۱۳۸۵/۲/۲ ه‍.ش.

داستان و نقد داستان

 در گذشته ای که خیلی هم دور نبود  جایی وجود داشت که در انجا دور هم جمع می شدیم و گپ می زدیم ...


در گذشته ای که خیلی هم دور نبود  جایی وجود داشت که در انجا دور هم جمع می شدیم و گپ می زدیم . گاهی دوستان در لابلای بحث ها و حرف ها داستانی می خواندند و من هم ادای منتقدین را برایشان در می اوردم و چیزی می نوشتم و نمره ای می دادم . بازی را براین اساس ترتیب داده بودیم که به سلیقه ی خودم عمل کنم و اگر کسی ناراضی بود یا قبولش نداشت یا معتقد بود بی انصافی وغلو می کنم صرفا اشاره ای پنهانی کند تا چیزی درباره ی داستانش ننویسم. البته در مدت یک سالی که این ماجرا ادامه داشت کسی چنین اشره ای نکرد و همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت . اگرچه اغلب داستانها یک یا صفر گرفته بودند ( ضعیف و بی ارزش ! ).غرض از این توضیح کوتاه این بود که بگویم داستانی که در زیر می خوانید ورژن فارسی نوشته ی سرکار خانم بلانشت -یکی از دوستان آن جمع -است ( اصل داستان به فرانسه است ) من هم نقد مختصری زیرش نوشته ام .آن دوستاره هم که می بینید وقتی تعبیر می شوند که از صفر تا پنج ستاره ها را اینطور بخوانید ( بی ارزش- ضعیف- متوسط -خوب -شاهکار-خدا ) همچنین اگر دوست دیگری مایل بود داستانش به این طریق نقد شود از طریق ایمیل همین وبلاگ داستانش را ارسال کند . ارسال داستان هم به منزله ی این است که نویسنده امادگی نقد شدن و در معرض عموم قرار دادن داستانش را دارد .


 


داستان :نان


نویسنده :بلانشت


ارزیابی : **


 


 اواخر دسامبر 1868 بود كه «هانري دو لانژ» از «نيس» به پاريس بازگشت و پس از نام نويسي در هنگ «وينوآ» براي حفاظت از استحكامات « اوت دو روآ» به خط مقدم اعزام شد.


منطقه مه گرفته و عبوس بود؛ جاده اي لوشناك و پوشيده از بوته هاي خسك كه از اثر چرخ شيار خورده بود و شوره زارهاي اطراف را به دو نيم مي كرد. در حاشيه، تاكستان متروكي قرار داشت كه به قراولخانه بدل يافته بود. بعضي از درختچه ها از ريشه درآمده بود و گلوله باران بر تنه ي تمامي شان زخم سفيدي به جا گذاشته بود. نماي بنا بيننده را به لرزه مي انداخت، سقف با گلوله ي توپي سوراخ شده بود و ديوارها انگار با خون رنگ خورده بود.


دوك جوان كنار چارچوبي كه زماني ورودي ساختمان بود و لولاهاي هنوز به جا مانده اش به آن ظاهري رقت انگيز مي داد ايستاده بود و دست در جيب شلوار سرخرنگش در هواي سرد زمستاني مي لرزيد. صداي معده ي خالي به يادش انداخت كه گرسنه است و گرده ناني از كوله اش بيرون كشيد و تكه اي از آن را با چاقويش بريد و به دهان گذاشت. نان سفت و تلخ بود و دوك را از ادامه ي خوردنش منصرف كرد. لحظه اي طعم صبحانه ي معمولش، گيلاسي كارتروز با پنير بورگوندي، را احساس كرد و باقي نان را به كناري انداخت. همين وقت سرباز جواني پيش دويد و نان را برداشت و گل هاي چسبيده به آن را با سرآستينش پاك كرد. ولعي كه سرباز در خوردن نان نشان مي داد، دوك را تكان داد و حسي از شرم از رگ هايش بالا دويد.


به سوي سرباز رفت و پوزشخواهانه گفت: « اگر مي دانستم اينقدر گرسنه اي نان را دور نمي انداختم.»


سرباز گفت: « ضايع نشده. گرد و خاكش را گرفتم.‌»


دوك ادامه داد: « به هر حال كارم اشتباه بود. حالا براي جبرانش با قدري كنياك چطوري؟»


لبخندي پهناي صورت سرباز را گشود و دستش را دراز كرد: « ويكتور مورسو. از آشنائي تان خوشوقتم جناب دوك.‌»


هانري دو لانژ قمقمه ي كنياك را به ويكتور داد و گفت: « حقيقتش اين جيره ي سربازي با معده ي من سازگار نيست. همينقدر كه كمي پرش كند كافي است. بعد از اين باقي اش سهم تو، موافقي؟»


ويكتور حق شناسانه گفت: « جناب دوك. هانري... اسم من « ويكتور گشنه» است. از زماني كه به ياد دارم هميشه گرسنه بوده ام. اين لاكردار سيري پذير نيست و كاريش هم نمي توانم بكنم. اين محبت شما را فراموش نمي كنم.‌»


دوك جوان لبخندي زد و ويكتور را با قمقمه ي كنياك تنها گذاشت.


 


نيمه هاي شب ويكتور بيدار شد، احتمالا باز هم گرسنه بود. صداي فرياد سرجوخه «انديمون» را شنيد كه پنج مرد را براي تعويض پست فرا مي خواند. « ...هانري دو لانژ... لانژ...»


ويكتور به سرعت به نزد سرجوخه رفت و گفت: « دوك خوابيده، و چون من همقطارش هستم اگر مانعي نداشته باشد پست او را تحويل مي گيرم.»


