۱۳۸۴/۱۰/۶ ه‍.ش.

حاشیه ای بر زمین خوردن

آدمی که زمین می خورد خجالت زده می شود . فرض اول این است که او در زمین خوردن اش مقصر بوده .....


آدمی که زمین می خورد خجالت زده می شود . فرض اول این است که او در زمین خوردن اش مقصر بوده . این فرض در مورد ادمهای بزرگسال صادق نیست . نه به این دلیل که بچه ها عمدا زمین می خورند . صرفا به این دلیل که بچه ها مادر  ( و اغلب پدری ) دارند که با عصبانیت و دلسوزی توامان از انها بپرسد «چرا حواست را جمع نمی کنی ؟ » بنابراین باید دنبال دلیل دیگری برای شرمندگی یگ فرد بزرگسال بگردیم . او از گیج بازی خودش خجالت زده می شود ؟ ظاهرا این جواب قانع کننده است . اما توجه کنید که اغلب ادمها از گیج بودن نه تنها خجالت زده نمی شوند بلکه حکایت گیج بازی های شان را با افتخار تعریف می کنند . و البته حق هم دارند . ادم ها گیج بازی  را نشانه ی جذابیت می دانند . پسر مرتب و منضبطی که همیشه حواس اش جمع است اغلب همان کسی  است که باید در جمع راهش نداد . گیج ها بیشتر پسندیده می شوند و این باعث می شود در محافل دوستانه و غیردوستانه  یکی از رایج ترین شرح احوال ها مربوط به احوال گیج بازی راویان باشد . همراه با خنده و کیف و اشتیاق حاضران برای اینکه در نوبت بعدی حکایتی از گیج بازی خودشان تعریف کنند تا از قبلی گیج تر به نظر برسند . بنابراین نمی توان گفت دلیل خجالت زدگی کسی که زمین می خورد این است که دیگران به گیج بودن اش پی می برند . باز هم جلوتر برویم . کسی که زمین می خورد خودش را در موقعیت پیش بینی ناپذیری قرار می دهد . او دیگر متعلق به جمع {گیج ها} نیست .یکه است . تنها است . یکی است در میان تعداد آدمهایی که ایستاده اند و تعادلشان برقرار است . جمع او را نمی پذیرد بلکه با شگفتی و تحقیر توامان نگاهش می کند . کسی که زمین می خورد در موقعیت ان آدمهای منزوی ای قرار می گیرد که درسطح دیگران  جای ندارند . او برای چند لحظه احساس طرد شدگان را حس می کند . موقعیت امن اش را از دست رفته می بیند ..آنجا که ناگهان سطح  از دست می رود . تنها یی می اید . نه آن تنهای دراماتیزه شده ای که در بعضی نمایشها و فیلم ها و داستانها می بینیم . یک تنهایی که مثل تقدیر بر سر آدم خراب می شود . خفت آور و زشت است . تنهایی واقعی است . اگر کسی می خواهد تنهایی را نشان دهد نباید ان را  دراماتیزه کند ( همانطور که گیج بازی را دراماتیزه می کند ) آن تنهایی شیکی که دراماتیزه شده { نظیر تنهایی قهرمانان فیلم نوار یا اگر بخواهیم جزئی تر بگوییم تنهایی هایی نظیر تنهایی  سامورایی ملویل  ) اصولا تنهایی نیست .تنهایی اصیل همان حسی را ایجاد می کند که فرد زمین خورده تا چند لحظه پس از زمین خوردن اش با خود دارد .هیچکس دلش نمی خواهد زمین بخورد . هیچکس  به زمین خوردنش مفتخر نیست ..در ادبیات به گمان من تنها کافکا توانسته است هولناکی و بی معنایی تنهایی را ...آنچنان که هست یا دست کم بسیار نزدیک به آنچه هست بیان کند  .و طبیعتا  هر کسی که خواسته همان  آثار را دراماتیزه کند ( از اورسون ولز تا سادربرگ ) موفق نبوده و اصل کار از دست رفته .  تفاوت انها با کافکا مثل تفاوت احساس کسی است که دارد در جمعی آشنا درباره ی گیج بازی هایش لاف میزند و کسی که  در حضور جمعی نه چندان آشنا  زمین می خورد . در آن لحظه ای که دارد  تن به درد امده اش را از روی زمین بلند می کند ....

