۱۳۸۶/۴/۱۶ ه‍.ش.

وجدانِ دُکی

  در فیلم بیش از حد متوسط گناه اصلی،یک صحنه ای هست که در ان آنتونیو باندراس از انجلینا جولی که در مقابل قتل یک انسان،بی تفاوت به نظر می رسد می پرسد "تو وجدان نداری؟"...
 در فیلم بیش از حد متوسط گناه اصلی،یک صحنه ای هست که در ان آنتونیو باندراس از انجلینا جولی که در مقابل قتل یک انسان،بی تفاوت به نظر می رسد می پرسد "تو وجدان نداری؟" آنجلینا جولی جواب می دهد "معلومه که دارم،اما نمی گذارم عذابم بده"

این را داشته باشید تا یک قصه ی خانوادگی برایتان تعریف کنم .ما بلا نسبت شما یک دایی داریم که سر هر کس بتواند کلاه می گذارد.اما از آنجایی که زیاد آدم باهوشی نیست فقط دستش به اقوام نزدیک خودش می رسد که بهش اعتماد دارند.از طرفی مقید به مسائل شرعی هم هست.یعنی به قول اهل شریعت،حرام و حلال سرش می شود.بله. همین جناب پول خاله ی ما را بالا کشید(از جستجو کنندگان عزیزی که با سرچ مخلفات "خاله" وارد این وبلاگ می شونددعوت می کنم که به اینجا رجوع بفرمایند)نه اینکه با ترفندی پیچیده سرش کلاه گذاشته باشد ها. فقط پول زمینی را که از ده سال پیش در اختیارش بود نداد. مادر این گنه کار برای اینکه نمی توانست زیاد روی وجدان برادرش حساب کند سعی کرد از طریق پیش کشیدن همین مسئله ی حرام و حلال مجابش کند که پول خواهر کوچکتر را بدهد تا از یک دعوای خانوادگی جلوگیری شود.دایی جان فرمود "می روم پیش حاج آقا فلانی(یک نوع آخوند هستند ایشون)و اگر او گفت باید پول زمین را بدهم،خوب می دهم."مادرم گفت:"پس بگذار من هم با توبیایم."اما دایی جان اصرار داشت خودش تنهایی برود و هر وقت "حاج اقا فلانی" به نتیجه رسید هر کس که خواست بیاید جواب را بشنود.


قصه ی ما به سر رسید .خاله هه هم طبیعتا به پولش نرسید .اُکی.این یکی هم قصه ی زیاد جذابی نبود و نکته ی عبرت آموز خاصی هم نداشت.بنابراین توجه شما را به دو قصه ی دیگر جلب می کنم.این بار قصه گو یک عدد پزشک است و می توانیم امیدوار باشیم قصه های بهتری تعریف کند.


 


قصه ی اول: پیرزن عاطل و پزشک عاقل


«چندی پیش در سالن انتظار سر و صدایی بلند شد و زنگ زدم که منشی بیاید تا از او ماوقع را جویا شوم که همزمان پیرزنی در آستانه در ایستاد و با التماس از من تخفیف خواست.بلند شدم و نزدش رفتم و پرسیدم که چقدر می توانی بدهی؟ گفت: منشی تان می گوید بیست و پنج هزار تومان بده ولی من پنج هزار تومان بیشتر ندارم و شروع کرد به قسم دادن و دعا کردن و التماس نمودن... از طرف دیگر همه بیماران که در سالن انتظار نشسته بودند یکی بعد از دیگری با او هم صدا شدند که: "آقای دکتر قبول کن دیگه...جای دوری نمی ره...ثواب داره.." همانطور که بحث داغ بود و هر کس نصیحتی می کرد رو به پیرزن کردم و گفتم:شما پنج هزار تومان داری و من هم پنج هزار تومان به تو تخفیف می دهم...پانزده هزار تومان باقی می ماند که آن را هم اگر هر یک از این خانم ها و آقایان محترم نفری هزار تومان بپردازند تامین می شود!ناگهان همه ساکت شدند و دو به دو با هم شروع به صحبت کردند ... من هم به داخل مطب برگشتم و پیرزن هم رفت.»


