۱۳۸۴/۱۱/۳ ه‍.ش.

بهشت کله پوک ها ( بخش نخست)



 ا دل شان می خواهد هورا بکشند ....


  


1) ا دل شان می خواهد هورا بکشند . بریتنی اسپیرز یا اگر کمی متمدن باشند لینیکن پارک گوش می کنند . کامو و مارکز و هدایت و عباس کیارستمی برایشان ارزشی مساوی دارد . با همه شان حال می کنند و از همه شان حرف می زنند . نسل سومی هستند . حرف همدیگر را می فهمند ( یا اینطور وانمود می کنند ) و معتقدند همینکه سن شان کمتر از هجده سال اند یعنی ابله نیستند . خیال می کنند  از هجده سالگی تا بیست و هشت سالگی  معجزه ای رخ می دهد و آنچه نخوانده اند و ندیده اند و نفهمیده اند می آید توی مخ شان . هیچ حواس شان نیست که هر احمق کله پوکی زمانی هجده ساله بوده  !


2) پشت سر نسل شان ، رده ی سنی شان ، پنهان می شوند .این رده ی سنی آنها را در موقعیتی  قرار می دهد تا از نقد بگریزند . مگر نه اینکه اینها حقی دارند و باید به انها سهم اربابی سن و سالشان را بدهی ؟ هر مزخرفی که می گویند و هر احساس مزخرفی که دارند  باید «شنیده» شوند . چون ظاهرا فقط دیگران اند که وظیفه دارند بفهمند  در کله های شان  چه می گذرد و چه احساسالت شگرفی دارند .


 3) آزادی را به آزادی اجتماعی ( آنهم در سطحی ترین شکل اش ) فرو می کاهند ( اگرنه اکثرشان مثلا با آزادی همجنس خواهان مخالف اند ) و مدام برایش هورا می کشند .آماده اند که برای هر احمقی هورا بکشند . آماده اند که برای دلقک های سیرک زیر دست و پا بروند . آماده اند که هر وعده ی مبتذلی را باور کنند .


 


4)  به سیاستمدارانشان مثل هنرپیشه های سینما نگاه می کنند .دلشان می خواهد عاشقاشان بشنوند . از آنها می خواهند طوری باشند که بشود عاشقشان شد .


 


5) فرد را نمی فهمند . می گویند ما ( ما نسل سومی ها ) ...«ما » این را می خواهیم . ما شادی و اینده می خواهیم . ما خنده می خواهیم . ما گذشته نمی خواهیم . ما حوصله چیزهای طولانی  نداریم .ما حوصله کسل شدن نداریم . اگر شرایط مساعد باشد دم به دم دیکتاتور ها هم می دهند ( از هیتلر گرفته تا خمینی ) و یآ بآ دمیدن بر آتش سیاستمداران پوپولیست زمینه بروز حکومتهای فاشیستی را فراهم می کنند .


 


6) انها تراژدی نمی خواهند .فستیوال می خواهند .با وقاحت تمام این را فریاد می زنند . هر حادثه و حتی فاجعه ای را به فستیوال  تبدیل می کنند .


 


7) نه شریعت را اجرا می کنند نه شهامت بی خدایی دارند . همه چیز ( حتی شیطان و خدا را ) به عاملی برای فشاندن چند قطره اشک تبدیل می کنند .


  

۱۳ نظر:

  1. ٍسلام . حالت خوبه . خداحافظ

    پاسخحذف
  2. بی‌خیال مکابیز! کدام‌شان 18 ساله اند آیا؟! از دوی خرداد 76،‌ 18 ساله مانده اند گمانم. این‌‌جوری بیشتر حال می‌کنند... راستی به من هم سر بزنی ها! من یک سوال هم دارم که مربوط به نوشته‌ی قبلی است و همه‌اش فکر می‌کردم که بپرسم یا نه. حالا می‌پرسم! رضا براهنی ِ رمان‌نویس (روی رمان‌نویس تأکید دارم ها!) را هم از همان دسته می‌دانی؟

