‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست و زنده ماندن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست و زنده ماندن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۲/۸

تواب و پُل‌ساز (قسمت سوم و آخر)

ترس و گفتگو

در یکی از نمازجمعه‌های بعد از انتخابات هفتاد و شش، آیت‌الله جنتی خطاب به مستمعین گفته بود نگران نباشید، حسن بیاید و حسین بیاید آقا هست. (نقل به مضمون)؛ این حرف تا مدت‌ها به نظر من پیام‌ِ اشتباهی بود که در زمان نامناسب ارسال شده بود. چطور می‌شود که انتخاباتی آن‌همه پرشور و پر از امید را با این پیامِ محافظه‌کارانه خراب کنیم؟ اما مشکل این بود که من از جایگاه فردِ برنده این پیام را می‌خواندم و پیامِ عدمِ تغییرش آزارم می‌داد. درواقع این پیام، برای ما پیامِ ضدِ امید بود. اما می‌توان این را از زاویه‌ی دیگری هم دیدید. این پیام نه به امیدواران که به ترسیده‌ها ارسال شده بود. از این منظر این پیام برای بخشی از جامعه نقطه‌ی ارجاعی را که با موجِ بنیان‌فکنِ پیروزیِ خاتمی نابود شده بود، احیا می‌کرد و آن بخش از جامعه را در گفتگو با حکومت نگاه می‌داشت و به آنها می‌گفت نترسید چون همه چیز را نباخته‌اید. به نظر من این می‌تواند تفاوتِ رفتارِ هواداران جنبش سبز را با کسانی که امروز آنها را اصولگرا می‌خوانیم توضیح بدهد. آنها بعد از هفتاد و شش و هفتاد و هشت و نود و دو و برجامِ نود و چهار، به اعتراض خیابانی نیامدند چون همچنان نقطه‌ی ارجاعی برای باقی ماندن در گفتگو با حکومت داشتند: شخصِ رهبر.
 از همین موضع می‌خواهم یک پرسش را طرح کنم و به آن پاسخ بدهم. اما قبل از پاسخ‌دهی تاکید می‌کنم که من در پاسخ، این فرض را که بخشی از مردم (در هر طرف) احمق و مزدور و رانت‌خور و غربزده‌ و ساندیس‌خورند، کنار می‌گذارم. این حرف‌ها پاسخ نیست بلکه روشی است برای شانه‌خالی کردن از پاسخ‌دهی (مثل آن کسی که مردمِ تهران را به دلیل سبکِ زندگیِ غربی از دست رفته می‌بیند). این فرض با آنچه من از سیاست می‌فهمم منافات دارد.  فرضی که اگر آن را بپذیریم، کنشِ سیاسی را به سمتِ تروریسم هول داده‌ایم. تروریسم چیزی نیست جز اعلام ورشکستگی از کنشِ سیاسی؛ چرا که اگر مردم از بیخ و بن فاسد و احمق باشند ما صرفا باید برویم کله‌گنده‌های طرف مقابل را به امیدِ تضعیف شدن‌شان به قتل برسانیم. بنابراین این فرض علاوه بر تن زدن از پاسخ، پیامِدهای خطرناکی دارد که هر گروه سیاسی‌ای مجبور است به پیامدهای آن بیاندیشد. سئوال را طرح میکنم:

در بحث‌هایی که درباره‌ی هشتاد و هشت، میان موافقان و مخافان در می‌گیرد معمولا بعد از چند جمله (اگر طرفین تا حدودی اهل گفتگو باشند) بحث می‌رسد به موضوع «تقلب». بحث‌هایی که پیرامون تقلب در می‌گیرد معمولا به بحث‌های فرسایشی تبدیل می‌شود که با عصبانیت یا خستگی یکی از طرفین نیمه‌کاره می‌ماند. یعنی الان که سال هزار و سیصد و نود و پنج است و بیش از شش سال از ماجرا گذشته، علی‌رغم اینهمه بحث، یک قدم هم جلو نرفته‌ایم. اشکالِ کار کجا است؟

جنبش سبز (یا هر طور که آن را می‌نامید‌) یک کنش سیاسی عادیِ مبتنی بر محاسبه نبود. یک رویدادِ هویت‌بخش بود که اگرچه سابقه‌ی چندساله داشت، اسمی پیدا نکرده بود. اگر از من بپرسند که چه چیز، این هویت را تاسیس کرده بود خواهم گفت «ترس»؛ امید، مدتی بعد (با آغاز تبلیغات انتخاباتی) آمد و خیلی زود هم بعد از انتخابات کمرنگ شد. آنچه پیش و پس از انتخابات برجسته بود همین ترس بود. ترسی که از قضای روزگار و البته به دلیل قابلیت‌های فردی ِ فردِ مورد نظر، در آن سالها در شمایل محمود احمدی‌نژاد متجسد شده بود. ترسِ از حذف شدن و از دست دادن تمامِ امکاناتی که زندگی را برای بخشی از شهروندان تحمل‌پذیر می‌کرد. اینکه آیا این ترس واقعی بود یا نه، مورد بحث نیست. چیزی که می‌خواهم اینجا بر آن تاکید کنم این است که این ترس، حتی فارغ از شمایل احمدی‌نژاد موجود بود. یعنی هم فارغ از اینکه احمدی‌نژاد ترسناک بود یا نه بخشی از شهروندان از چیزی که او تجسدش بود، می‌ترسیدند، هم آن چیز بیرون از احمدی‌نژاد همچنان وجود داشت. چیزی که انگیزه‌ی اصلیِ شهروندان برای ترک کردن خانه‌های امن‌شان و آمدن به خیابانی بود که روز به روز نا امن‌تر می‌شد همین ترس بود. سخت نیست فهمِ اینکه طرف مقابل (حکومت) هم همین ترس را داشته باشد و چون قدرت نظامی دارد، واکنش‌اش را هر بار آسیب‌رسان‍تر و خشن‌تر کند. در اینجا دو گروه داریم که هم به شدت ترسیده‌اند و هم می‌دانند یک گام به عقب رفتن هرگز فقط یک گام نخواهد بود و منجر به برداشتنِ گام‌های بعدی رو به عقب و در نهایت نابودی خواهد شد. این ترس را در جملات موسوی که می‌گفت قرار است شیوه‌ی دیگری از زیست سیاسی را به ما تحمیل کنند و من تسلیم این صحنه‌آراییِ خطرناک نخواهم شد، می‌شود ردیابی کرد. به این ترتیب حکومت و منتقدان وارد دایره‌ی بسته از تشدیدِ ترس شدند که هر چه آن طرف بیشتر خشونت می‌کرد این طرف بیشتر می‌ترسید و شعارهایش حذفی‌تر می‌شد و هر چه این‌طرف شعارهایش حذفی‌تر می‌شد آن طرف را بیشتر ترس بر می‌داشت که با نیروهایی طرف‌اند که اگر گامی به عقب بگذارند کل موجودیت نظام (و افرادش را طبعا) تهدید می‌کنند.  

مخالفانِ جنبش سبز احتمالا می‌گویند این ترس اغراق‌شده و ناشی از کم‌تحملیِ سیاسی است. چطور آنها هفتاد و شش و هفتاد و هشت و هشتاد و دو و نود و دو، انتخابات را می‌بازند و به خیابان نمی‌ریزند؟ پاسخ این سئوال در همان جمله‌ای است که در ابتدای همین نوشته از آیت‌الله جنتی نقل کردم: آنها می‌دانستند حسن بیاید و حسین برود بهرحال «آقا» هست. این باعث می‌شود که بعد از یک شکست جدیِ سیاسی (ورای بحثِ تقلب یا عدم تقلب) همه چیز را از دست رفته نبینند. زیست سیاسی در دموکراسی اینچنین ممکن می‌شود. اکثریت ارده‌ی سیاسی‌شان را چیره کنند و اقلیت از حذفِ کامل نترسند. نقطه‌ی ارجاعی برای در گفتگو ماندنِ همه باقی بماند. مواقعی که طرفداران سنتیِ نظام در اقلیت قرارمی‌گیرند این اتفاق بطور طبیعی می‌افتد. اقلیت نقطه‌ی ارجاعی برای در گفتگو ماندن دارد، اما وقتی این اتفاق برعکس می‌افتد محتمل است که طرف بازنده زیر میز بزند یا اصلا میز را ترک کند. اگر این را نفهمیم مجبوریم گروه زیادی از مردم را جیره‌خوار غرب یا فریب‌خورده یا بی‌جنبه بدانیم. پذیرفتن چنین فرضی البته برای تنبل‌های فکری خوب است و آسایشِ موقتی فراهم می‌کند اما پاسخ واقعی نیست.

