گفت «آیلیمو بده بهش.» کلا فکر می‌کردند آبلیمو هر نوع اوردوزی را خوب می‌کند. گفتم آیلیمو داده‌م خوب نشده. زنگ بزنم به اورژانش که گفت اونا بدترش می‌کنند من الان خودم میام.

بازی شروع شده بود و بچه‌ها دلیرانه توپ‌ها را برگشت می‌دادند و نگاهی هم به ضد حمله داشتند و ضد حمله‌هایشان هم زهردار بود که لکاته زنگ زد. اف اف را زدم. دوان دوان پله‌ها را آمد بالا و دوید رفت توی دستشویی و تا یک خطر جدی روی دوازه آرژانتین ایجا کرد نکردیم بیرون نیامد. دیدم حال خودش هم روبراه نیست. حالا نه اندازه اثیری ولی رنگ او هم پریده بود. گفت حالا منبر نرو خودم میدونم زیاده‌روی کردیم. گفتم مگر اثیری با تو بوده که سر تکان داد یعنی بله. بعد من را عملا با لگد ولی در ظاهر با ملاطفت از کنار کاناپه کنار زد و نشست کنار اثیری. گفتم قضیه‌ش با خنزرپنزری چیه. چرا دعواشون شده که گفت بیخیال. گفتم جون ممدگوچی بگو که لبش به لبخند باز شد. (شرط را بردم رسول جان. از این عبارت در یک متن استفاده کردم) گفت جون گوچی رو قسم خوردی نخوردی. حالا اصلا نمی‌دانست گوچی کی‌است. این اخلاقش خوب بود. گفت فیلم بازی کرده برای خنزی(خنزر پنزری را به تحبیب یا تحقیر خنزی صدا می‌کرد) گفت خنزی احتیاج داره ادم بیخودی باشه. هر از گاهی براش فیلم بازی می‌کنم که فکر کنه با من دعوا کرده. باور نکردم. حدس میزدم اینها دست‌به یکی کرده بودند توی خانه مواد بزنند نمیخواستند تسلیم لاشخوری خنزی شوند. خنزی در جاهایی که دود رو هوا بود مثل جاروبرقی عمل میکرد و نمی‌گذاشت هیچکس نشئه شود. گفت این تخم سگ چرا پنالتی نگرفت. برگشتم دیدم صحنه آهسته است و واقعا هم پنالتی‌است. عجب. بعد دیدم آرامش برقرار است نشستم متمرکز شدم روی بازی. سکوت خوبی هم  بود و همه چیز زیبا و آرام به نظر می‌رسید. لکاته سر اثیری را گرفته بود روی پای‌اش و داشت موهایش را نوازش می‌کرد. اثیری یک لحظه چشمهایش را باز کرد و گفت «چند چنده»...من و لکاته با هم گفتم «صفر صفر» و لکاته اضافه کرد «یه پنالتی هم داور نگرفت». اثیری گفت «چه عالی» و دوباره چشمهایش را بست. 

۱۳۹۳/۱۲/۲۵

فشن‌پرولتاریا (با حضور قطعی فغان و فشار، دلبر و جانانان)

نمایش در پنج پرده
بازیگران:
فشار: مرد. بین 30 تا 40 ساله
فغان: مرد. در همان حدود
دلبر: زن. در همان حدود.
جانان: مرد. در همان حدود.
عکاس: نامشخص.
پرولتاریا: نامشخص.

پرده اول
 عکاس: [فقط صدایش می‌آید]چقدر همه جا ساکته. کاش بتونم از این سکوت چیز تازه‌ای درست کنم. مثل اولین صدا در جهان. مثل اولین قدم کودک. اوه. این چه نیروییه که درونم حس می‌کنم. اوه. اوه اوه اوه. اووی.
جانان: تو هم شنیدی؟
دلبر: چی رو؟
جانان: یکی داشت حرف میزد. درباره سکوت و صدا و چیزای معنوی.
دلبر: اوخی. الهامه؟
جانان: نه من الان شش ماهه با الهام کات کردم.
دلبر: برو ننه‌تو خر کن.
جانان: به ننه‌م چه ربطی داره.
دلبر: همتون یه جور گه‌اید.
جانان:  اگه اون اس ام اسه رو میگی قدیمیه. موبایلم مشکل داره تاریخا رو عوضی ثبت میکنه.
دلبر:خودتو لو دادی. من فکر کردم شعر داره بهت الهام میشه. ولی هم شل‌تنبونی هم زود خودتو لو می‌دی. گمشو برو بیرون.
جانان: میدونم بابا. داشتم مشوخی میکردم. اره فکر کنم الهام باشه.
عکاس: الهام نیستم. چه میدونم. شایدم باشم.
دلبربه حالت قهر بیرون می‌رود و جانان چند لحظه بعد می‌دود دنبالش.

