۱۳۸۵/۱۲/۱۷ ه‍.ش.

تغییر چهره

بازنویسی برای تلویزیون ایران :از نیکلاس کیج و جان تراولتا دعوت شد که ضمن بازید از میهن اسلامی آریایی هسته ای و رفتن به اصفهان و بازدید از تخت جمشید...


تغییر چهره


بازنویسی برای تلویزیون ایران


تغییر چهره:باز سازی معناگرایانه برای تلویزیون ایرانتغییر چهره:ورژن غیر معناگرا


 از نیکلاس کیج و جان تراولتا دعوت شد که ضمن بازید از میهن اسلامی آریایی هسته ای و رفتن به اصفهان و بازدید از تخت جمشید،در ورژن ایرانی تغییر چهره که یک سریال حدودا سی قسمتی است بازی کنند. اما آنها به دلایلی که هنوز هم بر کارگردان پوشیده است این دعوت را قبول نکردند. بنابراین او مجبور شد این پیشنهاد را به پرویز پرستویی و خسرو شکیبایی بدهد. اما از بد روزگار آنها هم گرفتار بازی در فیلم سینمایی داوود دست قیچی به کارگردانی داریوش فرهنگ بودند. به همین دلیل کارگردان بزرگ در یک حرکت معنی دار، کمپلت از بازیگران گمنام استفاده کرد و غیبتش نباشد یکی پانزده ملیون از دو نقش اصلی گرفت.اینک به بخشی از فیلمنامه ی سریال توجه کنید .


 


شخصیت ها :


آقای خوب


آقای بد


زن آقای بد


زن مرحوم شده ی آقای خوب(راحله)


پسر آقای خوب


دختر آقای بد


برادر زن آقای خوب(دایی-معروف به سرهنگ نیک منش)


برادر آقای بد(عمو-معروف به شاهین شهباز)


دکتر ایمان منش


 


سکانس اول از قسمت اول : دفتر سرهنگ نیک منش


سرهنگ نیک منش که مردی پنجاه شصت ساله با موها و ریش جوگندمی است دور اتاق راه می رود و آقای خوب در حالیکه سرش را بین دستهایش گرفته آواز می خواند: (دیگه عاشق شدن و دل بریدن ...فایده نداره ...نداره)


سرهنگ وقتی آقای خوب بالاخره آرام می گیرد، می گوید :


 


-  از وقتی راحله خانوم،خواهر من و همسر قانونی و شرعی تو به دست عوامل گروهک غیر قانونی عقرب سیاه به شهادت رسید تو دیگه اون "آقای خوب" سابق نیستی.خیلی پریشون شدی ..توکل ات کجا رفته مرد؟


 


تو خودت می دونی که راحله هدف اون نامردا نبود...هدف من بودم ...من روسیاه ...ای کاش اون شب نبرده بودمش ...اوهو اوهو اوهو اوهووووووو


 


سرهنگ نیک منش(دایی)دستهایش را می گذارد روی شانه ی آقای خوب و می گوید :"گریه نکن ...گریه نکن"


 


- باشه،گریه نمی کنم


 


-بالاخره  فکراتو کردی ؟حاضری وارد این بازی عجیب و باور نکردنی و خطرناک بشی؟


 


 - تو خودت می دونی که بعد از رحلت راحله، بعد از سفر آن عزیز همیشه در سفر ،بعد از گم شدن آن پری سفید پوش خسته از بدی در مه نامردمی های مردمان،بد از غروب ان خرشید در افق خون چکان تقدیر، من دیگه در این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم.مرگ هم برام مثل سفر به یه جای بهتره .اما یکسری تردیدهایی دارم.نمی تونم با خودم کنار بیام.ادم تا خودشو نشناسه چطور می تونه دیگری باشه؟هان ؟هوم ؟


 


- ...برو دل خودتو با خودت  صاف کن...سعی کن خودت باشی.خودتو بشناسی .مگر علی علیه السلام نگفته من عرف نفسه فقد عرف ربه ؟یا مگر شعار سقراط این نبود که "خودت را بشناس"...نگاه کن که در طول تاریخ همه بزرگان و مقدسین بر این شناخت خود چه تاکیدی داشته اند...چه زجرها کشیده اند ...علی چرا در محراب شهید شد؟ ...مسیح چرا رفت روی صلیب ؟...سقراط را چرا شوکران خوراندند؟ ...حق با توئه،این قصه یه قصه ی کارآگاهی معمولی نیست.یا یک بازی که برای سرگرمی ساخته شده باشه...این سفر توئه از خودت به خودت...من النفس الی النفس ...هر وقت تصمیمتو گرفتی به من بگو....