تا اینجای نوشته صرفا خوانش من بود از واقعه، اما چگونه می‌شود برای گروهی که شخص رهبر نقطه‌ی ارجاع‌شان نیست، سپری در مقابل ترس ساخت؟ یک پاسخ می‌تواند این باشد که رهبر رفتارِ سیاسی‌اش را تغییر بدهد و رهبرِهمه، و نه یک گروهِ خاص باشد. این پاسخ اما یک مسئله را نادیده می‌گیرد. رهبر نمی‌تواند تمامِ پشتوانه‌ی اجتماعی‌اش را برای اینکه مخالفان‌اش امیدوار بمانند، ریسک کند .او مجبور است و البته وظیفه دارد مراقب ترس کسانی باشد که بطور سنتی هوادار او هستند. در روزهای بعد از برجام، بخشی از این بدنه‌ی اجتماعی به مرزِ دور شدن از این نقطه‌ی ارجاع نزدیک شدند. یعنی بخش پرشورتر طرفدارِ مقاومتِ هسته‌ای به مرزهایی نزدیک شدند که در طول بیش از دو دهه رهبریِ آیت‌الله خامنه ‌ای از آن دور مانده بودند. وقتی رهبر از دینداریِ ظریف دفاع کرد این فاصله به اوج خودش رسید و زمزمه‌هایی در انتقاد از رهبری از طرف کسانی شنیده شد که همواره آخرین سنگر مقاومتِ خود رهبر بودند. بنابراین آزادیِ عمل رهبر بی‌نهایت نیست. در واقع اینکه ما از رهبر با هر چقدر از توانایی و حسنِ نیت (بعنوان نماینده‌ی نیروهایی واقعا موجود) بخواهیم نقشِ نقطه‌ی ارجاع هر دو طرف را بازی کند مثل این است که گمان کنیم اتومبیل با چراغ راهنمایش به چپ یا راست حرکت می‌کند. یعنی عامل حرکت را با نشانه‌ی حرکت خلط کرده‌ایم.  تنها در شکلی رهبر می‌تواند نقطه‌ی ارجاع هر دو گروه عمده‌ی سیاسی باشد که هر دو گروه در زمین واقعیِ قبلا به اشتراکی حداقلی رسیده باشند. بعد از آن رهبر می‌تواند بعنوان نمادِ این نقطه‌ی مشترک، نقش ایفا کند. با تغییر رهبر هم این مشکل حل نمی‌شود. صرفا ممکن است رهبر بعدی نماینده‌ی گروه مقابل شود یا بدتر از آن نماینده‌ی هیچ گروهی نباشد. بنابراین رهبر هر کسی که باشد و هر قابلیتی که داشته باشد نیروهای اجتماعی نمی‌توانند همه‌ی مسئولیت ایجاد نقطه‌ی مشترک گفتگو را به دوش او بیندازند. آنها باید بتوانند فارغ از رهبر نقطه‌ی ارجاع مشترکی برای ماندن در گفتگو پیدا کنند. هیچ فردی نمی‌تواند در شرایطی که این نقطه‌ی ارجاع در بیرون  وجود ندارد، نقشِ رهبرِ همه را بازی کند.
 پس چاره چیست؟ شاید بتوان نقاط ارجاع دیگری یافت و اگر نباشد، باید و چاره‌ای نداریم جز اینکه آن را بسازیم. اگرنه ترس، دیر یا زود بعد از یک شکستِ انتخاباتی یا سیاسی آنچنان شدید می‌شود که دوباره روبروی هم می‌ایستیم. وقتی موسوی می‌گفت پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد متوجه ترسِ طرفِ مقابل بود. در واقع هنوز هم برای من شکفت‌انگیز است که چطور توانسته بود در آن شرایط بحرانی مسئله را بفهمد؛ اما چنانکه در عمل دیدیم این هشدار یا شعارِ اخلاقی عملا کمکی به کم شدنِ ترس نکرد. ترس تنها در صورتی کم می‌شود که هر دو گروه بدانند وقتی باختند، جایی برای پناه گرفتن در آن دارند. «ایران» باید و می‌تواند همین جا باشد. از این نظر به رسمیت شناختن تفاوت‌ها، قدردانی از پل‌ساز ها و در گفتگو ماندن با ایران و طردِ هر آنکسی که می‌خواهد کسان دیگری را از خارج، به میز گفتو بیاورد، تنها شکلِ درستِ آن‌چیزی است که بعضی اسمش را می‌گذارند امنیت ملی و بعضی به آن می‌گویند دموکراسی.

همچنین هر شکلی از دادخواهی، دلجویی از قربانیان و واکاوی گذشته هم تنها در این شکل ممکن یا دست‌کم  مؤثرمی‌شود. اگرنه ما در این دایره‌ی باطلی که یکدیگر را بخاطر گذشته و حساب‌های تسویه نشده دشمن بدانیم یا تواب کنیم باقی خواهیم ماند. این‌که عده‌ای گفتگو از گذشته را به یک مکانیسمِ اعتراف برای بخشایش یا  تخلیه‌ی روانی تقلیل می‌دهند و دائم از همه می‌خواهند گناهان گذشته‌ شان را بپذیرند ناشی از این است که متوجه نیستند تنها در موقعیتی می‌شود از گذشته به نحو مؤثر حرف زد، که اتاق امنی برای حرف زدن از آن وجود داشته باشد. باید یک ایرانِ امن و پذیرا بعنوان نقطه‌ی ارجاع برای همه وجود داشته باشد که بتوانیم هم در آن و هم با ارجاع به آن، حرف بزنیم. در شرایطی که ترس، بالفعل است و هر گروهی مجبور است برای بقا بجنگد اعتراف به گناهان، تنها به تعویضِ ِگروه‌ برای بقا منجر می‌شود. فارغ از اینکه شکلِ نمایشیِ آن چه باشد (گریان رو به دوربین یا پریشان در کوچه و خیابان). نه دردی از قربانیان دوا می‌کند نه کمکی به کمتر کردن شکاف می‌کند. ترسِ بالفعل، گفتگو از گذشته را به خواست اعتراف یا میلِ به توبه تبدیل میکند و این همان موقعیتی است که امرِ سیاسیِ گفتگو را به بازیِ حقیقت یا شهامت تقلیل می‌دهد. موقعیتی که این مجموعه‌ یادداشت‌ها با واکاوی آن آغاز شد و همینجا هم به پایان می‌رسد.

میل به بلعیدنِ طرفِ مقابل (قسمت دوم)
شرم و شرافت و اینجور چیزها (قسمت اول)

۱۳۹۵/۲/۶

تواب و پُل‌ساز (قسمت دوم)

