۱۳۹۱/۵/۴

عوارض جانبی مادربزرگ


دندان جلویی پایینی، آن که سمت راست است، لق شده. الان فکر می کنم حدود دو سال و نیم است. بشین برادر. بشین خواهر. دارم داستان تعریف می کنم. خاطره نویسی نیست. بعد از سیزده آبان هشتاد و هشت. آیا باتوم توی صورتم خورده بود؟ فکر نمی کنم. هر چند آدم هیچوقت مطمئن نمی شود. در گرماگرم ایستادن و دویدن های متناوب، ممکن است دست سنگینی یا یاتومی توی صورت آدم بخورد و نفهمد. این را درباره ی ساق پایم تجربه کرده ام. یک هفته بعد از هجده تیر دیدم که جایش کبود است و اصلا یادم نمی آمد کجا(هجده تیر هشتاد و هشت البته) ...درمورد دندان، خانم دکتر فرمودند که ریشه اش ترک برداشته و کاریش نمی شود کرد. باید تا حالا عفونت کرده باشد ولی نکرده (یک سال بعد از لق شدنش به دلیل دیگری رفته بودم دندان پزشکی) بگذار اگر افتاد یا با کناری روکش می کنیم یا ایمپلنت می کنیم. من هم گذاشتم بماند. ولی چیز خیلی محکم نمی توانم گاز بزنم. حالا بگذریم. دندان لق است و گاهی خواب می بینم کند شده. مثلا توی چیزبرگر گیر کرده (چون هیچوقت سیب گاز نمی زنم) یا توی همچین چیزهایی. گذشته از همه ی اینها، تقریبا مسئله ای نیست. یک خارش کوچک از پایین لثه هست. همیشه هم نیست. مزمن است. گاهی می گیرد. بعد باید با یک چیزی از روی لب ماساژش داد تا درد یا خارشش ساکت شود.


میل عجیبی دارم که درباره ی این دندانم حرف بزنم. ولی همیشه یک چیزی جلویم را می گیرد. در عوض با زبانم امتحانش می کنم.  گیرش می دهم بین دو تا دندان بالایی و تکانش می دهم. با انگشت کوچکم می لرزانمش و خلاصه، در اکثر مواقع با حفظ ظاهر مشغول دندانم هستم. مثل هر چیز کوچک و سمج دیگری این دندان هم توانسته حضور دائمی اش را تحمیل کند. بشین خواهر، بشین برادر، درباره ی دردهای سمج روحی حرف نمی زنم... مثلا به من می گوید بگو زندگی ارزشش را ندارد. چرا؟ هیچ ربطی ندارد. یعنی وادارم می کند با خودم فکرهای عمیق یا اگر بیشتر می پسندید عمیق نما بکنم. می گوید بزن از شهر خارج شو. حتی گاهی دیالوگ های فیلمها را بهم القا می کند. درباره ی خودکشی، عشق و عیاشی چیز میز می گذارد توی مخم. ازم می خواهد حضور لق اش را به شکست، تراژدی و سماجت ربط بدهم. مثلا تفسیرش کنم. بگویم وضعیت ما (نه فقط مثلا ما در ایران بعد از هشتاد و هشت، بلکه ما یعد از مشروطه، یا قاجاریه یا حتی ما بعد از سقوط امپراطوری پارس) خیلی شبیه وضعیت او است. دستم را خوانده. می فهمد که دوست دارم تفسیرهای محیر العقول بکنم. البته من هم کمابش دستش را خوانده ام و تا به حال زیر بار نرفته ام. به خودم (که البته خطابم به او هم هست دیگر) می گویم فراموشش کن. موضوع دیگری برای تفسیر پیدا کن.