۵ نظر:

  1. چه شوخی بدی! " تنهایی ". و بعد هولناکی و بی معنایی " تنهایی " . و بدتر از همه که گفته شده کافکا این را نشان داده." تنهایی " وجود دارد؟! چیزی به این اسم و با رسمی که در ذهن داریم وجود دارد؟ شما با اراده ی خود یا بدون اراده می توانید تنها باشید- بمانید؟ " تنهایی " هست؟ مثلا شما می توانید مطمئن باشید که در خانه ایتان هستید. و تنها هستید. اگر فردا از خواب ، بیدار شدید و کسی که در اتاق تان بود چی؟ کسی سرک کشید در خلوت تنهایی شما چی؟ لطفن صحبت از جنبه ی دیگری تنهایی کنید. که مثلن فلانی که بود ، بله! اتفاقن در میان جمع بود اما تنها بود. این آدم را یاد رمانتیک ها می اندازد. ( حال ام بد شد ) اما تنهایی کدام است؟ این تعریف : " من هستم و دیگر کسی نیست . " " هیچ کس نیست ، به جز من ". کافکا هولناکی تنهایی را نشان نمی دهد. او خواهان تنهایی هست ، به دید من و البته پیش از من به دید میلان کوندرا !! او انگار می خواهد تنها باشد. اما نمی تواند. چون وقتی از خواب ، بیدار می شود ، کسی که نمی دانیم - واقعن نمی دانیم و نمی داند - کیست در اتاق اش هست و از او می خواهد آماده شود و دنبال اش بیاید. و توضیحی بیش از این نیست. کافکا هولناکی " ممکن نبودن تنهایی " را نشان می دهد.هیچ وقت در امان نیستی از نگاهی و حضوری و الخ!این یکی را یادم نیست چه کسی گفته. - اگر می دانید ، یاد آوری کنید - کسی در این باب سخن گفته که : وقتی نگاه می کنی خود موضوع نگاه ( دیگری) می شوی.به باورم وقتی به دنیا نگاه می کنی ، دنیا به تو نگاه می کند. سرک می کشد در خصوصی ترین جای ات. در تنهایی ات. و همان وقت - و هر لحظه - این تنهایی ، نقض می شود.

    پاسخحذف
  2. شما به صحنه ای از محاکمه اشاره می کنید و شرح کوندرا بر آن (به گمان من کوندرا هر چه سعی می کند در تفسیر کافکا از توتالیتاریسمی که تجربه کرده فاصله بگیر موفق نمی شود !) و البته تفسیرها متفاوت است و اثار مختلف کافکا علی رغم روح واحدشان جنبه های مختلفی را بازتاب می دهند چرا که نه یک بیانیه اجتماعی سیاسی فلسفی که آثار هنری اند .تمام کوشش ما برای تفسیر بیشتر از انکه تلاشی برای بر ملا کردن یک کافکای اصل باشد کوششی برای نشان دادن آینه ای است که ما در برابر کافکا گرفته ایم ( و گفتن ندارد که این آینه خود ماییم ) ما وقتی از کافکا حرف می زنیم که بخواهیم درباره ی خودمان حرف بزنیم ( و به همین دلیل است که اینهمه درباره ی کافکا حرف میزنند و حرف میزنیم ) البته می توان با اشاره به صحنه های مختلف از داستانهای مختلف نتیجه های مختلف گرفت .نتیجه هایی که اگر به روح اثر وفادار باشند می توانند در نسبت بر قرار کردن ما با کافکا موثر باشند. مثلا من به کل کوشش زامزار ( یا سامسار ) برای مکالمه اشاره کنم که نه در جهت رسیدن به تنهایی که برای فرار از تنهایی بی معنی و هولناکی است که روز به روز بیشتر در ان فرو می رود یا حتی تمام کوشش ک در قصر که برای تبدیل شدن به جزئی از نظم موجود (توجه کنید که در قصر بر خلاف محاکمه این خود ک است که به سمت <دیگران > می رود و کسی یک روز صبح در تختخواب غافلگیرش نمی کند ) می شود اشاره های دیگری هم کرد ( و بخصوص داستانهای کوتاه کافکا پر از مثال نقض است برای هر تفسیری ) اما من گمان می کنم در ان صورت گفتگو به جدل ( به معنای فنی اش ) کشیده می شود و چنین چیزی در شان گفتگویی با موضوع کافکا نیست . بنابراین تا اینجا یک موضوع برای گفتگو داریم .در این جهت اگر لازم شد اشاره هایی هم به صحنه ی داستانهای کافکا خواهیم کرد :