میل به بلعیدنِ طرفِ مقابل

در عکسهای اول انقلاب یا سالهای منتهی به پیروزیِ آن، جذاب‌ترین عکس‌ها آنهایی است که آدمهایی را با گرایش‌ها و عقاید و سبک‌های متفاوت زندگی کنار هم تصویر کرده است.(مثلا به این عکس میتوان مدتها خیره شد). این عکس‌ها جدا از جذابیت اما به نوعی به یک پرسش پاسخ می‌دهند، چه اتفاقی افتاده که بین ادمهایی اینهمه متفاوت، گفتگویی انجام شده که نتیجه‌اش کنار هم نشستن‌شان شده است؟ آن کیفیتی که این همنشینی را ساخته احتمالا می‌تواند در مواردِ دیگرهم پاسخ‌گو باشد. خب یک جواب می‌تواند این باشد که انقلاب، دستِ‌کم موقتا نقطه‌ی ارجاعی برای گفتگو ساخته است. نقطه‌ی ارجاعِ انقلاب خواست تغییرِ بنیادی است. آدمهایی باحجاب و بی‌حجاب و مذهبی و کمونیست و لیبرال و محافظه‌کار توانسته‌اند یک نقطه‌ی ارجاع پیدا کنند تا با توافق بر سر آن علی‌رغم اختلافات با هم حرف بزنند. اما انقلاب با استقرار حکومت جدید همراه با خیلی چیزهای دیگر این نقطه‌ی ارجاع را هم نابود می‌کند. این می‌تواند حوادث خون‌آلود بعدی را بهتر توضیح بدهد. آدمهایی که دیگر نقطه‌ای برای ارجاعِ گفتگویشان ندارند، علی‌رغم گذشته‌ی مشترک مبارزاتی به جانِ هم می‌افتند. جامعه اما نمی‌تواند همیشه در شرایط انقلاب بماند، دستکم در عمل این اتفاق نمیافتد ، ناگزیر باید فکری برای مواقع دیگرش هم بکند. به این ترتیب که همواره گروه‌های اجتماعی و طبقات مختلف ناچارند یک نقطه‌ی ارجاع را حتی اگربالفعل میانشان وجود ندارد، بسازند. این کار البته با نشستن و در خلاء تئوری ساختن ممکن نمی‌شود. همیشه به کسانی نیاز داریم که علی‌رغم اینکه عقاید و روش‌های خاص خودشان را دارند، بتوانند حرف حریفان را بفهمند و با توجه به حساسیتهای همگروهی هایشان و با حداقلِ سوء تفاهم این حرف را منتقل کنند. در اینجا کلیدواژه ی انصاف یا انسانیت کلیدواژه ی مناسبی نیست. چون طرف‌های متخاصم هرگز گمان نمی‌کنند وحشی یا بی‌انصاف‌اند. آنها مؤمنانه و مطمئن حذفِ نخاله‌ها را طلب می‌کنند، حذف از طریق کنشهای مسالمت آمیز یا غیر از آن. در این میان حذف از طریق تواب ساختن حذفی کم‌هزینه و مطلوب است. اگر بتوانیم بدون اینکه کسی را بطور فیزیکی حذف کنیم او را چنان مسخ کنیم که همه‌ی نیروهایش به خدمت ما در بیاید از هر نظر به صرفه است. گویی او را همراه با همه‌ی نیروهایش بلعیده‌ایم، اما حتی وقتی هزاران نفر از آن طرف به این طرف می‌پرند و تواب میشوند شکاف کمتر نمی‌شود. یک یا ده یا صد یا حتی هزاران نفر آنقدر تغییر در برآیند نیروها ایجاد نمی‌کنند که یک طرف موفق به حذف کامل دیگری شود. مگر اینکه شرایط انقلابی شود و همه به نحوی موقتا در یک طرف قرار بگیرند. در شرایط دیگر، شرایطی که شکاف‌هایی وجود دارد بهترین  راه این است که پلی میان این شکاف‌ها تاسیس شود. در واقع تواب در اینجا کمکِ معنی داری حتی به طرفِ تواب‌ساز نمی‌کند، تواب‌سازان موقتا حقانیتِ نمادین‌شان را، به این طرف آمدن حرابن یزید ریاحی‌شان را، جشن می‌گیرند و بعد از جشن، همان شکاف به قوت قبلی باقی می‌ماند.
پل‌ساز اما به هر دو طرف کمک می‌کند، کسی که اگر اصولگرا است اصولگرا باقی می‌ماند، اگر اصلاح‌طلب، سبز، چپ‌گرا، محافظه‌کار یا هرچه هست، همان باقی می‌ماند، اما به دلیل ویژگی‌های منحصربفردش می‌تواند حرفِ طرف مقابل را بفهمد و در مواقعِ حساس به همفکرانش منتقل کند. اهمیت پل‌ساز بنابراین بیش از داشتنِ حسن نیت (که البته آن هم لازم است) و صداقت و اینجورچیزها (که بله، آنها هم لازمند) درتواناییِ فهم او است. چندی پیش در مصاحبه‌ای که از رامین پرچمی منتشر شده بود، پرچمی اشاره کرده بود که بعداز دستگیری نگران سگ‌اش بوده است. یک چهره‌ی منتسب به اصولگرایان در توییتر این حرف را دست‌آویز تمسخر قرار داده بود.(اینجا) نه به این دلیل که حسنِ نیت نداشت یا مثلا خبیث بود، به این دلیلِ ساده که مسئله را نمی‌فهمید، نمی‌فهمید برای کسی که سگ دارد، نگرانی برای سرنوشت سگی که در خیابان بسته شده یک نگرانیِ جدی و معنی‌دار است. او احتمالا به دلیلِ اینکه از سبکِ زیستیِ آدمِ سگ‌دار دور بود هیچ درکی از این جنس نگرانی نداشت. بنابراین هرچقدر هم حسن نیت میداشت نمی‌توانست با صاحبِ سگ همدلی کند. همانطور که در این سو، وقتی خبری از کشته شدن یک نوزاد هیئتی در برخورد با پنکه‌ی سقفی پخش می‌شود (فارغ از آنکه راست باشد یا نه) بیشتر واکنش‌ها میرود به سمتِ محکوم کردن والدینی که نوزادشان را به هیئت علی‌اصغر درآورده بودند، وقتی تعداد زیادی از هموطنان در مراسم حج به شکلِ دردناکی کشته می‌شوند واکنش‌ها حولِ سرزنش و در مواردی تحقیرِ قربانیان می‌چرخد. «می‌خواستند نروند» و به همین ترتیب می‌توان حدس زد در سوی دیگر، اگر تعدادی از هموطنان در سوااحل آنتالیا کشته شوند، افرادی در آن سو بگویند «دندشان نرم»
اینجا هم خشونت نه از فقدانِ حسنِ نیت و انصاف، که از غریبگیِ افراد با هم می‌آید. آدم‌ها، دیگری را انسانی با قابلیت رنج و محرومیت نمی‌بینند، بلکه یک کیسه از عقایدِ عجیب می‌بینند که روی دوپا راه می‌رود. به همین دلیل است که وقتی یک زندانی سیاسی مادر و همسرش را از دست می‌دهد، یک چهره‌ی هوادارِحکومت حس می‌کند توطئه‌ای در کار است و احتمالا تصادفی ساختگی برای فرارِ زندانی در کار بوده است. برای او قابل تصور نیست که یک ضدانقلاب هم به اندازه خودِ او از چنین خسرانی صدمه ببیند. در چنین شرایطی چه باید کرد؟ آیا توصیه های اخلاقی کافی است؟ به نظر نمیرسد اینطور باشد. اخلاق دستش به این شکافِ جدی در درکِ دیگری نمیرسد، چون پیش شرط اخلاق، درکِ دیگری در تمامیت خودش است. وقتی این مبنای درک ویران شده باشد اخلاق نقطه ارجاعی تخواهد داشت. بنابراین اینکه دو طرف ناگهان کینه‌ها را کنار بگذارند و دیگری را در تمامیتِ خودش درک کنند فانتزی‌ای است که به آسانی محقق نمی‌شود. به همین دلیل است که قدرِ پل‌سازها را باید دانست. قدر کسانی که نه لزوما از زاویه‌ی حقوقِ بشر، بلکه از هر زاویه‌ی ممکنی صدای افرادِ مستقر در آن سو را می‌شنوند، میفهمند و به طریقی که برایشان مقدور است، منتقل میکنند.

در ماجرای امیدِ کوکبی، یک چهره‌ی نسبتا سرشناسِ اصولگرا (یا هر عنوانی که خودشان میپسندند) مطلبی نوشته بود که در آن از زاویه‌ی هزینه‌سازی برای نظام از رفتار با امید کوکبی انتقاد کرده بود. (اینجا ) بعضی از دوستان اصلاح‌طلب یا تحول‌خواه (یا هر اسمی که خودشان می‌پسندند) به او حمله کرده بودند که چرا بجای نگرانی برای حقوقِ بشر، نگران حفظ نظام است. من معتقدم این نگاهِ تواب‌ساز است که باعث می‌شود فردِ معترض تفاوتِ کسی را که وسطِ هیاهویِ تمسخرآمیزِ بعضی از مدعیانِ ارزشمداری سعی می‌کند مسئله را با توجه به حساسیت‌های افرادِ مسقر در گفتمانش طرح کند، نادیده بگیرد و بارِ دیگری بر دوشِ او بگذارد. اگرنه دیدنِ این تفاوت چندان مشکل نیست. مشکل از نگاهِ تواب‌سازی است که اگرچه فعلا قدرت نظامی و اجرایی ندارد اما از آن سو دیده‌ایم اگر مسلح به قدرت نظامی و اجرایی شود ممکن است به چه نمایش‌های گروتسکی دست بزند. تا وقتی این میل وجود دارد، برای تمام گروه های سیاسی این خطر وجود دارد که به ورطه ی ترتیب دادنِ چنین نمایشهایی سقوط کنند.  لازم نیست به دهه‌ی شصت رجوع کنیم، چهره‌های دردکشیده‌ی بعضی کنشگرانِ هشتاد و هشت احتمالا تا آخر عمر جلوی چشم ما خواهد ماند، وقتی که داشتند اعتراف می‌کردند حق با تواب‌سازان است و آنها هیچ حقی ندارند، هیچوقت نداشته‌اند.