مثلا چند وقت پیش مادربزرگ شنل قرمزی را پیش کشیدم که موقعیت او را به حاشیه برانم. حتی آنقدر گیر دادم که ثابت کنم مادر بزرگ شنل قرمزی ارزش نمادین بیشتری دارد. می خواستم تحقیرش کنم. نشانش بدهم که بی ربط ترین چیز هم بیشتر قابلیت تاویل دارد و وضعیت ما (همان مای کذایی) را روشن تر می کند. این است که نوشتم-گفتم:

«در ماجرای شنل قرمزی، ما چندان به سرنوشت گرگ اهمیت نمی دادیم. اشتباه هم نمی کردیم. در هنگامه ی ماجرا، مهم مادربزرگ بود که باید از شکم گرگ بیرون می آمد. ولی نکته اینجا است که انگار ما به سرنوشت مادر بزرگ هم اهمیت نمی دادیم. احتمالا نوعی تجربه ی نزدیک به مرگ داشته. یا اگر نه تا آن حد، دست کم مدتی خودش را در حالت جنینی توی شکم گرگ نگه داشته تا آرام آرام در اسید معده ی او حل بشود. اسید را می دانیم که سوزاننده است. پس می سوخته. همه ی تن اش، می خاریده... چشمهایش آب می آمده و توی گوش هایش آرام آرام مایعی فرو میرفته که تاثیر نهایی اش ناشنوایی است ( شنیده ام که زمانی بعضی ها برای معاف شدن در سربازی آبلیمو توی گوششان می ریختندند، یا سرکه و اینجور چیزها.)....خوب حالا یک مادربزرگ به شدت ترسیده داریم، با اوهام و خیالات گاه بگاه، سوزش دائم چشم و گرفتگی عضلانی بخاطر چند ساعت مداوم قرار گرفتن در یک حالت جنینی. باکتری های معده ی گرگ هم مسمومش کرده، مدام تهوع دارد. چیز زیادی یادش نمی آید. اسم ها را قاطی می کند. می داند زنده است ولی مدام باید به خودش آن را یاد آوری کند.



نکته ی این افسانه، یا اگر بیشتر می پسندی(واقعا مخاطبم دندان بود؟) وجه استعاری اش همین است. مادربزرگ هایی که گویی از شکم گرگ بیرون آمده اند و قصه شان برای طرفداران ماجرا، به پایان رسیده است. برای خودشان اما، کند و کشدار و در انتظار، مثل سریالهای فارسی وان...همچنان ادامه دارد.

در یک لایه ی دیگر (از ماجرای عوارض جانبی مدتی مبارزه کردن در شکم گرگ و زنده بیرون آمدن از آن) بعد از اتفاقات هشتاد و هشت (و احتمالا برای نسل هایی که در دهه ی شصت، دهه ی پنجاه، دهه ی سی، انقلاب مشروطه و ..الخ همین حادثه را پشت سر گذاشته اند) یکی از مهمترین کارهای ادبیات، روایت سرو کله زدن همه ی مادربزرگ های زنده مانده، با این عوارض جانبی است.»



دندان یک مقداری سکوت کرده بود. یعنی وادارش کرده بودم به سکوت. خودم سکوت کرده بودم. چون با هیچ معیاری حالات اسکیزوفرنیک ندارم. یعنی دندان صدای مشخصی ندارد. بیشتر به نظر می رسد که او است که من بعنوان یک شخصیت غیر واقعی توی سرش حرف می زنم. حتی بلند بلند هم حرف نمی زنم. همه اش توی ذهنم است وتصور می کنم  دندان می شنود. و اگر واقعا می توانست حرف بزند احتمالا سعی می کرد مثل جان نش، صدای مرا در سرش با پرسیدن از دندانهای دیگر، نادیده بگیرد. بشین خواهر. بشین برادر. نمی خواهم از دندانم استعاره بسازم.  بعد بهش می گویم که داستان شنل قرمزی، خیلی معنی دار تر از دندان لق سمجی است که مدام یاد آور چیزهایی است که هست و نیست . مادربزرگ حقیقتا توانست وضعیت ما را روشن کند. بعد جواب می دهد (جواب می دهم) ...خیر. همین را هم از دندان داری. می خواستی روی او را کم کنی و به تفسیری از حادثه رسیدی.

 در کل وضعیت بیخودی است. اگر می توانستم واقعا با دندانم حرف بزنم. اگر پاسخی به من می داد. اگر دست کم مطمئن بودم خارش های دردِ گاه و بیگاهش شروع یک روان پریشی است و نه مثلا نوشیدن گرمی و سردی،  آنوقت یکسره خودم را به دیوانگی می سپردم و اقل کم شش ماه  را بدون دغدغه، در یک آسایشگاه با آرامبخش های قوی صفا می کردم. ولی همانطور که توضیح دادم، هیچ هم ساده نمی شود دیوانه شد. خوش شانسی می خواهد و مغزی که هوای آدم را داشته باشد و هر از گاهی به خودش استراحت مطلق بدهد.