 


- باشه(آقای خوب بعد از گفتن این باشه پا می کوبد و خارج می شود،تصویر درشت صورت سرهنگ را می بینم که خیلی عمیق و طوری که انگار نه تا آخر این قصه که تا آخر همه ی قصه ها را خوانده لبخند می زند.بعد اخم می کند.بعد دوباره لبخند میزند .بعد متفکر می شود.بعد اه می کشد .بعد ....)


 


از اینجا به بعد تا حدود پنج قسمت به تردید های آقای خوب پرداخته می شود.حدود ده بار راحله خانم بر آقای خوب ظاهر می شود و همراه با چادر نماز گلدار و مقنعه ی سفید او را راهنمایی می کند.چند بار دوربین از بالا سجاده ی پهن آقای خوب و سجده های طولانی اش را نشان می دهد. نیم لیتر قطره ی اشک ساز مصرف می شود و به اندازه ی لازم فلاش بک به روزهای خوب و خوش فاطمه خانم و آقای خوب و بچه ی کوچک شان داریم.


 


قسمت ششم : مطب دکتر ایمان منش


 


دکتر ایمان منش پشت میزش نمشسته که یک پرچم ایران رویش قرار  دارد.سرهنگ نیک منش روی صندلی کنار میز نشسته و شش دانگ حواسش به دکتر است. آقای خوب کنار پنجره اییستاده و خیره شده به دورها ...صدای اذان در پس زمینه ی صوتی به گوش می رسد .دکتر شروع به صحبت می کند:


 


"امروز جمهوری اسلامی در زمینه ی پزشکی پیشرفت های بسیاره کرده.بطوری که از اقصی نقاط جهان برای درمان به ایران می آیند. بعنوان مثال دانشمندان جوان ایرانی توانسته اند یکشبه ره صد ساله را طی کنند و داروی کنترل بیماری ایدز را به جهانیان معرفی کنند."


 


سرهنگ نیک منش با حرکت سر حرف های دکتر را تائید می کند :


 


"اصلا چرا راه دور برویم.همین مسئله ی انرژی هسته ای ...شما می دانید که ما جزو معدود کشورهایی هستیم که به این تکنولوژی دسترسی دارند؟"


 


سرهنگ تائید می کند.


 


"هرچند که دنیا مخالف پیشرفت ما است.اما ما با تکیه بر غیرت جوانانمان قله های پیشرفت و ترقی را یکی یکی طی می کنیم."


 


سرهنگ همچنان با سر حرفهای دکتر را تائید می کند.بعد یک نگاه ملیحی به آقای خوب می اندازد و می گوید: "کی می تونیم شروع کنیم دکتر؟"دکتر ساعتش را نگاه می کند و جواب می دهد:"همین الان" و دستکشهایش را از میز کارش در می آورد و ماسک می زند دوربین حرکت می کند و ما در گوشه ی اتاق  دو تخت جراحی می بینیم که روی یکی اش کسی بیهوش دراز کشیده.آقای خوب کفشها و جورابهایش را در می آورد و می نشیند. در این لحظه دوباره زن مرحومش بر او ظاهر می شود


 


    زن مرحوم :" همیشه بت افتخار می کنم آقای خوب"


    آقای خوب :"منم همینطور راحله"


 


بعد رو به دکتر می کند و می گوید :


 


"فقط یک چیزی ،دلم نمی خواهد اثر آن ترکشی که در جنگ تحمیلی به گیجگاهم خورده از بین برود."


 