[پرده]

پرده دوم
پرولتاریا: اقا ببخشید. الو. صدا میاد؟ میگم چیزه. اگه صدامو میشنوین پلک بزنید. نه یه جوری پلک بزنید که با پلک زدن معمولی فرق داشته باشه. الو.
فشار: چه همه چی ساکته.
فغان: یه صدایی میاد میشنومش قشنگ
فشار: کاش من گوش تو رو داشتم.
فغان: تو گوش‌ت خوبه خودتو دست کم میگیری.
فشار: نه. اخه اونطوری که تو میشنوی.
فغان: دیگه اونجوریام نیست.
فشار: چرا. همینه. همه بهت حسودی میکنن.
فغان. نگو اینجور. تو هم خوبی.
فشار: راس میگی؟
فغان: آره بابا:
پرولتاریا: الو(داد میزند). الو...

[پرده]

پرده سوم

عکاس: من صداتو میشنوم
پرولتاریا: بامنی؟
عکاس: آره. بیا وایسا اینجا.
پرولتاریا: اینجا؟
عکاس: نه. یه کم نزدیک تر. حالا بیلتو بگیر بالا. بالاتر. بابا یه جور بگیر انگار پرچمه. اوکی. خوبه. نگهش دار تا من بگم این دختره بیاد کنارت.
دلبر: مطمئنی گفت برم کنار این؟ یه جوریه ها.
جانان: نه خوبه. به الهام شک نکن.
دلبر: ولی جان من. گفتم جان من ها. اون اس ام اس قدیمی بود؟
جانان: به من شک داری؟
دلبر: راستش بیشتر به الهام شک دارم. تو هم گور بابات. ما هنوز برک‌آپیم. هر غلطی می‌خوای بکن.
عکاس: خانوم حرف نزن. حالا کنار پرولتاریا راه برو. سرتو بگیر بالا. به بیلش نگاه نکن. اصلا بهش نگاه نکن. اوکی خوبه.

[پرده]

پرده چهارم
فشار: به نظرت صحنه عجیب نی؟
فغان: چی میبینی؟
فشار: نمیدونم. ولی احساس میکنم دارم صحنه رو میبینم.
فغان: شیرجه بزن.
فشار: چی؟
فغان: حرف نزن. شیرجه بزن.
فشار: کجا شیرجه بزنم؟
فغان: وسط همون صحنه که می‌بینی.
فشار: همینجوری بی‌هوا؟
(فغان فشار را هول می‌دهد. بعد خودش می‌پرد. مثل آموزش چتر بازی)
عکاس: همینه.

[پرده]

پرده پنجم
عکاس: آقای جانان و خانوم دلبر. سرکار پرولتاریا. یه لحظه بیحرکت لطفا.
(در این لحظه فشار و بعد فغان می‌افتند وسط صحنه)
(همه می‌گویند  آخ و پخش زمین می‌شوند).
فغان: فشار خوبی دادا؟
فشار: آره خوبم. عجب صحنه ‌ای بود. تو نابغه‌ای به خدا.
فغان: خدا که وجود نداره. ولی مرسی.
دلبر: فکر کنم انگشتم ضرب دیده.
جانان: انگشت منم. احساس می‌کنم خون اومده.
(انگشتهایشان را بالا می‌گیرند. خونی‌است واقعا)
دلبر: ولی زخم نشده که.
جانان: آره خدا روشکر. بخیر گذشت.
دلبر: یه حسی دارم.
جانان: منم.
(همدیگر را بغل می‌کنند)
جانان: بیا دوباره شروع کنیم.
دلبر: اه. باشه. خیلی ساپورتیو بودی تو اون صحنه.
(دوباره همدیگر را بغل می‌کنند).
فشار: دادا پام خون اومده.
فغان: این که کفشته.
فشار: خوب از لای کفش زده بیرون
فغان: خلی تو؟ پای منم لابد خون اومده پس.
فشار: ائه دادا خاک تو سرم. پاهامون خونی شده. نمازو چکار کنم؟
فغان: بابا ما که دیگه مسلمون نیستیم. نماز نمیخونیم. ما کمونیست و به طریق اولی آتئیستیم.
فشار: هی یادم میره. خاک توسرم. تو یادم بنداز دادا.
فغان: باشه. ولی خودتم دقت کن.
(همدیگر را مردانه به سبک همرزمان جنگ در آغوش می‌کشند)

