۱۳۸۹/۱/۲ ه‍.ش.

داستان تکنولوژی



حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها می شود. به آخرین کلمه از جمله ی قبل دقت کنید. اگر بجای "می شود" نوشته بودم "می شد" این متن می توانست داستان باشد. داستانی درباره ی چند نویسنده که تحت تاثیر گوشزد وونه گات، مسئله شان شده تکنولوژی. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای عبارت "مسئله شان شده تکنولوژی" نوشته بودم "کم کم مسئله ی تکنولوژی برایشان مطرح می شد" باز هم ما داستانی داشتیم. اما این بار در شکلی متفاوت. نوعی داستان که ملغمه ای از ژانرهای مختلف است و مثلا تعلیق ها و گره گشایی های داستان پلیسی را وارد جهان متن های روشنفکرانه می کند. نوعی که پل استر می نویسد. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای این که بنویسم "نوعی که پل استر می نویسد" نوشته بودم "نوعی که با پل استر در حوزه ی زبان فارسی مد شد" همه ی امکانهای سابق برای شکل گیری یک داستان از بین می رفت و متن به سوی متنی انتقادی ژورنالیستی نسبت به جریان رایج ادبیات داستانی در زبان فارسی حرکت می کرد. اما هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد. این متن در میان چهار پنج امکانی که برایش تعریف کردم معلق ماند. باز و علی رغم اینکه به نظر می رسد دیگر شورش را در آورده ام به کلمه ی آخر توجه کنید. اگر بجای "ماند" از "مانده است" استفاده می کردم وعده ای به خواننده می دادم که قرار است با یک "خودکاوی" از طرف نویسنده مواجه شود. مثلا از این قرار که نویسنده دارد کشف امکانهایش را همزمان با خواننده در میان می گذارد. اما این اتفاق هم نیفتاد. معمولا نمی افتد. ولی اگر این متن با جمله ی قصاری به پایان برسد قریب به این مضمون که "ادبیات، سلب امکانهای دیگر است به نفع رسیدن به یک روایت خاص"، شما ناگهان با متنی فلسفی روبرو خواهید شد . (فارغ از کیفیتش از شاخه های فلسفه ی ادبیات مثلا).اما اگر این جمله ی قصار نیاید صرفا متنی با فرم بازیگوشانه ( از اونا که می گه من چقدر نکته بین و در عین حال بازیگوشم) برای خوانندگان خیلی خیلی پرحوصله باقی می ماند. اما بیایید به ابتدا باز گردیم(آنطور که معمولا معماها را حل می کنند) تا بفهمیم با چه روبروییم.یا خواهیم شد.

" حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها میشد. همه شان با هم تصمیم گرفتند با وسایل صوتی تصویری منزلشان شروع کنند. نویسنده ی اول که به یاد هوشنگ گلشیری اسمش را می گذاریم هوشنگ، دی وی دی پلیر خانه شان را باز کرد. پر از چیزهای خیلی کوچک بود. به یاد خوانده هاو شنیده هایش درباره اهمیت اشیاء کوچک در تمدن ژاپن افتاد.
مثلا یک پای مورچه که روی یک برگ گل ردی خیسی از شبنم بجا گذاشته. یا چشمهای حلزون. این چیزهای کوچک چه بودند؟ فرزانه را صدا زد. فرزانه همسرش بود و بر خلاف نمونه ی اصلی اش مهندسی مکانیک خوانده بود و ظاهرا کاری به کار ادبیات نداشت. هوشنگ گفت :
«این چیزهای کوچک چیست؟ تو را یاد هایکو های ژاپنی نمی اندازد؟یک دانه از قاصدک کنده شد. در باد و ...چی می گن. این هم ژاپنیه دیگه. پاناسونیکه" ...فرزانه گفت «کشف ات جالب است. ولی خوب ببین! اصولا بعد از اینکه میکروپروسسور ها وارد بازار تکنولوژی شدند ، در همه جای جهان. حالا تو بگیر در خود آمریکای درندشت، این امکان چدید بوجود آمد که چیزها کوچکتر شوند. البته نقش ژاپنی ها در کوچک شدن ابزار تکنولوژی انکار ناپذیر است ولی یادت باشد اولین کامپیوترهای کوچک خانگی را آمریکایی ها ساختند" هوشنگ به فکر فرو رفت. بهرحال می شد هایکویی درباره ی این قطعات بسیار ریز نوشت. اما آیا واقعا اینطوری تکنولوژی وارد ادبیات می شود؟به شکلی سطحی بله. هوشنگ از این منطق دوگانه ی سطحی و عمیق خیلی استفاده می کرد. هر چیزی در جهان یا سطحی است یا عمیق. این دوگانگی به نوعی فطری است. مثلا عاشق و معشوق. می و ساغی. محتسب و مست.رند و زهدفروش، ایران و توران ...رستم و سهراب و ...الخ. اینهمه دوگانه که در ادبیات امده خیلی به صفر و یک شبیه است. معشوق در شعر حافظ یکی است و عاشق در برابرش صفر است. باید سهراب صفر شود تا رستم یکی بماند. در این حد خبر داشت که کامپیوترها ، پیشرفته ترین محاسباتشان را بر همین مبنا انجام می دهند.منطق صفر و یک. با فرزانه هم در میان گذاشت . ظاهرا او هم بدش نیامد. ولی بعد خود هوشنگ اضافه کرد "به این باستانی چی ها بگیم دست می گیرن که کامپیوتر را هم فردوسی اختراع کرده" فرزانه خندید. هوشنگ پیچ های ریز دی وی دی پلیر را بست و فکر کرد چه خوب می شد شعری درباره ی این چهار پیچ بسراید. محض تفنن. به سبک ژاپنی ها.علی رغم همه ی امکانهای سطحی شدن.

نویسنده دوم را به یاد بهرام صادقی ، بهرام صدا می کنیم. هم به خاطر زنده کردن یادش هم بخاطر این که سالها بود چیزی ننوشته بود و فقط حرف زده بود.حرف هایش خوب بودند. یکی ش هم همین طرح مسئله ی حضور تکنولوژی در ادبیات بود. ولی خوب پی اش را نمی گرفت. اما این بار برای دومین بار ( یا شاید سومین بارش) کوکائین زده بود. پزشک نبود. در یک کارخانه، کار حسابداری و انبارداری و حضور و غیاب کارگران را توامان انجام می داد. و در چند دقیققه ای که گیرش آمد یادداشتی برق آسا پشت یکی از قبض های رسید نوشت.