 برای هر کس سعادت معنایی دارد. در حال حاضر به نظر من سعادتمند کسی است که بتواند با دندانش حرف بزند و نه درباره اش. من می خواستم خودم را جزء دسته ی «سخنگویان با دندان» جا بزنم.ملاحظه کردید که نشد.  بنابراین می توانید بلند شوید.

۱۳۹۱/۲/۲۴

مرثیه ای در رثای عقل حمید


شاعرمان قبلا شعرهای خزعبلی گفته بود و می گفت. چیزهایی در این مایه ها...

از رخ ات چون عسلی بردارم
می روم  گم میشم
و اگر از لب لعلت قدحی شد مقدور
زن مردم می شم
و اگر دست توانم  بزنم بر بدنت
ساکن قم میشم

 که آدم نمی دانست به قصد شوخی گفته تا نشان بدهد چقدر می تواند با اوزان بازی کند یا واقعا جدی گمان می کند زن مردم شدن و ساکن قم شدن به صرف هم آوایی آخرشان باعث می شوند این شوخی های اس ام اسی اش شعر به حساب بیایند. بهرحال هرچه بود کسی شک نداشت که اینها را جایی منتشر نمی کند. فقط اس ام اس می کرد. اولها یک پرانتز با دو تا نقطه به نشانه ی لبخند برایش می فرستادم. فکر کنم بقیه هم نشانه ی خنده برایش می فرستادند یا نشانه ی تعجب. ولی بعد مثل یک نیایش روزانه بدون توقع تاثیر و عکس العمل می خواندیم و رد می شدیم. به غیر از حمید محسنی که به جد گمان می کرد یا وانمود می کرد به جد گمان می کند که اینها شاهکارند و در متن هایی بلند بالا و تایپ شده، با رعایت نیم فاصله و هشت کاراکتر خالی اول پاراگراف، چیزهایی درباره ی شعر ها می نوشت و ازطریق ایمیل، فکس و حتی در معدود میهمانی هایمان که مدام فاصله اش بیشتر می شد شخصا، نوشته اش را می داد دست ما.  بدون اینکه بپرسد آیا قبلا ایمیلش یا فکسش را دیده ایم یا نه.  چیزهای عجیبی بودند. نمی دانم چطور توصیف شان کنم. حالا شاید کم کم در این داستان (چون بالاخره این یک داستان است) بخش هایی از آن را آوردم. شاید هم نه. چون مسئله ی کپی رایت هم مطرح است و حمید یک فوبیای خواننده های ناشناس داشت. فقط تاکید می کنم هر چه بودند نقد به معنای متعارفش نبودند. چیزهایی درباره ی خود شاعر و جمع چند نفری مان و چگونگی شکل گرفتن شعر ها و الخ. در نهایت ما آنها را بعنوان داستان می خواندیم. بعد قضایای جنبش سبز پیش آمد. تقریبا همه مان ( من ، حمید محسنی، شاعر اس ام اسی، شاهرخ پور طهماسب و زنش، حمیده شاکری و شوهرش) به نوعی در تظاهرات شرکت می کردیم. حالا کم و زیاد داشت. مثلا شاعر همه تظاهرات را می آمد. من و شاهرخ هم حمیده هم همینطور...بقیه دوتا آمدند یکی خورد به یک کلاس شان یا یک میهمانی واجب رودربایستی دار و الخ)...از اینجا به بعد شعرهای شاعر، سیاسی شد. ولی در همان مایه ها...