 اما برای خواننده‌ای که به دنبالِ پل‌سازها باشد این نوشته و نوشته‌هایی نظیر آن  قدردانی برانگیز است. (اینجا) کسی دارد سعی می‌کند نقطه‌ی ارجاعی برای وصل کردن دو سوی خط پیدا کند؛ بدونِ اینکه موضع‌اش را در دفاع از نظام ترک کند تلاش می‌کند پلی میان این شکافِ عمیق بزند. پل‌ساز البته به خوشمزگیِ تواب نیست. با کفش‌های آویزان برگردن از روی شکاف به سمت ما نمی‌پرد اما اگر به دنبال زندگی در واحد جغرافیای‌ای به اسم ایران باشیم، پل‌ساز برای همه‌مان بسیارمغتنم است. یک اصولگرای اصلاحطلب شده‌ی دیگر به چه کار می‌آید؟ چه کمکی به پر کردنِ شکاف می‌کند؟ اگر اصولگرایی بیاید بگوید همه ی زندگی‌اش اشتباه بوده به چه درد ما می‌خورد؟ مگر اصلاح‌طلبِ اصولگرا شده دردی از اصولگرایان دوا کرده است؟ مگر ما این را در شکل حاد و غیر انسانی‌اش در اعترافات تلویزیونی نسنجیده‌ایم؟ آیا اگر همین امروز تاجزاده بیاید اعلام کند که اشتباه می‌کرده و حق همیشه با شورای نگهبان بوده جز چند روز پروپاگاندای رسانه‌ایِ کمکی به اصولگرایان خواهد شد؟ حتی اگر این اعتراف در آزادیِ کامل باشد. پس چرا ما انقدر دوست داریم که طرفِ مقابل ارزش‌های خودش را انکار کند و به ارزش‌های ما مؤمن شود؟ با نگاهی استعاری شبیه آدم‌خوارانی که تصور میکردند که با خوردنِ افراد قبیله‌ی دشمن نیروهای او را جذب میکند ما نیز گمان میکنیم با تواب شدن طرف مقابل، نیروی او را جذب میکنیم. ما هم دوست داریم همه‌ی طرف مقابل را ببلعیم، به همین دلیل است که پل‌ساز را سرزنش می‌کنیم که چرا تواب نمی‌شود. چون او را نمیشود خورد، در گلویمان گیر می‌کند.

(لینک قسمت اول)
(لینک قسمت سوم و آخر)