دکتر با لبخند و حرکت سر به او اطمینان می دهد.گفتنی است که  از اول این سکانس بیرون حسابی رعد و برق است و پنجره ها به هم می خورد.حتی یک بار یک پنجره باز می شود که دکتر می رود و می بندش.در حین بیهوشی ما به گذشته باز می گردیم که ده پانزده قسمت طول می کشد .در این فلاش بک ده پانزده قسمتی با فسادهای سردسته ی گروهک غیرقانونی عقرب سیاه اشنا می شویم.او مرتکب خلافهای متعددی می شود که  تا حد مقدور نشان  داده می شوند.فریب دختران و جدا کردن آنها از آغوش گرم خانواده،برگزاری پارتی های شبانه که در آن یکری سیبیل کلفت وسط سالن هیپ هاپ می رقصند و چراغها چشمک میزند.توزیع قرصهای روان گردان جلوی مدرسه ها،نصب آنتن ماهواره برای طاغوتی های فاسد و سرو مشروبات الکی در جلسات گولد کویست و دست اخر برپایی چت روم هایی برای فراری دادن مغزها و اغفال دختران و پسران جوان.در در اخر ما می بینیم که چطور با رشادت آقای خوب و پشتیبانی موثر سرهنگ نیک منش همه ی اعضای باند دستگیر می شوند و نهایتا هم سرهنگ و آقای خوب می روند داخل یک استخر سرپوشیده و آقای بد و  شاهین شاهباز را که کنار استخر روبدوشامبر پوشیده اند و آب پرتقال می خورند دستگیر می کنند.اما آقای بد مقاومت می کند و یک تیر می خورد و می افتد توی استخر.تصویر غوطه ور شدن او در استخر به تصویرش هنگامی که روی تخت دکتر ایمان منش کنار آقای خوب دراز کشیده باز می شود.


 


***


 


آقا من دیگه حوصله ندارم بقیه شو بنویسم.فقط شما تصور کنید که آقای خوب چقدر تلاش می کند دختر آقای بد را به راه راست هدایت کرده و او را به مزایای عفت و پاکدامنی و چادر که حجاب برتر است دعوت کند.همچنین در جوار همسر آقای بد چقدر از خودش چشم و دل پاکی نشان می دهد و دست آخر با گفتن مسئله به او،او را به شدت متحول می سازد .به طوری که همه چیز برای صحنه ی پایانی آماده شود. از آن طرف اقای بد خیلی سعی می کند پسر آقای خوب را از راه بدر کند.به او سی دی های غیر مجاز می دهد و حتی یک بار قرصهای روان گردان تعارفش می کند.او هم علی رغم اینکه ابتدا  جذب او می شود اما بر اثر نان حلالی که در خانه ی پدرش خورده به اصلش باز می گردد و گمراه نمی شود.همچنین ما یک صحنه ی خیلی حیاتی داریم که اقای خوب خسته از وضعیت دشواری که در ان گیر کرده می رود لب رودخانه(اگر راین دم دست نبود پل هوایی هم قبول است) و با خدا درد و دل می کند و سر خدا فریاد می کشد.لازم است حتما سر خدا فریاد بکشد تا اوج صمیمیت او با خدا معلوم شود.در پایان این صحنه بارش باران از اهم امور است .


 


سکانس آخر از قسمت آخر :قبرستان


آقای خوب و همسر اقای بد که حالا دیگر حسابی چادری شده با هم ازدواج کرده اند.دختر اقای بد  هم با پسر سرهنگ ایمان منش که مهندس کامپیوتر است ازدواج کرده.پسر اقای خوب تصمیم گرفته دانشمد هسته ای بشود و راه پدر را در جبهه ی علم دانش ادامه دهد.همه با هم می روند سر قبر آقای بد.


آقای خوب :"مرد گناهکاری بود.خیلی بدی کرد.اما خدا ارحم الراحمین است."


همسر سابق آقای بد که همسر فعلی آقای  خوب است گریه می کند.روح راحله خانم دوباره ظاهر می شود و لبخند میزند.دوربین اوج می گیرد و از بالا این جمع صمیمی و با صفا را نشان می دهد.واجب عینی است که موسیقی تیتراژ پایانی را محمد اصفهانی با شعری از علی معلم بخواند.

۲۳ نظر:

  1. خیلی خوب بود. هی می ترسدیم زود تموم شه که متاسفانه زود هم تموم شد

    پاسخحذف
  2. به اعتبار کارگردان، این سریال را میبینم!پ.ن. عالی بود.

    پاسخحذف
  3. میشه بنا به تقاضای بینندگان یه دور راز و نیاز اروتیک هم با قاب عکس راحله خانم که نور ایمانش از روی طاقچه ای جایی پشت هر مومنی رو گرم میکنه پخش کنی؟ اصلا مگه میشه که اقای خوب بعد از اونهمه دوری از خونه و جهد و جهاد نیاد با پر شالش گرد و خاک قاب رااحلههه (با لحن پرویز پرستویی تو آزانس شیشه ای و "از این قبیل") رو پاک کنه؟ :-)