نور پروژکتور جابجا می‌شود و میرود روی پرولتاریا که خونین افتاده وسط صحنه. فشار و فعان. دلبر و جانان در آعوش هم آرام گرفته‌اند. عکاس دستهایش می‌آید در دایره دید. یک دوربین قدیمی گرفته بین دستانش. دوربین فلاش میزند. یک عکس فوری ازش بیرون می‌آید. عکاس عکس را درمی‌آورد بعد زیر عکس می‌نویسد:
فشن‌پرولتاریا: عکس شماره 145668907
نتیجه: رضایت بخش. مناسب برای همه سنین.
(طبیعتا کپشن عکس را بلند می‌خواند. چون بالاخره این یک تئاتر است و نمی‌شود نمای درشت از عکس گرفت تا تماشاگران نوشته را خودشان بخوانند)

[پرده]

۱۳۹۳/۱۲/۱۲

سفر به انتهای شب

 وبلاگ‌نویسی برای من هیچوقت مسئله‌ی کاملا شخصی نبوده. یعنی علاوه بر اینکه روزمره نویس نبوده‌ام، وقتی که وبلاگ جلوی چشم‌ام نبوده در روزمره‌ام هم حضور نداشته‌ و کاملا از یاد رفته‌است. شاید به دلیل اینکه مثل یک قاتل زنجیره‌ای عیالوار این بخش از زندگی‌ام را از آن یکی بخش‌اش جدا نگه داشته‌ام. بنابراین خیلی سخت است که در این زمینه چیزی بگویم که هم بامعنی و هم کاملا راست باشد. همچنین هیچوقت هم نتوانسته‌ام وبلاگم را به یک پایگاه فرهنگی، ادبی یا سیاسی تبدیل کنم. می‌دانم که در آن چیزهایی می‌نویسم اما الان که با دعوت تمّت دارم در بازی وبلاگی‌ای که بانی‌ش خوابگرد بوده شرکت می‌کنم دوباره این سئوال مطرح می‌شود که چرا دارم وبلاگ می‌نویسم.
واقعا نمی‌دانم چرا. احتمالا امیدهایی دارم ولی دقیقا متوجه نیستم چه امیدهایی، همچنین قطعا انگیزه‌ای درکار است ولی تا روی تخت روانکاوی دراز نکشم احتمالا با این انگیزه‌ها هم آشنا نخواهم شد. 
همچنین تنها دلیلی که اسم وبلاگ من سفر به انتهای شب است و بر سردرش عکسی از فیلم سگ اندلسی نصب کرده‌ام این است‌ که تغییر دادن این چیزها سخت است و آدم عادت می‌کند و این حرفها: ها کبلایی. نگو بنی‌آدم. بگو بنی‌عادت

اما اگر بخواهم بالاخره یک چیز شخصی بگویم. یک تجربه واقعا شخصی. داستان وبلاگ‌نویسی به یادم می‌آید که آمد در شهر بزرگ. برای مستقل زندگی کردن تمرین کرد. جنگید و تا حدودی به آن دست یافت. بعد بیمار شد. از شهر بزرگ رفت، استقلالش را از دست داد و مرد.(از قضا هنگام مرگ تقریبا هم‌سن و سال این روزهای من بود). اسم وبلاگش زن رشتی بود.
 وبلاگ او شخصی‌ترین چیزی است که من تاکنون در میان وبلاگ‌ها با آن ارتباط برقرار کرده‌ام. 
http://zanerashti.persianblog.ir/

 لطفا مومنان فاتحه‌ای برایش بخوانند و بی‌ایمانان به یادش یک کار دوست داشتنی بکنند (من قند را می‌زنم توی چایی).