    پاسخحذف
  3. < شما روح اثار کافکا را ( اگر به روح واحدی معتقد باشیم ) کوششی برای رسیدن به تنهایی و رهایی از حضور دیگری می دانید ( چیزی شبیه وضعیت دگر اندیش در یک جامعه توتالیتر ) و من بر عکس شما آن را در جهت برملا کردن یا نشان دادن تنهایی و هولناکی و بی معنایی اش میدانم( به این معنی که ما در جهانی بدون نشانه رها شده ایم و به دیگری هم راه نداریم .تمثیل نگهبان را به یاد بیاورید و جمله د نهایی اش :< آیا خاموشی شما به اجازه ی گذشتن من اشاره می کند ؟ >)این تنهایی هولناک هم هست چون فاقد معنی و توجیه است . ناگهان به تو اعلام می کنند که طرد شده ای ( این ناگهان طرد شدن و بی توجیه طرد شدن را در داوری و آمریکا به خوبی می توان سراغ گرفت ) برای آغاز بحث ( اگر بحثی در بگیرد و شما هم حوصله کنید تا بتوانیم با اشاره به جزییات بیشتر ان را پیش ببریم ) به بخشی از نامه ی کافکا به پدرش اشاره می کنم . بخشی که به گمان من بازتابنده ی روح کلی اثار او است و بسیار نزدیک است به تفسیر من :<یک بار . یک شب . یکریز نک و نال کنان اب می خواستام. نه چون تشنه بودم . بلکه احتمالا تا اندازه ای برای انکه لج تان را در بیاورم . و تا اندازه ای برای انکه تفریح کنم . پس از اینکه چندین تهدید پرعتاب و خطاب تاثیری در من نگذاشت . مرا از رختخواب در اوردی بردی ام به پالاوچه و مدتی کوتاه پیراهن خواب به تن تنها انجا بیرون در بسته گذاشتی ....حتی سالها بعد از این خیال عذاب دهنده رنج می کشیدم که ان مرد دیو پیکر .پدرم . اقتدار فرجامین . کمابیش بی هیچ دلیلی خواهد امد و شب مرا از رختخواب بیرون می اورد می بردم بیرون می گذاردم در پالاوچه ....> -------پ.ن اگر گفتگویی در گرفت چند روز دیگر دز خدمت خواهم بود .

    پاسخحذف
  4. این موضوع که چرا بازگردان سینمایی آثار کافکا , چندان در نمایش دنیای کافکا موفق نبودند , خودش موضوع خوبی برای گفتگوست . هر چند شاید در نگاه اول ارتباط چندانی میان این قیاس با موضوع اصلی متن تو به نظر نرسد , اما شک ندارم با مقایسه میان ادبیات و سینما می توان به یک نتیجه ارزشمند درباره مفهوم تنهایی دست یافت . اینکه مدیوم سینما یا ادبیات و یا ... چه قابلیت و ابزاری برای نمایش تنهایی دارد و ... پ.ن1 : راستی از صد سال تنهایی مارکز هم غافل نشویم .پ.ن 2 : مکابیز به نظر میاد پل ارتباطی ما از طریق اون دستگاه کذایی قطع شده , اگر زحمتی نیست با میل اصلی ات یک ایمیل به من بزن .

    پاسخحذف
  5. خوب امید من فکر می کنم مسئله اصلی دراماتیزه کردن تنهایی باشد .یعنی اینها تنهایی را دراماتیزه می کنند و از این طریق به آن شکوه و گرما می بخشند . اما کافکا این کار را نمی کند .در کافکایی ترین آثارش این کار را نمی کند .اگر در مسخ گره گور لحظاتی ترحم بر انگیز است ( مثل مرد فیلنمای حضرت ) و همدردی ما را جلب می کند در قصر ( بعنوان کافکایی ترین اثر کافکا ) حتی ترحم و همدردی هم برانگیخته نمی شود .

    پاسخحذف