‏نمایش پست‌ها با برچسب غیر ادبی غیر سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غیر ادبی غیر سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸/۲/۷

تماس

گاهی گمان می‌کنم چیزهایی برایم روشن است، مثلا می‌دانم چرا کلاه‌قرمزی ناگهان تبدیل شد به یکجوراسطوره‌ی فرهنگ معاصر ایران. اما در بیشتر مواقع حس‌ّام این است که اینها اهمیتی ندارد. تقریبا تمام چیزهای واقعی، چیزهای زنده و گرم و خوندار، در سطحی دیگر در جریان است و من کسی هستم که روی سطحِ سردِ شیشه‌ی تلویزیون دست می‌کشم به امید آن‌که بتوانم آدم‌های پشت شیشه را لمس کنم .
 حین نوشتن این یادم افتاد زمانی (در کودکی، کودکیِ واقعی که زمانی قبل از مدرسه رفتن وجود داشت) بحث، بین من و چند بچه‌ دیگر این بود که آدم‌ها (مشخصا خانم مجری برنامه‌ی کودک) تحت چه شرایطی ممکن است از صفحه‌ی تلویزیون بیفتند بیرون؟ کاملا منطقی به نظر می‌رسید که اگرچه دشوار اما تحت شرایطی، ممکن باشد. همیشه سعید یا بچه‌ی دیگری هم بود که خاطره‌ای با واسطه داشت از اتفاقی که فرضیه‌ی غریب صحبت ما را تایید می‌کرد: خانم مجری آمده بود بیرون و دوست یا آشنای سعید شهادت می‌داد که این اتفاق افتاده است. در همین گفتگو بود که صحبت مرگ هم مطرح شد. در یک روز گرم که مگس هم زیاد بود و از این رو تابستان باید بوده باشد ما روی راهروی موکت شده (از همان موکت‌های پرزجمع‌کن دهه‌ی شصت هجری) نشسته بودیم و سعید یا بچه‌ی دیگری که معمولا مواجهات بزرگسالانه‌تر از ما داشت و من برای پرهیز از پیچیدگی او را سعید صدا می‌زنم، گفت خواهرِ دوست‌اش بعد از عروسی مرده است. برای من به وضوح مرگ مفهومی آشنا بود و تا حدودی ترسناک، اما نمی‌توانستم از پیری منفک‌اش کنم: آدمها پیر می‌شوند، خیلی پیر می‌شوند و بعد می‌میرند؛ بحثی هم ندارد. همچنین عروس و عروسی در ذهنم بطرزی غیرقابل شک کردن گره‌خورده با جوانی و بخاطر همین گیج شده بودم. به این نتیجه رسیدم که سعید گاهی دروغ می‌گوید: یا عروسی دروغ است یا مرگ. بهرحال دورانی بود که بیرون آمدن مجری از صفحه‌ی تلویزیون منطقی‌تر از مرگ تازه‌عروس به نظر می‌رسید.

 باری می‌گفتم اغلب تصورم از موقعیت خودم این است که به سطح شیشه‌ایِ تلویزیون به امید لمس کردن آدمها و زندگی واقعی جاری در بدنشان دست می‌کشم، اما نه بر سطح خارجی شیشه- آنطور که با شنیدنش انتظار دارید- بلکه بر سطحِ داخلی‌اش و از درون. خروج و تماس واقعی هم شاید فقط در ذهن یک کودک چهار پنج ساله ممکن باشد؛ امکانی که مشخصا نمی‌توان و نباید به آن امید بست. 

۱۳۹۷/۶/۵

فواید زوال از سری خواص خوراکیها

دیدنِ ساختمان‌های متروک، محله‌های از رونق‌افتاده وکاسبی‌هایی که دارند آخرین نفسهایشان را می‌کشند و از آن بیشتر، دیدن ادم‌های مشهوری که کم‌کم طرفدارهایشان را از دست می‌دهند و برای ما «گم می‌شوند» (در حالیکه واقعا گم نمی‌شوند و به دلیل درد ناشی از مواجهه با واقعیتِ تلخ از رونق‌افتادگی، حضور بیشتری در زندگی خودشان دارند، به همه چیز حساس می‌شوند، هر حرکتی، زنگ تلفنی، نگاه مشکوک یا غیر مشکوکی برایشان مهم می‌شود نکند نشانه‌ای باشد برای آغاز اوج‌‌گیری دوباره‌شان و یا حتی تاییدی بر بی‌انصافانه بودن جهان که فرد فراموش شده دائم مثل یک ورد در ذهنش تکرار می‌کند)، همیشه برایم جالب است.
یک یا دوسال پیش، یک علیرضا نامی بود که در برنامه‌ی بفرمایید شام منوتو خیلی مؤدب و جنتلمن جلوه کرد و در مقابل شرکت‌کننده‌ی دیگری که بی‌ادب و لمپن و متوهم بود، به محبوبیت زیادی رسید. همه دنبال صفحه‌اش می‌گشتند (طبعا در اینستاگرام) و او هم صفحه‌ی شخصی‌اش را که از قبل داشت سروسامان داد و چند ویدئو هم گذاشت و شروع کرد به صحبت کردن برای مردم عزیز. امروز دیگر کسی از آن جستجوگران پرشور یادش نیست او چه کسی بود و بنظر حتی اگر در خیابان او را ببینند نشناسندش. بگذریم، حرف این است که می‌توان این اوج و فرود را در سه مرحله تقسیم‌بندی کرد:

مرحله‌ی پیش‌آگاهی
مرحله‌ی آگاهی کاذب
مرحله‌ی خودآگاهی

در مرحله اول فرد نمی‌داند کیست، بعد خودش را از طریق جمع کشف می‌کند. این آغاز راه سلبریتی شدن است. اما هنوز سلبریتی شکل نگرفته، سلبریتی زمانی شکل می‌گیرد که فرد از طریق جمع می‌فهمد کیست. زیبا است، جنتلمن است، باهوش است، متعهد است، با شرف است، پدرسوخته‌ی جذاب است و الخ و بعد همان را دائما و در شکلهای مختلف عرضه می‌کند. سلبریتی موتیفی را که از طریق جمع دریافت کرده در واریاسیونهای متنوع سیاست، اجتماع، ورزش و حتی امور تربیتی و پلیسی و معمایی و تغذیه و هنر تکرار می‌کند. این شکلی از آگاهی است اما چنانکه از فکر کردن به خود روند می‌توان پی برد کاذب است و توضیح بیشترش این متن را کسل‌کننده‌تر از این که هست می‌کند.

بنابراین  زوال چون جایی است که آن آگاهی کاذب رنگ می‌بازد و همچنین جایی است که در آن فرد دیگر درخودفرورفته نیست، مرحله‌ی خودآگاهی است: جایی که فرد واقعا می‌‌فهمد کیست و خب بقول معروف،  زیاد مرحله‌ی باصفایی نیست.
در فرازی نزدیک به این بحث، کامو در افسانه سیزیف نوشته است:

 "Commencer à penser, c'est commencer d'être miné"

ولی به نظرم عکسش‌اش صادق‌تر (یا دست‌کم صادق) است. زوال و دریافتنِ آن نه نتیجه‌ی اندیشیدن که مقدمه‌ی آن است.( یا می‌تواند باشد).

۱۳۹۶/۱۱/۱۷

گزارش فرار ناموفق از گدازه‌ها

من همیشه از فکرِ درد کشیدنِ حیوانات شرمنده می‌شوم؛ بس که رنج کشیدنشان فاقد درام است؛ به من یادآوری می‌کند «بقا» برای«رنج» احترام خاصی قائل نیست و آن کسی که به نحوی ابراز ضعف کند، به رقبای قوی‌تر از خودش پیام خطرناکی می‌فرستد. نزدیکترین تجربه‌ی من از درد کشیدنِ غیردراماتیک در دنیای انسانی، دایی‌ِ نسبتا کلاهبردارم بود که بخاطر افسردگی کارش به بیمارستان کشید. کلاهبردار، فیلسوف و شاعر و نیمه روشنفکر و کارمندِ میان‌رتبه‌ی بانک نیست که برایش حرف زدن از افسردگی علیرغم دشواری‌هایش ممکن باشد یا در نهایت با آن بعنوان یک ویژگیِ شخصیتی کنار بیاید؛ کلاهبردار مجبور است و منطقا باید همیشه فاقد هرگونه درون‌نگری باشد و افسردگی که خم شدنِ عمیق و آزاردهنده بر خود است، (جدا از تفسیرهای روان‌پزشکی) برای کلاهبردار مثل این است که یک گوزن شاخش را از دست بدهد. (یا مثالهایی از این دست؛ بهرحال باید قبول کنید من زیست‌شناسِ تکاملی نیستم و مثال‌هایم در این زمینه در نهایت عامیانه است). دیدنِ داییِ کلاهبردارِ افسرده‌ام بیش از هر چیز مرا به یاد گربه‌ای انداخت که پانزده سال یش می‌شناختم و یک پایش در تصادفی آسیب دیده بود و در کتمانی دائمی، درد داشت.

چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم این وضعیتی که دارم از کجا می‌آید؟ (به شوخی معمولا به دیالوگ هامون اشاره می‌شود، از مهشید؟ از کارم؟ که خب شوخی مناسبی است اما نشان می‌دهد سی سال پیش هم آدم میانسالی موقعِ نوشتن فیلمنامه داشته کمابیش به همین چیزها فکر می‌کرده؛ به اینکه چی شد که اینطور شد و الخ). بهرحال داشتم فکر می‌کردم چی شد که اینطور شد؛ چرا یک زندگی عادی که در آن بدون مجیزگویی، بدون ابراز سرسپردگی و بدون تلاش برای پل زدن، واسطه‌تراشی، تحمیق خلق، تحمیق خود و از این قبیل، بتوان گذران روزمره کرد، انقدر برای من دشوار شده؟ یعنی همه اینطورند؟  همه که خب معلوم است که نه، اما چقدر (چند درصد مثلا) سه چهار سال قبل از چهل‌سالگی‌شان اینقدر معلق‌اند میان زمین و آسمان‌ و مطلقا بیگانه‌ با هرآنچه پیرامونشان می‌گذرد؟

بعد به این نتیجه رسیدم این حرف‌ها چرند است. (و همچنان روی همان نتیجه‌ام) آدم همین که می‌تواند نفس بکشد؛ همین‌که از گرسنگی و سرما و نبود امکانات اولیه پزشکی (مثل آنتی‌بیوتیک و واکسیناسیون) نمی‌میرد از بسیاری دیگروضع بهتری دارد و این حسِ دلسوزی برای انزوا اصولا اختراعی بیهوده (اختراعاتی نظیر کفش لامپ‌دار و رادیوی آب‌پاش) است که باعث شود آدم از تجربه‌ی ناتوانی و شکست‌هایی که مربوط به فقدان مهارت‌های اولیه در زمینه بقا است، یک چیزِ ایجابیِ قابل احترام بسازد و به درد کشیدن[اش] جنبه‌ی دراماتیک بدهد. «جامعه» قدر تو را نمی‌داند یا مثلا از تو می‌خواهد مجیزگو و اهل بخیه باشی؟ خب این سخت‌تر از دشواری‌هایی نیست که اجدادت با آنها سروکله زده‌اند؛ آنها از طاعون و یخبندان و هجوم مغول و قحطی و آنفولانزاهای همه‌گیر و آتشفشان جان به در برده‌اند؛ این حس تو هم چیزی نیست جز حس کسی که دارد همراه جمعیت از گدازه‌ها فرار می‌کند و کم‌کم می‌بیند در حال عقب افتادن است و پشت پاهایش از نزدیکی گدازه‌ها به طرزی ناامید کننده گرم می‌شود و توقع دارد دست‌کم یکی از خیل جمعیت جلویی برگردد نگاهش کند؛ اما آنها همه دارند فرار می‌کنند و برگشتن و به عقب نگاه کردن -همانطور که در اسطوره‌ای ترین و کهن‌ترین داستانهای بشری خوانده‌ایم- کاری است خلاف همه‌ی موازین تکاملی و در نتیجه خلاف موازین عقلی. بله با کمی فکر کردن دیدم اگرچه حیوانات به اصطلاحِ بشریِ ما نجیبانه درد می‌کشند؛  درواقع عاقلانه و در تنها شکل درستش -به‌تنهایی- درد می‌کشند. اگر عقل را قوه‌ی درکِ درستِ نسبت‌ها و موقعیت‌ها تلقی کنیم، حیوانات به غریزه عاقل‌اند؛ پس می‌دانند در ابراز همدردی تسکینی نیست.  اختراعاتِ بیهوده هرچقدر همه ادم به آنها مفتخر باشد بیهوده‌اند و بازنده، فقط بازنده است و هیچ چیز (من‌جمله احترام تماشاگران طرفدار بازی منصفانه) را (در دراز مدت) به دست نخواهد آورد.

۱۳۹۵/۸/۸

پاداش نااُمیدان

اینکه ادبیات و فیلم و بطور کلی هنرهای دراماتیک تسکینم نمی‌دهد، شاید دلیلش افزایش سن و سال باشد. ادبیات با جهان‌های ممکن سروکار دارد، چیزی از ضرورت جهان کم می‌کند و به تو می‌گوید جورهای دیگری هم هست. از این نظر شبیه مخدر است (احتمالا). اما برای هر کس زمانی می‌رسد که به آن واقع‌بینی ناخوشایند دچار می‌شود که در هر لحظه، بداند در جهانِ ضروری حاضر است. انعطافش برای خروج کم می‌شود. این خیلی از راه‌ها را بر وجدِ زیبایی‌شناختی از طریق کشف آزادی در جهانِ دیگر می‌بندد؛ جهانِ ممکنی که موقتا به آن داخل می‌شویم و از کشفِ آزادی و حضورمان در آن به وجد می‌آییم. (بله، تعبیر از سارتر است)
اما راه‌های دیگری هم برای تجربه‌ی زیبایی‌شناختی هست. یعنی صرفا مکانیسمِ خروج نیست که به تجربه‌ی آن لحظه‌ی زیباشناختی منجر می‌شود. شکل‌هایی از این تجربه وجود دارد که در آن فرد، خارج نمی‌شود؛ با شخصیت‌هایی غیر از خودش همذات پنداری نمی‌کند؛ رویای جهان دیگری را نمی‌بیند، بلکه لحظاتش در همان جایی که حضور دارد ساکن و غنی می‌شود.
موسیقی اغلب اینطور کار می‌کند، و شعر و دیدنِ زیباییِ طبیعت. دیدنِ آتش، دیدنِ آب و تماشای آسمان. بطور کلی عادت‌های پیرمردی (و اگر شما مؤنث هستید پیرزنی)، آنطور که پیرها می‌نشینند کنار آب و زل می‌زنند به آتش، بدونِ اینکه در رویای آینده و امکانات تازه باشند. بدونِ یاری‌گریِ همذات‌پنداری با قهرمان و فرورفتن دررویا. 
در اینجا دو روایت وجود دارد: طبق اولی، رسیدن (یا عقبگرد) به این مرحله (چون از جهاتی شبیه کودکی است) ، شور و وجد را در نگاه به زیبایی (و بطور خاص هنر) کم می‌کند و از شدت تجربه می‌کاهد. به همین دلیل مخاطبِ آن‌طور از زیبایی که به رویای بالقوه ممکن‌شونده احتیاج دارد، امیدواران‌اند. اما طبق رویت دوم، تنها در صورت از دست دادن امید است که درک زیبایی می‌تواند در تمامیت خودش، و بدون اغراضِ مبتنی بر رویایِ تغییر، اتفاق بیفتد. طبق این روایت اصولا زیبایی پاداش کوچک و اغلب بطورکامل واصل نشونده‌ای برای ناامیدان است. امیدواران در درام، جهان‌های دیگر و تخیلِ زندگیِ دیگری تسکین و شادی پیدا می‌کنند و ناامیدها ساعت‌ها زل می‌زنند به قوطی خالی نوشابه که با یک تکه پلاستیک به سنگی در جوی کثیف خیابان چسبیده و با حرکت آب مدام  به سنگ می‌خورد و صدا می‌دهد. به زیبایی در شکل خالص خود نگاه می‌کنند بدون اینکه پاداشی را جز تجربه‌ی خود آن لحظه متصور باشند. 

۱۳۹۵/۱/۱۷

درباره‌ی نوشته‌ی عُمر


هر از چند وقت یک‌بار آدم تصمیم می‌گیرد نوشته‌ی عمرش را بنویسد. داستان یا یادداشتی که هسته‌ی اصلی وجودش را توضیح بدهد. حضور شبکه‌های اجتماعی و حتی همین وبلاگ باعث شده آدم بتواند هر از چند وقت یک‌بار این تصمیم را عملی کند. یعنی بنویسد و بفرستد برود. احتمالا چند ساعتی (و حتی چند روزی) در نشئگیِ ناشی از انتشار (تکرارِ شین اتفاقی است) مطمئن می‌شود یا دست‌کم احتمال زیاد می‌دهد که متن عمرش همین بوده است، اما بعد زندگی ادامه پیدا می‌کند؛ آدم می‌شود همان فرد توضیح‌داده‌نشده‌ای که بود. بعد دوباره می‌رود در روزمرگی گمُ (یا هرچه) می‌شود اما ته ذهنش این است که بنشینم یک‌بار که حالم مساعد بود متنِ عمرم را بنویسم. متنِ عمر البته لزوما در ذهنِ آدم طولانی نیست. می‌تواند یک پاراگراف باشد که هرکسی گمان دارد در اعماق وجودش پنهان کرده است. یک چیزی شبیه تصورِ کودکانه از منشاء درد.
شما را مطمئن نیستم اما من وقتی بچه بودم و جایی‌م درد می‌گرفت آن درد را به شکلِ یک توده‌ی جسمانی تصور می‌کردم، یک چیزی که در جایی از بدنم واقعا حضور دارد و دارد درد را نشت می‌دهد. بعدها که بزرگتر شدم گاهی این تصویر دوباره ساخته می‌شد.یک فانتزی برای تسکین درد. دیگرواقعا فکر نمی‌کردم آن توده در جایی وجود دارد. توده‌ی واقعی به توده‌ا‌ی استعاری تبدیل شده بود که کمی صاحب‌اش را تسکین می‌داد.از اینجا قبل از آن‌که حاشیه‌روی‌ام بیشتر شود باید توضییح بدهم که اصولا ساختِ استعاره، یکی از کارکردهایش، آرامش‌بخشی است. استعاره می‌سازیم تا تشویشِ ناشی از عدمِ توانایی برای توضیح دادنِ نوضیح‌ناپذیرها را تسکین دهیم. مثلا وقتی یکی می‌گوید در دلم رخت می‌شویند با بیان این تصویر، مسئولیتِ درک موقعیت از طریقِ تصور کردن را به مخاطب واگذارمی‌کند؛ حالا بر عهده‌ی مخاطب است که بفهمد چگونه چیزی است این حالی که در آن گویا عده‌ای در دلِ کسی (یک جایی مابین قلب و شکم) نشسته‌اند و پرصر و صدا (یا در سکوت؟) رخت می‌شویند. اسم این مکانیسم را می‌گذاریم «مکانیسمِ پرتاب دلهره از طریق ساخت استعاره» (به نظرمیرسد این عنوانِ خوبی‌است برای این نوشته. تا نظر شما چه باشد دوستان؟ نظر خودم عوض شد البته).
خب برگردیم به اصلِ موضوع. آدم فکر می‌کند آن حرفِ اصلیِ عمرش واقعا یک جایی در درونش (بین قلب و شکم) پنهان شده و فقط باید وقت بگذارد و بیرونش بیاورد. (این مکان همانجایی است که غنج هم می‌رود (یا می‌زند)، این دفعه که یک خبر خوب شنیدید یا دچار شعف ناگهانی شدید یا از خودتان خیلی خوشش آمد مکان‌یابی‌اش کنید: زیرِ جناق سینه‌است. این با شهودِ آدم سازگار است، یعنی به هر کس بگوییم بالاخره تائید می‌کند در لحظاتی در آن قسمت، خبرهایی بوده است). آنجا همان نقطه‌ی مرکزی‌است که به نظر می‌رسد روح و جسم به اتحاد می‌رسند و در هماهنگ‌ترین شکلِ خود قرار دارند؛ جایی که حال روحی دقیقا در وضع جسمی منعکس می‌شود. البته خب می‌دانیم که به عقیده‌ی دکارت که به نحوی با همین مسئله دست‌به گریبان بوده (حالا شاید نه دقیقا همین مسئله اما من فکر می‌کنم اصل حرفش همین بوده) این نقطه داخل مغز است. غده‌ی صنوبریِ مغز به عقیده‌ی ایشان همان جایی است که دوگانه‌ی جسم و روح مرتفع می‌شود و رابطه‌ی روح و جسم همانجا به یگانگی می‌رسد. این تصور از کارکرد این غده در مغز خب امروزه کودکانه به نظر می‌رسد (مثلِ تصور من در کودکی از منشاء درد) لیکن شما آن را استعاره‌ای فرض کنید برای کسبِ آرامش خاطر. اگر یک چیزی آن داخل نباشد که ما به واسطه‌ی آن ما بشویم خیلی همه چیز پراکنده و ترسناک و توضیح ناپذیر می‌شود.
  حالا باید روشن باشد که چرا آدمی هر چند وقت یک‌بار تصمیم می‌گیرد نوشته‌ی عمرش را بنویسد. چون فکر می‌کند چیزی آن وسط (حالا به عقیده دکارت داخل مغز یا به عقیده‌ی من در کودکی، هرجایی که درد می‌کند) وجود دارد که همه‌ی توضیح‌ناپذیرهایش آنجا است. اگر چیزی آنجا نباشد و نشود هرازگاهی احضارش کرد، خیلی همه چیز تشویش‌آمیز می‌شود. لازم است استعاره‌اش را بپذیریم و به آن ایمان بیاوریم. برای آرامش یا خاطرجمعی (که واژه‌ی بهتری است)، اما خب موضوع دردناک (یا تراژیک یا هرجه) این است که چیزی واقعا آنجا وجود ندارد و به همین خاطر است که ما همیشه در حال جان‌کندن برای بیانِ خود هستیم. ما نمی‌توانیم خود را بیان کنیم نه به این دلیل که این کار دشوار است، به این دلیل که همانطور که بکت در یکی از لحظات روشن‌بینی‌اش گفته بود، چیزی برای بیان کردن وجود ندارد.