از وبلاگنویسان نسبتا قدیمی که هنوز نسبتا حضور دارند و احتمالا میتوانند در این «بازی» شرکت کنند، دعوت می‌کنم اگر مایل بودند شرکت کنند. شاید ذهن من هم باز شد و چیز بدردبخورتری نوشتم. حالا مثلا:

۱۳۹۳/۱۲/۲

نقش گناه در زندگی

یک بار معلم پرورشی‌گفت بعد مدرسه نیم ساعت بمونید نمازخونه. ما رفتیم اونم اومد.  
چهارزانو نشست کنار یک پارچ آب و یک لیوان که از قبل گذاشته بود انجا. 
آب را ریخت توی لیوان. بعد یک خودکار بیک از جیب کتش درآورد. تیوب خودکار را درآورد و نوک خودکار را کند. وقتی کسی این کار را بکند جوهر از تیوب می‌آید بیرون. تیوب بی‌سر را روی لیوان نگه داشت و شروع کرد. 
«ما وقتی بدنیا میایم مث این لیوان آب شفاف و پاکیزه‌ایم. این جوهر مثل گناهه»
 تیوب را فشار داد که جوهر بریزه توی لیوان. ولی جوهر نمی‌ریخت توی لیوان. همانجا گوله شده بود نوک تیوب . گفت «این جوهر ممکنه فقط یک قطره باشه» بعد دوباره تیوب را فشار داد. «ممکنه یک ذره باشه» تیوب را فشار داد. «ممکنه اصلا بگید این که چیزی نیست. یک گناهه، کوچولوئه، یه چیکه جوهره» تیوب را دودستی فشار داد.  یکی آهسته گفت «فوتش کن». معلم هم وانمود کرد نشنیده: « کسانی هستن که میگن بابا در مقابل اینهمه آب شفاف یه قطره چکار میتونه بکنه». بازم فشار داد. بعد نامحسوس خم شد فوت کنه. قبل از اینکه لب‌شو بزاره روی تیوب به همه نگاه کرد و گفت «حالا من این جوهرو میریزم تو آب تا ببینید». یک طوری گفت که انگار از اول برنامه‌اش فوت کردن بوده. فوت کرد بهرحال. یک گلوله جوهر افتاد توی آب. آب هم سرد بود. جوهر مث یه دونه عدس در حالت کاملا جامد توی آب غوطه ور بود. سرشو آورد بالا. الان نگاه کنید کل این آب کدر میشه. آب به وضوح صاف بود و جوهر حل نشده بود. لوله خودکار را آورد و شروع کرد به هم زدن آب. 
« شما گناه میکنید. بعد زندگیتون ادامه پیدا می‌کنه» و همزمان هم می‌زد. یک طوری که هم‌زدن استعاره‌ای بشه برای ادامه‌ی زندگی. ولی اب خیلی سرد بود. اصلا جوهرحل نمیشد. 
گفت «حالا از این چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟»
و سعی کرد با شوخی کردن مسئله را فیصله دهد 
«نتیجه می‌گیریم جوهر توی آب سرد حل نمیشه»
ما هم بربر نگاهش می‌کردیم. هیچکس قصد نداشت کمک بکند. هیچکس نمی‌خندید. 
«ولی دور از شوخی یک قطره جوهر میتونه یک لیوان آب رو کدر کنه». منتظر بود همه پاشن برن. ولی ما نشسته بودیم تکون نمی‌خوردیم. خودش پاشد رفت. کفشهایش را دم در نوک‌پایی پوشید که قبل از انفجار خنده بقدر کافی دور شده باشه. ولی کسی نخندید. چند نفر همونجا دراز کشیدن. بقیه‌م اروم خارج شدن.