این جمعه نماز جمعه خواندن دارد
حتی اگرم ز آسمان خون بارد
با اینکه امام جمعه رفسنجانی است
پشت سر او لزوم، ماندن دارد

و بعد ما منتظر بودیم ببینیم نوشته ی حمید محسنی مثلا درباره ی همین شعر چطور چیزی می شود. ولی حمید چیزی نمی نوشت. به تعبیر خودش کپ کرده بود. نمی توانست چیزی بنویسد. می گفت شعرهای شاعر ضعیف شده. ما پیش خودمان می گفتیم و واقعا هم حس می کردیم شعر ها به بند تنبانی سابق است. ولی حمید معتقد بود شرکت در اکسیون های سیاسی به شعر شاعر لطمه زده. این بود که بعد از مدتی سکوت شروع کرد به نوشتن مطالبی که شاعر را از حضور در صحنه منع می کرد. نیم فاصله ها هم رعایت نمی شد. حتی گاهی ویرگول را بجای نقطه می گذاشت.  دیگر اسم نوشته هایش را می گذاشت بیانیه. مخاطبش هم شاعر بود. می داد دست خودش. شاعر هم یکی یک کپی می داد دست ما و با پوزخند از اظهار هرگونه نظری خودداری می کرد.
خلاصه ی یکی از بیانیه ها را اینجا می آورم.

بیانیه شماره پنج : تاریخ گواه نیست ولی به درک
«شاعر نباید به فعالیت مستقیم سیاسی بپردازد. استعبادی ندارد که به موضوع مفتخر هم است.»( این را دو جمله را یکی دویست و پنجاه و هفت بار تکرار کرده بود.) اخرش هم نوشته بود. « همچنان سمپاتیک است.»
خوب اولش شوخی نه چندان هوشمندانه ای به نظر می رسید. ولی بعد حمید شروع کرد تفسیر وقایع. می گفت جنبش وقتی شروع شده هرکسی خودش بوده. شاعر شاعر بوده. منتقد منتقد. خواننده خواننده. رمز پیروزی و پیشروی جنبش اصلا همین بوده. اما حالا همه چیز دارد تغییر ماهیت می دهد. این تراژدی هر جنبش اتقلابی است.  ما بدجوری غمگین می شدیم از این حرف ها. از اینکه هوشمند ترین مان اینطور ساده دارد دیوانه می شود و حرف هایی شبیه محمد مددپور می زند. ولی به رویش نمی آوردیم. می گفتیم یک مرحله ی پوست انداختن است. درست می شود. امیدها و ترسها که کمرنگ تر بشود عقل هم بهتر کار می کند. جنبش منطق همه مان را تکان داده بود. ولی توی کت هیچکسی نمی رفت که یک فعالیت سیاسی که تازه یک مقداری هم برای حمید جنبه ی فان داشت اینطور به روز کسی بیاورد. ولی به گمان من به موازات هذیان گویی ها و بعد سکوت بزرگ حمید، شاعر کم کم شعر های بهتری گفت تا رسید به شاهکار ساده اش. مرثیه ای  در رثای عقل حمید. البته ممکن است من هم در راهی افتاده باشم که حمید قبل از جنبش افتاده بود. ولی بهرحال فرق هایی داریم. من نیم فاصله ها را رعایت نمی کنم. دستگاه فکس هم ندارم. فوبیای خواننده ی ناشناس هم...ای .دست کم نه به قدر حمید.

مرثیه ای در رثای عقل حمید
ای زیباترین چیز که دیده
 یا شنیده ام
ای آنکه تورا دیر
 فهمیده ام.
تو را
خاک برسرم که  چقدر دیر
 فهمیده ام  
تو را
ای صدای سوت داور به وقت تکل خطا
بارها میانه ی گریه
خندیده ام
 تو را
دستت به نوشتن نمی رود؟
 به درک
احساس می کنم که تو سیبی
 بزرگ و نورانی
و من بدون آنکه بخواهم
چیده ام تو را

۱۳۹۱/۲/۱۹

روز معلم

سارتر از عقده ای سخن می گوید که قربانی را وابسته و عاشق جلادش می کند. تصویر بچه های گل به دست  در هفته ی موسوم به "معلم"، در حالیکه دارند راهی سلاخ خانه های شان می شوند،  مدام من را یاد این حرف سارتر می اندازد.

جلاد خوب ناز دیوانه. ای گوگولی که زندگی را به روش های مختلف بر ما سخت می کردی و همه ی عقده های جنسی و غیر جنسی ات را در آن یک ساعت و نیمی که گیرت می آمد با تحقیر بچه ها مرهم می گذاشتی. تو هم فرقی با بچه های گل به دست نداشتی. تو هم بله قربان گو، مجیز گو و عاشق نظامی بودی که بطور سیستماتیک حقوقت را نقض می کرد. من به تو گل نمی دهم. تو هم به بالا دستی هایت گل نده. به این امید که روزی تو فرزاد کمانگر شوی و من شاگردت بشوم. 