۱۳۹۵/۱/۱۱

قاپیدنِ رشته‌ی سخن

رضا کیانیان و رسول صدرعاملی و بهروز افخمی و یکی که اسمش یادم نیست، نشسته بودند جلوی دوربین داشتند مشکلات سینمای ایران را حل و فصل می‌کردند. کیانیان بالاخره بعد از مقداری کشمکش به‌قول معروف رشته‌ی سخن را به دست گرفت. معتقد بود مشکل اساسی و بنیادی و بنیانیِ سینمایِ ایران پژوهش است. پژوهش آقا هر چی ما می‌خوریم از کمبود پژوهش است.
صدرعاملی طبق معمول، از چیزی که خدا هم نمیداند چی، ذوق‌زده شده بود و منتظر بود کیانیان نفس بگیرد (یا به هر نحوی مثلا سرفه کند که جای خالیِ کوچکی باز شود) تا رشته‌ی سخن را از او بقاپد و درتایید فرمایشات کیانیان چیزهایی بگوید. مشکل اما این بود که کیانیان تازه گرم شده بود و هیچ چشم‌اندازی از نفس‌گیری درافق دیده نمی‌شد. افخمی هم حتما اگر کمی شناخت داشته باشید می‌دانید منتظر بود یک واژه یا جمله‌ی هوشمندانه و ویرانگر به ذهنش برسد و بساط را جمع کند و به همه حالی کند چیزی حالیشان نیست. اما به‌نظر می‌رسید سرچشمه‌ی هوشمندیِ افخمی هم به نحوی بند آمده است. (متوجه هستم دارم استعاره‌های الکی درست می‌کنم لیکن لازم است. گوش کنید جالب می‌شود).
کیانیان داغِ داغ شده بود و اسبِ سخن را می‌تازاند. یک مقداری از آن حالت‌هایی که توی سینه‌ی آدم قلقلکی شده و فکر می‌کند حرف‌هایش هر کدام نرسیده به گلو به الماس‌های تراش‌خورده تبدیل می‌شود و به همین دلیل، قطع کردنِ این مسیراستخراجِ الماس، خسران است آقا. جفا است. در حق همه. حتی در حقِ خود شمایی که با من مخالفی. زمین و زمان در این شرایط کُند حرکت می‌کنند و آدم حتی از جایش نیم‌خیز می‌شود و فکر می‌کند «چرا که نه؟ حالا که دارد می‌جوشد و می‌آید بالا، نباید جلوی‌ش را گرفت».
بله. عرض میکردم. ما تا به پژوهش اهمیت ندهیم مدام درجا خواهیم زد. کیانیان می‌گفت. این درجا زدن را ما داریم به عینه می‌بینیم. صدر عاملی یک حرکت ریزی کرد که همینجا وارد شود که کیانیان افزود: اصلا چه اشکالی دارد یک نفر بیاید راجع به پرویزپرستویی تحقیق کند. ببیند علتِ موفقیت یا ماندگاری‌اش چیست. اصلا چند تا تحقیق تا به‌حال درباره‌ی حاتمی‌کیا انجام شده؟ مثلا الان همین رسول جان (صدر عاملی) چند تا فیلم ساخته. چرا نباید یک پژوهشی انجام شود درباره‌ی او. یا اصلا درباره‌ی خود من.
در اینجا کیومرث پوراحمد علائمی از رضایت در چهره‌اش نمایان کرد. (بله. آن شخصِ چهارم که در ابتدای نوشته اسم‌ش یادم نمی‌آمد کیومرث پور احمد بود که حتما شما هم با بعضی کارهایش آشنا هستید). مثلا همین کیومرث جان. الان چند سال است که فیلم نساخته؟ کیومرث جان چند سال شد؟ ده سال؟ بفرما. رسول جان شما چند سال؟ اوه. هفت سال شد. در اینجا دوباره صدرعاملی خیزی برای قاپیدنِ رشته‌ی سخن برداشت که قاعدتا کیانیان دوباره جاخالی داد.
پژوهش ما کم داریم واقعا. (حرف‌هایش بعد از همان جمله‌ی اول یکی دو ساعت پیش تمام شده بود. بقیه‌اش چنانکه الان مستحضرشده‌اید بیشتر تاکیدِ بر همان جمله‌ی اول بود). صدرعاملی دیگر طاقت‌اش تمام شد و انتحاری شیرجه زد روی رشته‌ی سخن، یا مرگ یا بدست آوردنِ سرِ رشته: «خیلی عالی گفتی رضا جان. کاش واقعا یک جایی درست بشود با بودجه و اینها روی ما پژوهش کند.» 

۱۳۹۴/۷/۴

درباره‌ی موقعیت حسنی بعد از بحران بهداشتی‌اش

 حسنی بعد از اینکه اوضاع حمام رفتن‌اش مرتب شد تصمیم گرفت به بقیه شکاف‌های زندگی‌اش هم سر و سامان بدهد. تقریبا در شلمرود کسی نبود که متوجه، یا دست‌کم نگران موقعیت پسابهداشتی حسنی نباشد. هر کس پیشنهادی می‌داد. اول از همه دختر خاله‌اش که گفت شیرینی می‌خوریم،  بعد برو سر یک کاری،  من هم صبر می‌کنم، برگرد بالا را می‌سازیم می‌ریم خوب و بد با هم می‌سازیم تا پیر بشیم. اگر هم بچه‌ات نشد من می‌سازم (در دوران پیشابهداشتی اهل شلمرود معتقد شده بودند به دلیل صدماتی که حسنی با حمام نرفتن‌اش به جان خودش زده بچه‌دار نمی‌شود). حسنی این پیش‌نهاد را دوست داشت. بعد اما فکر کرد ممکن است اوضاع خراب شود. هنوز به بابا و داداش و عمو، برای حمام رفتن محتاج بود. یک روز که عمو تاخیر داشت حتی با خودش دودوتا چهارتا  کرده و به این نتیجه رسیده بود که هفته‌ای یک‌بار هم کافی است و حالا طوری نمی‌شود و این حرف‌ها و اگر نبود درایت بابا و داداش که گفتند عمو سر وقت خودش را می‌رساند، ممکن بود لغزش کند.  نمی‌توانست ریسک‌اش را بپذیرد و با این وضع بهبودیافته اما بی‌ثبات سرنوشت دخترخاله را به خطر بیندازد. و خب البته، ته ذهن‌ش این بود که ممکن است در دوران تازه، شانس‌های بهتری هم از نظر انتخاب همسر، داشته باشد.   
پیشنهاد بعدی پیشنهاد پسرخاله بود. گفته بود تو می‌توانی از تجربه‌هایت درباره حمام نکردن، مقاومت انسان در مقابل چرک، وضعیت ناخن‌ها بعد از کوتاه نشدن چند ماهه، ترس‌های وجودی از آب و بطور کلی موقعیتی که تحت عنوان کل‌کثیف داشته‌ای در شهر پول و پله به هم بزنی. از طرفی این یک کار فرهنگی‌است و بعض بقالی و قهوه‌خانه‌داری است. حسنی گفت باید فکر کنم و رفت یک چند ساعتی با خودش خلوت کرد دید واقعا چیزی یادش نمی‌آید. البته تصاویری گذرا می‌آمد توی سرش که بیشتر مربوط به عکس‌العمل  اطرافیان می‌شد. حتی گاهی شک می‌کرد که شاید یک مقداری اهل شلمرود بخاطر اوقات فراغت زیاد درباره‌ی کل‌کثیفی‌اش اغراق کرده‌ند که سرشان گرم شود و حرف برای گفتن داشته باشند.
 قهوه‌چی هم گفته بود می‌تواند بیاید در قهوه‌خانه شاگردی کند مشتری‌ها را دست‌کم تا چند ماه با تضاد سر و وضع تمیزش با وضع قبلی، توی قهوه‌خانه پابند کند. این پیشنهاد از همه معقول‌تر بود و حسنی واقعا می‌خواست همین را قبول کند. کار سختی هم نبود. چای می‌ریخت و می‌آورد سر میز و می‌گذاشت مشتری‌ها با گذشته‌اش شوخی کنند و سرحال بیایند. اما بعد یک فکر ناجور به سرش زد. اگر مشتری‌ها حوصله‌شان سر برود و تصمیم بگیرند حسنی را در زمینه‌های دیگر تحت فشار بگذارند چه؟ مثلا از او بخواهند درباره‌ی جزییات شرم‌آور زندگی‌اش صحبت کند؟ یا حتی بخواهند خودشان چیزی را، جایی را معاینه کنند؟ 
در نهایت حسنی تصمیم گرفت به ندای قلب‌ش گوش کند. گفت ای قلب، نظر تو چیست؟ و قلب گفت: «حسنی اینجا دیگر جای تو نیست. از شلمرود برو. اما بیرون شلمرود هم کسی نخواهی بود بنابراین در شلمرود بمان.»