 


قصه ی دوم:عارف شارلاتان و پزشک پرتوان


   «در اوایل جوانی در جلسات عرفان و مولوی خوانی که پدر و دایی یکی از دوستانم برگزار می کردند شرکت می کردم و شعر عرفانی می خواندیم و تفسیر می کردیم و تفسیر می شنیدیم. روزی وصف پدر دوستم را برای پدر خود گفتم...خندید و گفت: "پدر دوستت با این همه ثروت هم دزد است و هم کلاهبرداروسپس شرحی از سوابق او را داد و گفت این عرفان بازی حالایش هم در جهت پرده پوشی و شارلاتانی است." بیست و دو سال گذشت. چند روز پیش در اوج شلوغی مطب منشی آمد و گفت "آقای عارف" (اسم مستعار پدر دوستم) آمده اند و با شما کار دارند. گفتم بعد از اینکه مریض بیرون آمد بگو به داخل بیایند. آمد و نشست و پس از احوالپرسی بی اعتنا به شلوغی مطب و نوبتی که از بیماران سلب کرده است با آرامش و طمانینه شروع به صحبت کرد. ده دقیقه ای که حرف زد و از انسانیت و اخلاق و عرفان گفت منشی به داخل اتاق آمد و در که باز شد یکی از همراهان بیماران به داخل اتاق پرید و گفت: آقای دکتر شما باید وجدان پزشکی داشته باشید...چرا این آقا را بدون نوبت به داخل اتاق راه داده اید. با زحمت قانعش کردم که چند دقیقه دیگر صبر کند و از آقای عارف هم با احترام خواستم که امرشان را بفرمایند. ایشان گفت که خانم خدمتکاری دارد که بیست سال است نزد او کار می کند و بچه 12 ساله ای دارد که از بیماریهای مختلف رنج می برد که قسمتی از آن مربوط به تخصص من می شد. سپس با بزرگواری اضافه کرد که تصمیم گرفته ام که بیماری های مختلف او را درمان کنم و الآن می خواستم قسمتی را که مربوط به تخصص شماست شما به عهده بگیرید. من که به یاد حرف پدرم افتاده بودم بلافاصله گفتم: حرفی نیست ولی هزینه آن دویست هزار تومان می شود. . من من کنان گفت: پس من شما را در ثواب این کار شریک می کنم و شما هم حق الزحمه خود را از این جوان نگیرید. در برابر این همه پررویی و وقاحت من هم احترامات حال و گذشته را کنار گذاشتم و گفتم: به من چه مربوط است که بچه کلفت شما را که معلوم نیست پدرش چه کسی است! رایگان مداوا کنم تا تو در برابر همه دوست و آشنایت قمپز در کنی و خودت را خیر و نیکوکار جا بزنی. و بلافاصله یک بیمار را به داخل فراخواندم و آقای عارف بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.»


  خوب. فکر می کنم از این دو قصه بتوانیم حدس بزنیم دایی بنده چطور می خواست با تعریف قصه، به نتیجه ی مورد نظر خودش برسد.همچنین یکی از راههایی که آنجلینا جولی به وسیله ی آن می توانست مانع بروز مزاحمت های وجدانش شود کشف کردیم.ساده است.شما قصه را برای خودتان یا دیگران تعریف می کنید.اما با چیدن صغرا و کبرا به شیوه ی جناب دکتر به نتیجه ی مورد نظرتان(من آنقدرها هم گناهکار نیستم) می رسید. البته این متد همیشه جواب نمی دهد و بهتر است بگوییم فقط در یک صورت جواب می دهد.در صورتی که به اندازه ی آنجلاینا جولی در فیلم گناه اصلی و دایی بنده و این جناب دکتر،ابله باشید.این هم کامنت خیلی خیلی جنتلمنانه ی بنده برای ایشان،اما پیشاپیش هشدار می دهم اگر بیماری قلبی دارید و در عین حال معتقدید آدمی در هر حال باید مثل حنا دختری در مزرعه "مودب باشد"تا بتواند"موفق باشد" لطفا این بخش را نخوانید:


  «من پیش از این شما را آدمی صرفا وقیح می دانستم.اما به نظرم ابله هم هستید.مثلا گمان کرده اید با اضافه کردن یک صغری به داستان "عارف نما" و یک کبری به داستان "پیرزن گریان" می توانید نتیجه ی دلخواه را بگیرید:"ان عارف شارلاتان بوده و مشتری های سالن انتظار مطب من ریاکار بوده اند پس من حق دارم در برابر رنج آدمهای کاملا مستاصل بی تفاوت باشم"این نتیجه ای بود که می خواستید بگیرید ؟حالا گیرم که اینطور شد و چهار تا کامنت گذار گفتند "اباریکلا دکی جون حق با شما است."واقعا از اینکه سر خودتان کلاه می گذارید حال تان بهم نمی خورد؟این بو از پشت مونیتور من را به استفراغ انداخته اما ظاهرا شما بهش عادت کرده اید.هرچند.شگفت انگیز نیست.آدم به بوی خودش عادت می کند .
در مورد هر دو قصه و قصه های نظیر این هیچ صغری و کبرایی شما را از اتهام بی اخلاقی و جانورخویی تبرئه نمی کند.گیریم مردک عارف، شارلاتان باشد.وظیفه ی شما نسبت به این بقول خودتان بچه کلفت که دستش به جایی بند نیست چه می شود؟واقعا شما نگران بودید که عارف مسلک ماجرا را به اسم خودش تمام کند؟ گیرم که اینطور باشد.مگر این نافی بروز یک رفتار انسانی از جانب شما و مجوز بی تفاوتی تان نسبت به رنج دیگران است؟ در مورد پیرزن نالان هم همینطور.گیریم که همه ی اهل مطب ریاکار بودند و حاضر نبودند "هزار تومن" از جیب شان بدهند.شما چطور؟ریاکار بودن آنها تکلیف شما را ساقط می کند؟نه دکتر جان.وقاحت برای اینکه  مشمئز کننده باشید کفایت می کند.لزومی ندارد بلاهت را به آن اضافه کنید!»