" در سرزمین دکمه ها، آنجا که خیلی دکمه پیدا می شود. یعنی در یک آپارتمان مدرن ایرانی،دکمه ای بود که کارش را بر عکس انجام می داد.د
دکمه ی پاور ریموت کنترل تلویزیون ال سی دی سی دو اینچ بود.
وقتی روشنش می کردند خاموش می شد و بر عکس. تا اینجا معلوم است که منظورمان دکمه ی لباس نیست. دکمه ی وسایل الکترونیکی است.
روزی فیلسوف دکمه ها( که دکمه ی ریست در یک پنتیوم فور بود) به او گفت(تقریبا فریاد زد ،چون در یک اتاق نبودند): «تلاش ات بیهوده است ، می بینی که حتی بچه ی پنجساله خانه هم قلق ات دستش آمده، وقتی می خواهد روشنت کند دکمه ی خاموش را می زند و وقتی می خواهد خاموش ات کند دکمه ی روشن را می زند» از جایی که فیلسوف دکمه ها،در اتاق کار خانم خانه بود بود و هیچ گاه یک ریموت کنترل واقعی ندیده بود نمی دانست که دکمه ی روشن و خاموش روی ریموت کنترل تلویزیون، اصولا یکی است. او فقط دکمه ی پاور بالای سرش را می شناخت که فقط با آن کامپیوتر را روشن می کردند و کسی برای خاموش کردنش( شاید جز یکی دوبار که دکمه ی ریست مطمئن نبود واقعیت است یا توهم برای خاموش کردن کامپیوتر از آن استفاده نکرده بودند) اما دکمه ی ریموت کنترل ال سی دی می دانست این را .دست کم درباره ی خودش. اما بروی خودش نمی آورد. تلاش می کرد یک دکمه ی یاغی باشد. حتی اگر عملا به هیچ نتیجه ای منجر نشود. فقط وانمود می کرد آنگاه که روشن می شود به قصد خاموش شدن فشار داده شده و بر عکس. دکمه ی ریست پنتیوم فور کذایی، همان فیلسوف دکمه های آپارتمان هفتاد متری واقع در زعفرانیه، به دکمه ی "پاور" گفت " یارو به سرش زده" و دکمه ی پاور تاکید کرد که اصولا این بحث ها نتیجه ای عاید کسی نمی کند جز دشمن، که شاید همان بچه ی پنج ساله ی خانه بود و هر از گاهی از کیس کامپیوتر بعنوان طبل استفاده می کرد و با آهنگ های شهرام شب پره رنگ می گرفت.»

حضور تکنولوژی به اینجا ختم نشد. نویسنده های دیگری هم بودند. البته شاید یک وقت دیگر درباره آنها و عقایده شان درباره ی این موضوع نوشتم. اما در حین این مباحث تکنولوژی وارد ادبیات نشد. لااقل بعدها عقیده بر این خواهد بود. تا مدتها همه جا حضور داشت. و روزبروز قدرتمند تر می شد. اما در یک روز معمولی خدا کاملا از ادبیات رخت بر بست. (مثل "3ک3" در قرن بیستم....)وتقدیر بر آن قرار گرفت که تنها تاثیر تکنولوژی بر ادبیات، همین عبارت بسیار ادبی "رخت بر بستن" باشد که آدمیزاد را یاد حافظی کسی می اندازد. دست کم آنجا که می گویم. بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش و چنین چیز ها...

۳ نظر:

  1. سلام
    یک ککتل بامزه داستانی‌انتقادی‌خودکاونده‌فلسفی‌ سرگرم‌کننده.
    می‌دونید که چیزهایی که سر آدم را گرم می‌کنند معمولا جلوی فکر کردن را می‌گیرند. خودم عموما «سر سرد» را ترجیح می‌دهم و با «سر» گرم و با متن‌هایی که سر آدم را گرم می‌کنند رابطه‌ای مخدوش دارم(!). استثنا وقتی‌ست که سر آفریننده متن به فکر گرم باشد.

    پاسخحذف
  2. یک سؤال:
    تا کجای ادعای اول نوشته از وونه گات است؟ فقط مقایسه؟ یا تبدیل تکنولوژی به مسئله ی اصلی نویسنده‌ها هم از اوست؟ اگر از اوست٬ برای ادعای دوم چه مثال‌ها یا مصادیقی ذکر می کند؟

    پاسخحذف
  3. مکابیز:
    سلام. وونه گات قبل از آنکه علمی تخیلی نوشتن جزو شاخه ای از ادبیات پست مدرن شود و اعتباری پیدا کند، می گوید که چون در نوشته های خودش از تکنولوژی زیاد نوشته جدی بعنوان نویسنده ادبیات جدی گرفته نمی شود. به این ترتیبت تکنولوژی واقعیتی است که بیانش در ادبیات موجب آبروریزی می شود. البته الان اینطور نیست. در همان حد ادعای وونه گات است که غری می زند و متلکی می پراندبه ادیبانی که نوشتن از تکنولوژی را دون شان خود می دانند.

    پاسخحذف