۱۳۹۲/۱۰/۸ ه‍.ش.

دیسلاوهای نه دی

وقتی دونفر با هم دعوا می کنند و جدا می شوند، آنکه بیشتر تحقیر شده، آنکه احساس بازنده بودن می کند، ماجرا را رها نمی کند. هی می رود این طرف و آنطرف به بدگویی ادامه می دهد. آنکه دعوا را پشت سر گذاشته، آسیب دیده اما حس حقارت ندارد، سعی می کند به راه خودش برود. پروژه های تازه برای زندگی اش تعریف کند. مسئله فراموش کردن یا بخشیدن نیست. مسئله طرحی است برای ادامه دادن به زندگی.
 به ابعاد حقوقی هشتاد و هشت کار ندارم. آنها که خون ریختند و خون شستند البته باید روزی جواب پس بدهند. بخشودن و نبخشودن هم جدا از شاکی های خصوصی خودش یک روند است. اینطور نیست که ناگهان بشود بخشید یا ناگهان بشود حکم به عدم بخشایش داد. فعلا می خواهم ببینم چه اتفاقی افتاده که علی رغم اینکه در این سالها، سعی شده مسئله برخورد با آنچه فتنه می خوانند یک روند طبیعی قضایی معرفی شود، ناگهان در سایت منسوب به رهبری تصویری منتشر می کنند که یک نفر (قاضی اعظم) در آن حکم به نبخشیدن داده است.(+) طرف مقابل همیشه گفته که مسئله قضایی نیست. یک طرف کشته شده ها و آسیب دیده ها و حصرشدگانند. طرف دیگر یک شخص که بجای همه تصمیم می گیرد. کل مردم را از یک خط باریک تماشا می کند و سیاست را به احساسات شخصی پیوند زده است. حالا اینکه کسانی چنین عکسی را در سایت منسوب به رهبری منتشر کنند که از هر لحاظ بر این ادعاها تاکید می کند، صرفا ناشی گری است یا جنبش سبز در سایت ایشان هم نفوذی دارد؟

به نظر می رسد زخم روحی جنبش هشتاد و هشت (که طرفداران سرکوب اش، در همان سال اعلام کردند که کاملا شکست خورده است) دارد هر روز در ذهن سرکوبگران بزرگتر می شود. هرسال احکام سنگین تری طلب می شود. الان کار بجای رسیده که یک نفر که می گویند استاد دانشگاه است، فانتزی انداختن طناب دار بر گردن موسوی و کروبی و رهنورد پیدا کرده و بیانش هم می کند.(+)
در پاپ و رپ فارسی یک موقع "دیس لاو" خوندن مد شده بود (شاید الان هم مد باشد). اولش خیلی ملایم شروع شد و بعد مثل همه ی هیستری های جمعی، شدت گرفت. مثلا اگر زمانی حداکثر هشدار خواننده دوست شدن با یکی دیگه بود. کم کم کار به فانتزی کتک زدن و کشتن و حتی سلاخی طرف رسید " ی جوری می کشمت که غسالخونه....بگه قاتل طرف قصاب بوده" .
در "نٌه دی خوانی" هم دارد این اتفاق می افتد. اولش قضیه این بود که "آقا اینها کار بدی کردن. دیگه راهشون نمی دیم تو حکومت. اصلا میریم با یکی دیگه (از گزینه های روی میز احمدی نژاد بود و محسن رضایی) دوست میشیم. خیالی نیست." اما بعد از چهار سال متن نه دی خوانی ها شده "نمی بخشمت. می کشمت. دارت میزنم." و الخ.
من گمان می کنم، در مقابل این رفتارهای هیستریک، بهترین واکنش عبورکردن با خونسردی است. ما برای خودمان و سرنوشت مان برنامه داریم، زخم خورده ایم ولی داریم برای التیام پیدا کردنش تلاش می کنیم. زخم های شما حماسه سازان نه دی هم اگر خودتان انگولکش نکنید کم کم بهتر می شود.


۱۳۹۲/۹/۳۰ ه‍.ش.

نام همه ی مادرها پروین است

 پنجاه و دوسالش بود و یک فرزند چهل ساله داشت که به اتهام خرید و فروش مخدر اعدام شد. خوب حساب و کتاب می گوید در دوازده سالگی مادر شده است. قاعدتا در آن سن و سال نمی توان از تصمیم گیری حرف زد (برای مادر شدن یا ازدواج). معلوم است که با پسرش بزرگ شده است. کار دیگری نمی توانسته بکند جز بزرگ کردن و بزرگ شدن با بچه اش.
سه روز بعد از اعدام پسرش، پروین گراوند خودش را کشت. (+) دارم فکر می کنم چه در سرش گذشته در آن سه روزی که تا خودکشی صبر کرده. خواسته سوم فرزندش را برگزار کند و بعد به درد خاتمه دهد؟ اما فقط سه روز نبوده. قبل از اجرای حکم هم حتما مطمئن بوده که فرزندش خواهد مرد. چیزی که من را متعجب می کند خودکشی او نیست. متانت او در تعویق مرگ است. از ماهها قبل از اینکه حکم اجرا شود صبر کرده. می دانسته نمی تواند مرگ فرزند را تحمل کند. ولی خوب دور از ذهن نیست که نمی خواسته پسرش را با خبر مرگ مادرش عذاب دهد.تا وقتی زنده است زنده می مانم؟  بعد هم گذاشته سه روز بگذرد. تا مراسم برگزار شود و  در سوگواری فرزندش اختلال ایجاد نشود. آخرش هم طناب را انتخاب کرده و خودش را دار زده است.
 من روز مرگ او را بعنوان روز مادر به خودم پیشنهاد میدهم. نه به این دلیل که در یک وضعیت جنایتکارانه ی سیستماتیک، مجبور شده بجای کودکی کردن مادری کند.و مطمئنا نه به این دلیل که خودش را در غم از دست دادن فرزندش کشته است. تنها به این دلیل که بار سنگین روی شانه هایش را. بار خیلی سنگین روی شانه هایش را، از دوازده سالگی  تا روز سوم مرگ فرزندش حمل کرده است. و خوب مادرها معمولا این کار را می کنند. پروین گراوند صرفا رنج و ظلمی که اسطوره ی مادری را زنده نگه می دارد برملا می کند.