 


مرتبط : نوشته ی مانی درباره ی این حضرت

۲۵ نظر:

  1. فک می کنم شارون استون بازی کرده نه آنجلینا جولی حالا خودتم ی چک بکن

    پاسخحذف
  2. سلام«وجدان او پاک است، زیرا هرگز از آن استفاده نکرده است». این جمله از یک هنرمند (گمانم) لهستانی است، که انگار در وصف این شخص گفته شده است.

    پاسخحذف
  3. خودم چک کردم حق با تو بود

    پاسخحذف
  4. یک حقیقتی وجود داره و اون اینکه این آقا قسم پزشکی نخورده. ( استدلال در کامنت ) درنتیجه نه تنها هیچ وظیفه ای نداره بلکه به زعم خودش چون نخوردن قسم پزشکی کسی رو از پزشک بودن ساقط نکرده درنتیجه ایشون "به اصول اخلاقی در پزشکی معتقدو پایبندم مشروط بر آنکه هر بیماری به دلخواه خود آن را وضع نکند و از من خواهان تمکین بر آن نباشد." متوجه مطلب که شدید به اصول اخلاقی پایبنده به شرطی که مریض تعیینشون نکنه بلکه پزشک تعیین کنه. حالا این چه اصول! ایه که هرکس می تونه به دلخواه خود تعیین و به دلخواه خود پیروی یا نقض کنه نیاز به یه جامعه شناس داره.

    پاسخحذف
  5. گمان می کنم لفظ درست برای توصیف احوال ٍ این قبیل اشخاص و دردی که از آن در عذابی ناپیدا هستند "خرفتی" است(تا وقاحت و بلاهت). آدم خرفت وقتی از چیزی صحبت می کند که درک آن به تخیلی قدرتمند، یک جو وجدان و پایبندی ٍ حداقلی به صدای آن "یک جو" نیاز دارد، همیشه بند را آب می دهد و بدبختی خودش را لو. اگر از مردن یک کودک آفریقایی از گرسنگی چیزی بشنود چای خود را سر می کشد، اگر فیلم سر بریدن یک انسان به دست چند نفر دیگر را ببیند به نثار چند لیچار به فاعلین آن امر اکتفا می کند(آنهم به دلیل مکدر کردن خاطر او ، نه برای خود جنایت)، حتی چه بسی با اطلاع از فاجعه پوزخندی می زند و راهش را کج می کند! برای او سهمیه بندی شدن بنزین یعنی خوراک مناسبی برای نشخوار حرف در محافل آخر هفته مجالس دوستانه، نه بیکار شدن نیم میلیون مسافرکش و گرسنه ماندن چند صد هزار انسان وابسته به آنها. این دبنگی ٍ غیر ارادی او که در برخورد با دیگر انسانها بروز می دهد، به این خاطر است که او نمی تواند از طریق تخیل خود شرایط آن " دیگران" را نسبت به خودش بازسازی بکند و به "عمق فاجعه" پی ببرد. برای دکترک داستان ما هم گرفتن 2 حق ویزیت از یک بیمار سالخورده و ناتوان(در پست http://gooshzad.blogspot.com/2007/05/blog-post_30.html)با دوز کلک مسئله "جالب و خنده داری" به نظر رسیده، آنقدر که با آب و تاب و جزئیات و حواشی در وبلاگ خود آن را نقل بکند، اینجا البته چاشنی فراوانی از وقاحت و حمافت هم نیاز است، اما درد اصلی او ، چیزی که باعث می شود وجدان کاری(تنها عنصری که شاخص شرافت ٍ شغل پزشکان را تعیین می کند)او با سفسطه تعمیم ارزشها به اکثریت برباد برود، چیزی که باعث می شود به "پیرمرد حشری" بخندد، چیزی که باعث انتخاب منشی از روی صدای ظریف و لطیف می شود ... خرفتی ٍ محض او در تحلیل مسائل است.پ.ن: مکابیز جان شما بیکارید که ما خوانندگان ٍ غیر وبگرد ٍ خودتان را با " اینها " آشنا و روزمان را خراب می کنید !؟

