۱۳۹۱/۹/۱۸ ه‍.ش.

در این موقعیتی که من هستم

من زیاد نمی خوابم ولی خیلی خواب می بینم. امروز خواب دیدم یک سینی ام. پر از چایی. در دست خانم داغستانی. و خانم به کفش پاشنه بلند عادت ندارد. مدام تلو تلو می خورد و من هی می گویم " وای"...صدایم را هم می شنود که بعنوان یک سینی در منطق یا بی منطقی خواب عجیب نیست. ولی توجهی نمی کند که در هر حالتی عجیب است. چون خانم داغستانی معروف بود و احتمالا هست به اینکه خیلی توجه دارد. بعضی ها را به خال و قدو قواره یا مدل موی شان معرفی می کنند. خانم داغستانی را همه اینطور معرفی می کردند "همون خانمه که خیلی توجه داره" که البته بدجنسی و گاهی وقاحت هم چاشنی اینجور ترکیب سازی ها بوده و هست. مثلا پسرهای همسن و سالم در دبیرستان وقتی می گفتند " همون خانمه که خیلی توجه داره" منظورشان این بود که توی نخ آنها است. چمیدانم می خواهد تورشان بزند. بعد عده ای هم وقتی مستی چیزی می شدند بعنوان یک چیز محتوم ( و نه حتی افتخار آمیز ) می گفتند «بالاخره یک راه باهاش میرم» که منظورشان این بود که بالاخره جواب تمناهای خانم میانسال نه چندان خوش برو رو را می دهند. کلا آن وقت ها بچه دبیرستانی ها اینطور بودند. بهرصورت من هم خانم داغستانی را همینطوری صدا می کردم. نمی خواستم ادایی به نظر برسم. خیلی های دیگر هم. همه یا دست کم عاقلترهایمان ته دلمان می دانستیم خانم داغستانی هنوز هم عاشق مسعود رجوی است و ما فقط برایش امکانهایی هستیم برای اینکه با بخش مهربان و متوجه وجودش آشتی و از این حرف ها کند. خر که نبودیم. مسعود که می شنید رنگ به رنگ می شد. بعد هم دیگر چه بگویم..ما چمیدانستیم چه اتفاقی افتاده. فقط می دانستیم در دهه ی شصت تائب شده و دیگر نماز اول وقت می خواند و سعی می کند از هر بحثی که رنگ سیاسی داشته باشد خودداری کند. بغیر از مسئله ی رجوی که رسوایش می کرد و احتمالا هنوز هم می کند. زنِ یک چلوکبابی شده در تگزاس. گاهی زنگ میزند و هنوز هم من خوابش را می بینم. دارد چایی می آورد برای پیرمرد. با کفش های پاشنه بلند و آریشی که بیشتر شبیه گریم بازیگران تئاتر است. آقا هم برایش فرقی نمی کند. دنبال یکی است که جمعش کند. خوشکل باشد نباشد عاشق رجوی باشد نباشد .واقعا فرقی نمی کند. مهم آن است که زنده مانده باشد. پس حتما باز هم زنده می ماند. من دیگر زیاد خوابم نمی برد. آن لحظاتی هم که می خوابم اینها هستند دیگر. (قرار گذاشته بودم داستانی درباره ی روز خواستگاری بنویسم و به آرایش هم اشاره کنم. به فرار خانم چهل و ششس ساله از جلوی من تا ارایش صورتش را نبینم. ولی خوابم را تعریف کردم. به خودم می قبولانم اینهم یک ژانر داستانی است برای خودش. البته با یک مقدار اهمال کاری و تنبلی که همه باید ببخشند. یا دست کم فراموش کنند). بگذریم.
***
برایش نامه ای نوشتم. در حقیقت ایمیل. از همینها که آخرش می رود زیر تریلی بَک اسپیس و هیچی جز سلام اولش باقی نمی ماند و آدم مجبور می شود با اضافه کردن چند جمله ی احوالپرسانه ی کلیشه ای ارسالش کند. اما حواسم نبود و قبل از تکمیل کلید سند را زدم. فقط سلام برایش رفته بود و یک حرف دال که چسبیده بود به میم سلام و من واقعا یادم نیست که دال کدام کلمه بوده. دیروز، دندان درد، دسته های سینه زنی. دود، نسرین ستوده.همه ی اینها توی ایمیلم بود. ولی خوب فرقی هم نمی کند. مهم جوابی است که او داده.
سلام و احوال پرسی و اظهار نظرهای بیخطر و دوستانه . و بعد یک جمله ی عجیب پایین ایمیلش که حدس میزنم از زیر هجده چرخ بَک اسپیس جا مانده باشد.
«در این موقعیتی که من هستم»
و مدام از خودم می پرسم در این جمله داشته درباره ی چه چیز حرف میزده. خواستم در جواب ایمیل از خودش بپرسم دیدم با توجهی که خانم دارد، احتمالا بسیار خودخوری خواهد کرد و مجبور خواهد شد علی رغم میلش جملاتی که دوست نداشته من بخوانم را دوباره بنویسد.
بخاطر همین، این جمله را مثل یک ورد با خودم تکرار می کنم. آنقدر تکرار می کنم تا بی معنی شود و بعد بدرخشد. معنایش بیاید جلوی چشمهایم. طبیعتا اثر بخش نیست. چند لحظه روی کاناپه جلوی تلویزیون ، می خوابم و جمله اش را در خواب می بینم. درخشان و موجه. و برای یک آن، وخب...همه چیز روشن می شود و چند ثانیه بعدش... از یاد می رود. همه اش جز اینکه مطمئنم برای چند لحظه خیلی خوب دانستم هم چه کرده و هم چه چیزهایی راتحمل کرده. چه خطاهایی. چه دوست داشتن هایی، چه بدرفتاری هایی ، چه حسرت هایی و اوه. چطور باید این یکی را بگویم که حق مطلب را ادا بکند؟ چه توجه هایی.



۳ نظر:

  1. لجم می‌گیره بعد این همه مدت این‌جا رو به‌روز می‌بینم و با نوشته‌ای مواجه می‌شم که مطمئن ام می‌تونست یکی از عالی‌ها باشه و نیست. سعی نشده که باشه.

    پاسخحذف
  2. حتما همینطوره...کامنت دومی هم اضافه است به نظر من. فی الواقع اولی چیزی کم نداشت.

    پاسخحذف