۱۳۹۴/۲/۲۳

درباره داستانهای بهرنگی و لزوم بازنگری

یکسری بحث  درباره‌ی این ماجرای قاسمخانی و داستان‌های صمد بهرنگی دارم که فرصت و تمرکز پرداخت دقیقش نیست. 
علی‌الحساب به نظرم قاسم‌خانی با تاکید بر «دنیای خوشگل کودکی» بیراهه رفته است. یعنی اگر از این حرف بر بیاید که داستان‌های کودکانه باید پاستوریزه باشند و از هرگونه نشانه‌ای از شر تهی شوند خوب حرف بیراهی‌است. مادربزرگ شنل قرمزی را گرک می‌خورد ودر برخی روایت‌هایش از شکم گرگ هم زنده بیرون نمی‌آید. مادر بزهای بزبز قندی شکم گرگ را می‌درد و شنگول و منگول را از شکم‌ش بیرون می‌آورد. حذف نیروی شر از هیچ داستانی(از جمله داستان کودکان) ممکن نیست و احتمالا سرانجام‌ش نگاه عمو‌ها و خاله‌های تلویزیونی خواهد شد. در واقع بهتر است اصلا قاسم‌خانی و نوشته‌ی غیرمسئولانه و آن «دنیای خوشگل کودکی» را بگذاریم برای مخاطبان اینستاگرام‌ش و فراموش کنیم.

اما نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که باب نقد در مورد داستانهای بهرنگ باز است. بعضی داستان‌های صمد بهرنگی استعاری است. یعنی در آنها هر چیز نماینده چیز دیگری است. بدون اینکه این مناسبات در خود متن معنی دار باشد. مثلا در «اولدوز و کلاغ‌ها» کلاغ‌ها احتمالا نماینده طبقه آگاه شده و پیشرو هستند که ما را به رهایی می‌رسانند. تا اینجایش درست. زن‌بابا هم نماینده  بورژوازی وابسته است(مثلا). سگ هم نیروی نظامی و امنیتی که از سوی قدرت بکار گرفته می‌شود تا مانع رهایی و پرواز کلاغ بشود. این هم درست. اما نکته اینجا است که این استعاره‌ها در داستان قابل درک نیست. بخاطر همین چیزی که از سوی یک کودک دریافت می‌شود این است «سگ را می‌توان بدون کوچکترین شفقتی و با خشن‌ترین شکل ممکن کشت». حالا شما بیا برای بچه توضیح بده سگ، سگ نیست. ماهی ها و عنکبوت‌ها هم مهم نیستند. اما کلاغ را باید نجات داد. در حالی‌که گرگ در داستان بزبزقندی بدون توضیح و فارغ از آنکه نماینده‌ی چه گروهی در دنیای غیر داستانی‌است مستحق تادیب و واکنش است.
  
یا مثلا زن‌بابا موجود خبیثی است که یکسره شر است. نگاهی به شدت ارتجاعی که زندگی را برای بسیاری از زنان که با مردان صاحب فرزند ازدواج مجدد می‌کنند تلخ کرده‌است. حالا شما بیا توضیح بده که این زن بابا در واقع زن بابا نیست. نماینده بورژوازی وابسته است که با پشتوانه‌ی پدر به محرومان ظلم می‌کند. خوب این چه کاری است؟ آدم بزرگ‌ها هم در تشخیص این استعاره‌ها گیج می‌شوند.

یا مثلا در ابتدای همان اولدوز و کلاغ‌ها نوشته این داستان را بچه‌های مرفه که سوار ماشین بابا مامانشان می‌شوند و می‌روند مدرسه نخوانند. خب بچه که شیوه زیست‌اش را انتخاب نمی‌کند. یعنی همانقدر بچه‌های مرفه در آن شیوه‌ی زیست بی‌تقصیر و غیرعامل‌اند که بچه‌های محروم. 
(البته این را در داستان «اولدوز و عروسک سخنگو» به نحوی اصلاح می‌کند و می‌گوید بچه‌هایی که فخرفروشی می‌کنند به ثروت‌شان نخوانند که یعنی خود بهرنگ بر خلاف بعضی دوستدارانش دائم دارد خودش را نقد و اصلاح می‌کند).

در ماهی سیاه کوچولو یک خرچنگ را صرفا به دلیل شیوه‌ی راه رفتن «خنده‌دارش» مسخره می‌کنند و قهرمان کتاب(ماهی سیاه کوچولو) قاه قاه به راه رفتنش می‌خندد. شما حالا بیایید استعاره را رمز گشایی کنید و بگویید خرچنگ، خرچنگ نیست بلکه خرده بورژوازی فرصت‌طلب است که مانع رهایی می‌شود. آنچه واقعا دریافت می‌شود این است که می‌شود به شیوه راه رفتن موجودات (که دست خودشان هم نیست) خندید. 
در نهایت به نظرم اگر خود بهرنگ زنده می‌ماند راهی برای این معضل پیدا می‌کرد و شاید با پخته‌تر شدن نگاهش از این نگاه به شدت استعاره‌زده و بی‌توجه به آنچه در سطح داستان می‌گذرد (که در واقع عمق واقعی‌اش آنجا است) دور می‌شد. اما زمان به او مهلت نداد. ولی ما که امروز فرصت داریم چه دلیلی دارد از کتاب‌های بهرنگ نوعی کتاب مقدس برای کودکان بسازیم؟ چون چپ است؟ چون شریف است؟ چون ما مارکسیست هستیم؟ (اگر هستیم) خوب اصلا نگاه انتقادی چپ برای همین آمده که ادم همه چیز را در بستر مناسبات عینی بررسی کند. این نگاه اگر هم به آن قائل باشیم با نگاه صلب و بسته‌ای که از کتاب‌های کلاسیک آثاری مقدس و به تعبیر بارت(صرفا خواندنی) می‌سازد در تضاد است. 

از بهرنگ می‌توان چیزهای دیگری آموخت. تولید ادبیات خارج از دایره‌ی بسته‌ی افراد مرکز نشین و طبقات فرادست. تلاش برای نوشتن داستان‌های جدی و مسئولانه برای کودکان و از همه مهمتر، آن شفقتی که او داشت و آنطور که امیدوارانه از کودکان آسیب‌دیده که به شکل مضاعف (از سوی جامعه مبتنی بر تبعیض و خانواده‌ی آسیب دیده) تحت ستم بودند و هستند می‌خواست بلند شوند و جهانشان را تغییر دهند.  

۱۳۹۳/۱۲/۱۲

سفر به انتهای شب

 وبلاگ‌نویسی برای من هیچوقت مسئله‌ی کاملا شخصی نبوده. یعنی علاوه بر اینکه روزمره نویس نبوده‌ام، وقتی که وبلاگ جلوی چشم‌ام نبوده در روزمره‌ام هم حضور نداشته‌ و کاملا از یاد رفته‌است. شاید به دلیل اینکه مثل یک قاتل زنجیره‌ای عیالوار این بخش از زندگی‌ام را از آن یکی بخش‌اش جدا نگه داشته‌ام. بنابراین خیلی سخت است که در این زمینه چیزی بگویم که هم بامعنی و هم کاملا راست باشد. همچنین هیچوقت هم نتوانسته‌ام وبلاگم را به یک پایگاه فرهنگی، ادبی یا سیاسی تبدیل کنم. می‌دانم که در آن چیزهایی می‌نویسم اما الان که با دعوت تمّت دارم در بازی وبلاگی‌ای که بانی‌ش خوابگرد بوده شرکت می‌کنم دوباره این سئوال مطرح می‌شود که چرا دارم وبلاگ می‌نویسم.
واقعا نمی‌دانم چرا. احتمالا امیدهایی دارم ولی دقیقا متوجه نیستم چه امیدهایی، همچنین قطعا انگیزه‌ای درکار است ولی تا روی تخت روانکاوی دراز نکشم احتمالا با این انگیزه‌ها هم آشنا نخواهم شد. 
همچنین تنها دلیلی که اسم وبلاگ من سفر به انتهای شب است و بر سردرش عکسی از فیلم سگ اندلسی نصب کرده‌ام این است‌ که تغییر دادن این چیزها سخت است و آدم عادت می‌کند و این حرفها: ها کبلایی. نگو بنی‌آدم. بگو بنی‌عادت

اما اگر بخواهم بالاخره یک چیز شخصی بگویم. یک تجربه واقعا شخصی. داستان وبلاگ‌نویسی به یادم می‌آید که آمد در شهر بزرگ. برای مستقل زندگی کردن تمرین کرد. جنگید و تا حدودی به آن دست یافت. بعد بیمار شد. از شهر بزرگ رفت، استقلالش را از دست داد و مرد.(از قضا هنگام مرگ تقریبا هم‌سن و سال این روزهای من بود). اسم وبلاگش زن رشتی بود.
 وبلاگ او شخصی‌ترین چیزی است که من تاکنون در میان وبلاگ‌ها با آن ارتباط برقرار کرده‌ام. 
http://zanerashti.persianblog.ir/

 لطفا مومنان فاتحه‌ای برایش بخوانند و بی‌ایمانان به یادش یک کار دوست داشتنی بکنند (من قند را می‌زنم توی چایی).