    پاسخحذف
  6. راستش را بخواهي من كه اصلا اين دو خاطره ي آقاي دكتر را باور نمي كنم. چطور ممكن است در ميان پانزده نفر آدميزاد حاضر در مطب هيچيك حاضر نباشد براي كمك به همنوع نيازمند خودش هزار تا يك توماني خرج كند؟! يا چطور ممكن است يك آقايي از پزشكي توقع داشته باشد همه ي هزينه ي درمان فرزند كلفتش را (هزينه اي كه قطعا همه ي آن مربوط به حقوق پزشك نيست و بخشي به بيمارستان و دارو و .... مربوط است) بپردازد؟! اين آقاي پزشك ساكن كدام باغ وحشي هستند كه چنين جانوران كميابي را اينطور به وفور پرورش مي دهد؟!مسئله اضافه بر آنچه تو گفتي (استدلال "ديگران خيلي بد هستند پس من آنقدرها گناهكار نيستم.") ابعاد ديگري نيز دارد.آنچه اين حضرت آقا بيان مي كند اين نيست كه "چون ديگران بد هستند؛ پس بدي من عادي است." بلكه اين است كه "چون من رذل هستم؛ كل انسانيت بايد برابر با رذالت باشد" پس دروغ مي بافد. به همين صراحت! من شهادت مي دهم كه خاطره ي اول قطعا و خاطره ي دوم به احتمال بسيار بسيار قوي مطلقا كذب هستند. دروغ مي بافد تا خود را نه آنچنان كه است؛ بلكه نمونه اي عادي از انسان ارائه دهد. مسئله صرفا تبرئه ي خود نيست. بلكه بيش و پيش از آن نرمال وانمودن خود است. اين خبرها اما نيست. آقاي دكتر بهتر است با واقعيت آشتي كنند و دست از اين خيالپردازيهاي به راستي ابلهانه بردارند. در دنياي واقع آدميان اينقدر بيرحم و وقيح نيستند. انسان نرمال هرچند چندان اهل ايثار و شهادت نباشد. هرچند ضعيف و ترسو باشد. هرچند خطاكار و پرگناه باشد.... اما از گذشت هزار تومان يا ده هزار تومان پول در راه سلامت يك تن از همنوعان خود باكي ندارد. و مسئوليت مداواي فرزند "بي پدر" كلفت خود را هم بر عهده ي پزشك كمرو و خجالتي ما (كه صدرحمت به اوباش جمشيد!!) نمي اندازد. اگر آقاي دكتر مي خواهد خبیث باشد؛ انتخاب خود او است. زندگي خود او است. اما خواهش بايد كرد كه با دروغهايي اينچنين رسوا به انسانيت دشنام ندهد و يك وقت خيالات برش ندارد كه او نمونه اي عادي از نوع بشر است.

    پاسخحذف
  7. والله پزشکی شغل شریفی است و متاسفانه خیلی بیشتر از آن که شریف باشد ما به آن محتاجیم. مثل دیوونه به ماه... ولی متاسفانه آدم را چس و غیره می کند. حالا شما بگویید نمی کند.

    پاسخحذف
  8. مترجم : شارون استون در غریزه ی اصلی بود.گناه اصلی نصفش با اینسرتهایی از لب انجلینا جولی سپری می شود. راستی می دانید که آوردن این اسمها چه جستجوگران دبشی به وبلاگ من خواهد آورد؟-----------------مانی : البته توجه دارید که همسرایشان فرموده بیشتر این وبلاگ نویسها در زندگی واقعی باید ساعتها پشت در بمانند تا بتوانند تو را ببینید.از این نظر( وصرفا با توجه به این اظهار نظر) می توان حدس زد علاوه بر وجدان پاک یک جور بی شعوری لطیف و عاشقانه در خانواده جریان دارد.------------------ایرج بله.به نظر من هم دروغ رسید مسئله ی این پست همین مکانیزم است که دایی من هم می خواست استفاده کند تا هم قصه ی اصلی را تعریف کرده باشد(که ساده اش می شود من دزد و بی وجدان ام و حروم خورم)و هم داستانش چنین نتیجه ای ندهد.برای رسیدن به این هدف است که راست و دروغ را به قصه ی اصلی اضافه می کنند.برای فرار از قصه ی اصلی.اما توجه کنید که در قصه ی دوم مرد عارف نما از او خواسته که حق الزحمه اش را نگیرد.اما او گفته "به من چه که بچه ی کلفت تو را رایگان درمان کنم"میبینید .اصلا حرفی از تقبل هزیه های دیگر توسط پزشک نیست.این جانور کثیف تر از آنی است که شما گمان کرده اید.تازه اگر هم واقعا چنین خواسته ای مطرح شده بود(که مشخصا نشده)دکتر می توانست بجای داد و فریاد بگوید من بخش مربوط به خودم را بعهده می گیرم و هزینه ی بیمارستان با خودتان .اما یک بار دیگر داستان را بخوانید می بینید که قضیه صرفا حق الزحمه ی جناب دکتر است.در مورد قصه ی پیرزن هم اگر فرض کنیم آدم اشغالی مثل این مردک اساسا تعهدی به راست بودن حرفهایش داشته باشد می توان حدس زد تعدادی از این ادمها خودشان جزو کسانی بودند که درد مجبورشان کرده جق ویزیت بیست و پنج هزرمانی دکتر را با هر مصیبتی هست جورکنند.بین بقیه هم یک گفتگوی اولیه ای صورت گرفته تا مشخص شود چه کسی چقدر بدهد که پیرزن انجا را ترک کرده.چون اینطور پول جمع اوری کردن خیلی شکل گدایی پیدا می کند در حالیکه پیرزن از دکتر تخفیف می خواسته(گیریم که مقدار تخفیف کمی غیر متعارف بوده اما فرم تخفیف را حفظ می کرده)