این نوشته دستکم یک قسمت دیگر هم دارد

تواب و پُل‌ساز، قسمت اول


یک: شرم و شرافت و اینجورچیزها
من چند سال است که محمد نوری‌‌زاد را دنبال می‌کنم. از زمانِ ساخت سریال‌های عجیب و بسیار بدساختی مثل «پروانه‌ها می‌نویسند» تا همین اواخر که به ولادیمیر پوتین نامه نوشته و او را بخاطر کشته‌های زلزله‌ی بم بازخواست کرده است.(اینجا) وقتی این نامه‌ی آخر را خواندم، از ذهنیت آشفته‌ی جاری در آن حتی با مقیاس رفتارها و نامه‌های یکسالِ اخیرش تعجب کردم. برایم عجیب بود که چطور ظرف چند سال این آدم اینطور پاهایش از روی زمین کنده شده است. در واقع یکی از انگیزه‌های آغاز کردن این نوشته که احتمالا چند قسمت دارد یافتن پاسخ برای این پرسشِ آزاردهنده است، اما این صرفا انگیزه‌ای برای شروع به فکر کردن درباره‌ی موضوع بوده است و این نوشته به مسیری جدا از این پرسش، ذیلِ عنوانِ اصلی پیش خواهد رفت.
در نوشته‌ی قبلی‌ام با موضوع نوریزاد (اینجا)، این ایده‌ی خام را داشتم که ما (منظور از «ما» علاقمندان به تحول سیاسی است که در جنبش سبز 88 متبلور شد)، بی‌تقصیر نیستیم، اما آن زمان هنوز ابعاد این تقصیر برایم روشن نبود. اگر کسی نوشته‌های قبلی این وبلاگ را خوانده باشد می‌داند که نویسنده‌اش نمایش شرم و خودمقصرپنداریِ الکی را مخرب می‌داند.(اینجا)اگرهم دنبال نکرده باشد در پاراگرافِ پیش رو توضیح داده خواهد شد که چرا این شکل دامن زدن به تقصیرِ عمومی غیرسیاسی و نقضِ غرض است.  ما اگر مقصریم نه بخاطر این است که از نوریزاد به قدر کافی حمایت نکرده‌ایم (که احتمالا عکس‌اش صادق‌تر است) یا مثلا بخاطر اینکه آنطور که لازم بوده است از قربانیان هشتاد و هشت حمایت نکرده‌ایم؛ یادشان نبوده‌ایم و گذاشته‌ایم در تنهایی خودشان از واقعیت‌های موجود فاصله بگیرند. به این تقصیر معتقد نیستم چون هر کسی که سرزنشی را مطرح می‌کند باید بگوید راهِ حل‌اش چیست. ما چه می‌توانستیم بکنیم؟ مثلا در مقابل حصر کدام کار بود که میتوانست محصورین را از حصر خلاص کند؟ رای ندادن؟ تظاهرات خیابانی؟ پرداخت نکردن قبوض؟ مشخصا کدام از این کارها ممکن یا مؤثر بود؟ ضمن اینکه خودمقصربینیِ ترویج شده در شبکه‌های اجتماعی مشکل دیگری هم دارد. از شهروندانِ عادّی مشتی گناهکار می‌سازد که گناه‌شان قهرمان نبودن است. هر ایده‌ی سیاسی‌ای که روی عموم مردم بعنوان قهرمان حساب کند ایده‌ی رومانتیکی است که صرفا از شکست خوردن لذت می‌برد. به یک دلیل ساده: همه نمی‌توانند قهرمان باشند. آن نیروی سیاسی‌ای که فقدان برنامه‌اش را می‌خواهد با حرکات محیرالعقول سمپات‌هایش جبران کند در نهایت یا فراموش می‌شود یا خودش تبدیل می‌شود به یک عاملِ سرکوب تازه. آنطور که رجوی بعد از فروغ جاودان لشگر شکست‌خورده را سرزنش کرده بود: شما به خودتان باختید؛ در آن تنگه چهارزبر گیر نیفتادید بلکه گیرِ کارتان توحید بود. به قدر کافی خلوص نداشتید و از این حرفها (نقل به مضمون)
اما ممکن است کسی بگوید لازم نیست کاری کنیم فقط کافی است یادشان باشیم و برایشان غصه بخوریم. گذشته از اینکه این کار چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد باید توجه کرد که ظرفیتِ روانی انسان طوری نیست که دائم غم را در حالتِ حضور شدید، حفظ کند. ما بزرگترین رنج‌ها را با زخمی دائم یا بهبود یافته پشت سر می‌گذاریم. حتی مرگِ قطعی‌مان را (که دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد) فراموش می‌کنیم تا بتوانیم زنده بمانیم. اگر غم و خاطره در شکلِ حادش در ما می‌ماند احتمالا هیچ‌کداممان به بیست سالگی نمی‌رسیدیم. پس این چه سرزنشی است که نثار خود و یکدیگر می‌کنیم؟ ما رجویِ خودمان هستیم که خودمان را برای زنده ماندن مقصر می‌دانیم؟ جلاد و قربانیِ همزمان؟ اصلا برای حفظ نکردنِ حسی که نه مقدور است نه فایده دارد چرا باید بکدیگر را سرزنش کنیم و خودمان را مقصر بدانیم؟
از طرفِ دیگر و در ادامه‌ی منطقی همین موضع، در نوشته‌هایی که اینطرف و آنطرف (عمدتا در شبکه‌های اجتماعی) با مضمون یادآوری و شرافت نوشته می‌شود یک واژه برجسته می‌شود: شرم. مشکلات ما ظاهرا از فقدان حسی بنام شرم سرچشمه می‌گیرد. در اینجا من درباره‌ی نقشِ مؤثر شرم بر کنشهای سیاسی و جتماعی ابراز تردید نمی‌کنم (تردید دارم اما فعلا مطرحش نمی‌کنم)، ولی سئوال اینجا است که اگر قرار است شرمگین باشیم دقیقا از چه باید شرمگین باشیم؟ اگر این شرم یک حسِ شبه‌مذهبی برایِ خلوصِ بیشترِاَعمال است، حرفی نیست. (آن طور که مثلا ائمه‌ی اطهار با آن همه عبادت از خداوند شرم داشتند و مؤمنین تشویق می‌شوند به اینکه به عبادات خود غره نباشند و بدانند که همواره با هر میزان از اعمال در پیشگاه خداوند احتیاج به طلبِ بخشایش دارند)، یعنی می‌توان آن شرمِ شبه‌مذهبی  را به عنوانِ مکانیسمی برای بازگرداندن معنی و زیبایی به زندگی شخصی پذیرفت. بهرحال شرمگین شدنِ گاه‌به‌گاه‌ در جهانی که ما اغلب دجار فقدانِ تجربه‌ی معنی داری از زندگی و احساساتِ شدت‌مند هستیم میتواند به بهبود روانیِ ما کمک کند. آنطور که گریه کردن برای مرگِ قهرمان فیلم هم ممکن است به نحوی موجب کاتارسیس شود. تجربه‌ی احساسات شدید (از جمله شرم و اندوه) میتواند آن تجربه های نداشته‌ی ناشی از زندگی‌های نکرده را جبران کند؛ اما برجسته کردن شرم و تقصیرکاری دائمی بعنوان یک رفتار سیاسی، مؤثر نیست. جماعتِ دائما شرمنده امکان درست فکر کردن و منطقی عمل کردن ندارند. هر کاری می‌کنند تا این شرمِ خودخواسته و خودساخته را تسکین بدهند، هر کاری حتی اگر بی‌معنی و مخرب باشد. داستانی را به یاد بیاورید از کارمند دون‌پایه‌ای که بخاطرعطسه‌ی ناخواسته‌اش آنقدر دنبال رییس دوید و عذرخواست تا مرد. بی‌معنی و غیر مؤثر و در مواردی مخرب. اما اگر شرم، فقط گاه‌گاهی و بعد از دیدن یک هشتگ یا استاتوسِ طوفانیِ یک توزیع‌کننده‌ی شرم رخ دهد چه؟ آن‌هم از نظر سیاسی و اجتماعی (جدا از رستگاری شخصی) مفید نیست؟ در این هم چنانکه گفتم می‌توان تردید کرد. کارهایی که برای تسکین احساسات غلیان کرده انجام می‌شود با فروکش کردن این احساسات دیگر انجام نخواهد شد. بنابراین ما از طریق شبکه‌های اجتماعی دائم جماعتی را می‌بینیم که خاک بر سرشان می‌ریزند و کمی بعد بلند می‌شوند می‌روند قسمت بعدیِ شهرزاد را می‌بینند. به همین دلیل طوفانی ترین حوادث هم عمدتا بیشتر از سه روز در ذهن جمعی حاضر نمی‌مانند (نمونه‌ی اخیرش نامه‌ی مهدی کروبی که به یک هفته نکشیده از حضورِ ذهنِ جعی کنار رفت)، البته می‌دانیم که منادیان شرم هیچوقت به این پاسخ قانع نیستند و خود شهروندان را در این وضعیت مقصر می‌دانند، بنابراین از آنان می‌خواهند یک لحظه هم از شرم مرخصی نگیرند تا  این احساس را دائمی کنند و در وقتِ مقتضی درودی نثار شرف‌شان شود. من واقعا نمی‌فهمم اگر زندگی کردن با حس ِ شرم در حضورِ شدت‌مندش از نظر روانی ممکن باشد چه سودی خواهد داشت؟ این خاک‌برسر ریزانِ اتوپیای شرم‌خواهان قرار است کدام تصمیم سیاسی درست را بفهمند؟ عمل کردن به آن پیشکش.
همچنین در ادامه‌ی شرم آنها  از ما می‌خواهند شریف باشیم. این واژه ظاهرا از معنی تهی شده است بنابراین بهتر است همینجا بیاستیم و یک‌بار با صراحت بپرسیم چگونه می‌توان شریف بود؟ سرِ کار نرویم؟ خیر سر کار که نمی‌شود نرفت. سینما نرویم؟ خیر سینما بهرحال گاهی آدم می‌رود. اعتصاب غذا کنیم؟ (یاد یکی از فعالان سیاسی در فیسبوک افتادم که چند سال پیش همینطوری الکی در فیسبوک اعتصاب غذا کرده بود و از لاغر شدنش عکس می‌گذاشت. منظور اینکه خواسته‌ای نداشت. هنرمندِ گرسنگی بود)، شرافت البته احتمالا واژه‌ی معنی‌داری بوده است زمانی که احمد زیدآبادی آن را بکار برده بود، ولی اکنون باید در کنارِ بصیرت  از واژه های بی‌معنی شده‌ی این سالها قرارش داد. با این تفاوت که این بار مقصرانِ بی‌معنی‌سازی  بیشتر در موضعِ اپوزسیون مستقر بوده‌اند. در نتیجه‌ی این وضعیت و از آنجا که این واژه بی‌معنی شده اما میلِ بکاربردنش در کنارِ شرم هرگز کم نشده است،  تمام ارجاعات آن در نهایت مصرفِ بحث رای دادن و رای ندادن می‌شود. در واقع آخرِ این نگاه را اگر دنبال کنیم می‌رسیم به کامنتی زیر خبری درباره‌ی حمله‌ی پلنگ به بُز که کامنتگذار به طریقی ربط‌ش داده است به شرکت بی‌شرف‌ها در انتخابات. به این دلیل است که آن شکل از حضور در انتخابات که با شیوه‌ی جدید تک و پاتک برگزارکنندگان و شرکت کنندگان در مجموع ده روز هم طول نمی‌کشد کلِ فضای سیاسی ایران را به گروگان می‌گیرد و در هر بحث مربوط و نامربوطی به آن رجوع می‌شود. در مجموع  از خودمقصر بینیِ الکی طیفی از خواستِ شرم و شرافتِ بی‌ارجاع و مبهم ساخته می‌شود و از دلِ این طیفِ نامشخص، اظهارنظرهای سخیف و غیرسیاسی به شیوه‌ی هوادارانِ دو تیم پایتخت علیه رای دادن یا رای ندادن تولید می‌شود.
بازمی‌گردم  به ایده‌ی ابتدای متن، اگر ما نباید خودمقصربینیِ الکی را ترویج کنیم چرا احتمالا در وضعیتِ نوریزاد مقصریم؟ دلیل‌اش این است که در جبهه‌ی خیر و شری که ساخته شد، ما بجای ایده‌ی گفتگوو تغییرِ تدریجی، ایده‌ی توبه را جایگزین کردیم؛ ایده‌ای شبه مذهبی که از کنشگر طرف مقابل نه تنها می‌خواهد رفتارهای سیاسی‌اش را انسانی‌تر و معقول‌تر کند، بلکه از او می‌خواهد یکسره عوض بشود؛ گذشته‌اش را انکار کند تا شخص دیگری متولد شود. تفاوت توبه با تغییر عقیده این است که توبه، یک تغییر کیفی است. فرد توبه کننده‌ی سیاسی از مسیری می‌گذرد که در آن می‌فهمد هرآنچه کرده و نکرده اشتباه بوده است. یک فانتزی شبه‌مذهبی که بیش از هر چیز در آن رستگاری شخصی نقش ایفا می‌کند.  تواب، تغییر عقیده نمی‌دهد، بلکه کلا شخصِ دیگری می‌شود. بی‌دلیل نیست که فیلمِ محبوب دهه‌ی ابتدایی انقلاب، دهه‌ی تواب‌سازی سیستماتیک، «توبه‌ی نصوح» بوده است. نصوح نه تنها رفتار طاغوتی‌اش را کنار گذاشت، بلکه آواره‌ی کوچه و خیابان شد تا از همه عذر بخواهد. این تصویر برای شما آشنا نیست؟ ما آن‌را نخواسته بودیم؟ نمی‌خواهیم؟