    پاسخحذف
  3. والله انها که هجده سالشان نیست یا هنوز در هجده سالگی مانده اند که تکلیف شان روشن است و خوشان می دانند با وضعیت خفت اوری که در آن مانده اند . من با اسطوره ای کار دارم که می گوید نوجوانی و جوانی مساوی است با حقانیت .مثلا می گویند ما جوان ها فلان چیز را دوست نداریم . ما جوانها از فلان چیز خوشمان می آید .( شما در شرایط فعلی بخوانید ما نسل سومی ها ) انگار که جوانی دلیل است یا گروهی که عضو بودن در آن به اعضایش حقانیت می دهد . اما این همانقدر مسخره است که کسی بگوید ما کچل ها از موسیقی کلاسیک خوشان نمی آید یا ما تپلها عاشق سینمای هند هستیم !در مورد رضا براهنی هم راستش من موقع نوشتن پست قبلی به او فکر نمی کردم .جز یک رمان و نصفی از او نخوانده ام ( بخصوص آزادا خانم و نویسنده اش را هنوز نخوانده ام ! ) نظر خود شما چیست ؟ آیا براهنی ضعف تخیل و اندیشه اش در رمان نویسی را با قرتی بازیهای نگارشی پر می کند ؟

    پاسخحذف
  4. مي‌فهمم چه مي‌خواهيد بگوييد. يك چيزي (حالا با تسامح) مشابه هماني كه ونه‌گات در "گهواره‌ي گربه" مي‌گويد (او بيشتر منظورش مثلاً "ما ايراني‌ها" يا "ما اصفهاني‌ها" ست؛ كسب هويت از اين جور چيزها. ولي در اين مورد هم يك جورهايي صدق مي‌كند). خوب من فكر كردم شما داريد به يك سري از اين بچه‌هاي وبلاگ‌ها متلك مي‌گوييد، نگو كه شما خيلي كلي‌نگرتر از اين حرف‌ها مي‌باشيد!آره، فهميدم منظور شما كاتب بوده. سال اول دانشگاه كه بودم "هيس" تازه درآمده بود و راستش، رويم به ديوار، از نوع ژانگولرنويسي‌اش خوشم آمد! دو تا كار بعدي‌اش فعلاً در كتابخانه است و هنوز نخوانده‌ام، شايد حق با شماست. شايد موقع خواندن "هيس" من بچه بوده‌ام، نمي‌دانم. علت سؤالي كه پرسيدم اين بود كه من آزاده‌خانم را به هر آدمي كه فكر مي‌كردم ممكن است اين كتاب را نخواند و بميرد دادم كه بخواند، همه بدون استثنا نهايتاً 50 صفحه خوانده بودند و انداخته بودند كنار. من لااقل از يك چيز مطمئن‌ام و آن اينكه در كتاب خواندن فقط دنبال لذتم، تا حالا در هيچ‌كدام از اين "محفل"هاي ادبي هم بيش از يك جلسه دوام نياورده‌ام، و خلاصه اتهام "عشق براهني بودن" از آن نوعي كه شاگردان واقعي و ادعايي‌اش هستند، به من نمي‌چسبد. از شعرهايش هم به‌جز دو-سه تاي‌شان، زياد سر در نمي‌آورم! (براي همين هم روي براهني "رمان‌نويس تآكيد كردم). ولي اين رمان، با فاصله (منظور فاصله نسبت به دومين)، بهترين رمان ايراني‌اي است كه تا به‌حال خوانده‌ام، دقيقاً به اين معنا كه خواندن اين كتاب به شكوفايي كامل وجود رسيدم (اصطلاح كتاب سيماي زني... براي كلمه‌ي "ارگاسم!). خلاصه اين‌كه مي‌خواستم ببينم اگر نظر شما هم همين است ديگر اين طرف‌ها پيدايم نشود ؛) چه رماني از براهني خوانده‌ايد؟ كدام‌اش را نصفه گذاشته‌ايد آقاي بي‌سليقه؟!!