    پاسخحذف
  9. غلومی:مسلما سر منشا بی تفاوتی نسبت به رنج دیگران همین فقدان یا نقص تخیل است.واژه ی خرفتی هم برای کسی که دچار چپنین محرومیتی است بسیار مناسب است.از این نظر بی شک این دکتر موجود خرفتی است.اما در این ماجرا به نظر من بلاهت است که موجب می شودآدم از تعریف کردن چنین قصه هایی نه تنها خجالت نکشد که آنها را موثر هم بداند.مثل دکتر ما که گمان می کند حالا که این قصه ها را تعریف کرده همه اشک توی چشمشان جمع می شود و می گویند"حق با توئه دکتر جون.تو چقدر مظلومی.تو بیگناهی.فرشته نیستی ولی دست کم صادقی"...می گویم این قصه ها فقط برای چنین ابلهی کارکرد خاموش کننده ی وجدان دارد .اگرنه حرف شما درباره ی سر منشا این رفتارها صد در صد درست است. در ضمن بد می کنم شما را با گونه های به این کمیابی آشنا می کنم؟:)------------بایا :ممکنه پزشک ها عادتهای بدی پیدا کنند.اما من واقعا مایلم این جانور را ازپزشکان جدا کنم.دست کم برای اینکه گمان نکند مثل همه است و این رذالتش یک عادت ثانویه ی پزشکی است. ----------سارا : اول آنکه اخلاق همی باشد نسبیدوم آنکه من کشیده ام در زندگانی بسی سختی : ) این شعر بند تنبانی هم تقدیم می شود به همه ی عوضی های جهان از جمله دکتر گوشزد جان.

    پاسخحذف
  10. روندوبلاگ ايشان استدلال محور است و گاه طرح سوالاتشان جالب وچالش گر است اما نكته اي كه غريب است يكسان كردن ديدگاه مادي با بي اخلاقي است انگار كه لازمه ي نگاه ماترياليستي خود خواهي افراطي است.ايشان اخلاق انسانگرايانه (نه خدا محور) را در مقابل ماده گرايي قرار داده اند. و تضادي بي دليل را در اين مورد قايل مي شوند واضح ترين مثالشان نيز در مورد تصادف و پيرزن بود .خوشحال شدم كه بالاخره نقدي جدي در باره اين ديدگاه ديدم

    پاسخحذف
  11. تقریبا موافقم ولی فکر می کنم کمی زیاده روی کردید فکر نکنم انقدر این مساله مهم باشه که یه پست کامل بهش اختصاص بدین و با تمام قوا یه نفرو بکوبیننمی دونم شایدم من درک نمی کنم اهمیتشو

    پاسخحذف
  12. ye zarbolmasal armani mige ke : vojdan zamani khoobi ke to bayad hagheto begiri l

    پاسخحذف
  13. کلا از پزشکا خوشم نمی آد دلیلشم اینکه کلا از پزشکا خوشم نمی آد و دلیلشم اینکه کلا از پزشکا خوشم نمی آد و الخ. این بابا دلیل خوبی واسه اینکه بگم کلا از پزشکا خوشم نمی اد دلیلشم اینه که این بابا پزشکه.

    پاسخحذف
  14. يه بار يه آقايي تقريبا گريه‌كنان پيشم آمد گفت دكترجون درد دندون عقل داره منو مي‌كَشه، بكشش بكشش زودتر. نگاهي به سر و وضعش كردم و گفتم مشكلي نيست ولي هزينه‌اش 6 تومن مي‌شه. گفت ولي دكتر من 3 تومن بيشتر همراهم نيست، دستت به دامنت بكشش بكشش. جواب دادم هزينه كشيدن دندانهاي جلويي 4.5 بيشتر نيست، من 1.5 بهت تخفيف مي‌دهم در عوض يه دندان جلوييت را مي كشم، اينجوري عدالت هم برقرار ميشه،‌ قبول داري؟ مريض شياد و پررو كه اينو شنيد با سرعت از مطب خارج شد!

