۱۳۸۵/۲/۹ ه‍.ش.

آخرین سلحشور

می دانید . قرار نیست در این وبلاگ من سخت بگیرم و مثلا تا یک نظر بکر ازم صادر نشد چیزی ننویسم ....


می دانید . قرار نیست در این وبلاگ من سخت بگیرم و مثلا تا یک نظر بکر ازم صادر نشد چیزی ننویسم ( در آن صورت اصلا نباید چیزی بنویسم چون به گمانم از دوازده سیزده سالگی به بعد فکری که بکر باشد به سرم نزده *) بنابراین گاهی که چیزی نه چندان بکر و نه چندان پخته به نظرم می رسد می نویسم چون معتقدم نوشته های وبلاگ (دست کم این قبیل نوشته ها ی این وبلاگ ) دعوتی است به گفتگو ( بامن یا با خودتان ) تا کمی افکار در هم و برهم مان نظم پیدا کند .

درباره ی اینکه " پست مدرنیسم چیست ؟ "خیلی ها چیز نوشته اند ( گفتن ندارد که اکثرشان را نخوانده ام ) اما در میان انها که خوانده ام مطلب لیوتار از همه برایم جالب تر بوده . او معتقد است پست مدرنیسم** نه پس از مدرن که آغاز مدرن است .به عبارتی هر اثر مدرنی در ابتدا پست مدرن بوده . توضیحش این است که هر هنرمند پست مدرنی پیش نهاده های هنرمند قبل از خودش را به مبارزه می خواند .او هنرمندی است که بی قانون عمل می کند تا انچه را که تا کنون ارائه نشدنی بوده را ارائه کند . بی قانونی او پست مدرن است و بعد ها همین بی قانونی قانونی می شود و جریانی می سازد که می شود اسمش را گذاشت مدرن. مثلا سزان فضای امپرسیونیست ها را به چالش می کشد . پیکاسو فضای سزان را . دوشان فضای پیکاسو را و ...الخ.اینها هر کدام زمانی بی قانونی کرده اند و بعدها بی قانونی هایشان قانونی شده است .


به بیان دیگر هر کدام از این هنرمندان زمانی پست مدرن بوده اند وآنچه را که میراث مدرنیسم بوده نفی کرده اندو نشان داده اند که چه چیزهایی را در بر نمی گیرد . اما همین آثار برای بعدی ها مدرن شده اند .


پاسخ دندان شکنی است . بخصوص به کسانی که سعی می کردند از ابهام پست مدرن استفاده کنند و بنجل های التقاطی را تحت عنوان محصول های ضروری پس از مدرن تحویل خلق الله بدهند .


اما آیا به مشکل اصلی و به بحران اصلی پاسخ داده می شود ؟به نظر من به هیچ وجه ! وقتی متوجه می شویم مشکل ( ابهام وضیت هنر در دوران خودمان ) همچنان باقی است که نگاهی به سلسله ی هنرمندان از پی هم آمده در متن لیوتار بیندازیم :" امپرسیونیستها . سزان . پیکاسو . دوشان . یورن "  هرکدام چیزی را که قبلی باقی گذاشته زیر سئوال برده اند اما بورن چه چیزی باقی گذاشته که باید زیر سئوال برود ؟


جوابی داده نمی شود . در واقع به این سئوال که پست مدرنیسم چیست پاسخ می دهد اما این سئوال که "همین هنر پست مدرن چگونه ادامه پیدا می کند " پاسخی نمی دهد .چیزی که می خواهم بگویم این است که لیوتار در این نفی برحق است . اما آنچه بعنوان جایگزین معرفی می کند حتی در همان وقت گفتن به پایان رسیده . او آوانگارد*** را بعنوان جوهر حرکت و ماندگاری هنر معرفی می کند در حالیکه اوانگارد ابدی نیست و منطقا به پایان می رسد .  