۱۳۹۳/۱۱/۱۸

تماشای ایمان تازه‌واردان*

در قصر کافکا جایی است که "ک" اتفاقی دری را باز می‌کند که به نظر می‌رسد فرد داخلش یک ادم مهم در قصر است و می‌تواند مشکلات را حل کند. حاضر است گوش بدهد. گوش هم می‌دهد. ولی "ک" آماده نیست. خوابالود و گیج است و موقعیت را از دست می‌دهد. باور ندارد که پاسخ می‌تواند اینهمه ساده باشد. تجربه مواجهه با قصر به او آموخته که مقصد سخت‌تر و دورتر از این است که بتوان به این سادگی با باز کردن یک در به آن رسید. ولی همین آدم زمانی که تازه وارد شده بود از معلم دهکده سراغ کنت (صاحب قصر و رییس همه) را می‌گرفت. معلم به او گفته بود در حضور کودکان مودب باشد و این حرف‌ها را نزند. یک طوری مثل اینکه کسی وارد مکه شود و بپرسد "خوب. حالا کجا میشه این خدا را دید"    
در فیلم نبراسکا پیرمری یک کاغذ پیدا می‌کند که در آن وعده داده شده به فلان جا بیایید و بهان قدر(خیلی زیاد) پول برنده شوید. تصمیم می‌گیرد برود و پول را بگیرد. همسر و فرزندانش طبیعتا متوجه هستند که این برگه تبلیغاتی است و هیچ ارزشی ندارد.اگر آدم تصمیم بگیرد این برگه ها را جمع کند احتمالا در پایان هفته چندصد برگه خواهد داشت. اما نمی‌توانند منصرفش کنند. سفر او تبدیل به یک سفر زیارتی می‌شود. شبیه روایت "سلوک زائر". داستان  یک مسیحی ساده‌دل که دقیقا به دلیل ساده‌دلی‌اش برگزیده می‌شود. رفتن به سفری برای بازشناخت آنچه برای آدم مهم است. یا نیست.

اگر شما پیاده از چهارراه ولیعصر تهران تا میدان ولیعصر بروید و همه برگه ها را از توزیع‌کنندگان تبلیغات بگیرید دست کم بیست برگه در میدان ولیعصر خواهید داشت. برگه‌هایی که وعده‌ی خوشبختی می‌دهند. تحصیلات، مهاجرت، سلامتی، عشق و باقی چیزها. ما  یادگرفته‌ایم این برگه‌ها را نگیریم. برگه نگرفتن یک واکنش ناخودآگاه شده برایمان. یا می‌گیریم و پرتش می‌کنیم دراولین سطل زباله‌ی سر راهمان . کسی که برگه‌ها را می‌خواند  کسی‌است که هنوز می‌تواند باور کند. جستجویش کانالیزه نشده. منتظر است. تازه وارد شده. هنوز مومن است و می‌تواند در جستجوی وعده‌ها، به سفر زیارتی برود.

برای پدرمادرها و پدربزرگ مادربزرگ‌هایی که تجربه‌ی شان با اینترنت بعد از همه‌گیر شدن تلفن‌های هوشمند بوده احتمالا تجربه‌ی اینترنت مشابه تجربه ادمهایی است که برای اولین بار وارد شهر بزرگ می‌شوند. دنیای عجایبی که در آن همه امکانهای خوشحالی از قبل کانالیزه نشده‌است. شبیه دنیای آن جوکی که در آن به کسی می‌گویند در شهر پول ریخته‌است. می‌آید و به محض ورود یک هزارتومنی پیدا می‌کند. منتهی با خودش می‌گوید امروز خسته‌ام. از فردا جمع می‌کنم.  این است که ممکن است پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگ شما  به ایمیلی که وعده‌ی برنده شدن می‌دهد پاسخ دهند و یا حرفهایی بزنند که در چشم حاضران خنده‌دار و کودکانه یا خجالت‌آور جلوه می‌کند. خود این موضوع تعداد زیادی استتوس و پست و نوت و توییت شده است. مطالبی که در آنها یا برای والدین دلسوزی شده و یا کنایه‌زن و تحقیرآمیزاست و از تجربه‌ی شرمگین شدن نویسنده از رفتاربزرگترهایش در اینترنت حرف می‌زند. 


من فکر نمی‌کنم چیزی برای دلسوزی یا مسخره کردن وجود داشته باشد. بالاخره دیر یا زود همه یاد می‌گیرند که این جهان هم به سفت و سختی جهان بیرون است. یاد می‌گیرند که اینقدر هرتکی نیست که کسی با باز کردن یک لینک میلیونر شود. یاد می‌گیرند که پیامهایی که در آن مژده‌ی برنده شدنشان داده شده، تبلیغاتی‌اند.واقعیتی بسیار کسل‌کننده که اکثر ما تا مغز استخوان‌مان با آن آشناییم. ولی تا آن روز بجای دلسوزی و شرمنده شدن می‌توانید از تماشای ایمان تازه‌واردان لذت ببرید.