    پاسخحذف
  15. کاش مریضی نبود که محتاج یه چیزی مثه این پزشک نباشم. الان که مریضی هست من می میرم اونا هم می میرن بقیه هم می میرن چون یه مش کودن پزشک می شن که نمی فهمن چه مسولیتی دارن. حداقل اگه مریضی نبود این ابلها هم نبودن (از گشنگی می مردن) یا حداقل نمی فهمیدم که همچین گه هایی هم وجود دارند (در ضمن نمی مردم). نسل بشرم اصلاح میشد. حالا این وسط نمی دونم این دکتره چی میگه. توهم زده که علاوه بر مهم بودن روشنفکرم هست. حکایت نغز روایت می کنه. آقا تو از خودت شخصیت نداری. اینی هم که می بینی احترامی که ملت واسه جونشون قائلند. در مورد داستان هات اینکه نه تنها جالب نیستند، بلکه حالم و بهم می زنند. نمی دونم تو مطب طخمیت بست نیس قیافه گرفتن که اینترنتم به گه کشیدی. می دونم غیر دموکرات رفتار کردم ولی به جاش حرفمو زدم. آخی........

    پاسخحذف
  16. جناب ايرج،خوش بيني تان گاه به مرز خودفريبي مي رسد. پشتوانه اين نظرم هم تجربياتي است كه به مراتب فجيع تر از موارد مربوط به جناب دكتر بوده است. اگر بنا به شهادت دادن باشد من هم شهادت مي دهم كه احتمال صدق و كذب اين دو خاطره يكسان است.پ.ن.) بله راست مي گوييد. نوميد نبايد بود.

    پاسخحذف
  17. پست اعصاب خرد کنی بود! به جز آن قسمت که به جستجوکنندگان "خاله" لینک داده اید!

    پاسخحذف
  18. من پارسال که تازه با وبلاگ های فارسی آشنا شده بودم به علت رعایت حقوق صنفی، وقتی فهمیدم ایشون هم پزشک هستن، وبلاگش رو اضافه کردم به لیستم. و بعد در اولین فرصت بعد از خوندن چند تا نوشته ش، حذفش کردم. به دلایل روشن، که یکیش همین بی اخلاقی بود ولی از اون مهمتر تازه به دوران رسیدگی و ذوق زدگی از مادیات بود. بطور موردی نوشته ی شما مورد قبوله، چون این آقا رو می شناسیمنکته ی دیگه اینکه طبابت هیچ ارتباطی با اون قَسَم فرمالیته ی پایانی نداره. کسی که میاد رشته ی پزشکی، از روز اول باید قبول کنه که این یک کاسبی صرف نیست. و اون تعریف سنتی طبیب جسم و جان هیچ وقت عوض نمی شه.اما ! به عنوان کسی که در محیط پزشکی ایران مدتی کار کرده، با تایید کلی نظر پدیده، میگم که همین قصه رو من بارها و بارها تجربه کردم و یکسره دروغ بوده. برای اینکه آدمهای زرنگ زیاد پیدا میشن که بخوان از همین شبه قداستی که پزشک رو محدود می کنه سو استفاده کنن و از زیر "پول خرج کردن" در برن. همین آدما وقتی میرن توی بقالی غیر ممکنه که بگن آقای بقال لطفا این ماست هزار تومنی رو به من بده نهصدو پنجاه تومن. مضافا به اینکه بارها و بارها آدمهای "پولدار"ی (دقیقا منظورم پولداره) رو دیدم که برای هر آشغالی پول خرج می کنن ولی پای سلامتی و پزشک که میاد ننه من غریبم بازی در میارن. اینا همون آدمای زرنگی هستن که توی صف بانک و نون از شما جلو می زنن و توی بزرگراه میپیچن توی دو متر جای خالی جلوی شما. این یه واقعیته که با هر پزشک مورد اعتمادی صحبت کنی بارها تجربه ش کرده. ...