پ.ن: غیر از خبر اعدام، نامها و تاریخ ها، بقیه ی نوشته برداشت من است. طبیعتا من به درون ذهن خانم پروین گراوند دسترسی نداشته ام. عنوان مطلب هم الهام گرفته شده از شعر بیش از حد معروفی از سپانلو است.

۱۳۹۲/۹/۲۰ ه‍.ش.

کسانی که سخت نمی‌گیرند


دیده‌اید بچه‌های سه چهارساله‌ای را که ناگهان در میهمانی می‌گویند «ک... کش»، «مادر... ده» و بعد که واکنش همراه با حیرت مستمعین را می‌بینند از اعمال قدرت با واژه‌های بحران ساز خوششان می‌آید و ادامه می‌دهند؟ (دیده شده مثلا یک «کوکو» هم می‌گویند به این خیال که لابد کوکو هم بخاطر تشابه آوایی از‌‌‌ همان حرفهایی است که بزرگتر‌ها را دستپاچه می‌کند) 
بعد که همهٔ تلاش‌ها برای عوض کردن بحث، و نادیده گرفتن موضوع بی‌نتیجه می‌ماند سر دردل مامان بابا باز می‌شود که «ما نمی‌دانیم این حرف‌ها را از کجا یادگرفته. آبرویمان را برده. توی خونه ما از گل نازک‌تر به هم نمی‌گیم.» اگر بچه اهل مهد رفتن باشد طبیعتا باید مقصر را در آنجا جستجو کرد. اگر هم نباشد بالاخره همیشه یک جاری یا باجناق بی‌توجه به تربیت کودکان وجود دارد. 
البته باید مامان بابا را همیشه دلداری داد. اما می‌توان به قدر معنی داری به فضای گل و بلبل و بهداشتی‌ای که ترسیم می‌کنند شک کرد. واقعیت این است که مامان بابا وقتی عصبانی هستند (از همدیگر یا رییسشان یا رانندهٔ تاکسی) خیلی هم حواسشان نیست که چه می‌گویند. 
در این قضیهٔ اوباشگری اینترنتی در صفحه فیسبوک سلبرتی‌ها، عده‌ای خیلی حیرت زده می‌پرسند «اینا کی ان؟». من نمی‌خواهم بگویم این‌ها عصارهٔ فضایل ملت‌اند. این مدل تحقیرهای ملی البته روی دیگر سکهٔ‌‌‌ همان دمیدن در بادکنک ملی است. ولی یک مسئله‌ای را نمی‌شود نادیده گرفت. تحقیرهای قومی، جنسی، جنسیتی و ملی آنقدر‌ها هم ندرت ندارد. حتی لازم نیست آدم به صفحه ارمیا یا امیربهمن در فیسبوک آکادمی موسیقی گوگوش سربزند. کافی است موبایل داشته باشد و البته دوستانی که احساس بامزگی می‌کنند تا روزی یکی دو اس‌ام اس با محتوای تحقیرهای قومی و جنسی و جنسیتی دشت کند. واکنش این دوستانٍ بامزه در مقابل اعتراض هم همیشه این است: «سخت می‌گیری بابا». 
 قولی از آدورنو هست که می‌گوید «کسانی که در مقابل آشویتس سکوت کردند بهتر است در مقابل سرمایه داری خفه شوند» من بر خلاف برداشت رایج از این نقل مشهور معتقدم همیشه حق اعتراض محفوظ است. منتهی دلیل این همه تعجب چیست؟ چرا کسانی که همیشه به آسان گرفتن دعوت می‌کردند حالا یک دفعه انقدر سخت می‌گیرند؟ 
وقتی علیرضا رضایی یا ابراهیم نبوی، سخیف‌ترین کلیشه‌های تحقیر جنسی را در نوشته‌هایشان تولید می‌کنند همه ساکت‌اند. وقتی کلیشه‌های رایج تحقیر قومی و جنسی و جنسیتی در اس‌ام اس‌ها رد و بدل می‌شود همه لبخند می‌زنند. وقتی در دانشگاه و اداره و خیابان، دربارهٔ خصوصی‌ترین اندام زنی که عبور می‌کند، یا یک کمی دور‌تر نشسته، بحث‌های داغ فلسفی درمی گیرد کسی تعجب نمی‌کند. ولی خوب ظاهرا همهٔ ما مثل مامان بابای کذایی، اظهار تعجب را بخشی از آیین تبری جستن از واقعهٔ خجالت آور می‌دانیم.  اینجا می‌توان به سیاق جملهٔ ادورنو گفت: «کسانی که سخت نمی‌گیرند، حق ندارند تعجب کنند.»