من در اینجا سعی می کنم  پا را از گلیمم بلند تر بگذارم و جواب این سئوال را بدهم . گزینه ی نوفرهنگستان گرایی اکنون و همیشه رسوا است . حمید سبزواری جای شاملو را نخواهد گرفت حتی اگر شعر شاملویی به گند کشیده شود .آوانگارد هم به پایان منطقی خودش رسیده چون دیگر پیش نهاده ای برای زیر سئوال بردن باقی نمانده .تنها یک راه منطقا باز است : " التقاط ".همان التقاطی که لیوتار می خواهد با خارج کردنش از جریان اصلی هنر ،نفی اش کند . این البته نمی تواند با میراث هنری برابری کند و همیشه در مقابله با آنچه از گذشته به ما رسیده حقیر و بنجل و گذرا جلوه خواهد کرد . درست است . اما بقول شاعر "کاچی بعض هیچی "


***


   فکر نه چندان  بکر من که  اینهمه برایش مقدمه چیدم این است که هیچ مدیوم هنری به اندازه ی سینما توانایی ارائه ی التقاط را ندارد . هم بخاطر اینکه تاریخ طول و درازی برای مقایسه پشت اش نیست  هم بخاطر ویژگی های سخت افزاری اش. از همین رو است که معتقدم سینما بزرگترین شانس زنده ماندن هنر در زمان ما است . اگرنگویم اخرین شانس اش .( این پاسخی است به رفیق فعلا نایاب مان امید که زمانی با او در این باره بحث می کردیم )


 


پانوشت :


*فکر بکرم این بود که بجای ناز کشیدن الکی به دختر عمه ام تجاوز کنم که با عدم موفقیت در اجرای آن، از کردن فکر های بکر منصرف شدم ! آن هم در دوازده سیزده سالگی


**در این نوشته صرفا به جنبه ی ادبی هنری پست مدرنیسم توجه شده


*** منظور ، آوانگارد به عنوان یک دوره ی مشخص از تاریخ هنر نیست .

۱۰ نظر:

  1. سلام.مکابیز، یک دوست عزیزی از من خواست که درباره مطلقگرایی در اخلاق و تفاوت آن با نسبیگرایی توضیحی دهم. در حد بضاعتم یک مختصری برایش نوشتم. ولی فکر می کنم این قضیه دست تو را ببوسد که با تکیه بر دانش فلسفیت تفاوت بنیادی ایندو نگرش را توضیح دهی.درباره متن "آخرین سلحشور" فکر نمی کنم چندان همرای باشیم. باید سر فرصت بنشینم و یکی از متونی را که در فاروم آزاد نوشته بودم ویرایش کنم تا قابل استفاده در وبلاگ شود.

    پاسخحذف
  2. سلام . بضاعت من که چندان نیست (تعارف نداریم . آشنایی من با فلسفه صرفا در حد یک علاقمند آماتور فلسفه در ایران است )اما در اولین فرصت چیزی می نویسم . امیدوارم به درد خور باشد .

    پاسخحذف
  3. والله باور کن من از اون اسمشو نیارها نیستم که تا اسمشون رو می بری ظاهر می شن ها !! اما مثل اینکه این بار چندان فرقی هم با اسمش رو نبر ها ندارم .کمی این قطرات افتاده بر پیشانی خشک شود ... بحث را ادامه می دهم .