از وبلاگنویسان نسبتا قدیمی که هنوز نسبتا حضور دارند و احتمالا میتوانند در این «بازی» شرکت کنند، دعوت می‌کنم اگر مایل بودند شرکت کنند. شاید ذهن من هم باز شد و چیز بدردبخورتری نوشتم. حالا مثلا:

۱۳۹۳/۷/۲۰

تقدیم به شاپورغلامرضا، با عشق و نفرت و بی‌حسی

یکی هست که همیشه نشئه است. سر کلاس. وقت امتحان. در اوقات فراغت بین کلاس‌ها. حدودا پنجاه ساله ودر ظاهر پیرتر از از پنجاه‌ساله‌ها (شصت یا حتی هفتاد ساله به نظر می‌رسد). کارتش را به من می‌دهد. کارتش و خودش می‌گوید که تهیه‌کننده تلویزیون است و آنجا "آشنا ماشنا" زیاد دارد. من زیاد وارد نیستم. نمی‌دانم تهیه‌کننده تلویزیون چطور چیزی است. چند کتاب هم نوشته و تقدیم به "حضرتعالی" می‌کند. الان می‌خواهد فوق لیسانس بگیرد تا دستش برای برگزاری کلاس‌های آموزشی باز شود. (راست و دروغ‌ش با خودش).
نگران نمره‌ش است. می‌خواهد رشوه بدهد. می‌گوید داریم برنامه‌ای می‌سازیم و احتیاج به کارشناسی با تخصص شما داریم (تخصص من؟ این دیگر چه مزخرفی‌است؟ یادم باشد دفعه بعد از خودش بپرسم). بیش از آنکه پیشنهادش عصبانی‌م کند غمگین می‌شوم.
بعد می‌گوید "ما قیطریه میشینیم". قیطریه برایش یک جای مهم است. "یک خونه‌ی مجردی هم پاسداران داریم که خوشحال میشم تشریف بیارید."  و دیگر اینکه "همه چیز هست اونجا". این یکی رشوه حتی از اولی هم غم‌انگیزتر است. آدم نباید اینطوری شود. منصفانه نیست. یعنی برای این وضعیت طراحی نشده یا مثلا برای اینکه دوتا ساعت رولکس دستش کند و بگیرد جلوی دوربین. آدم برای این طراحی شده که اینجور وقت‌ها از خجالت به بهانه‌ی بستن بند کفش یا برداشتن یک چیز نامعلوم خم شود و امیدوار باشد تا وقتی که بلند می‌شود همه‌ی این چیزها ازگستره‌ی دیدش بیرون رفته باشد.  
می‌توانم حدس بزنم وقتی بست هشتم یا نهم را کشیده، دارد کنار گاز برای رفیقش درباره‌ی پروژه‌ی بعدی‌ش حرف می‌زند. درباره‌ی فتوحاتش در نیم قرن اخیر. سفر اروپایش (کجای اروپا آخر؟ اروپا قاره است برادر. باید بگویی کجایش)، دخترهایی که توی دست و بالش بوده‌اند. دخترها و دست و بال. مطمئنم معمولا از همین ترکیب استفاده می‌کند. با من هنوز رودربایستی دارد. 
دهانش سر (به کسر سین) شده. خشک خشک. دو تا چایی دارم (خوب بعله. من چایی احتکار می‌کنم) یکی‌ش را می‌دهم بهش. دو قلپ می‌خورد و دوباره با مردمک‌های کدر شده نگاه می‌کند. یعنی با مردمک ها نگاه نمی‌کند. همینطوری نگاه می‌کند ولی من همه‌ش مردمک‌ها را نگاه می‌کنم. وقتی حرف میزند مدام حواسم می‌رود به جریان خون که کند می‌شود.چیزهایی که توی خون پخش می‌شود. برای او در این لحظه همه چیز شدنی‌است. می‌شود با پیشنهاد دعوت به تلویزیون (کجا مثلا؟ شبکه‌ی معارف، ورزش،آموزش یا چی؟) و دعوت به خونه‌ی مجردی، دعوت به  فرو دادن دود تریاک یا شاید هم نوشیدن الکل، نمره گرفت.فوق لیسانس گرفت و یک کلاس آموزش بازیگری باز کرد که دست و بال آدم از جهت "دخترمختر" بازتر بشود. (این را اضافه کنم که چند بار طرز بولد شده واژه ی "لامپ" را بکار برد و هی نگاه کرد ببیند من واکنشی نشان می‌دهم یا نه. بعد که دید واکنشی دریافت نمی‌شود از ادامه‌ی بحث منصرف شد. از یک جهت چیز زیادی را از دست نداده‌م. احتمالا می‌خواست از تمثیل مستراح استفاده کند در جهت جا انداختن لزوم روسپی‌خانه برای میهن). 
نمره که سهل است. دلم می‌خواهد یک فوق لیسانس پیدا کنم و طوری که کسی نبیند بچپانم توی جیبش (مثل این خًٍیرهایی که توی سریال‌ها کمک خیرخواهانه شان را فرو می‌کنند توی جیب طرف و بعد مج دستش را می‌گیرند و رخ به رخ توی چشمهایش می‌گویند "چیزی نیست. فکر کن قرضه"). بله کاش می‌شد که فوق لیسانس را بچپانم توی جیب‌ش و بعد بهش بگویم "فکرشم نکن. فقط برو".
توی تاکسی، یک پیرمرد حدودا هفتاد ساله قبض را نگاه می‌کند. به من هم نشان می‌دهد. اگر لهجه نداشت و من هم نیکی کریمی بودم و خودش هم انقدر خوش‌هیکل نبود می‌توانست با کاراکتر پدریوسف درفیلم حاتمی‌کیا اشتباه گرفته شود. قیمت دقیق. بیست و دو هزار و پانصد تومن. همان اولش می‌گوید که پول خرد ندارد. روی داشبوردش سه عکس کنار هم چسبانده. از این عکس‌هایی که برای شهدای جنگ درست می‌کنند. زیرشان نوشته شده "شهدا قلب تاریخ‌اند" با گل و شمعی که دارد آب می‌شود. پسرها حدودا هجده تا بیست و چهار پنج ساله‌اند.پسر بزرگتر کاملا نسخه‌ی جوانی پدر است. تازه موهایش شروع به ریختن کرده بوده که رفته روی مین، یا تیرخورده توی شکمش یا مانده زیر تانک یا نارنجک توی سنگرش منفجر شده یا هرچه. پول خرد ندارد که پانصد تومن بقیه پولم را بدهد. بدون اغراق بیشتر از ده بار معذرت‌خواهی می‌کند و حلالیت می‌طلبد.
 من آدمها را دوست دارم. من از آدمها متنفرم. من حسی نسبت به آدمها ندارم. این حرف‌ها همه‌ش چرند است. چرا؟ خوب یک کم صبر کنید تا دلیلش را برای‌تان بگویم. چون‌که آدمها با هم فرق می‌کنند.   

*عنوان مطلب ربط مستقیمی به مطلب ندارد ولی مدت‌ها است که دوست دارم پستی با این عنوان بنویسم و فرصتش پیش نمی‌آید واز آنجا که فوکو گفته است اگر منتظر پیش آمدن فرصت برای انتخاب عنوان پست وبلاگتان بمانید ممکن است هیچگاه چنین فرصتی فراهم نشود این کار را کردم. امیدوارم این عنوان باعث دلخوری خاندان معزز پهلوی نشود.

۱۳۹۳/۶/۶

رفیقٍ جلال همتی، یک تلاش عاشقانه

حالا خوب یادم نیست. جلال همتی پیر شده بود و آلزایمر گرفته بود. رفیق‌اش باهاش آمده بود تلویزیون. چه تلویزیونی و اینها را هم یادم نیست. رفیقش که ساز هم می‌زد (تمبک احتمالا) پر از تشویش و به دست و پا افتاده و توضیح دهنده به نظر می‌رسید. نگران حالش و بیشتراز آن، وجهه‌اش بود. بعد در پاسخ به سئوال‌های مختلف مجری می‌گفت "از اون موضوع  چیزی یادش نیست" و بعد اضافه می‌کرد "ولی متن ترانه‌ها و ریتم‌ها  یادش مانده." خواستند بخواند و همتی با راهنمایی و تشویق رفیق‌ش یکی از کارهایش را خواند. نصفه‌نیمه . هاج واج. بعد پیرمرد به مجری که خورده بود توی ذوق‌ش گفت "بعضی روزا بهتره."

 سال‌ها بعد عشق هانکه را دیدم. قصه‌ی زوال جسمی و روحی یکی از طرفین و تلاش یارٍ سالم‌تر برای حفظ پرستیژ معشوق. کاری طاقت فرسا و مسئولیتی سنگین. معشوقی که جسم دارد و دستگاه عصبی و معده و روده و بودن‌ش به اینها وابسته است. مسئله نه مرگ و زندگی یا آنطور که دوست دارند با طنین شاعرانه بگویند "بودن و نبودن" که حفظ حرمت و بی‌حرمتی است. 