این نوشته ادامه دارد

(لینک قسمت دوم)
(لینک قسمت سوم)

۱۳۹۳/۹/۲۰

صداقت، سینه‌سوختگی و تشویق حضار

اخبارگویی که هر روز اخبار کلیشه‌ای را به خورد مخاطبانش می‌دهد یک شب می‌زند زیر میز بازی. شروع می‌کند بد و بیراه گفتن به سیاست‌های دولت، سیلی زدن به رخوت مردم و تشویق همگان به بلند فریاد زدن. خل بازی مجری اخبار، گردانندگان شبکه را نگران می‌کند و اخراجش می‌کنند. اما بعد معلوم می‌شود این خل‌بازی آمار بینندگان را افزایش داده. بقیه‌ش را می‌توانید حدس بزنید. هر شب طرف می‌آید به همه بد و بیراه می‌گوید و ملت هم بعنوان بخشی از نمایش کلی تلویزیون تماشایش می‌کنند. تا اینکه عاقبت این نمایش سینه‌سوختگی هم خسته کننده می‌شود. این بخشی از داستان فیلم شبکه است.
چرا مجری تلویزیون به بخشی از نمایش تبدیل می‌شود؟ چرا علی‌رغم انتخاب تندترین لحن باز هم نمی‌تواند بازی را بهم بزند؟ چون هیچ نمایشی را نمی‌توان با ایفای نقش منفی در آن بهم ریخت. نقش منفی لازمه‌ی نمایش است و گاهی اصلا دلیل اصلی جذابیت آن. این مشکلی است که دست کم یک قرن است همه‌ی جنبش‌های ضد هنر به نحوی با آن سروکار داشته‌اند. دادائیستهایی که می‌خواستند به نمایش شرم‌آور تاریخ هنر و موزه‌ها در هدایت زیباشناختی توده خاتمه دهند امروز پای ثابت تمام کتابهای تاریخ هنر هستند. 

یکی از آخرین نمونه‌های ایفای نقش منفی در درام ایدئولوژی اینجا است:
+
موضوع این است که خطر اصلی برای اباذری یا هر کس که می‌خواهد یک تنه و به اتکای وجدان و سینه‌ی سوخته‌ش به جنگ ایدئولوژی برود زندان و شکنجه و اخراج نیست. خطر اصلی این است که به بخشی از ساختار چیزی تبدیل بشود که قرار است نقدش کند. در واقع این که یک مرد جان به لب رسیده که سیاست برایش تبدیل به عرصه رستگاری شخصی شده و با خودش قرار گذشته تحت هیچ شرایطی به کرگدن تبدیل نشود، بپرد وسط میدان و برون‌ریزی کند به خودی خود کافی نیست.  آدم خودش را تخلیه می‌کند. بیرون می‌ریزد. مسائل را با هم قاطی می‌کند و چون به نظر عصبانی می‌رسد، چون دلش خنک می‌شود فکر می‌کند کاری انجام داده است. بله قطعا کاری بوده. اما نه آنچنان موثر و نه آنچنان در راستای هدف.  این برون‌ریزی‌ها هرچه باشد کنش رادیکال نیست. ایفای نقش منفی در نمایشی است که از پیش ترتیب داده شده است.

 اگر یک نمایش را با ایفای نقش منفی در آن نمی‌توان نفی یا نقد کرد پس راه دیگری باید پیدا کرد. اباذری و کسانی که دلشان خنک شده مرتکب همان کاری می‌شوند که طرفداران پاشایی را بخاطرش سرزنش می‌کنند. انتخاب آسان. وا دادن.
 بین کسی که از شر پیچیدگی‌های جهان به یک موسیقی ساده و یک آیکون حاضرآماده‌ی نسلی پناه می‌برد و کسی که فکر می‌کند با بهم ریختن کافه می‌تواند بر این رخوت غلبه کند تفاوتی نیست. هر دو کاری انجام می‌دهند که برایشان تعریف شده. نقاب حاضرآماده‌ی مرد جان به لب رسیده را اباذری بر می‌دارد و نقاب حاضر آماده‌ی نسل خسته از نخبه‌گرایی و طرفدار احساس را دانشجویی که مثلا دارد نقدش می‌کند. اباذری به درستی می‌گوید شما انتخاب نمی‌کنید. گمان می‌کنید که انتخاب میکنید. این را می‌توان با همین شدت و حدت به خودش گفت. شما انتخاب نمی‌کنید. انتخاب می‌شوید که در این تعزیه شمرخوانی کنید. و چه کسی است که نداند تعزیه به اندازه‌ی امام حسین به شمر احتیاج دارد. 

اباذری چهار پنج بار می‌گوید "موضوع ساده است" کسی که اینهمه تکرار می‌کند موضوع ساده است خودش بهتر از هر کسی می‌داند موضوع ساده نیست. اگر ساده بود با یک بار گفتنش حل می‌شد. خیر موضوع ساده نیست. اباذری انتخاب کرده‌اید که کار ساده را انتخاب کند و حالا باید هزینه‌اش را بدهد.
هزینه‌ش؟ تبدیل شدن به یک آجر دیگر در این دیواری که می‌توانیم اسمش را بگذاریم سیاست‌زدایی
به نظر من دردناک‌ترین و البته هشداردهنده‌ترین لحظه برای اباذری لحظه‌ای است که تشویقش می‌کنند. اگر آنقدر عصبانی نبود. اگر تصمیم نگرفته بود که دل به دریابزند و آتش درونش را گواه حقانیت بگیرد، باید با شنیدن صدای اولین دستهایی که به نشانه‌ی تشویق بهم می‌خورند ازسالن فرار می‌کرد.

پ.ن: دیدن فیلم شبکه تجویز من است برای هر کسی که فکر می‌کنند صداقت و سینه‌سوختگی برای مقابله با تسلط ایدئولوژی کافی است.

۱۳۹۳/۴/۱۶

درباره‌ی عشق، اسرائیل و بوسه

به مناسبت روز بوسه (حالا هرچی) عکسی دست‌به‌دست می‌شود که دختری با پرچم فلسیطن دارد پسری با پرچم اسرائیل را می بوسد. بین‌شان هم دیواری است و پسر اسرائیلی از دیوار بالا آمده تا معشوق‌اش را ببوسد.
(اینجا)
بوسه‌ی عشق به مثابه امری رهایی بخش. بعنوان یک حادثه‌ی خوش‌یمن و برطرف کننده تضادها و شکاف‌ها. بله. من هم اینها را شنیده ام. انگار که مثلا صاحبان این دو پرچم دخترخاله پسرخاله ای باشند که  پدرمادرشان سر ارث بابا بزرگ دعوایشان شده و حالا با عشق‌شان پلی میزنند بین قلب‌های سنگی دو خانواده. یا مثلا رمئو و ژولیتی که خانواده‌هایشان بی‌دلیل با هم دشمنی می‌کنند و در شرایط "برابر" مدام  به هم آسیب می‌زنند و بعد ناگهان عشق می‌آید.عشق معصومانه‌‌ای که از دیوارها می‌گذرد و شکاف‌ها را پر می کند. (از شما دعوت می‌کنم با من در این تجربه ‌ی عجیب سهمیم شوید. در گوگل سرچ کنید "بوسه دختر فلسطینی و پسر اسرائیلی" و نتایج را روی "تصاویر" متمرکز کنید).
(اینجا)
حالا برگردیم به تصویر بوسه از فراز دیوار. این تصویر کلا پرت و پلا و ساختگی است. شرایط برابری وجود ندارد. حتی نزدیک به آن هم نیست. عشقی که بر پایه تبعیض شکل گرفته باشد نه تنها  نسخه ای برای رهایی نیست بلکه  بازتولید کننده‌ی همان تبعیض خواهد بود. کسی البته نمی‌تواند جلوی عاشق شدن آدمها را بگیرد. ولی می‌تواند بگوید که عشق بین ارباب و برده  شکاف بین‌شان را از بین نخواهد برد. در شرایط اپارتاید می‌شود عاشق شد. ولی جار زدن این عشق بعنوان امر رهایی بخش فقط کار کسی می‌تواند باشد که از وضعیت موجود راضی است. معلوم است که فرد بهره‌ور از تبعیض مشکلی با عاشق شدن ندارد. 
از این بابت است که واژه‌ی "عشق" واژه تهی شده از معنای عشق، اینهمه مورد توجه طرفداران اسرائیل است.
 (اینجا)
در این شرایط توصیه می‌کنم چند دقیقه وقت بگذارید و ویدئوی زیر را ببینید.  تصویر مشمئز کننده ای ندارد. ولی به خوبی نشانگر وضعیتی است که درباره‌اش صحبت می‌کنم.
(اینجا)