    پاسخحذف
  4. همون فیلم فیس-آف هم از نظر فرومایگی محتوایی و مرزبندی سیاه و سفید دست کمی از این سریال نداره. فقط اون در جهت اسلام ناب آمریکاییه و این محمدی. ولي امتياز فيس-آف اينه كه اصلا به قصد محتوا ساخته نشده. ولی عمق فاجعه مربوط به علی معلمه که از همه کاراکترهای فیلم دو بعدی تره و یه نمونه ى لوث شده و لجن مال از هزاران مارشال گورینگیه که ... بقیه ش فحشه.احیانا اسم "اروتک" ‌Arootak تا حالا به گوشت خورده؟

    پاسخحذف
  5. Face Off=رودر روتو نگا مردك!اخرين اثر جوادقلي ميرزا قاسمي(متن خلاصه) ----------------------------سكانس ماقبل ماقبل اخر: اقاي بد در يك عمليات محيرالعقول توسط زينال بندري ( اقاي خوب سابق كه قيافه اقاي بدو داره) به درك واصل ميشه....اقاي خوب هم از ناحيه قفسه صدري 20 تا گلوله ميخوره ولي به خواست پروردگار زنده مي مونه...سكانس ماقبل اخر: 3ماه بعدنماي ورودي يك محضر ازدواج--->تصوير با يك حركت اسلو موشن و عرفاني از راهروي دفتر وارد خود دفتر ميشه.همه جا غرق نوره و عطر دلنواز گلاب حتي از وراي صفحه تلويزيون جانها رو قلقلك ميده.توي دفتر جلوي روي حاج اقا براي اولين بار خانم اقاي بدو (كه عده اش هم تموم شده) با حجاب برتر مي بينيم كه كنار اقاي خوب نشسته, سرشو پايين مي ندازه و با حجب و حياي خاصي ميگه بله و ريز مي خنده.سكانس اخر: 4ماه بعدقبرستون--->كل پرسوناژها رو ميبينيم كه دور مقبره اقاي بد(سابق و مرحوم فعلي) جمع شدن و ...(چيزايي كه شما گفتي...+ ---->) قبل ظهور روح ملكوتي زن اقاي خوب, اقاي خوب رو مي بينيم كه داره به پسر كوچكش حجت كه تو بغل مامانشه بوبولي بوبولي ميگه....(توجه داريد كه مامان حجت كوچولو زن سابق اقاي بده نه دستگاه هچر)...تيتراژ پاياني: اصفهاني مي خونه : گلاب چشات مزه شرابمه...غمزه چشات موزيك خوابمه! (...و چرت و پرتاي مشابه تراوش شده از معده استاد علي معلم دامغاني كه تا حالا هيچ محققي نتونسته ارتباط معني داري بين 2 كلمه پشت سرهم از تو ك..شعراش در اره)در پايان كل اسامي دست اندركاران, از اهالي خونگرم روستاي گورابيل و خانواده رجبي تشكر ميشه.------------------------اقا جسارت نباشه ها! خيلي باحال بود نوشته تون منم به كله ام زد اينا رو نوشتم.

    پاسخحذف
  6. هفته نامه‌ی خانواده‌ی زرت:توزیع سی‌دی تصاویر رابطه‌ی بازیگر نقش راحله (زهره آغداشلو) و شهرام جواهری در میادین انقلاب، ولی‌عصر و...

    پاسخحذف
  7. ما که از شر تلویزیون به اینترنت پناه جسته ایم. اما سریالهای تلویزیون ج.ا. در یکی از بعیدترین فواصل ممکن ناگهان بر سر ما نازل می شوند تا بر ما ثابت شود: "رزقکم فی السما’ معلوما"

    پاسخحذف
  8. اول سلاممثل همیشه عالی بود مکابیز جان فقط دو تا نکته ! اول اینکه چرا من دائم فکر می کردم آقای بد باید "موبور" باشه ، اما تو عکس چندان هم بور نبوددوم هم اینکه حقیقتش ، به شخصه این سری نقد ها رو چندان نمی پسندم ، البته شیوایی قلمت باعث می شه که باز هم نوشته هات به شدت خواندنی باشند ، اما می دونی همیشه در برابر چنین نقدهایی که گاها راویشون خودم هم هستم ، این سوال برام پیش میاد : " اگر ما بودیم چه جوری می ساختیم ؟" نمی دونم حسم چقدر درسته ، اما یه جوارایی حس کسی رو پیدا می کنم که یه طرفه رفته به قاضی !در هر صورت بازم می گم قشنگی قلمت باعث می شه من مثلا از "نمایش در دو پرده" که البته اگر اشتباه نکنم فقط پرده ی اولش رو نوشتی خیلی خوشم بیاد ، اما بعد از چند دقیقه شعف و ذوق ، نک خنجر نقدت رو حس کنم رو گلوی خودم !-----------------------------به ملودی : بعضی ها انگار فراموش کردن که دوستانی هم دارن ؟!

