۱۳۸۷/۹/۶ ه‍.ش.

داستان استوایی


آفتاب داغ  و غروب های پر از مارمولک و پشه و صدای خش خش همه چیز و احساس خفگی و از اینجور حرف ها یا حس ها . داستان در چنین فضایی می گذرد. یک شکارچی داریم که خوابیده روی تخت خواب معلقی که بفهمی نفهمی تکان می خورد. با کلاه مخصوص شکار که کشیده روی صورتش و یک تکه چوب خیلی نازک یا گندم نارس که گرفته لای دندانش . صحنه به نظر ابدی می رسد. همه چیز بی عیب است مگر وقتی که بدانیم اسم شکارچی ما محمد خواجویی است و تابستان در فاصله ی امتحان مرداد ماه و شهریورماه بچه هایش (مونا و مینا)آمده سلمان شهر( متل قوی سابق) و یک ویلا اجاره کرده به عبارت شبی هفده هزار و پانصد تومن در جایی که خیلی دنج به نظر می رسد اما در و پیکر درستی ندارد. بچه هایش از صبح همراه با خانمش و یک سبد حاوی دو آب پاش، یک شیشه ی روغن زیتون و سه تا رانی آناناس رفته اند آفتاب بگیرند و او دراز کشیده و دارد به چند چیز نامشخص یا مشخص فکر می کند.


برای هر چیز بدون هیچ شکی دلیلی وجود دارد. یعنی آدم نباید گمان کند چیز الله بختکی در جهان وجود دارد. به تعبیر آخوندها و فیلسوف ها، صدفه محال است. بنابراین پیدا شدن معلم تربیتی مونا در این ویلای دنج محال به نظر می رسد مگر به یاری علاقه ی مونا به نگهداری عکس کامران و هومن در کتابهای درسی اش و امکان پست مدرن متعه و معجزه ی خدشه ناپذیر موبایل و صاحبخانه هایی که با دریافت چند هزارتومان بیشتر به یک زن مجرد  بدون اجازه نامه از اماکن اتاق اجاره می دهند. محمد خواجویی هنوز هم که هنوز است با دیدن خانم جانزاده دست و پایش را جمع می کند و  گمان می کند یاید با لحن آقاهایی که اگرچه صورتشان را از ته می تراشند اما نماز صبح شان قضا نمی شود درباره وضعیت اخلاقی-انظباطی مونا توضیح دهد. طبیعتا مثل همیشه پس از چند لحظه همه چیز مرتب می شود و آقای خواجویی خانم را که دارد دکمه های مانتویش را باز می کند می کشد طرف خودش و می اندازد روی تختخواب معلقش و خیلی ساده و بدون آنکه خنده دار به نظر برسد میخ تختخواب در می رود و هر دو می افتند زمین و هر دو پای خانم یا دست کم یکی از پاهایش مو بر می دارد. خانم جانزاده جیغ های گوشخراش می کشد و محمد خواجویی تا حدی که ازش بر می آید دستپاچه می شود. چند دکمه ی باز شده خانم را می اندازد و بلندش می کند و می بردش بیرون ویلا. جاده خاکی و بن بست است پس امید چندانی به ماشین های گذری ندارد.هوا هم خیلی گرم است. آنجا هم جایی نیست که بشود به آژانس آدرسش را دارد و اگر هم بشود او نمی تواند . آفتاب هم دارد می رود و  موعد صیغه هم چهار روز دیگر به پایان می رسد. هوا هم خیلی گرم است.این ارزش چند بار تاکید را دارد ( نقش گرمای هوا در این ماجرا شبیه نقش آفتاب در بیگانه ی کامو است. یعنی می تواند انگیزه ی جنایت به حساب بیاید. طبیعتا برای درک این ارتباط در هر دو داستان صرف مقدار زیادی مهربانی و ترحم از سوی خواننده ضروری است) بهرحال آقای خواجویی علی رغم این گرما و مسائل دیگر چند قدمی راه می رود. بعد می ایستد. خانم جانزاده را می گذارد کنار دیواری کاهگلی و بر می گردد. تقریبا می دود. در حال برگشتن با خودش به چند چیز مشخص یا نامشخص فکر می کند و این فکرها در ضرباهنگ دویدنش تقسیم می شوند.مثلا اینکه معنای زندگی چیست –اوک-و آدمیزاد در گذر زمان به کدامین مسیر می رود.اوک- خسته ام- اوک-خسته ام –اوک- خیلی خسته ام-اوک- همه چیز تمام شد-اوک- چه می شود کرد-اوک ....شاید واژه ها را دقیق انتخاب نکرده باشم اما لحن فکر کردنش اینطوری بود. آن "اوک ها" هم صرفا وسیله ای است دم دستی برای نشان دادن لحظه ای که پای آقای خواجویی به زمین می رسید و یک وقفه ای در فکر کردنش پدید می آورد. اگر خواننده حین دویدن فکر کرده باشد متوجهش می شود اگرنه می تواند کلا "اوکها" را نادیده بگیرد.


نهایتا وقتی مونا و مینا و اکرم با صورت های پوسته پوسته شده بر می گردند آقای خواجویی روی تختخوای احیا شده اش خوابش برده. اکرم دخترها را می فرستد که سبد و نوشابه را از ماشین بیاورند و دست آقای خواجویی را می گیرد و با حداکثر توان از داخل شورتش در می آورد. درباره ی این عادت آقای خواجویی چیزی نگفته بودیم. مثل خیلی چیزهای کوچک و دردناکی که درباره شان سکوت کرده ایم. مثلا ما نگفتیم خانم جانزاده هنوز هم که هنوز است با دست کشیدن به مچ پایش اشک توی چشمهایش جمع می شود و  کینه اش نسبت به خداوند یک درجه عمیق تر می شود. باید قبول کرد که چیزهایی هستند که نمی شود توضیحشان داد. مثل امنیت مطبوعی که پتوها وقتی که آقای خواجویی و ما بچه بودیم ایجاد می کردند. امنیتی که آقای خواجویی با فرو کردن دست در شورتش سعی می کند بازسازی اش کند. بعضی ها هم با کارهایی دیگر. پرخوری. نشئه کردن. قمار. خودکشی و رییس جمهور شدن.