۱۳۹۲/۱۲/۶

دربارهٔ شیفتگان جناس و پیروزی


یک وقتی، نوابغ ساختٍ جناس، هی می‌رفتند و می‌آمدند می‌گفتند- می‌نوشتند «تونس تونس. ما نتونستیم». البته نیش باز هنگام ادای این جملات نقشی تعیین کننده داشت. می‌خواستند بگویند «متوجه عمق مسئله هستیم. ولی خوب آخه... تونس تونس دیگه... ما هم نتونستیم». بعد که ماجرای التحریر و همراهی تلویحی ژنرال‌ها پیش آمد. موضوع انشا عوض شد. «نه واقعا باید بررسی کرد که چرا جنبش ما شکست خورد ولی مصری‌ها پیروز شدند». در اینجا پای سپاه، بافت نیروهای نظامی در مصر، افتخارات ارتش مصر و بی‌افتخاری ارتش ایران هم آمد وسط. مصری‌ها ارتشی داشتند که می‌شد رویش حساب کرد. خوب،  یک هیچ به نفع آن‌ها. بعد‌ها البته نتیجه عوض شد. ولی دیگر موضوع انشا هم عوض شده بود و زیاد پیش نیامد که شیفتگان ارتش مصر، دربارهٔ کودتا حرف بزنند. 
 در ماجرای تظاهرات مسالمت آمیز جمعه‌های سوریه (آن موقع هنوز سوریه به صحنهٔ نبرد داخلی تبدیل نشده بود. تکفیری‌ها و القاعده و گانگسترهای سلفی هم رخ نشان نداده بودند). باز موضوع انشا این بود که «چرا سوری‌ها انقدر شجاع و پیگیرند و ما نیستیم» بعد تکرار می‌کردند که سوری‌ها هر جمعه کشته می‌دهند و در خیابان می‌مانند. ولی ما هوا که سرد شد رفتیم به خانه‌هایمان. 
شاید باورکردنی به نظر نرسد. ولی مدتی رفتار معارضان در لیبی را هم توی سر جنبش سبز می‌زدند. «مقاومت به این می‌گن. ایستادن جلوی تانک‌های دیکتاتور لیبی». 
حالا بعد از چند سال، فارغ از سرنوشتی که قسمت برندگان شده است، نوبت اوکراینی‌ها است. آن‌ها رهبر در حصرشان را آزاد کردند ولی رهبر ما هنوز در حصر است. 
خوب برادران و خواهران ٍ شیفتهٔ جناس، ستایشگران وضعیت برنده و کار‌شناسان تطبیقی انقلاب اصولا حوصله ندارند که به نوع مسئله نگاه بیندازند. یک زمانی مد بود بگویند ملاصدرا خیلی زود‌تر از سار‌تر فهمیده «وجود مقدم بر ماهیت است». هنوز هم شاید کسی روی منابر صدا سیما از این حرف‌ها بزند. حالا «وجود» در ترمینولوزی ملاصدرا با نگاه اومانیستی سار‌تر، چقدر فرق دارد دیگر وارد مقولات شدن و مته به خشخاش گذاشتن است که طبق معمولٍ موارد تطبیقی، «در این مقال نمی‌گنجد». 
 در طول این سال‌ها، کار‌شناسان تطبیقی انقلاب هم بجای آنکه کار حوصله سربری مثل توجه به نوع «مسئله» را در دستور کار خود قرار بدهند، با دسته بندی کردن پاسخ‌ها گزاره‌های زیر را ساخته‌اند. 
- هر جا که تظاهرات شود به نحوی‌‌ همان تظاهرات جنبش سبز است. 
- هرجا که تظاهرات کنندگان به خواسته‌هایشان برسند گواهی است بر اینکه جنبش ما شکست خورده است و هر جا در برابرشان مقاومت شود نشان دهندهٔ این است که «ما ترسو بودیم». 
هر مقامی که در حبس یا حصر است (از برمه تا اوکراین) میرحسین موسوی است. 
خلاصه‌اش اینکه: 
"همهٔ اتفاقات خیابانی عالم، صرفا حاشیه‌ای بر جنبش ما است". 

 این انقلابیهای تطبیقی، به فرمولی دست یافته‌اند که آن‌ها را از پرداختن به تجملاتی نظیر خواندن صورت مسئله معاف می‌کند. فقط منتظر می‌شوند ببینند حل می‌شود یا نه. به این ترتیب اگر مثلا یکی بتواند یکی از تک مجهولی‌های مقاطع ابتدایی را حل کند، پیروز است. اگر کسی تلاش کند برای یک مسئلهٔ خیلی سخت، راه حل ارائه کند و طبیعتا فورا به نتیجه نرسد، خنگ و ناتوان است. 
این وضعیت خیلی شبیه موضع آن دوافروشی است که معتقد بود «این دکتر موکتر‌ها همه چیز را سخت می‌کنند. من یه حب شیره می‌دم حل می‌کنی تو چایی از درد قلب، تا شکم روش ت خوب می‌شود. این‌ها برای هر دردی یک بامبولی پیاده می‌کنند آخر هم مریض خوب نمی‌شود». 
 اشکالی هم ندارد. ولی کسی که اینطوری به مسائل نگاه می‌کند، چرا از موسوی نام می‌برد؟ از کسی که حتی در شرایط هیجانی بروز خیابانی جنبش، بیانیه‌های طولانی می‌داد و روی بیانیه‌هایش بجای اسم‌های شاعرانه و حماسی، شماره می‌گذاشت و تاکید می‌کرد که به بندهای پیشنهادی‌اش می‌توان اضافه کرد و لزومی ندارد همهٔ آن‌ها با هم اجرا شود. کسی که تلاش می‌کرد در سخت‌ترین وضعیت‌ها از دوگانهٔ «برد و باخت» بگریزد. برای من عجیب است که شیفتگان جناس و پیروزی چرا از او نام می‌برند. جهان پر از آدمهایی است که تپق نمی‌زنند و خیلی صریح وعدهٔ راه حل‌های «سریع و عاجل» می‌دهند. خوب یکی از آن‌ها پیدا کنید بیندازیدش جلو که برایتان بازی را «در بیاورد».