یادمان فرزاد کمانگر

۱۳۹۱/۱/۱۴

لایف ویداوت داگ


«تو زندگی ! یه ذره سرگرمی واسه همه لازمه. بگو یه چیز الکی. ولی وقتی چیزی لازمه دیگه الکی نیس»
لایف ویداوت داگ- شخصیت زن.

خوب توقع همچین دیالوگ فیلمیکی را نداشتم و یک لحظه من را ترساند. انگار مستقیما به خود من گفت. فکر کنم خودِ مرد هم جا خورد. چون یک دفعه ولو شد روی کاناپه و از این  پوف های صدادار کرد. اسم فیلم را گذاشته بودم "لایف ویداوت داگ"  انگلیسی خیلی خوب بلد نیستم.ولی احتمالا اگر هالیود فیلمی با این مضمون می ساخت اسمش در همین مایه ها می شد. بعد شاید حتی مختصرش هم می کردند " ویداوت داگ" یا اصلا خود "لایف" .چرا شکسته نفسی کنم؟ من با سینمای غرب چندان غریبه نیستم. خیر سرم هنر خوانده ام  توی دانشگاه. بگذریم. ما ملافه پیچ  نشسته بودیم و همین فیلمه را تماشا می کردیم. مادربزرگم ملقب به مامان جون عادت داشت موقع فیلم دیدن تخمه بخورد ولی من نمی توانستم. موقعی که فیلم به صحنه های معاشقه می رسید مامان جون زوم می کرد روی ظرف آجیل که مثلا یک تخمه کدوی بدون انحنا پیدا کند. شخصیت مردِ فیلم، زن را بلند  کرد و زن جیغ و ویغ کن وانمود می کرد می خواهد خودش  را از دست مرد خلاص کند. مادر بزرگم تخمه کدو را گذاشته بود کنار بشقابش و مثلا (شاید هم واقعا) دنبال تخمه ژاپنی می گشت. فکر کردم چند دقیقه  بزنم روی کانال تلویزیون  تا همه ی تخمه ها را دستمالی نکرده که دیدم "صحنه" تمام شده. یعنی توی اتاق خواب بودند و فقط صدای خفیفی می آمد و چشم انداز جلوی دوریسن خالی بود. ولی مادربزرگم ول نمی کرد. همچنان دنبال تخمه می گشت .زن با عصبانیت از اتاق خواب اومد بیرون. گفتم مامان جون. گفت «بله». گفتم مامان جون صحنه اش رفت. گفت «می دونم»  گفتم پس چرا  تخمه ها رو ول نمی کنی.. گفت «آها باشه».  زن رفت نشست روی کاناپه رو به دوربین. گفتم نگاه کن. بدها دارن پیروز می شن. گفت «شوخی نکن». گفتم به جان خودم. گفت «این فیلما بد و خوب ندارن». گفتم این یکی داره. شکلک در آورد (از همین شکلک ها که معمولا باهاش می گویند "یه یه یه یه" و سر را تکان می دهند) که «پس لابد مرده پارتیزانه، زنه آلمانی؟»  گفتم نه. زنه معلمه. مرده هم ظاهرا تاجره. البته هنوز کاملا معلوم نیست. ولی یه آدم بدجنسی (چلیکی چشمک زدم) هست که سگشون رو دزدیده و زندگیشون داره می پاشه. گفت «بخاطر سگه ؟» گفتم آره. گفت «مگه میشه؟» . گفتم آره دیگه. نگاه کن ببین چطور زندگیشون می پاشه. گفت «برای چی یارو سگه رو دزدیده؟» گفتم به دلایل صد درصد  شخصی ( طبیعتا دوباره از همون چشمک ها. زدم واقعا باید چشمک ها چلیک صدا بدهند که اثر لازم را روی مخاطب بگذارند). بعد بیست دقیقه دیگر از فیلم رفت. حالا زن و مرد فیلم هم نشسته بودند و تخمه می خوردند جلوی تلویزیون. گفت «اینا که نپاشید زندگیشون. دارن مثل ما تخمه می خورن.» گفتم چرا پاشیده. الان ببین سکوتشون چقدر سنگینه. ببین چه نگاهشون شیشه ایه. گفت «شیشه ای چه صیغه ایه. دارن فیلم می بینن دیگه».  گفتم نه. وقتی توی فیلمها مردها و زنها از هم متنفر می شن میشینن رو کاناپه تلویزیون نگاه می کنند. یعنی خسته ان از هم. گفت «این که نشد حرف. فقط  مسیحی ها طلاق ندارن».  گفتم  تازه اونام الان طلاق می گیرن. گفت «پس به گمونم مشکلشون جدی نباشه». گفتم چرا هست. اگه جدی نبود دعوا می کردن. گفت «بخاطر سگه؟»  گفتم اره. ولی سگ نشون دهنده ی فقدانه. گفت «چی می گی تو؟»  گفتم فقدان. یعنی یه جور کم و کسری. گفت «اره معلومه».  گفتم واقعا معلومه؟  گفت «آره دیگه. نگاه کن حتی مرده سیگار نمی کشه».  گفتم چه ربطی داره به سیگار. گفت «مردا اینجور وقتا باید سیگار بکشن». گفتم بهرحال مرده سیگاری نیست. بعد از ازدواجش مثل همه ی عوضی ها ها ترک کرده. ولی شمام انقدر تخمه ژاپنی نخور. دندون داری مگه.  گفت  «نه. می زارم نمکش خیس بخوره». گفتم خوب نیست براتون. گفت «چرا. خوبه.  من فشارم پایینه.خوبه برام».  بعد یکدفعه سرو کله ی سگه پیدا شد و پرید بغل من. گفت «سگ نگه می داری؟»  گفتم آره. گفت «نمی دونی نجسه؟»  گفتم چرا . ولی تو اتاق نمازخونه نمی گذارم بره. گفت «باشه.  نجسه ». گفتم  میدونم خودم. گفت «این فیلم چرا تموم نمیشه؟» گفتم چون مرده دل نمی کنه. گفت «نبایدم بکنه. زن به این خوشگلی»  گفتم ولی دوستش نداره. همه پیوند زندگیشون همین سگه است. گفت «گناهه.من میرم خونه خودم. نکن مامان جون. سرتاپای کارت گناهه» گفتم منو قضاوت نکن. گفت «چی؟» گفتم منو قضاوت نکن. گفت «این چه حرفیه؟ »  گفتم یعنی درباره ی من قضاوت نکن که کدوم کارم خوبه کدوم کارم بد. گفت «چرا نکنم؟ خجالت نمی کشی؟» گفتم نه. گفت «چرا؟» گفتم نمی دونم.