-------
* بخشهایی ازایده‌های این متن در یک مقاله هنوز منتشر نشده استفاده شده است. اگر شما کسی هستید که به قصد بررسی احتمال سرقت علمی متن مقاله را جستجو کرده‌اید ضمن سلام به شما، عرض کنم که، سرقتی در کار نیست. نویسنده‌اش خودم هستم. همچنین لطفا وضعیت مستعار بودن نویسنده این وبلاگ را رعایت کنید و اگر توضیحی لازم بود خصوصی و از شخص خودم بخواهید.   

۱۳۹۳/۱۰/۳۰

اگر درباره‌‌اش مردد باشید


موضوع  اینه که من و زنم  می‌نشستیم سریال نگاه می‌کردیم. بعد سریال‌ها را تجزیه تحلیل می‌کردیم. یک سریالی بود فارسی1 نشان میداد. کره‌ای بود. یک دختری عاشق یک پسری بود و برعکس. اما مادر شوهر اذیت‌‌شان می‌کرد. فی‌المثل به دختر میگفت خوب بلد نیست نودل درست کند. اینجا ما بحث می‌کردیم که نودل همان نودلی است که اینجا می‌خوریم یا یک چیز پیچیده‌تری است؟ (پدر و مادرهای ما همین بحث را با برنج و تربچه‌ی اوشین داشتند. آنوقت‌ها هم این مسئله مطرح بود که چطور می‌شود برنج و تربچه که بهرحال یک تربچه علاوه بر برنج دارد از برنج سفید ارزان‌تر باشد که همان وقت هم دو فرضیه مطرح بود. یکی اینکه برنج گران است و تربچه ارزان_در ژاپن_به همین دلیل با اضافه کردن چیز بدمزه‌ای مثل تربچه ارزان‌ترش می‌کنند. همانطور که آبگوشت از استیک ارزان‌تر در میآید. فرضیه دوم و الان که نگاه می‌کنم فرضیه درست این بود که برنج و تربچه نیست بلکه برنج تربچه است. در واقع اصلا برنچ نیست. یک جاهای نامربوطی از تربچه را می‌گیرند می‌پزند اسمش را می‌گذارند برنج).
می‌گفتم که بحث ما سر آن سریال این بود که عروس واقعا بلد نیست نودل درست کند؟ این معقول نیست. نودل را می‌ریزی توی آبجوش و مقداری چیز بهش اضافه می‌کنی. ولی خوب همان وقتی هم که بحث می‌کردیم می‌دانستیم این حرف مزخرف است. آن نودل حتما چیز پیچیده‌ای در مایه‌های کوفته تبریزی خودمان است. قلق و اینها دارد و باید یک جوری درست کرد که "دان" یا همان "دون" نشود یا بشود (بسته به ذائقه کره‌ای ها. چون بهرحال برنج شفته را ترجیح می‌دهند). یا مثلا طوری درست کند که رشته‌ها به‌هم  نچسبند و آب و دان‌سوا هم نشود. حالا میخواهم بگویم چقدر بحث‌های ما می‌رفت توی جزییات. تا اینجایش چیز خاصی نیست. فکر کنم خیلی‌ها تجربه‌ی این بحث‌ها را دارند و می‌دانند فقط برای این است که آدم سکوت نکند.
یک‌بار داشتیم یحث می‌کردیم درباره‌ی اینکه دختره چرا نمی‌رود از خانه مادر شوهر و چرا تحمل می‌کند که برگشت گفت "مثل من". گفتم تو اصلا وضعت قابل مقایسه نیست. درست است که عشق ناامیدانه‌ی من نصیبت نشده ولی خودت هم یک حساب‌کتاب‌هایی داشتی. فکر می‌کردی داری با یک نابغه ازدواج می‌کنی. بعد یک مقداری خودزنی هم کردم. گفتم من وانمود کرده بودم نابغه‌ام. این درست است. این هم درست است که اغلب حرف‌هایی که می‌زدم خام و نسنجیده گفته می‌شد برای اینکه حواس جماعت را موقتا از حماقتم پرت کنم. اما موضوع این است که تو هم دنبال همچین نابغه‌ای بودی. نابغه واقعی می‌خواستی باید میرفتی سراغ محمودیان. ولی تو نمی‌رفتی سراغ محمودیان. چون محمودیان پیراهنش را می‌زد توی شلوارش و شلوارش را اطو میکرد و اودکلن را بجای کوله‌پشتی می‌زد به لباسش و اصلا بجای کوله کیف برزنتی دستش می‌گرفت و سه رنگ  خودکار داشت و موقع دست دادن با دخترها معمولی دست می‌داد ولی برای پسرها می‌زد به شانه‌شان و من اما تقسیم دختر پسری نمیکردم و می‌آمدم از دم یک مشت به شانه‌ی دختر و پسر می‌زدم و اینها.  طبیعتا اینها را گفتم که تحقیرش کنم. که نشان بدهم بدتر از اینکه نابغه‌ی فیک باشی این است که از نابغه‌ی فیک که خودم باشم خوش‌ات بیاید. ولی او جدی گرفت. تلویزیون را ده دقیقه مانده به پایان سریال خاموش کرد (و هر کس که سریال دیده باشد می‌داند که وقتی ادم آنموقع تلویزیون را خاموش کند یعنی مسئله برایش واقعا جدی است). عرض می‌کردم که تلویزیون را خاموش کرد و رفت نشست آن طرف اتاق روبروی من و گفت "مسئله این است که در این مورد کاملا حق با تو است"