آنچه عشق هانکه را از نمونه‌های مشابه جدا می‌کرد برجسته کردن موضوعٍ معذبٍ جسم به‌جای موضوعٍ مرگ بود. مرگ در کنارٍعشق یک اسطوره‌ی رمانتیک است. تمیز و هیجان‌انگیز. حالی شبیه ولوله و دلشوره‌ای که با قطع ناگهانی برق در خانه ایجاد می‌شود. جسم اما کثافتکاری دارد. به این راحتی‌ها نیست. در مقابل دوگانه‌ی رومانتیک و بارها تکرارشده‌ی "عشق و مرگ"، اگر "عشق و جسم" بگذاریم، نتیجه زیاد مطابق با انتظارات ما نخواهد بود.
 در قسمتی از خاطرات پیری، سیمون دوبوار اشاره می‌کند به تلاش‌ش برای پنهان کردن این موضوع که سارتر کنترلی بر ادرار خود نداشته است. صحنه‌ای را تصور کنید که سارتر خودش را کثیف کرده، پیر و حواس‌پرت و ستایشگران پشت در ایستاده‌اند. تلاش دوبوار برای محافظت از او، ممکن است با افشاگری‌های مکتوبش درباره موقعیت جسمانی سارتر در تضاد به نظر برسد. ولی خوب موقع انتشار آن حرف‌ها سارتر دیگر از دروازه‌ی رستگاری گذشته و مرده بود. دیگر معشوقی وجود نداشت که لازم باشد پرستیژش حفظ شود. صحبت از عشق است و نه آبروداری بطور کلی. عشق میان دو آدم زنده. با توجه به این نکته احتمالا می‌توانیم نتیجه بگیریم آنچه دوبواربعدا انجام می‌دهد ربطی به موقعیت عاشقانه‌‌ی قبلی‌ش ندارد.
در فیلمٍ عشق، مرد، همسرٍ رو به تباهی‌اش را می‌کشد و عشقٍ خودش را نجات می‌دهد. اما بیننده می‌بیند که مفهوم عشق، در مقابل جسم، چقدر شکننده است.در اینجا کشتن از روی ترحم در کار نیست. حتی کشتن از روی عشق به طرف مقابل هم نیست. بلکه کشتن بخاطر این است که مفهومی مثل عشق بیش از این رسوا نشود. حذف جسم برای رهایی عشق از دوگانه‌ای که در نهایت نابودش خواهد کرد.
حالا اگرکسی از من بخواهد چند صحنه‌ی عاشقانه را نام ببرم. قطعا یکی‌اش صحنه‌ی حضور دو پیرمرد(همتی و رفیقش) در آن برنامه‌ی تلویزیونی خواهد بود. صحنه‌ای که عشق، با صورت زخم خورده و درد کشیده و نگران و مهمتر از همه، .شرمنده‌اش در برابر جسم، نمایان است.ولی اگر به من بگویند یک جمله‌ی عاشقانه بگو، یکی و نه بیشتر، احتمالا همان جمله‌ی پیرمرد را می‌گویم: 
"بعضی روزا بهتره"
اگر بتوانم بخشی از امیدٍ ناامیدانه‌ای را که در آن پنهان شده، نشان بدهم.
     
پ.ن: واژه‌ی عشق از آن واژه‌هایی است که بر سرش دعوا است. من اینجا صرفا درباره‌ی معنایی ازعشق حرف می‌زنم که در این نوشته توضیحش داده‌ام.

۱۳۹۳/۳/۱۶

شهر در دست بچه‌ها

بچه‌های کوچک زباله‌ها را جستجو می‌کنند. کیسه‌هایی را که گاهی دوبرابر هیکلشان است جابجا می کنند. یکی شان دیروز درحالی که زیر بار زباله ها خم شده بود به من سلام کرد. هشت یا نه ساله بود. 

شهری که در آن بچه‌های کوچک مسئول جابجایی و بازیافت سنتی زباله‌هایش باشند هر اسمی روی خودش بگذارد، متمدن نیست. چیزهایی است که می توان برایش صبر کرد. دموکراتیزه شدن حکومت، آزادی بیان و حتی آزادی پوشش و عقاید. یعنی اگر کسی بگوید خوب کمی صبر کنید تا در یک پروسه به طرف بهتر شدن حرکت کنیم گفته اش قابل شنیدن و گفتگو است (و البته الزاما قابل پذیرش نیست). ولی به نظر نمی رسد این موضوع برای هیچ گروهی جزء آن چیزها باشد. پس چرا چنین موضوعی در دسته‌ی مطالبات حداقلی ما نیست و بیشتر سوژه ای است برای فعالیت های خیرخواهانه که علی رغم حسن نیت به وضوح ناکارآمد است؟ 
در گفتار شهرداری تهران و مخالفان سیاسی‌اش که من دغدغه ای در این باره نمی بینم. قالیباف هم روی این سکوت طبقه متوسط تهران حساب کرده بود که بیشتر مانور سیاسی‌اش برای جذب آرای‌شان در انتخابات ریاست جمهوری متمرکز بر کارهای چشمگیر (پل و پیاده‌رو و پردیس‌ها و الخ) بود. مخالفانش هم بیشتر روی اصل این قبیل سازندگی‌ها تردید می کردند و البته مسئله‌ی گازنبر معروف. دست کم من یادم نمی آید سیاست‌پیشه ای در جبهه مخالف، بطور جدی این را بعنوان یکی از پارامترهای نقد مطرح کرده باشد.
در واقع در دوره ای که عده‌ای باد در لپ هایشان می انداختند و می گفتند «ولی کار کرده ها»،  ییمانکاران شهرداری مشغول پی‌ریزی شکلی از برده‌داری بودند که متشکل بود از صرف کمترین هزینه و چشم‌پوشی بر روشهایی که پیمانکاران هزینه‌ها را کم می‌کنند. 

به موازات یا کمی پس از عادی‌سازی حضور کارگران شبانه ی دوازده سیزده ساله در لباسهای فرم گشاد و بدون دستکش، چشم شهروندان به دیدن کودکان بدون لباس فرم در کنار زباله هم عادت کرد. درواقع با یا بدون لباس فرم، حضور کودکان در کنار زباله‌ها موقعیتی بصری فراهم کرد برای علنی تر شدن کار گنگستر‌هایی که از بچه‌ها بعنوان یک نیروی "مفت" و "بی ادعا" بهره برداری می کنند. 
دیدن بچه ای که زیر بار زباله‌ای دوبرابر هیکل خودش خم شده صحنه‌ای عادی نیست. چه رسد به اینکه خودش را موظف بداند به آدم سلام هم بکند. لابد به دلیل اینکه قرار است اهالی خرده‌بورژوای محله، از کندوکاو زباله هایشان معذب نشوند و رابطه ای بین این قربانی های کوچک و صاحبان خانه برقرار شود

۱۳۹۳/۳/۱۰

بعد از پیروز شدن چکار کنیم؟

بعضی دوستان انقدر سرگرم انقلاب فیسبوکی و پلاسی و توییتری هستند که اگر روزی از همین روز‌ها انقلابشون پیروز شود احتمالا اصلا متوجه نمی‌شوند.
آدم یاد داستانی می‌افتد که یکی از شخصیت‌ها در "برادران کارامازوف" تعریف می‌کند. مسیح باز می‌گردد. در قرون وسطی. دستگاه کلیسا با قدرت هرچه تمام‌تر در حال تلاش برای استقرار مسیحیت است. در این شرایط طبیعتا بزرگ‌ترین دشمن مسیحیت خود مسیح است. مسیح را دوباره به صلیب می‌کشند. نه به این دلیل که پیام مسیحیت را درنیافته‌اند. به این دلیل که پیام مسیحیت بر فقدان مسیح بنا شده است.
بعد از ظهور حضرت مهدی هم می‌توان حدس زد که چنین اتفاقی بیفتد. با او خواهند جنگید نه به این دلیل که بقدر کافی به مهدویت ایمان ندارند. برعکس. به دلیل ایمان ابدی و خدشه ناپذیر به مهدویت.
حالا تصور کنید مثلا روزی را که انقلاب دوستان ما پیروز شده. همهٔ خواسته‌ها عملا محقق شده. به نظرتان امکانش وجود دارد که این همه سازوکار مجازی انقلاب کردن یکدفعه تعطیل شود؟ این است که احتمالا فعال مجازی ما خطاب به "انقلاب پیروز شده" خواهد گفت:
«ما منتظر تو بودیم. ما عاشق تو بودیم. ما زندگیمان را در راه تو به خطر انداختیم. به همین دلیل تو را محکوم می‌کنیم به اینکه دوباره شکست بخوری. چطور نفهمیدی که امید ما به پیروزی صرفا در سایهٔ اطمینان‌مان به شکست خوردنت دوام می‌آورد؟»


۱۳۹۳/۲/۲۱

علی الحساب

یکی از معلم‌ها می‌خواست در فرصت ناهار برای پول گرفتن از دانشگاه مقدمه سازی کند.. نمی‌دانم. وامی چیزی احتمالا. حاج را آقایی که حرفش در دانشگاه خوانده می‌شود آورد سر میز. (ایشان یک روحانی نسبتا جوان هستند). بعد از مقدمه چینی‌های کلیشه‌ای و من خوبم و شما چه می‌کنید و این‌ها گفت که قرار است بیست و پنجم عروسی کنیم. حاج آقا هم کلی عصبانی شد (دوستانه البته) که دیر اقدام کرده‌اید و‌‌ همان ضرب المثل طرفداران بچه دار شدن در سن کم را هم گفت. «می‌خوای بچه‌ات به جای اینکه بگه به جون بابام. بگه به روح بابام» معلم هم زده بود به آن در حرفهای تلویزیونی دربارهٔ ففدان تسهیلات ازدواج و شرایط سخت و سخت گیری خانواده‌ها (کلا مزخرف می‌گفت). من هم داشتم ماستم را می‌خوردم (استعاره نیست. واقعا داشتم یکی از این ماستهای تک نفرهٔ لیوانی را بجای ناهار که حتی با استانداردهای آسان اگیرانهٔ من هم قابل خوردن نبودم، می‌خوردم). بعد سکوت شد و هر دونفری نگاه کردند به من: 