    پاسخحذف
  5. بهشت کله‌پوکها! فکر نمی‌کنین خودتونو دست بالا می‌گیرین و انسانهای دیگر را پایین‌تر از خود می‌بینین!

    پاسخحذف
  6. رمانی که از براهنی چند سال پیش خواندم اسمش بود اواز کشتگان ....بخشهایی از روزگار دوزخی آقای ایاز را هم خوانده ام ( رمانی که نمی دانم اگر کامل چاپ شده بود و در دسترس همه قرار می گرفت باز هم کاتب جرات می کرد وقت تقصیرش را بیرون بدهد یا نه !) و همچنین همین کاری که از او در اینترنت هست ( قابله ی سرزمین من ) ...بطور کلی هنوز چیزدندان گیری ( رمانی ) از براهنی نخوانده ام که بتوانم درباره ی براهنی رمان نویس قضاوت کنم .بخصوص که همینطوری الکی فکر می کنم خواندن رمان آزاده خانم ..است که مجوز می دهد درباره ی براهنی رمان نویس قضاوت کنیم .بنابراین تا اطلاع ثانوی قضاوت خاصی درباره ی رضا براهنی رمان نویس ندارم . ( ناگفته نماند براهنی منتقد و براهنی شاعر را دوست دارم و فکر می کنم نوشته های براهنی منتقد جدا از ضعف های تئوریکی که به او نسبت می دهند برای زبان فارسی بسیار ارزشمند بوده )

    پاسخحذف
  7. خوب. خیالم راحت شد. اوصیکم اکیداً به خواندن "آزاده خانم"... در ضمن من اسمم آزاده نیست ها! بعد از خواندن این رمان شده اسم اینترنتی ام! گفتم که یکوقت فکر نکنید خیلی بی جنبه ام...

    پاسخحذف
  8. خوب، آواز کشتگان را هم نمی‌دانم چه نظری درباره‌اش دارید. من که خیلی خوشم آمد، به‌خصوص از آن جاهایی‌ش که سیفون می‌کشد به فردید... "رازهای سرزمین من" هم یک شاهکار تمام عیار است، حیف که نایاب است و نمی‌توانم اوصی‌ کنم‌اش... خودم هم ذره ذره می‌خواندم‌اش، در کتابخانه‌ی حوزه هنری، چون جزء کتاب‌های غیر قابل خروج بود. خلاصه که این آقای براهنی رمان‌نویس خیلی نازنین است!

    پاسخحذف
  9. اين مورد پنجمت دقيقاً چيزی بود که امروز بهش فکر ميکردم. فرديتی که در هيچ کدام از اين "نسل سوّمی" ها نيست. اين "ما" چه چندش آور ميشه گاهی به گوشم...مورد اوّلت که دقيقاً زدی تو خال... کلّاً معرکه نوشتی. خيلی چسبيد.

    پاسخحذف
  10. وقتی نوشته هاتو می خونم.از زندگی کردن می ترسم.این که همیشه و همه جا یه نفر هست.که به همه چیز و همه کس ایراد می گیره

    پاسخحذف
  11. کلیت سخنت بیراه نیست. به برداشت من؛ تو در این پیام مشغول محکوم کردن یک نسل نیستی. بلکه داری "رمه" را در برابر "فرد" می نشانی و به هر خواننده ای (که لزوما قرار نیست نسل سومی یا چهارمی باشد) هشدار می دهی که مبادا امنیت و حقانیت ظاهری "ما" بودن را بر اصالت "من" بودن ترجیح دهد.

    پاسخحذف
  12. درست است . اما خوب نقدر را متمرکز کرده ام روی یک اسطوره ( جوانی =حقانیت ) و شما می دانید که این مدح جوانی در همه ی نظامهای فاشیستی چقدر رایج است !

    پاسخحذف