۱۳۸۵/۲/۱۶ ه‍.ش.

چهارمقاله درباره ی آزادی (داستان)

وقت هایی بود که مادربزرگ با همه ی وجود دلش میخواست غنچه را تصاحب کند...


 


یک


وقت هایی بود که مادربزرگ با همه ی وجود دلش میخواست غنچه را تصاحب کند. غنچه دختری سیزده چهارده ساله بود که به غیر از جوش های بزرگ کنار لبش  و البته اخلاق گندش عیب دیگری نداشت . مادربزرگ دخترک را می برد توی حمام و مثل ملافه ی خونی چنگ می زد . غنچه هم بدش نمی آمد .حتی گاهی اینطور نشان می داد که خوشش می آید.در مواقع دیگر کسی صدای غنچه را نمی شنید.


{سخنرانی مادربزرگ  وقتی که غنچه را چنگ می زد : " دختر باید تمیز باشه"}


 {سخنرانی غنچه وقتی مادربزرگ چنگش میزد :" آخ عزیز جون .موهامو داری می کنی "}


ظهر که می شد جفتشان می ایستادند به نماز . با چادرهای یک شکل و تمیز.غنچه نمازش را شمرده می خواند . مادربزرگ مجبور می شد سلام نمازش را کشدار بخواند. .بعد غنچه لباس می پوشید . کوله ی مدرسه را می انداخت روی دوشش و بی خداحافظی می رفت .دخترها می گفتند پسرها اذیتشان می کنند . اما کسی غنچه را اذیت نمی کرد .غنچه راضی بود . دلش نمی خواست کسی بهش متلک بگوید. سرش را صاف نگه می داشت که کسی فکر نکند خجالتی است و متلک بگوید .


{سخنرانی خانم مدیر : " سن و سالی که شما در آن هستید سن و سال خطرناکی است .در این سن و سال است که تکلیف شما برای بقیه ی عمر مشخص می شود "}


{سخنرانی شوهر خانم مدیر بعد از شام :" خاک بر سر این دولت کنن "}


وقتی غنچه از مدرسه می آمد یکراست می رفت سر یخچال و یک جوری خیار را پوست می کند و چاک می داد و نمک می زد که اعصاب مادربزرگ خرد می شد و دلش می خواست دوباره غنچه را ببرد حمام .


{سخنرانی مادربزرگ قبل از شام : " دختر باید تمیز باشه "}


ناگهان حادثه ای رخ داد ..مردی سی ساله آمد خواستگاری غنچه . غنچه هم قبول کرد . یک روز رفت سبیل و زیر ابرویش را تمیز کرد و شبش خوابید کنار مرد سی ساله . مرد کارمند سازمان آب بود . پول می گرفت که ببیند ملت چقدر آب مصرف کرده اند . شبها هم می آمد با غنچه تلویزیون تماشا می کرد . جفتشان عاشق سریالهای طنز تلویزیون بودند و فک شان درد می گرفت از بس نیششان را باز نگه می داشتند .


 


دو


پولدار شدن در کشوری که نمی شود در آن به سادگی پولدار شد کار سختی است . همه می دانند که نمی شود در چنین کشوری به راحتی پولدار شد . اما برعکس . در کشوری که می شود به راحتی پولدار شد پولدار شدن کاری است به نسبه راحت .غنچه همه ی تمرکزش را گذاشته بود که پولدار شود . چون فکر می کرد در کشوری زندگی می کند که در آن به راحتی می شود پولدار شد. .پس انداز شوهرش را برد و صد تا سهم از سهام کارخانه ای که اسمش را زیاد شنیده بود خرید .دو سال بعد پولش دوبرابر شده بود و توانست یک موتور دست دوم در حد نو برای شوهرش بخرد . مرد یک روز سوار موتور شد و طوری رفت توی شیشیه ی یک عطر فروشی که گلویش تا زیر گوش جرخورد و براثر خونریزی زیاد یا قطع راه تنفسی یا از ترس قبل از رسیدن به بیمارستان مرد .


{سخنرانی غنچه حدود بیست روز بعد از شنیدن خبر مرگ شوهرش : "مرد خوبی بود "}


 


سه


غنچه ظهر ها بعد از نماز می نشست و برای شوهرش فاتحه می فرستاد . پیش خودش فکر می کرد هرفاتحه یا صلوات  یک جعبه کیکی چیزی می شود که ناغافل می رسد به دست مرد .مادربزرگ جلدی می پرید و زیر گاز را خاموش می کرد .دلش می خواست دوباره غنچه را ببرد حمام و مثل ملافه ی خونی چنگ بزند  .


{سخنرانی غنچه وقتی که حسرت را در لبهای جمع شده ی مادربزرگ می خواند : " مردت که رفت تو هم باید بری "}


{سخنرانی مادربزرگ : " زن باید تمیز باشه "}


شبها وقتی سریال طنز تلویزیون تمام می شد باز هم فک غنچه درد می کرد . لبهایش را جمع می کرد و لپش را ماساژ می داد .  بعضی شبها از زور درد قید تماشای سریال را می زد .فردا صبحش تکرار برنامه را که نگاه می کرد پیش خودش می گفت باید برود ازداروخانه  قرص آهن بگیرد .