    پاسخحذف
  9. آره، منم اومده‌بودم راز و نیاز اروتیک درخواست کنم..

    پاسخحذف
  10. دستت درد نکنه مکابیز جان...یه دل سیر خندیدم و البته حرص خوردم .

    پاسخحذف
  11. ببين! يعنی فقط دارم فحش ميدم! کلّی خنديدم ها! تمت تکراری بود (همين ريدن رو خالتور ها رو ميگم) ولی اين کارو خوب بلدی. حال ميده.راستی اين چشم و دل سير بودن يارو از اروتيک ترين صحنه های فيلمه!

    پاسخحذف
  12. - نـــــــه !در را محکم پشت سرم می‌کوبم و خودم را روی تخت می‌اندازم. حس عجیبی دارم. بیشتر شبیه کلافگی است تا عصبانیت. به سختی نفس می‌کشم. بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم. نسیم خنکی رگهای صورتم را منقبض می‌کند. چند نفس عمیق پیاپی می‌کشم و نگاهم به پنجره روبرو می‌افتد. باز هم آنجاست. فکر می‌کنم این بشر کاروزندگی ندارد؟ اصلا از خانه بیرون می‌رود؟پنجره را می‌بندم و با غیض پرده را می‌کشم.صدای نفس‌هایش از پشت در می‌آید. انگار تمامی کائنات دست به دست هم داده‌اند که مرا از هر نوع آرامشی محروم کنند. باز هم کلافه می‌شوم.-بیا توآرام دستگیره در می‌چرخد و اندامش در چهارچوب در ظاهر می‌شود. صاف در چشمانم نگاه می‌کند:-تا کی؟-تا وقتی که دلم بخواهد.-من چقدر باید صبر کنم تا تو باز هم به اخلاق عادی خودت برگردی؟-اخلاق عادی من این است. تو راجع به زمانهایی صحبت می‌کنی که خیلی خوش‌اخلاق می‌شوم.-من شوهر تو هستم. تو باید همیشه با من خوش‌اخلاق باشی. این چه حرفی است که می‌زنی؟-بایدی در کار نیست.آهسته نزدیک می‌شود و کنار تخت روی زمین زانو می‌زند. می‌خواهد دستم را بگیرد که نمی‌گذارم. -چه گزندی از من به تو رسیده که راضی می‌شوی این‌طور مجازاتم کنی؟-هیچ-پس چرا حتی یک نوازش ساده را از من دریغ می‌کنی؟-نوازش وقتی معنی دارد که طرف مقابلت هم طالبش باشد. تو ایرادت این است که فکر می‌کنی چون زن گرفتی باید هر ثانیه که خواستی در اختیارت باشد.

    پاسخحذف
  13. ......آهی می‌کشد و بلند می‌شود. نگاهش می‌کنم. دوستش دارم. ولی چرا گاه و بیگاه هم او و هم خودم را زجر می‌دهم نمی‌دانم. خارج شدنش را از اتاق تماشا می‌کنم. او به راستی با پدر فرق دارد. کاش یک روز این را باور کنم. باز هم افکار کابوس وار به ذهنم هجوم می‌آورند. صورت چندش‌آور پدر که با قهقهه‌های مست‌آلودش دیوانه‌ام می‌کند. صورت مظلوم و ستم‌دیده مادر که همیشه برای سرویس‌دهی آماده است و ورد زبانش این است که وظیفه زن خدمت کردن به مردش است ; بیشتر از پدر دیوانه‌ام می‌کند.-نه مادر تو یک انسانی. تو این وظیفه را نداری. لبش را می‌گزد:-این حرف را جایی نزنی ها. فکر می‌کنند بد تربیتت کرده‌ام.باز هم کمبود اکسیژن دارم. پرده را می‌کشم تا پنجره را باز کنم. نگاهم با نگاهش تلاقی می‌کند. گریه‌ام می‌گیرد.-من از تمام مردان روی زمین متنفرم.از اتاق خارج می‌شوم. او را می‌بینم که به صفحه تلویزیون خیره شده. کنارش می‌نشینم. بی هیچ حرفی به تلویزیون نگاه می‌کنیم. فکر میکنم :-این مرد با من چه خواهد کرد؟بی‌شک او هم همین فکر را می‌کند. ---------------------------------------------------------بی ربط است ولی اگر فرصت کردید لطفا نقدش کنید.