_جانم؟ 
- اقای فلانی می‌فرمان شما هنوز مجردید؟ (چهرهٔ خیلی تعجب کرده). 
- من؟ 
-بله. 
- نه من مجرد نیستم. 
حاج اقا خیالش راحت شد. با لبخند روکرد به معلم متقاضی که یعنی چی می‌گید شما. معلم متقاضی رو به من. 
- ائه مبارکه... کی ازدواج کردید. 
- ازدواج نکرده‌ام. 
هر دو گیج شده‌اند. خودم هم گیجم. دارم اماده سازی می‌کنم که چطور می‌شود بدون اینکه راستش را بگویم دروغ نگویم. اما حاج آقا برخلاف فیسبوک و گوگل پلاس گزینهٔ In a realationship را به رسمیت نمی‌شناسد. (راستی این الان می‌تواند یک مطالعهٔ موردی خوب باشد برای بستن یک قرارداد پژوهشی چرب و چیل: عادی سازی الگوهای سبک زندگی غربی با استفاده از گزینه یIn a realationship در شبکه‌های اجتماعی. رونوشت به برنامهٔ تلویزیونی شوک). بله ایشان این گزینه را به رسمیت نمی‌شناسد و فکر هم نمی‌کند کسی جرات کند علنی بگوید داخل یک رابطهٔ بدون ازدواج است. این است که موقتا بیخیال می‌شود و احتمالا گمان می‌کند بد شنیده یا هرچی. 
ماست هم تمام شده و من دارم الکی با قاشق ته ظرف را می‌خراشم. دارند دربارهٔ سن بچه دار شدن حرف می‌زنند. دوباره سکوت رو به من. 

- کٍی انشالله؟ 
- چی؟ 
- کٍی انشالله قصد دارید صاحب فرزند شوید؟ 
-قصد ندارم. 

این را هم متوجه نمی‌شود. نه این را و نه اینکه مرز یک گپ گیریم دوستانه کجا است. از کجا دیگر طرف باید به خودش نهیب بزند که جلو‌تر نرود. که دیگر خصوصی است. همه چیز به ایشان مربوط است طبیعتا. 

- مشکل از شما است یا خانوم؟ 
-‌ام. نمی‌دونم. 
- خوب حالا جای نگرانی نیست. 
- بله همینطوره. 

دوباره مشغول می‌شوند. صحبت دربارهٔ بچه و این‌ها است. حاج اقا اسامی فرزندانش را دارد به ترتیب سن می‌گوید. ایکس اقا. دوازده سالشه. ایگرگ خانم. هشت و الخ. سه تا بچه دارد و چهارمی هم دراه. و بعد بحث می‌رود روی مسائل جمعیتی. من یک ماست دیگر بر می‌دارم. تازه دارد جالب می‌شود. حرفهایی دربارهٔ بحران جمعیت و وظیفهٔ هر ایرانی. «معلومه که سخته. ولی اگر هر کس بخاطر سختی از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند واویلا است. چند سال دیگر می‌شویم مثل ژاپن خدای نکرده» کاملا هم صادقانه حرف می‌زند. یعنی به نظر نمی‌رسد جلوی ما بخواهد نقش بازی کند. اینجا باید ظرف ماست را کنار بگذارم به او بگویم که احساس مسئولیت‌اش ستودنی است. ولی‌ای کاش مثلا بجای این ماشین پرمصرف بالای دوهزار سی سی‌اش از اتوبوس و مترو استفاده کند تا نوباوه گان آینده که تحت این سیاست‌های جمعیتی جدید قرار است بدنیا بیایند به غیر از بدنیا آمدن بتوانند نفس هم بکشند. اما گفتن این حرف این مستلزم این است که جایگاه‌مان عوض شود. او ماستش را بخورد و من با تعجب از او بپرسم: 

- با اتومبیل شخصی تک سرنشین می‌آیید دانشگاه؟ 
و او هم نداند چطور باید جواب بدهد. 

ولی علی الحساب باید از ناهارخوری بزنم بیرون. مگر اینکه بخواهم یک ماست دیگر بردارم.

۱۳۹۳/۱/۷

درباره نمایش شرم

یک اتفاق بدی افتاده. مثلا یکی آنقدر تنها مانده تا از فرط تنهایی خودکشی کرده یا در انزوا مرده. زخم زبان هم بوده. طرد کردن‌های دست جمعی. مراسم خشن کنار گذاشتن یک نفر و دیگر سراغش را نگرفتن. بعد وقتی آن شخص می‌میرد. نوعی مکانیسم در جمع فعال می‌شود که هر کس خودش را ملامت می‌کند. اما این ملامت معمولا ربطی به وقایع گذشته ندارد. مثلا می‌گویند:
 «اون روز باید می‌فهمیدم حالش بده. باید زود‌تر می‌رسوندمیش دکتر.‌ ای خاک برسر من که کمکهای اولیه بلد نیستم... یا... اون روز که زنگ زد اگه عقلم درست کار می‌کرد اگه انقدر سرم به کارای بیخود گرم نبود باید متوجه لحن‌اش می‌شدم و الخ.»
اینگونه سرزنش‌ها واقعا سرزنش نیست. گواهی تبرئه شدن است. چون یک مسئلهٔ ریشه دار را را به خود واقعه فرومی کاهد. و خوب هیچکس واقعا کسی را بخاطر اینکه نتوانسته عملیات نجات را به درستی انجام بدهد یا حواسش بقدر کافی جع نبوده که از لحن گوینده خودکشی قریب الوقوعش را حدس بزند، سرزنش نمی‌کند. پاسخ چنین خودسرزنش کردن‌هایی معمولا این است «تو کاری از دستت بر نمی‌اومد.»
 ولی آن تقصیرکاری‌های جدی چه؟ آن خباثت سیستماتیکی که باعث می‌شود ما از کنار آدم زخم خورده به آرامی بگذریم؟ نه. در این باره سکوت می‌شود. به عبارتی همه ما تقصیرهایی را به گردن می‌گیریم که واقعا بر عهدهٔ ما نیست.
این خودسرزنش کنندگی که بعد از قتل جمشید دانایی فر کل فضای مجازی را پیمود، از‌‌ همان جنس است. نمایشی از شرم که خاصیت پالایشگری دارد «من شرمنده‌ام پس شرمنده نیستم».
خودم را از ماجرا مستثنی نمی‌کنم. ولی اگر این حجم از شرم جدی بود، باید خیلی پیش از به گروگان گرفته شدن سربازان، همه‌مان را می‌کشت. ولی ما زنده‌ایم. از این بابت هم نباید شرمنده باشیم. پدیرفتن اتهامی که ما واقعا در آن نقش نداشته‌ایم صرفا نشان دهندهٔ علو طبع نیست. می‌تواند راهی باشد برای فرار از اتهامی که «واقعا» متوجه ما است.
بنابراین اگر کسی واقعا می‌خواهد از نمایش شرم برای دلداری گرفتن، فرا‌تر برود، باید اول سعی کند اتهامش را بفهمد. دراین باره هم بعنوان اولین قدم همین پرسش را باید پرسید. اگر ما مقصریم، تقصیرمان مشخصا چیست؟

۱۳۹۲/۹/۲۰

کسانی که سخت نمی‌گیرند


دیده‌اید بچه‌های سه چهارساله‌ای را که ناگهان در میهمانی می‌گویند «ک... کش»، «مادر... ده» و بعد که واکنش همراه با حیرت مستمعین را می‌بینند از اعمال قدرت با واژه‌های بحران ساز خوششان می‌آید و ادامه می‌دهند؟ (دیده شده مثلا یک «کوکو» هم می‌گویند به این خیال که لابد کوکو هم بخاطر تشابه آوایی از‌‌‌ همان حرفهایی است که بزرگتر‌ها را دستپاچه می‌کند) 
بعد که همهٔ تلاش‌ها برای عوض کردن بحث، و نادیده گرفتن موضوع بی‌نتیجه می‌ماند سر دردل مامان بابا باز می‌شود که «ما نمی‌دانیم این حرف‌ها را از کجا یادگرفته. آبرویمان را برده. توی خونه ما از گل نازک‌تر به هم نمی‌گیم.» اگر بچه اهل مهد رفتن باشد طبیعتا باید مقصر را در آنجا جستجو کرد. اگر هم نباشد بالاخره همیشه یک جاری یا باجناق بی‌توجه به تربیت کودکان وجود دارد. 
البته باید مامان بابا را همیشه دلداری داد. اما می‌توان به قدر معنی داری به فضای گل و بلبل و بهداشتی‌ای که ترسیم می‌کنند شک کرد. واقعیت این است که مامان بابا وقتی عصبانی هستند (از همدیگر یا رییسشان یا رانندهٔ تاکسی) خیلی هم حواسشان نیست که چه می‌گویند. 
در این قضیهٔ اوباشگری اینترنتی در صفحه فیسبوک سلبرتی‌ها، عده‌ای خیلی حیرت زده می‌پرسند «اینا کی ان؟». من نمی‌خواهم بگویم این‌ها عصارهٔ فضایل ملت‌اند. این مدل تحقیرهای ملی البته روی دیگر سکهٔ‌‌‌ همان دمیدن در بادکنک ملی است. ولی یک مسئله‌ای را نمی‌شود نادیده گرفت. تحقیرهای قومی، جنسی، جنسیتی و ملی آنقدر‌ها هم ندرت ندارد. حتی لازم نیست آدم به صفحه ارمیا یا امیربهمن در فیسبوک آکادمی موسیقی گوگوش سربزند. کافی است موبایل داشته باشد و البته دوستانی که احساس بامزگی می‌کنند تا روزی یکی دو اس‌ام اس با محتوای تحقیرهای قومی و جنسی و جنسیتی دشت کند. واکنش این دوستانٍ بامزه در مقابل اعتراض هم همیشه این است: «سخت می‌گیری بابا». 
 قولی از آدورنو هست که می‌گوید «کسانی که در مقابل آشویتس سکوت کردند بهتر است در مقابل سرمایه داری خفه شوند» من بر خلاف برداشت رایج از این نقل مشهور معتقدم همیشه حق اعتراض محفوظ است. منتهی دلیل این همه تعجب چیست؟ چرا کسانی که همیشه به آسان گرفتن دعوت می‌کردند حالا یک دفعه انقدر سخت می‌گیرند؟ 
وقتی علیرضا رضایی یا ابراهیم نبوی، سخیف‌ترین کلیشه‌های تحقیر جنسی را در نوشته‌هایشان تولید می‌کنند همه ساکت‌اند. وقتی کلیشه‌های رایج تحقیر قومی و جنسی و جنسیتی در اس‌ام اس‌ها رد و بدل می‌شود همه لبخند می‌زنند. وقتی در دانشگاه و اداره و خیابان، دربارهٔ خصوصی‌ترین اندام زنی که عبور می‌کند، یا یک کمی دور‌تر نشسته، بحث‌های داغ فلسفی درمی گیرد کسی تعجب نمی‌کند. ولی خوب ظاهرا همهٔ ما مثل مامان بابای کذایی، اظهار تعجب را بخشی از آیین تبری جستن از واقعهٔ خجالت آور می‌دانیم.  اینجا می‌توان به سیاق جملهٔ ادورنو گفت: «کسانی که سخت نمی‌گیرند، حق ندارند تعجب کنند.»