    پاسخحذف
  4. ادامه -->سئوالی نیست که بتوان پاسخش داد . یعنی بروی و در آزمایشگاه ثابت کنی که هر ادمی وجدان دارد و باید به آن عمل کند . هیچ پایگاهی بیرون از ما وجود ندارد که با ارجاع به آن بتوانیم اخلاق را ثابت کنیم و به ان صورت همگانی بدهیم. این همان مرگ کلیت در اخلاق است .به گمان من هیچ راهی هم برای احیایش وجود ندارد . بخاطر همین انسان مجبور است اخلاق را در فرد خودش تعریف کند .یا بهتر بگویم . فردیت خودش را بر اخلاق بنا کند .به همین ترتیب چیزی از بیرون برای تو باید و نباید را تعیین نمی کند . هیچ صدایی از اسمان یا کلان روایت ها نمی شنوی که به تو بگوید چه کاری خوب و چه کاری بد است . تنها خودت هستی که می توانی حکم اخلاقی را تعیین کنی . اما وقتی که تعیین کردی . وقتی که فهمیدی حکم اخلاقی چیست . دیگر نمی توانی از ان شانه خالی کنی . نمی توانی به بهانه ی غلبه ی مسلک ، سود شخصی ملیت قومیت و هر چیز دیگر معلق اش کنی . این تعبیر دیگری از اخلاق مطلق فردی بود .------من در اینجا مدعی کانت شناسی نیستم و صرفا از اصطلاح شناسی کانت برای توضیح آنچه به آن قائلم ( اخلاق مطلق فردی ) استفاده کردم .

    پاسخحذف
  5. اخلاق نسبی و اخلاق مطلق :بطور کلی هر اخلاقی که اخلاقی بودن احکامش را موکول به خارج از حکم اخلاقی کند نسبی است . به همین ترتیب هر اخلاقی که غایت حکم اخلاقی را در خود حکم اخلاقی بجوید اخلاق مطلق است .این تمایز تمایزی اساسی است و می توان بر اساسش همه نوع اخلاق را رده بندی کرد .اگر بخواهم توضیح بدهم این طور می شود که اگر کسی به اخلاق مطلق قائل باشد اخلاق برایش وسیله نیست و به خودی خود ضروری است .(بر خلاف اخلاق های پراگماتیستی یا سود محور یا اخلاق متشرعینی که صرفا برای رفتن به بهشت به اخلاق ملتزم اند ) اخلاق مطلق بود و نبودش رابطی به خدا و آخرت ندارد که با مرگ خدا یا از بین رفتن گفتمان های مبتنی بر مذهب یا نظام های کلان فلسفی از بین برود . همچنین به سود و زیان شخص ،اکثریت و طبقه ، ملت ، دولت ، نژاد ، تمدن ، موکول نمی شود .نمونه ی اعلای این گونه اخلاق اخلاق کانتی است .از طرفی اغلب این روزها می شنویم که می گویند پروسه ی اخلاق کانتی شکست خورده یا دیگر گفتمان های کلان اخلاقی از بین رفته و سخن گفتن از آن بی معنی است .از یک جهت این حرف درست است . اخلاق کانتی در جهان غرب (و به تبع آن در گفتمان روشنفکری یا شبه روشنفکری کشوری مثل ایران ) شکست خورد . مغرب زمین در اخلاق به سمت هیوم رفت و ما را هم به همان سمت برد . اما این شکست ، شکست اخلاق کلی است( در واقع از دو ویژگی کلیت و ضرورت که کانت برای اخلاق بر می شمرد کلیت مخدوش شده ) ضرورت اما در "فرد" هنوز وجود دارد .از همین جا است که من معتقدم می توان اخلاق مطلق اما فردی داشت . این را با قائل شدن به وجدان ممکن می دانم . ممکن است پرسیده شود مبنای این وجدان در کجاست ؟

    پاسخحذف
  6. به امید : سر تخته نشورنت کجا بودی جیز جیگر گرفته ؟ :) -----پ.ن : منتظرم حاجی ...

    پاسخحذف
  7. تشکر از مکابیز!اما یک سوال:من می فهمم که "کلی بودن اخلاق" چرا مخدوش شده است و مبنای فکری این خدشه چیست. اما وقتی این خدشه را عمومیت می بخشیم و اخلاق را در عین مطلق بودن؛ کاملا فردی و مستقل از دستاوردهای فکری نوع بشر محسوب کنیم؛ آیا به نوعی برای رذالتهای اخلاقی مشروعیت قائل نشده ایم؟!شخصا برای این شبهه ای که اینجا مطرح کرده ام؛ پاسخ گنگی در ذهن دارم. اما می خواهم ابتدا نظر دوستان را بخوانم شاید به تدقیق نظر خودم کمک کند.