    پاسخحذف
  14. سلام بی معرفت . یک گلشیری خوانی راه انداختم ( برای خالی نبودن عریضه )یک سری بزن و چیزکی بنویس .

    پاسخحذف
  15. برعکس فیلم های کوتاه دیگری که از این فیلم نامه نویس دیدم، این یکی را به خاطر دوری از فرهنگ اصیل میهن اسلامی نفهمیدم!

    پاسخحذف
  16. mesle inke inja baz ma se mofsedin ro filter kardan!

    پاسخحذف
  17. حرف زدن درباره مطلب شما کاری است تمام وقت برای مدتی طولانی برای یک روانشناس. ولی از دیدگاه منقد ادبی این نوشته اثری است که هنوز اثر نشده - اگر منظورم را بدانید.

    پاسخحذف
  18. ممنون بابت وقتی که گذاشتید

    پاسخحذف
  19. نگار جان مطلبی که با عنوان"به خانم نگار"نوشته شده از من(مکابیز) نیست.این را یکی از خوانندگان بعنوان کامنت پای این مطلب گذاشته که همینجا از او دعوت می کنم اگر مایل بود توضیح بدهد که چرا نوشته ی شما را اثری می داند که هنوز اثر نشده.اما درباره ی داستان شما : به نظر من بهتر است مقداری از حرف هایی که توسط نویسنده رک و راست گفته می شود حذف شده و این حرف ها توسط حرکات و تصاویر و عکس العمل ها و مطلقا بطور غیر مستقیم بیان شوند.ضعف داستان هم از همینجا ناشی می شود.از فقدان تصویر و اتفاق.گویی نویسنده خواسته به ساده ترین شکل ممکن نظرش و احساسش را بگوید .اما به گمان من در "داستان" لازم است از مسیرهای دشوار تر و غیر مستقیم تری همان حرفها و حسها بیان شوند.

    پاسخحذف
  20. حق با شماست. خودم که برمیگردم و داستان را میخوانم میبینم هیچ جذابیتی ندارد. بالاخره بهانه "اولین داستانی که مینویسم است" شاید برای توجیه ضعف هایش کافی باشد. فقط میخواستم بدانم آیا اصلا استعدادی وجود دارد؟ که به این نتیجه رسیدم این کار به این سادگی ها هم نیست. حس میخواهد و نیروی قوی تخیل. نوشته های صمیمی و خوب شما هوس نوشتن را در آدم بوجود می آورد. باز هم سپاس بابت وقت.

    پاسخحذف
  21. به خانم نگار، اشکال نوشته اینست که داستان نیست بلکه بصورت بخشی از یک داستان خوانده میشود (ما تا آخر نمی فهمیم آن دیگری پشت پنجره کیست). در آن حساسیتی جز آنچه در ذهن شخصیت اول و در ارتباط با ناتوانیهایش می گذرد به چشم نمیخورد. بدتر اینکه با یک حساب دودوتاچارتا دلیل ناتوانی را هم جلو خواننده گذاشته اید که بتواند مشکل را از دید روانشناسانه توجیه کند. گرهی در این به اصطلاح داستان وجود ندارد، نحوه حرکت داستان و پرداخت ماجرا برای تأنی در یک واقعه یا یک حال نیست فقط انگار می خواهد رفتار کلافه زن را به طور هرچه کاملتر معنا کند. ولی این نوشته یک چیز عالی دارد که اگر نداشت چه به عنوان نوشته چه داستان اصلا قابل قبول نبود، زیبایی ناشی از صمیمیت. اگر نظر من برای خانم نگار مهم باشد دوست دارم بگویم نوشته شما از تخیل و شفافیت برخوردارست و حتا شاید شروع یک سبک را هم داشته باشد، فقط شتابناک از کنار امکانات خودش گذشته و رفته و ظرافت های نگاه نویسنده ای عاشق داستان نوشتن و همین طور تمایل به داستان شدن را در این راه به فراموشی سپرده است.

    پاسخحذف
  22. داس و چکش قدیمی گرامی، از تحلیل و راهنمایی گرمتان سپاسگذارم. راستش کمی امیدوارم کردید.

    پاسخحذف