ولی این جمله را ترسناک گفت. گفتم "قبول داری وضع تو بدتر از من بوده؟" و قبول کرد اما گفت "من خودم را نباید با تو مقایسه کنم. تو احمدی‌نژاد این مسئله‌ی فیک بودنی. هر کسی در مقایسه با تو سربلند می‌شود". خیلی هم خونسرد و با ملاحظه گفت. یعنی نه طوری که بخواهد نیش بزند بلکه طوری که نخواهد نیش بزند. عنصر ترسناک لحن‌اش همین بود. وقتی که مطمئنی طرف جمله‌ی تحقیرآمیزی را که خطاب به تو گفته بدون منظور تحقیر کردن گفته است.
سعی کردم خونسرد باشم (این سعی همیشه با من است). گفتم تو به جایی نمی‌رسی. این را هم قبول کن بعد بگذار بقیه‌ سریال را ببینیم. گفت :"خواهیم دید" و خواهیم دیدش همانقدر دوپهلو بود که اینجا نوشتم.
ظرف سه روز تلفن محمودیان را پیدا کرد و زنگ زد بهش و برای شام دعوت‌ش کرد. شام را سر سریال کشید و من هم وانمود میکردم از این موضوع خوشحالم. از اینکه مجبور نیستم با زنم سریال تماشا کنم. وانمود نه برای زنم البته. او می‌دانست که اگر از خودش گرفتارتر نباشم کمتر گرفتار نیستم.  محمودیان گفت تلویزیون ندارد ولی دوست دارد حالا که اینجا فرصت‌ش فراهم است سریال را ببیند.
اگر به تقدیر معتقد نباشید طبیعتا اینجا هم معتقد نخواهید شد. ولی اگر درباره‌اش مردد باشید همینجا جایی است که باید به تقدیر ایمان بیاورید. چون دختر سریال برگشت رو به دوربین و قل و قل اشک ریخت. محمودیان یک کمی زل زد به تلویزیون و بدون صدا اشکهایش چکید توی لازانیا (من لازانیا را قبول نداشتم. گفتم این محمودیان مجرد است. یک چیزی درست کنیم که بشود باهاش سیرترشی و مخلفات سنتی گذاشت. ولی زنم گفت لازانیا غذایی است که ممکن نیست کسی دوست نداشته باشد. خیلی هم رسمی نیست و معذب نمی‌شود. گفتم این درست است ولی ما بالاخره می‌خواهیم یک کمی میهمان را معذب کنیم دیگر؟ نه؟ به شیوه‌ی دکتر هاوس گفتم. زنم لبهایش را کج کرد که یعنی خجالت بکشم و اصلا وقتی اینطوری حرف میزنم شکل دکتر هاوس نمی‌شوم. بعد هم  گفته بود قبلا که توی ذهنم شبیه او می‌شوم ولی از بیرون شبیه هنرپیشه‌های نسخه‌ی تلویزیونی برنامه صبح جمعه با شما می‌شوم. منوچهر آذری و دوستان. یا حتی همین جواد رضویان خودمان).
اشک‌های محمودیان خلاصه قل و قل ریخت توی لازانیا و من داشتم مثل منوچهر آذری سوت می‌زدم که از گریه کردنش خجالت نکشد. ولی به نظر می‌رسید خودش نمی‌خواهد پنهان کند یا حواس‌ش نیست. بعد یک دستمال برداشت صورتش را خشک کرد و لازانیا را تا ته خورد.
رفتیم نشستیم توی نشیمن (این البته حرف مفت است. یک آپارتمان کوچک داشتیم که شصت و شش متر بود و همه جایش نشیمن محسوب می‌شد. ولی بهرحال جای دیگری از جای قبلی اش نشست). گفت "دیدی چطور برای عشق‌ش اشک می‌ریخت؟" می‌دانستم کی را می‌گوید ولی پرسیدم "کی".  گفت "میتوسه" گفتم میتوسه؟ گفت "بله. میتوسه. دیدی سکوتش را؟"  زنم گفت محمودیان چی می‌خوای بگی. محمودیان گفت "می‌خوام بگم این زیباترین چیزی بوده که در عمرم دیده‌م. اینطور در سکوت رنج کشیدن. اینطور حضور داشتن در عالم  بدون اینکه برای خودت متاسف باشی. مثل وقتی که یک گربه لنگ می‌زند. بدون هیچ تلاشی برای ابراز وجود و ارزش ایجاد کردن برای زخم‌ش."
زنم گفت "محمودیان اینا حرفای کافه‌ایه. مال تو نیست. بگذار برو بچه‌های بیست ساله‌ی عشق دولوز آگامبن از این حرف‌ها بزنند". محودیان گفت "تو اون بچه‌ها اصالت هست. نمی‌بینید با چه حرارتی نقش قلابی خودشان را بازی می‌کنند. با چه ایمانی؟" من دوباره لبخند دکتر هاوسی زدم. گفتم "محمودیان من خودم بیست سال پیش اینطوری حرف می‌زدم. ما تو رو دعوت کردیم خیر سرمون از این بحث‌های الکی نباشه. من فکر می‌کردم برای اشک‌هات دلیل عمیق‌تری داری." و از این حرف‌ها.
زنم موافق بود. گفت خودٍ "این" (منظورش از این من بودم) روزی صدتا از این استعاره‌های الکی بکار می‌بره. دیروز هم سر این سریال ترکیه‌ای که گفت "حامله شدن دختر بلوند که پسره دوستش نداره چیزی فراتر از تصادفه. داره مفهوم عشق رو از زاد و ولد جدا می‌کنه. اونی حامله میشه که دوستش نداری.  بازگشت به ایده‌های یونان باستان درباره عشق. هرچند ناآگاهانه" محمودیان شگفت زده گفت "همینه...همینه"...من و زنم همزمان و بی اراده گفتیم "اوا. ادای هامون؟" محمودیان لبخند دکترهاوسی زد در ذهن خودش ولی در بهترین حالت شبیه جواد رضویان طبیعتا.

