۱۳۸۸/۳/۲۰ ه‍.ش.

یونیفرم

 


یک کارتونی می دیدم از این کارتونهای دوزاری. یه هلکوپتر و هواپیما با هم کل گذاشته بودن. هلکوپتره که می دید هیچ راهی برای بردن از هواپیما ندارد گفت سر این مسابقه بدهیم که کی کُند تر حرکت می کند .بعد هم سر جاش ایستاد و هواپیما آمد و رد شد و رسید به خط پایان و باخت. زندگی در این کشور یا دست کم زندگی من در این کشور ترغیبم می کند که فکر کنم در چنین مسابقه ای هستم و باید بایستم و ببینم دیگران جلو میزنند و می بازند. نمی خواهم از غریبه گی و تنهایی یک موقعیت رومانتیک بسازم اما هر چه سعی می کنم با جماعتی که به یک طرف می دوند همراهی کنم نمی توانم. شاید هم این یک مکانیسم روانی باشد برای توجیه ایستادن و هیچ کاری نکردن. اما کلا موضوع این نبود. خواستم بقول علمای امر مقاله نویسی با تعریف یک جوک یا خاطره ی شخصی و از اینجور چیزها تحریک تان چیزم را بخوانید.


در رمان دنباله رو است به گمانم. صحنه ای که قهرمان کتاب را با تعدادی آدم در مکانی کوچک و محفوظ (بگیرید یک اصطبل) زندانی می کنند.تماس بدنها و فشردگی جسم ها طرف را نشئه می کند. نشئه گی چسبیدن به دیگران و یکی شدن با آنها. وقتی که دیگر از خودت اختیاری نداری. وقتی که هر حرکت ات بسته به تصمیم توده ای است که خواسته یا ناخواسته عضو اش شده ای نه دلهره ی تصمیم گیری آزارت می دهد و نه از عواقب عمل و بی عملی دچار عذاب وجدان می شوی. تجربه ی نشئه گی از همینجا می آید. وقتی مخدر مصرف می کنی دقیقا از ذهنت و از جسم ات سلب مسئولیت می کنی. این تجربه آنقدر برای دنباله رو  لذت بخش است که به فاشیست ها می پیوندد.


البته اسم فاشیست ها در این قسمت تا حدودی بد در رفته. مارکسیستها هم لابد به دلیل وامداری شان به هگل از این نشئه گی نیرو می گرفتند. دست کم مارکسیم با تفسیری که معتقد است زمام امور را طبقات در دست دارند و فرد عضوی از یک کل ارگانیک است. عضوی از یک جسم غول آسا. شاید تفسیر ساده انگارانه ای باشد ولی به نظر می رسد قدرت بسیجگری اش عالی است. آدم چه آرم داس و چکش روی یقه اش باشد چه صلیب شکسته چه شمشیری دولبه خودش را عضوی از یک کل بزرگ تصور می کند. یک جسم بزرگ که به سوی هدفی مشخص(الهی-بشری-قومی) به پیش می رود. البته از گرفتن یک پرچم کوچک سرخ در دست یا بستن یک پارچه ی سبز کوچولو به آنتن رادیوی ماشین،تا پوشیدن یونیفرمی که درجه و موقعیت جزء را در آن کل مشخص می کند راه درازی در پیش است.ممکن است آن نمادهای کوچک معصومانه به یونیفرم تبدیل بشوند یا نشوند. ممکن است صد سالی طول بکشد که جملات شاعرانه ی فیشته در مدح حل شدن فرد در اراده ی جمعی و تجربه ی سرخوشانه ی تحقق یک اراده ی بزرگتر او تبدیل به یونیفرم های اطوکشیده ی اراذل نازی بشود. ولی آغازش معمولا همان تحربه ی سرخوشانه ومعصومانه است.تجربه ی لحظه ی به دور ریختن همه ی اما و اگرها، دلهره ها ، تردید ها و وسواس ها وقتی که یک پارچه ی کوچولو به یقه ی پیرهنمان میزنیم و می رویم به خیابان.


 





پ.ن


نه برای اینکه به خیالبافی در یک موقعیت عینی متهم نشوم یا احیانا آدمهای خشمگین از حماقت های احمدی نژاد فحش ام ندهند. برای اینکه نمی خواهم ریاکار باشم می گویم که بنده در انتخابات شرکت کرده و به میرحسین موسوی رای می دهم.البته به کسی توصیه نمی کنم رای بدهد یا ندهد(به فرض اینکه کسی خواهان توصیه ی من باشد) فی الواقع مثل آن هلکوپتر ایستاده ام و فکر می کنم همه ی اینها که با شور و شوق دارند می دوند با رسیدن به خط پایان خواهند باخت. دلایل رای دادنم آنهم به میرحسین موسوی باشد برای بعد. فقط برای اشانتیون عرض می کنم که گمان می کنم ادامه ی ریاست جمهوری احمدی نژاد، ذهن جماعت را از دیکتاتوری واقعی در این کشور منحرف می کند.چهار سال دیگر ریاست جمهوری کند، لابد همه از خامنه ای بعنوان پیر خردمند فراموش شده ای در پس ابرهای بیت رهبری یاد خواهند کرد. فراموشی هموطنان خوشگلم باعث می شود گاهی با لحن احمدی نژاد به خودم بگویم "تعجب می کنم"


 نسخه ی فیلتر نشده این وبلاگ

۲ نظر:

  1. این پست رو امروز خوندم و هم به دلایل تحلیلی و هم به دلایل شخصی، خیلی آرام بخش بود! بصیرت درخشانی در این متن هست و احتمالاَ، من، نسبت به کسانی که متن رو در زمان پابلیش خوندن، خواننده ی به هنگام تری هستم!مکابیز: البته اون نوشته پیشابیست و دوم خردادی بود و شما با نگاه پسا بیست و دوم خردادی خوندنینش.

    پاسخحذف
  2. همین طوره! به دلیل همان نگاه پسا بیست و دوم خردادی، به ویژه، پس از صحبت های کوبنده ی دیروز، هم چنان بر این گمانم که به هنگام ترم!

    پاسخحذف