    پاسخحذف
  19. ...البته به هر حال طبابت راهیه برای کسب درآمد و من اگه به خودم حق میدم که موقع خریدن شلوار چونه بزنم به مریض هم این حق رو میدم که با من چونه بزنه. ولی خب واقعا زشته. اکیدا ترجیح میدم که از هر ده تا مریض یکی رو مجانی ببینم تا اینکه بگم از همه تون بجای ده هزار تومن، نه هزار تومن میگیرم. زشته.با اینحال باز هم چون پزشکی یک بیزنس نیست و هر کسی که مراجعه می کنه قاعدتا دردی داره، پزشک باید اصل رو بر براٍئت بذاره. ولی خب خیلی جاها میشه تشخیص داد که طرف راست میگه یا دروغ. به علاوه من اگه بخوام کاری برای مردم بکنم ترجیح میدم که فرضا پنج روز نرمال کار کنم و یه روز رایگان. یا به هر نحو دیگه ای که خودم رو راضی کنه کمک کنم. منظور اینه که اختیار کار رو ترجیح میدم دست خودم باشه، نه اینکه بهم تحمیل بشه.مثال خوبی نیست، ولی همه ی ما میدونیم که گداهای سر خیابون "محتاج" نیستن و معمولا اونها رو ندیده میگیریم. ولی گاهی پیرزنی رو می بینیم که از نگاهش و حالتش آنی میفهمیم که محتاجه و کمک می کنیم.در مجموع قضاوت کار اسونی نیست. ما این آقا رو میشناسیم و رای میدیم ولی اگه کس دیگه ای بود و داستان نسبتا مشابهی رو تعریف میکرد (که اینجور تحقیرکننده و باحال نما نباشه)، من نمیتونستم رایی بدم و به نظرم قابل ارتباط دادن به وجدان و اخلاق نبود. همونجور که گفتی حساب ایشون از حساب بقیه جداس، هرچند من پزشکایی که همین رویه رو داشته باشن، زیاد دیدم.پ.ن: آقا! سیستم خرابه. وقتی بیمارستان دولتی مریض رو به موت اورژانسی رو بدون پول حاضر نیست کاری براش انجام بده، محصول فرعیش میشه ایشون.

    پاسخحذف
  20. آزموسیسمسئله -اینطور که من می بینم- پزشکی و اهمیت خاص آن نیست. من اتفاقا پزشکی را مطلقا یک شغل و با هیچ رسالت خاصی بیش از "شغلی که باید به نحو احسن انجامش داد" در نظر می گیرم. اما همچنانکه از یک قهوه چی انتظار دارم به نوجوان بیخانمانی که صد تومان آورده تا ناهار بخورد با فحش و فضیحت بیرونش نیاندازد، همچنانکه از یک بقال توقع دارم وقتی پیرزنی دنبال خرده پنیر به مغازه ی او مراجعه می کند به او نیشخند نزند و .... از یک پزشک هم توقع دارم اگر خیلی به اصل "سرم را بشکن نرخم را نشکن" پایبند است به پیرزن داستان پول قرض بدهد و بگوید هروقت توانستید این وام را بپردازید. و یک معرفی نامه هم خطاب به همکاری در بیمارستانی دولتی برای فرزند کلفت داستان بنویسد و به خصوص از آن لحن زشت و رذیلانه پرهیز کند.... خلاصه اینکه توقع از "پزشکی" نیست. توقع از آدمیزاد است.درباره ی این آقای پزشک هم من نمی گویم باید به صلابه اش کشید. می گویم باید توجه کنیم - و به خودش هم توجه بدهیم تا بیش از این به تحریف وقایع متوسل نشود- که او نمونه ای عادی از آدمیان نیست.جناب پدیدهخوشبینی نسبت به نوع بشر به جای خود. اما ضمن اینکه تجربیات بسیار فجیع مورد اشاره ی شما را تکذیب نمی کنم، یادآوری می کنم بحث بر سر "وجود" بی شرفی و شقاوت در نوع بشر نیست. بحث بر سر عادی بودن این خصائل در این گونه است که من منکر آن هستم.این آقای دکتر قاعدتا در عمر پزشکی خودش صرفا همین دو تا دسته گل را که به آب نداده است. از این دست حرکات و پوزخندها زیاد عملیاتی کرده است. چرا هیچ خاطره ای از بزرگواری و ایثار و عظمت آدمیان تعریف نمی کند؟! چرا هیچ خاطره ای تعریف نمی کند که بی غیرتی خودش را با شرف دیگری به ترازو بگذارد؟! غیر از این است که هدف او "عادی" جلوه دادن خصائل ضداخلاقی خودش و نسبت دادن و تعمیم آن به کل بشریت است؟! نباید در برابر چنین رذالتی ایستاد؟! نباید صاف و صریح در چشم این آقایی که عصاره و خلاصه ی همه ی حرفش این است که "بشر یک حیوان کثیف بیش نیست." ایستاد و به او گفت :"دروغ می گویی!" ؟!

    پاسخحذف
  21. مکابیز ، بدبختی و "ناگواری" قضیه دقیقا همینجاست که این دکی و امثال او اصلا پدیده های "کمیابی" نیستند ..