همین که آگهی وسط برنامه شروع می شد غنچه کانالها را عوض می کرد .اعصاب مادربزرگ از این کار به اندازه ی خیار پوست کردنش خرد می شد .می رفت زیر گاز را روشن کند . همیشه چند ثانیه از برنامه را از دست می داند . همیشه جملاتی بود که نشنیده بودند .


 


چهار


{سخنرانی خانم دکتر فردوسی بعد از یک تلفن : " عزیزم شما باید به خودت مسلط باشی "}


 

۱۵ نظر:

  1. بازاريابي اينترنتي ... هر کليک 80 ريال ... به ما سر بزنيد.

    پاسخحذف
  2. به اميد آزادي رامين جهانبگلوربطش واضحه

    پاسخحذف
  3. { سخنرانی شوهر غنچه یک شب پیش از مرگش: حالا بخور... نمی میری که...}{ سخنرانی غنچه همانشب:... نمی خورم...}{ سخنرانی دادستان: این خلاف قانونه...}{ سخنرانی مادربزرگ غنچه یکماه بعد: کور شم اگه من چیزی دیده باشم... اما از بچگی به خیار نمک نمی زد...}{ سخنرانی دادستان: برای اجرای عدالت ناچاریم به فشارهای قانونی متوسل شویم... }{ سخنرانی شوهر غنچه همان شب پیش از مرگش: بخور تصدقت برم الهی...}{ سخنرانی مادربزرگ غنچه همین دیشب: مرد خوبی بود اگه زورچپون نمی کرد...}{ سخنرانی غنچه در وصف آزادی: اصلا نمی خورم... مگه زوره؟}

    پاسخحذف
  4. {سخنرانی بایا بعد از خواندن این نوشته: فكر كنم بايد يه‌كم بيشتر كتاب بخونم}

    پاسخحذف
  5. ببخشید من یه سوال بپرسم؟! ازتباطش با آزادی چی بود اونوقت؟! گذشته از این بقیه اش خیلی خوب بود و لذت بردم! :)

    پاسخحذف
  6. سارا جان:البته ربطش خیلی بود. اصولا شما باید بگردید و توی هر چیز بی ربطی یک ربط هایی پیدا کنید. مثلا آزادی مادربزرگ غنچه برای مالیدنش توی حمام... آزادی غنچه برای خیار سق زدن...آزادی شوهر غنچه برای مردن... و آزادی خانم دکتر فردوسی و خانم دکتر بلانشت برای لیچارگوئی!

    پاسخحذف
  7. خانم فروغ : به امیدی آزادی اش .حضرت بایا : چرا قربان ؟منظور اینکه چی باعث شد یه همچنین تصمیم هولناکی بگیرید ؟ساراخانم :والله ارتباط خاصی نداشت . ...همینطوری دیدم چهار بنده گفتم یک شوخی با کتاب معروف چهار مقاله درباره ی آزادی حضرت آیزیا برلین بنمایم !بانو بلانشت :از آزادی های من هم بگویید:))

    پاسخحذف
  8. آزادی های شما؟والله روم به دیفال! وودی آلن یه بار گفته بود: آخرین زنی که روش رفتم مجسمه ی آزادی بود!

    پاسخحذف
  9. سخنرانی دون ژوان پس از تصویر کردن غنچه در ذهن : آدرسی چیزی از این غنچه نداری ؟!!!

    پاسخحذف
  10. به امید: آدرس منو که داری پدرآمرزیده! ( این عزت نفس ام منو کشته)

    پاسخحذف
  11. باز هم به امید: اون اره برقیه که هنوز یادت هست؟ اینقدر دون ژوان بازی در نیار که میشم عزیزسلطنه ها!( به سایر خوانندگان وبلاگ): این گفتگوها خصوصی بود. بیخیال!

    پاسخحذف
  12. به بلانشت : نه به جان پسر يتيم مرده ام ! من روز روزش تو اتاقهای خونه گم می شم , چه جوری آدرس یادم بمونه آخه ؟!!! سخنراني دون ژوان پس از خواندن كامنت دوم بلانشت : اشهد ان لا الله ... اشهدا ان ...!!! يك فوت به اين ور يك فوت به اون ور !!

    پاسخحذف
  13. سخنرانی سید زوان پس از کمی تفحص در دین جدید : حاج آقا مکابیز آدرس یکی از رفقای صیغه کننده را مرحمت فرما !!!

    پاسخحذف
  14. مردی را می شناسم - در این زمان هنوز زنده و جوان - که برنامه های تلویزیون ایران را برای استفاده ی همسرش فیلتر می کند.

    پاسخحذف
  15. بلانشت! خیلی خندیدم (یه ربطی به شما داشت این خنده)

    پاسخحذف