پ.ن: نباید می گفتم نمی دونم. باید بدون اینکه وارد جزئیات بشوم درباره ی  سختی های زندگی و  شغلم برایش توضیح می دادم.اون هم بالاخره می فهمید بقول زنه: « تو زندگی ! یه ذره سرگرمی واسه همه لازمه. بگو یه چیز الکی. ولی وقتی چیزی لازمه دیگه الکی نیس.»

۱۳۹۰/۱۲/۱۵

فرم و زیباشناسی

فرمی بود که نمی دانم برای چه باید پر می کردیم. بعد یک قسمت داشت که عنوانش بود "افتخارات" یعنی باید زیرش می نوشتی چه افتخاراتی کسب کرده ای. خوب اول وسوسه شدم بنویسم "فتح خرمشهر" که دیدم ممکن است سوءتفاهم شود و گمان کنند دارم شوخی می کنم که البته گمان درستی بود. بعد فکر کردم بنویسم "ندارم" که آنهم لوس بازی بود و در مایه های "من هیچی نیستم" و اینای امیرقلعه نویی می شد. خلاصه دیدم یک فرم که اسمش بود "فرم شماره یک" چقدر می تواند "هنر" محسوب شود. دست کم مواجهه ی من با آن،یک مواجهه ی استتیک بود چون عقل و احساسم را چیز کرد. با هم درگیر کرد. درگیری میان یک انتخاب عقلانی برای آنکه کارمند مربوطه بتواند فرم را بررسی کند و احساسی که می گوید گذشته از مناسبات ابلهانه بوروکراتیک باید صادق باشی و حقیقتا در زندگی ات کند و کاو کنی و جواب درست بدهی و بنویسی چه کار افتخارآمیزی کرده ای. این تقابل در بسیاری از مواجهه های زیباشناسانه بوجود می آید. مثلا سمفونی نه بتهون را می شنوی و فکر می کنی باید از آن سر دربیاوری ولی آنچنان آوار می شود که حس می کنی سر در آوردن صادقانه نیست و بهتر است تن به احساس عجزت بسپری و بیخیال پاسخ عقلانی بشوی. حالا از همه ی اینها گذشته در نهایت زیر گزینه ی "افتخارات" نوشتم "زنده ماندن". امیدوارم کسی-بخصوص کارمند مربوطه_گمان نکند که با او شوخی کرده ام.