    پاسخحذف
  8. اولا ممنون از توضیحات! برای من که واقعا جالب بود.گرچه میتوانم بفهمم که کلیت اخلاق با توجه به نبود پایگاه در بیرون از ما مخدوش شده است. اما کماکان شخصا ( در پاسخ جناب ایرج) باور دارم اخلاق درستی در بیرون از ما وجود دارد. اگر به پایگاهی برای این درستی و "حق" باور نداریم به وجود خود این "درستی" میتوان باور داشت. هر کسی هم به زعم خود و به دید خود به قسمتی از این درستی دست دارد و قسمتی از کارهایش "خوب" است ولو تمام اعمالش بر مبنای اخلاق فردی باشد. پاسخ من به سوال شما این است که ممکن است کسی بر اخلاق فردی خود وفادار باشد ولی کماکان از آن "درست" گمراه باشد. به نظر من مشروعیت صرفا متعلق به "اخلاق" است و نه به اخلاق های فردی ما.

    پاسخحذف
  9. ما بعنوان فرد حق داریم بر مبنای اخلاق خودمان تمام رذالت ها را محکوم کنیم و آن را نامشروع بدانیم. اما ممکن است فرد دیگری بگوید "من بنا بر اخلاقی که خیلی هم مطلق و خیلی هم فردی است . تصمیم دارم همه ی آدم های بالای صد کیلو را بکشم " در اینصورت ما چه مبنایی داریم که محکومش کنیم ؟ ما مبنایی نداریم جز اخلاق مطلق فردی خودمان . البته هر نوع پیش فرضی به فرض مطلق بودن و فردی بودن قابل قبول ما نیست . ولی خوب ما در رد حرف این ادم نمی توانیم به پیش فرضهای مشترکمان متوسل شویم .( وقتی پیش فرض مشترکی نداریم ) این خوب نیست . ولی در واقع تنها چیزی است که داریم . این اخلاق اگرچه نتواند از کل انسانها موجودات بهتری بسازد ولی دست کم می تواند به فرد ما حقانیت و مبنا برای نقد و تائید بدهد . به عبارتی توقع من از این اخلاق حداقلی است . گمان نمی کنم با ان بتوانیم همه ی انسانها یا حتی اکثریت انسانها را از رذالت باز داریم . صرفا می توانیم بعنوان یک فرد حقانیتی اخلاقی کسب کنیم و به دیگران توصیه اش کنیم .

    پاسخحذف
  10. یک پیشنهاد : مکابیز شاید بد نباشد در متنی جدا موضوع اخلاق را پی بگیری ... اما یک چیزی را بر رویش تاکید دارم و آن پیوستگی کلیت و فردیت در اخلاق کانتی است !اخلاق فردی کانتی در نبود آن کلیت مورد نظر کانت معنایی ندارد ( حداقل در آن نوع نگرش پرسش هایی از این جنس آخر که این معیار را سراسر در اختیار فرد قرار می دهد و راه را برای گریز از قضاوتهای اخلاقی می بندد / با پیش کشیدن پرسمانهایی از این دست که این معیار شخصی من است و من به مطلق بودن آن ایمان دارم و اهمیتی ندارد که شما در معیار مطلق و شخصی ات چه نگرشی داری ؟! دیگر جایی نخواهد داشت . ) در هر روی ما در اخلاق نیازمند معیار هستیم , معیاری برای قضاوت درباره اعمال و حقیقتش را بخواهی بر خلاف آنچه درباره عدم کارکرد عمومیت پذیری کانت در غرب شایع است , من چندان به این باور اعتقادی ندارم و همچنان به این کلیت مورد نظر پایبندم ! نمی دانم تو می توانی راهی برای رها شدن از این نقدگریزی بیابی ؟!پی نوشت : :D:D

    پاسخحذف