گفتم محمودیان تو واقعا به نظرت این حرف‌های من قلابی نیست؟ گفت نه. قشنگه. ما هم دونفری بعد از تحویل یک جفت لبخند دکترهاوسی براش چایی اوردیم که یعنی بعدش باید بره. گفت "قهوه ندارید لطفا. بی‌شیر و بدون شکر"  که گفتیم نداریم بخاطر همین  چایش را خورد و رفت. بعد ما برای خودمان قهوه درست کردیم که بیدار بمانیم تکرار سریال را ساعت سه صبح بی حضور غیر ببینیم. سر صحنه‌ی اشکریزی عروس بخاطر خراب شدن چند ده باره‌ی نودل‌ش یک کمی هم درباره اینکه مفهوم ترشی در کره با مفهوم ترشی در ایران فرق داره انگار حرف زدیم. زنم مخالف بود و می‌گفت زورکی دارم نظریه‌های پست کلنیال رو برای ترشی بکار می‌برم که شبیه ژیژک یه حرف عجیب زده باشم فقط. بعد من گفتم به ژیژک متلک انداختن دیگه تو کافه‌ی کنار پلی‌تکنیک هم دمده‌س که در اینجا برای چند صد هزارمین بار درباره‌ی اینکه خود مفهوم دمده، دمده‌است بحث پیش آمد.