سرجوخه شانه اي انداخت و جواب داد: « هر طور مايلي.»


ويكتور به همراه چهار مرد ديگر قرارگاه را ترك كرد. نيم ساعتي نگذشته بود كه شدت گرفتن گلوله باران و صداي انفجار، دوك را از خواب پراند. شتابان به سراغ سرجوخه انديمون رفت و خودش را معرفي كرد و گفت كه هنگام تحويل گرفتن پست خواب مانده؛ و جواب شنيد كه سربازي به نام ويكتور مورسو پست او را تحويل گرفته است.


هانري دو لانژ بسرعت از قرارگاه بيرون دويد و صد متر دورتر جسد ويكتور را ديد كه گلوله اي مغزش را از هم پاشيده است.


 


***


ساعت از دو بامداد گذشته بود كه دوك هانري دو لانژ به همراه «مادلين تشينه» از باشگاه شبانه اي خارج شد و پيشنهاد كرد كه قدم زنان به سوي خانه بازگردند. اما دقايقي بعد ناگهان بازوي مادلين را رها كرد و خم شد و تكه ناني را از روي زمين برداشت و زير نگاه بهت زده ي مادلين خاكش را بدقت با سرآستين شنلش گرفت. بعد چرخي زد و نان را زير نور چراغ روي يك سكوي سنگي قرار داد.


مادلين گفت: « نكند عقل از سرت پريده؟»


دوك دو لانژ آرام جواب داد: « اين به ياد رفيقي است كه به جاي من مرد.» و ادامه داد: « نخند... ناراحتم مي كند.»


 


نقد داستان


 1) ما در اینجا با یک داستان کوتاه کلاسیک روبرو هستیم . داستانی در ردیف کارهای دوموپاسان مثلا .داستانی که تاثیری شفقت آمیز برجا می گذارد .این تاثیر شفقت آمیز نشان دهنده ی این است که داستان کارش را درست انجام داده و از قواعد به درستی پیروی کرده  اما اگر تبیین کانت را بپذیریم، کار نبوغ آمیز(کار هنرمندانه) پی ریزی قاعده ی جدید است بجای پیروی از قواعد درست !


2)  مهارت نویسنده ی ایرانی در ساخت فضایی که طبیعتا نباید با آن آشنایی داشته باشد قابل توجه است .او به خوبی از پس عرضه ی نام ها و مکانهای ناآشنا برای ما برمی آید اما این اعتباری برای داستان نیست . نهایتا ما می توانیم شخص نویسنده را ستایش کنیم که از چیزهایی که ما خبر نداریم خبر دارد . ولی خود داستان با همان متری اندازه گیری می شود که اگر نویسنده بجای رزمنده ی نجیب زاده ی فرانسوی 1868 قصه ی بسیجی ایرانی 1366 را نوشته بود .( البته  اگر داستان در فضای خودمان نوشته شده بود احتمالا لوس می شد چون طبیعتا در جنگ اینجا اختلافی که میان یک دوک و یک آدم گشنه از طبقه ی پایین در فرانسه ی قرن نوزدهم وجود داشت وجود ندارد و نان از روی زمین برداشتن طرف چیز خاصی جلوه نمی کند)


3) درباره ی شخصیت ها باید بگویم اگرچه تکراری به نظر می رسند (به جنگ رفتن نجیب زاده ها تاریخ ادبیات مغرب زمین را آکنده از اینگونه روابط کرده است ) اما خوب و درست ترسیم شده اند . هر سه شخصیت محوری داستان(دوک-ویکتور و مادلین ) بی که روده درازی کنند از پس حضور مختصرشان قابل ردگیری اند .


4) پایان داستان اما بهترین قسمت داستان است .دوک با گفتن آن جمله انگار از خود داستان هم رفع اتهام می کند .یعنی اگر ما بعنوان خواننده بخواهیم بخندیم یا ایراد بگیریم که داستان احساساتی است در قالب مادلین تشینه فرو می رویم . کسی که مغز پاشیده شده ی ویکتور مورسو و در عین حال تلاشش را برای تمیز کردن و بلعیدن یک تکه نان ندیده و بخاطر همین می تواند ایراد بگیرد و بخندد .

۴ نظر:

  1. الف- اگر دوموپاسان این روزها مرحوم نبود یک گلوله هم توی مغز من خالی می کرد.ب- تجربه ی آن یک سال متقاعدم کرده بود که مکابیز ذهنیت پشت نوشته را هم یک جورهائی می خواند. چه جورش را نمی دانم.ج- !Merci beaucoup

    پاسخحذف
  2. این پاراگراف را دوست داشتم. از آن گذشتید...---منطقه مه گرفته و عبوس بود؛ جاده اي لوشناك و پوشيده از بوته هاي خسك كه از اثر چرخ شيار خورده بود و شوره زارهاي اطراف را به دو نيم مي كرد. در حاشيه، تاكستان متروكي قرار داشت كه به قراولخانه بدل يافته بود. بعضي از درختچه ها از ريشه درآمده بود و گلوله باران بر تنه ي تمامي شان زخم سفيدي به جا گذاشته بود. نماي بنا بيننده را به لرزه مي انداخت، سقف با گلوله ي توپي سوراخ شده بود و ديوارها انگار با خون رنگ خورده بود.

    پاسخحذف
  3. موافقم ... توصیف صحنه در این پاراگراف عالی است .

    پاسخحذف
  4. سلام خوبی؟ببین یه سر به این وبلاگ بزن کلی خاصیت داره، تو که اینترنت داری میشینی توی خونه و ایمیل های تبلیغاتی رو که برات میاد باز می کنی و پولش رو می گیری، مفته.به یک کلیک می ارزه.

    پاسخحذف