۱۳۹۲/۸/۲۹

شیرجه زدن پشت بوته ها



در قضیه ی ازدواج با فرزند خوانده، مهمترین استدلالی که موافقین مطرح می کردند، این بود که بالاخره این یک "واقعیت" است. باید یا بهتر است بجای اینکه واقعیت ها را انکار کنیم، آنها را در مجراهای درست "کانالیزه" کنیم.  کانالیزه کردن کلا  واژه ای بسیار پرکاربرد در ادبیات دوستان است. خیلی خوب. حالا بر اساس این استدلال، بد نیست بپرسیم «آیا  کانالیزه کردن بر اساس فقه شیعه ممکن است؟»
 هر پدیده ای برای کانالیزه شدن، ابتدا باید "مرئی" شود. در متعه، که به نوعی برگ برنده ی فقه شیعه است (اسمش را بگذاریم رئالیسم جنسی) مرئی کردن رابطه ی جنسی، اساسا ممکن نیست. دو نفر می توانند برای خودشان جمله ی عربی (و حتی فارسی اش) را بخوانند و بلافاصله وارد بازی سکس حلال بشوند(فرزندشان هم فارغ از مسئله ی ارث، که مطلقا جنبه ی اقتصادی دارد، حلال زاده است) وقتی که امام جمعه ی شیراز مسئله ی متعه را نه بعنوان یک حق شرعی که بعنوان یک روال قانونی مطرح کرد، یعنی خواست که بازی فقهی را به بازی اجتماعی (اجتماعی که می نویسم البته معلوم است که باید سیاسی هم خوانده شود) وارد کند، بیش از همه پدران متشرع امروزی که بخشی از انها در بدنه ی حاکمیت جمهوری اسلامی صاحب رای و تریبون اند نگران شدند. چون بر اساس قانوع شرع، همین الان هم هر دختر بالغی به شرط آنکه مونوگام باشد یا دست کم پلی گامی اش را بر اساس سررسیدٍ عٌده مدیریت کند، می تواند با یک پسر رابطه ی آزاد جنسی داشته باشد. یعنی با توجه به اینکه دست کم دو مرجع شناخته شده شرط اذن پدر را برای دختر باکرده ضروری نمی بینند و بقیه ی مراجع هم بنابر احتیاط واجب، حرام می دانند. حتی یک دختر خیلی متشرع به شرع اسلام-شیعه می تواند در مورد خاص این فتوی، شیفت کند روی فتوای آن دو مرجع معتبر که اذن پدر را ضروری نمی دانند. در واقع  سکس، باید بجای داشتن امکان تکثر و هرج مرج در شرایط  نامرئی، یعنی در خانه هایی که نمی شود داخلشان را دید، با محدودیت های قانونی قابل رویت شود. چون فقه اینجا کمکی نمی کند. گرفتن برگه ی ازدواج موقت یک ضرورت فقهی نیست. یک ضرورت اجتماعی است. در اینجا نظام حکومتی با فقه شیعه، یک مقداری به تعبیر مورد علاقه ی خودشان، زاویه دارد.  فقه می خواهد تا جایی که می شود مسئله را نامرئی نگه دارد. یا دست کم کوششی برای مرئی کردنش نمی کند. بخش اعظم احکام فقهی در رساله های عملیه، عملا بر اساس استفتائات غیرمعمول متشرعان شکل گرفته اند. آیا استفاده از دیلدو مجاز است؟ خوب فقه درباره اش سکوت می کند تا برای یک مومن دغدغه شود، بعد پاسخ می دهد. معمولا هم پاسخها کلی، یک جمله ای و قابل تسری به موارد دیگرند (استفاده از دیلدو اگر موجب آزار نشود مباح است. آنال سکس اگر موجب آزار نشود مباح یا مکروه است. سکس در جکوزی اگر موجب آزار نشود مباح است.حالا  چطور می شود در جکوزی طرفین یکدیگر را ازار بدهند؟ خوب احتمالا اینطور که با هم شوخی خرکی کنند و کله ی همدیگر را بکنند زیر آب داغ)این دقیقا بر عکس اعتراف گیری کلیسایی منتشر شده در مدرنیته است که فوکو مطرح می کند. در اینجا شما نمی گویید چه می کنید. کشیش(مرجع تقلید- روحانی محل) می گوید چه باید بکنید. او از شما نمی پرسد. شما از او می پرسید. در حالیکه حکومت مدرن اسلامی ما دقیقا بر عکس شیوه ی فقه، مدام از شما می خواهد که مسئله ی نامرئی را مرئی کنید ( شمایل ازدواجهای دست جمعی دانشجویی، بعنوان یک نشانه به اورجی، اوج هنر کمک داوریٍ حکومت و صدا و سیما بود برای رآنکه روابط نامرئی سکشوال دانشجویی به گل درشت ترین شکل ممکن مرئی شود)

  برگردیم به آغاز بحث. در قضیه ی ازدواج با فرزند خوانده ما با دو مسئله مواحهیم. یکی اینکه این ازدواج ممنوع است مگر بر اساس حکم دادگاه (همان مرئی شدن که یک قانون مدرن حکومتی است. در فقه نیازی به حکم دادگاه نیست. )دیگری اینکه باید در شناسنامه ی فرزند خوانده، فرزند خواندگی اش ذکر شود. اتفاقا این یکی ریشه در ترس های فقهی (و آنطور که فروید به ما آموخته، کهن) دارد. فوبیای زنا با محارم. حالا اگر این فوبیا در بعضی جوامع بدوی منجر به این میشد که طرف تا مادر زنش را می بیند شیرجه بزند پشت بوته ها (ادمی ضعیف النفس است) در این قانون هم عکس العملی به همین اندازه غریب، نشان داده شده است. اگر فرزند خوانده مثل اودیپ (خود اودیپ سوفوکل را می گویم) بعد از سالها اتفاقی با مادرش ازدواج کرد چه ؟ باید جلویش را گرفت. اگر اودیپ هم شناسنامه ای می داشت و در شناسنامه اش ذکر می شد که فرزند خوانده است و از کجا امده ، احتمال داشت احتیاط کند و با ملکه(مادرش)  همبستر نشود.
 چند سال پیش یک پدر و دختر استرالیایی ازدواج و همبستری چند ساله شان را علنی کردند. (اگر درست بخاطرم مانده باشد فرزندی هم داشتند). منتقدان به طرح مجلس ، با کنایه می گویند همچین چیزهایی هم هست. چرا نمی خواهید اینها را کانالیزه کنید؟ (مادر من که مددکار اجتماعی است، مددجویی داشت که از پدرش حامله شده بود. پدر واقعی اش. و بیش از آنکه نگران عاقبت خودش باشد نگران فرزندش بود و گمان می کرد ممکن است بچه اش را سربه نیست کنند که نکردند). خوب معلوم است که چرا نمی خواهند این چیزها را کانالیزه کنند. چون اصلا مسئله صرفا کانالیزه کردن نیست. کانالیزه کردن بدون مرئی شدن اگر هم ممکن باشد به کار نمی آید و در اینجا خواست مرئی کردن، با فوبیای زنا با محارم تزاحم پیدا می کند و اولی به نفع دومی کنار گذاشته می شود. 

بنابراین و بعد از همه ی این حرفها، فکر می کنم بهتر است مدافعین طرح مجلس، چیزها را به نام خودشان صدا بزنند.( خود نمایندگان بیشتر به نظر می رسد از خرابکاری شان غافلگیر شده اند و به چیزهایی که مدافعان و مخالفان طرح می گویند فکر هم نکرده اند. و بعید هم می دانم اساسا توانا به چنین کاری باشند. فکر کردن) ولی در حال حاضر بیش از هرچیز ریاکاری و تذبدب در مدافعان به چشم می خورد. جایی که قرار است استناد فقهی مطرح کنند (ذکر فرزند خواندگی در شناسنامه) حرف از نظم و قانون می زنند و جایی که باید حرف از نظم و قانون بزنند (ازدواج با فرزند خوانده به حکم دادگاه) پشت فقه و فطرت و کانالیزه کردن غرایز سنگر می گیرند. و البته تخیل هم خوب چیزی است. شاید همه ی این خرابکاری ها ریشه در فقدان غم انگیز و حتی ترسناک تخیل داشته باشد. نه می توانند رنج کودکی را که با انگ فرزند خواندگی در شناسنامه اش به مدرسه می روند تخیل کنند، نه  حال و روز مادرخوانده و پدرخوانده ای را که هم بین خودشان و هم در مقابل آشناها و دوستان، از ترس برداشت های سوء، کارشان به هیستری می کشد.