    پاسخحذف
  22. من چون آدم شفافی ام باید عرض کنم:به ایرج: من اگر گفتم نظر پدیده را تایید می کنم منظورم این بود که من هم تجربیات فجیع تر داشته ام. ولی همین الان به اون مضمون "خودفریبی" دقت کردم که مسلما من با همچین چیزی موافق نیستم و امیدوارم سو تفاهم نشده باشه

    پاسخحذف
  23. جناب ايرج؛اصلا حرف سر اين يارو دكتره نيست. موضوع اين است كه نبايد انسان را "مفهومي انتزاعي" در نظر گرفت. اگر "عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي"؛ بايد از همين انسان "موجود" شروع كرد كه زشتي ها و زيبايي ها و خوبي ها و پليدي ها را با هم دارد.نگاه كنيد. پس از جنگ جهاني دوم بودند عده اي (و هستند هنوز) كه مي خواستند عمله اكره هيتلر را به خاطر جناياتشان موجوداتي حيوان صفت و غير نرمال و... معرفي كنند. آزمايش معروف ميلگرام نشان داد كه عادي ترين و نرمال ترين افراد هم ممكن است در شرايط مشابه دست به اقدامات مشابهي بزنند. اسم اين آزمايش را هر چه مي خواهيد بگذاريد؛ اما من معتقدم ايستادن در برابر رذالت دقيقا بايد از همين جا شروع شود. از همين جايي كه يك نفر تحت تاثير شرايط ممكن است عجيب و غريب ترين فرمان ها را صادر كند.از همين جايي كه طرف حاضر نيست هزار تومان بدهد تا كسري هزينه پيرزني محتاج (راست يا دروغ) تامين شود. اين كه چشممان را ببنديم و بگوييم اينها يك عده "دانشجونما" بودند و نرمال نبودند دقيقا خودفريبي است. ضمنا اين را هم عرض كنم كه من ميان "عادي بودن" و "معمول بودن" تفاوت قائلم. اين رذالت ها "عادي" نيست، بدان معنا كه در ذات انسان باشد (همان طور كه خوبي محض هم ذاتي نيست) اما اين روز ها امري بسيار "معمول" است.

    پاسخحذف
  24. جناب پديدهسلام.واژه ي "عادي" واژه اي است كه در چند دهه ي اخير دچار تغيير در محتوا شده است. تعبيري كه من اما از اين واژه دارم؛ تعبير روانكاوانه نیست(به اين معنا كه عادي را مساوي با سالم و غيرعادي را بيمار رواني بخوانم) بلكه تعبير من متوجه تعريف "انسان" است. صفات غيراخلاقي براي "انسان" عادي نيستند. انسان عادي قادر به تشخيص نيك از بد است. انسان عادي زشتخو نيست و زشتكاري احتمالي خود را جار نمي زند. انسان عادي واجد قوه تمييز اخلاقي است. كسي كه چنين نيست؛ به عنوان يك انسان ؛ غيرعادي است. به اين ترتيب من اصرار دارم كه به تعريف هرچند انتزاعي از انسان (حيوان ناطق) وفادار باشم. اين تنها موجود زنده اي كه ساكن جهان زبان است و امكان شراكت در تجربيات و رنجها و شاديهاي ديگر همنوعان خود را در طول زمان و عرض جهان دارد؛ مي تواند به پشتوانه ي اين توانايي استثنايي مرزي را بسازد كه فروتر از آن را "غيرعادي" بخواند و طرد كند. از سوي ديگر هرچند تفاوت نهادن میان عادی و معمول را می پذیرم و آن را درست و معنادار می شمرم (ممکن بود از این زاویه نیز نوشته های آقای دکتر را نقد کرد) ، با اینهمه موافق نيستم كه رفتارهاي ضداخلاقي در جوامع بشري غيرتوده اي امري معمول باشند. نمونه ي واضح اين مدعا آنكه ما هنوز ميان خيانت و زيركي؛ ميان دروغ و هوش؛ ميان صداقت و بلاهت؛ ميان شهامت و شقاوت .... تفاوت مي نهيم. ما هنوز اعمال را به زشت و زيبا و بد و نيك تقسيم مي كنيم و نه به "مفيد و بي فايده". من واقعا تصور مي كنم اين موضوع كه شما بي تفاوتي چندين انسان به رنج همنوع خود را معمول بدانيد؛ و حتي پا فراتر بنهيد و مدعي باشيد اين امري معمول است كه در ميان پانزده انسان هيچيك رنج همنوع خود را مهمتر از هزار تا يك توماني ندانند.... اين ديگر واقعبيني نيست. هرقدر هم واقعيت جهان امروز تيره و تار باشد؛ اين ديد را نمي تواند توجيه كند. اين به نظر من و با عرض پوزش تسليم بلاشرط به ديو نفرت است.

    پاسخحذف
  25. این دکی باس چار تا قرص ضد تهوع هم بعد هر پستش معرفی کنه. روزی که بلاگشو آپدیت نکنه روزی که ورشکست شده. بدیش اینه که اون موق نمی شه ریختشو دید.

    پاسخحذف