۱۳۹۰/۱۲/۱۴

مقددمه ای بر شناخت و واکاوی سیاست راهبردی در عصرما


1) هرکس رای داده پفیوز است.

 برای اطلاع از دلیلش به شماره 2 رجوع کن. 

2) دلیل آن در معنای واژه ی پفیوز نهفته است.

 برای انکه بدانی پفیوز به چه معنی است به شماره 3 رجوع کن. 

3) پفیوز از مفاهیمی است از طریق مصداق معنی می شود.

 برای اینکه بدانی مصداقش چیست به شماره 1 رجوع کن.
------------------
این پست را زمانی ارسال کردم که بحث های مربوط به رای دادن خاتمی هنوز شروع نشده بود و من واقعا فکر نمی کردم اینهمه نیک آهنگ کوثر در جهان باشند که تنها  شکل ابراز وجود سیاسی شان فحش دادن به خاتمی است. بخاطر همین می خواستم پاکش کنم که سوءتفاهم نشود ولی بعد گفتگویی در کامنتگیر شکل گرفت که به گمانم برای خارج کردن این حقیر، از دسته این نیک آهنگیها کافی باشد اینک گفتگو:


- مانی ب : این دایره ای که شما باسه نقطه ترسیم کرده اید، جالب است. اما تنها در صورتی که به آن مجرد نگاه کنیم. «هر کس عمل a را انجام داده است b است. الخ». در این صورت با نوعی از «استدلال» (در واقع مغالطه) مواجه هستیم که ماهیتا نفوذ ناپذیر است. راه را بر دخالت فکر می بندد. با چیزی که انتقاد و تعرض به آن ناممکن است. یک نوع سرگرمی فکری.
ولی هرکس رأی داده پفیوز نیست. دنیایی که در آن یک تعبیر واحد از وقایع و چیزها موجود بود گذشته است. امروز با تعبیرهای مختلف از واقعیت سروکار داریم. آدم ها بسته به تعبیرهایی که از واقعیت دارند رأی می دهند.

مکابیزنه، هر کس که رای داده پفیوز نیست. همانطور که اشاره کردید این شکلی از مغالطه است در مقابل استدلالهایی که می گوید باید رای داد چون مثلا برآیند نیروها فلان و بهمان است. من در این باره نظر تاجزاده را بیش از همه می پسندم که لینکش طرف راست هست. یعنی اگر کسی از من موضع رسمی می خواست ارجاعش می دادم به موضع تاجزاده درباره رای دادن خاتمی و اصلا فحاشی کردن به او را درک نمی کنم و به نظرم بی دلیل است. اما راستش یک مقداری عصبانی هستم از بعضی مدل حساب کتاب کردن ها و تشویق به رای دادن در شرایطی که زندانیان سیاسی حاصل از انتخابات قبلی عموما گفته اند رای نمی دهند و نباید داد.این حساب کتاب کردن ها و ارزیابی برآیند نیروها در این شرایط پیام بدی دارد که خواهم گفت. اما قبل از آن باز هم بگویم عمدا وارد بازی حساب کتاب کردن و مدل استدلالی نشدم و عنوان نوشته را هم که نگاه کنید می بینید که طعنه اش به چنین نوشته هایی است. 

***
اما دلیل عصبانیتم و ارسال پستی مثل این:

برای من نکته ی اصلی کسانی هستند که از انتخابات قبلی دارند توی زندان می پوسند و از ما خواستند رای ندیم. یکجور حسابگری آزاردهنده زیر عنوان رئالیسم سیاسی از ما می خواد اونا رو ندیده بگیریم. کم کم کسانی که جلوی ظلم ایستادند و بهشون ظلم شده نادیده گرفته می شن و بعد تبدیل به احمقهای ایده آلیستی می شن که لازم نیست به حرفاشون گوش کنیم. این اتفاق در اسپانیای زمان فرانکو افتاد. یعنی وقتی کمونیستها بعد از سالها شکنجه و حبس آزاد شدن مردم بهشون به چشم موجودات از پشت کوه اومده نگاه می کردن که ملزومات سیاسی روز رو نمی دونن.بخاطر همین از الان من فحشمو حواله کردم به اون مردمی که در آینده قراره برای ما درباره رئالیسم سیاسی لکچر بدن و همین حالا هم شروع کردن تقریبا. 

۱۳۹۰/۱۲/۱۲

ما زنده می مانیم



1) امروز روز انتخابات است. به نظر شبیه خرداد هشتاد و هشت می رسد. هوا یک کمی خنک تر است ولی آنروز هم هوای معتدلی بود. از آن هواها که براساسش به پپیک نیک می روند. به احساسات شخصی ام رجوع می کنم. چندان فرقی ندارد. آن موقع  رفتم رای دادم، بی امید و بی ناامیدی. امروز هم نمی روم رای بدهم،  به همان ترتیب.  دست کم حسرت اشتیاق انتخابات قبلی در تن من نیست.


2) تعداد زیادی کشته،  تعداد بیشتری زندانی و تقریبا به اندازه ی یک ملت آدم عصبانی ماحصل انتخابات قبلی بود. باید مرور کنیم؟ نه به گمانم. همه همه چیز را می دانند. منتهی با این دانسته ها چه باید کرد؟ دست های پاکمان را به همدیگر نشان بدهیم؟  "ببین ! نگاه کن! هیچ ردی از جوهر و خون روی دست های من نیست"  این هم کاری است برای خودش. دست های ما پاک است. حالا با این دست های پاک کنترل را بر می داریم و میزنیم ببینیم بی بی سی چه می گوید.


3)مشکلی وجود دارد؟ احتمالا. دست کم بعنوان یک هشدار از مشکلی که ممکن است در آینده بوجود بیاید باید بهش اشاره کرد. این مشکل دست های پاک. همیشه گویا کسانی وجود داشته اند که عمر را به فخزفروشی به دستهایشان سپری کرده اند. نسل درگیر در انتخابات نود هم می تواند به این مشکل یا بیماری مبتلا شود. این که تنها حرکت سیاسی معنابخش زندگی اش تفاخر به دست های پاکش باشد.


4)چه باید کرد؟ صبحانه باید خورد. ورزش اگر حالش را داریم. خوردن غذاهای سالم و مقوی. و هرچیزی که به زنده ماندن کمک کند . علاوه بر آن تمرین های حافظه.شطرنج و منچ. یک کارهایی که مغزمان را سالمتر نگه دارد. کشیدن کریستال و حشیش ابدا موقوف. قرار است بخاطر داشته باشیم. هیچ چیز را از یاد نبریم. حتی هیچ چیز را نبخشیم. تن و ذهن مان را سالم نگه داریم تا نفرت بتواند در آن به آسانی رشد کند و زنده بماند. ما مادرهای نفرت مان هستیم. مهمترین کاری که می توانیم در این روزها بکنیم پرورش دادن او است. اگر خواندن خبرها کمک می کند خبر می خوانیم و اگر کرختمان می کند نمی خوانیم. به چشم آدمهای دور و برمان نگاه می کنیم. توی صورتشان لبخند می زنیم. در خیابان تنه می خوریم. در دانشگاه و محل کار از کنار مبلغان حکومت و جنایت می گذریم. ولی هیچ چیز نمی تواند به ما آسیب بزند. ما یک چیزی درونمان داریم. یا اگر می پسندید یک حباب شیشه ای ضد ضربه در بیرونمان. چیزی که زنده است و سالم و دارد قوی تر می شود . هم از ما حفاظت می کند و هم نمازخانه ی کوچک ما است. ما زنده می مانیم.