۱۳۹۲/۱۱/۱۹

چه آرزو کرده ایم


داستانهای مربوط به غول چراغ معمولا پایان خوشی ندارند. دست کم در انواع قدیمی ترشان همه ناراضی می‌مانند. غول به چراغ برمی گردد و یابندهٔ چراغ، مغموم و سرخورده در جای دیگری بدنبال خوشبختی می‌گردد. غول چراغ جادو باید برگردد به چراغ. چرا؟ به این سئوال پاسخ خواهم داد.
طیفی از فعالان سیاسی واقع در اپوزوسیون که ما* هم می‌توانیم جزءشان باشیم، همیشه منتقدان درون حکومت جمهوری اسلامی را متهم می‌کنند که از گذشته‌شان به قدر کافی اعلام برائت نکرده‌اند. در مراسم چهلم ندا آقا سلطان، در آن شلوغ پلوغی خانمی خطاب به هادی غفاری نه چندان خوشنام فریاد زد «گذشته تو جبران کردی». ولی حاشا که این جبران گذشته به چند حرکت مشخص سیاسی یا اجتماعی ختم شود. نگاه مذهبی به سیاست، که از اصطلاحاتی نظیر بخشایش و جبران مافات و توبه و گناهان گذشته، زیاد استفاده می‌کند، سیاستمدارانش را پاک می‌خواهد. به نظر می‌رسد بهترین سیاستمدار، سیاستمداری است که اصلا گذشته ندارد. پاک پاک. مرد بدون گذشته. در انقلاب پنجاه و هفت؟ هیچ کاره. در هشت سال جنگ؟ هیچ کاره. در زمان اعدام‌ها؟ هیچ کاره. سیاستمدار مورد نظر باید حوالی سال نود و دو به دنیا آمده باشد. این استعاره نیست. اگر می‌شد، مطمئنم بعضی از ما هر سال سیاستمدار تازه‌ای بازتولید می‌کردیم. و تازه مطمئن نیستم در آن صورت هم «خون پاک» مسئله ساز نمی‌شد.
خوب من اینجا نمی‌خواهم نقش جنایت‌هایی که انجام شده را کمرنگ کنم. مسئله سازو کاری است که باید به این جنایت‌ها رسیدگی کند. اگر دادگاه مقدور یا مطلوب نیست. اگر پرداخت هزینه در جهت رسیدن به خواسته‌هایی مثل دموکراسی، آزادی و عدالت و استقلال کافی نیست. تنها یک راه می‌ماند. حرف زدن دربارهٔ تقصیر، اعتراف و انابه. شخص مورد نظر باید مثل شخصیت توبهٔ نصوح مخلمباف در خیابان‌ها راه بیفتد و ابراز شرمندگی کند. ولی یک ضرب المثلی است که می‌گوید «مواظب باشید چه آرزو می‌کنید، چون ممکن است برآورده شود». محمد نوریزاد(+) تجسم برآورده شدن این آرزو است. کسی که به نظر می‌رسد، سیاست بیش از هر چیز برایش یک میدان رستگاری است. می‌خواهد سبک شود. گناهانش را با به خطر انداختن هرچه دارد پاک کند و مثل همهٔ مومنان بی‌پروا است. می‌رود کردستان. می‌رود خوزستان. با آدمهای سرکوب شده عکس می‌گیرد. دستشان را می‌بوسد. از آن‌ها می‌نویسد.
تکلیف حکومت با چنین کسی روشن است. کسی که منتقد باشد و آنقدر بی‌پروا که توی صورت شخص حاکم زل بزند، فقط یک چیز می‌تواند باشد: «دیوانه». این برچسبی است که به محمد نوریزاد هم چسبانده‌اند. فقط باید دیوانه باشی که بدون پرده بوشی، زیر سایهٔ حاکم او را مستقیما خطاب و متهم کنی. (این مختص به ایران نیست. سابقهٔ خیلی پر و پیمانی در شوروی و روسیه دارد مثلا). دستگاه پروپاگاند حکومتی چندین بار نوریزاد را دیوانه خطاب کرده.(به عنوان نمونه+) شاید هم راست می‌گویند. دیوانه کسی است که مرزهای واقعیت را جایی جدا از عرصه‌ای که قدرتمندان عرصهٔ عمومی ساخته‌اند ترسیم می‌کند. دیوانه مرز‌ها و دستورالعمل‌های خودش را دارد.
ولی به نظر می‌رسد برای ما هم نوریزاد مایهٔ خجالت است. چیزی از رئال پولتیک سرش نمی‌شود. اصلا متوجه معنی کار‌هایش نیست. در دوگانهٔ حکومت و اپوزوسیون، نوریزاد جایی ندارد. چون نمی‌تواند روی مسیر تعیین شده راه برود. بیشتر وقت‌ها به وضوح قیقاج می‌رود. گاهی شجاعتش را می‌ستاییم. ولی معمولا در همین حد می‌ماند. شجاعت آدم بی‌کله گاهی لازم است (وقتی دعوا در جریان باشد) و گاهی مزاحم (وقتی داریم چانه زنی می‌کنیم). مشکلمان با نوریزاد این است که در زمان و مکان نامناسب حضور دارد. اگر در هشتاد و هشت نامه‌های عتاب آمیز به رهبر بنویسد شجاع است. ولی در نود و دو این معنایش عوض می‌شود. مسئله این است که ما به دوگانه‌ها خو گرفته‌ایم. کلاسیک و رومانتیک. رئال و سوررئال. لذت و عقل. و هر کس که این دوگانه‌ها را جدی نگیرد، سرانجامش دیوانگی است. چنانکه هر دو سو، در یک اتحاد نانوشته، نوریزاد را دیوانه خطاب می‌کنند و از او دلزده‌اند.
منطق حکومت معلوم است. منطق ما چیست؟ نوریزاد تجسم برآورده شدن آرز‌هایمان است و به‌مان نشان می‌دهد که چگونه آدمهایی هستیم. حالا می‌شود به پرسش ابتدایی پاسخ داد. چرا غول باید به چراغ برگردد؟ به یک تعبیر، چراغ جادو‌‌ همان آینه‌ای است که باید شکسته شود.‌‌ همان تابلویی که نباید به آن نگاه کرد.‌‌ همان وسیلهٔ توهم شکن که دست آخر ما را از خودمان بیزار می‌کند. قصهٔ غول چراغ جادو، صرفا دربارهٔ آرزوهای آدم نیست. دربارهٔ خود آدم است. غول، آدم را به خودش نشان می‌دهد و به همین دلیل جایش در چراغ یا بطری است. از نوریزاد می‌خواهیم برگردد به خانه‌اش. دست بردارد و بیش از این نرود روی اعصابمان. چون نشان می‌دهد چه ارزو کرده‌ایم. چه چیز را دنبال کرده‌ایم و چه هستیم. **

* ضمیر ما که در این متن بکار رفته، هویت ساز نیست. شامل هر کسی است که خودش را مشمول آن می‌داند. اگر شما جزء این ما نیستید، خوش به حالتان.
** اندره برتون رمان نادیا را با این جمله شروع می‌کند. Qui suis-je. جمله‌ای دوپهلو که هم به معنای این است که «من کی هستم» و هم به معنای این است که «من چه کسی را دنبال می‌کنم». اگر در فارسی می‌شد چنین ایهامی ساخت حتما از آن استفاده می‌کردم.

۱۳۹۲/۱۱/۱۳

اونجوری راحت‌تر نبود ارباب؟


این تهران که الان نگاه می‌کنید، همیشه اینطور نبود. انقدر سرد نبود مثلا. زمانی بود که ما با تی شرت و موبایل و یک بطری آب معدنی و دو بسته سیگار می‌رفتیم بیرون، بعد بر می‌گشتیم خانه سریال‌های سیروس مقدم را می‌دیدیم. فقط آن وسط‌ها یک موجوداتی، می‌ریختند و با هر وسیلهٔ سفت و برنده‌ای که دم دستشان بود می‌زدند عده‌ای را جلوی چشممان معلول و مقتول می‌کردند. بعد می‌زدیم کانال سه (مثلا) ببینیم چه می‌گوید، می‌دیدیم این "وحید الگار+" نشسته دارد عشوه می‌آید که «اینا جاسوس بالقوه ن یا جاسوس بالفعل؟». عشوه که می‌گویم، شما نبودید باورتان نمی‌شود. گاهی چنان نگاه پینگ پنگی قشنگی با میهمان برنامه برقرار می‌کرد که جفتشان از ذوق سرخ می‌شدند و یک چند سانتی روی صندلی‌هایشان جابجا می‌شدند و نفس تازه می‌کردند و آب دهان قورت می‌دادند که «دقیقا به نکتهٔ درستی اشاره کردید آی ٍدکتر» 
حالا یک مقداری گذشته. آن کس که گفته بود من فلان و بهمانم و به صحنه آمده‌ام خبری ازش نیست. دنیا فریبش داده و برده توی خانهٔ خودش کنار همسرش نشانده و از او خواسته که آنقدر دیوار‌ها را نگاه کند تا خودش بالاخره سرش را بکوبد به سنگ. که مثلا یاد بگیرد «در شرایط امروز، دیروز و صد البته فردا» بجای ایستادگی بر روی آنچه درست می‌داند، باید کش بیاید. آدم باشد و هر وقت قرار شد به سکوت کردن، سکوت کند. یا رو هم توی فیلم گفته بود « سیاست یعنی حالت خوب باشه».
ولی خوب  "وحید الگار" فریب دنیا را نمی‌خورد و خوشبختانه حالش خوب است. می‌رود با استعمار «کلمه و ترکیب‌های تازه» می‌سازد. (استعمار نو، فرانو، پسا استعمار نو، استعمار فراپسانوین و الخ). نه خودش می‌فهمد چه می‌گوید، نه کسانی که می‌شنوند از او. ولی حاشا که گمان کنید که ایشان بی‌گدار به آب می‌زند و همینطوری حسی- دلی ترکیب‌های تازه می‌سازد. خیر. اول چک می‌کند ببیند این واژه در سایت خامنه‌ای دات آی آر تائید شده یا نه. (بله تائید شده+). یک وقت خدای نکرده ترکیب‌های تازه، مثل  "انتخابات آزاد" رمز عملیات دشمن نباشد. یک زمانی البته همه چیز ساده‌تر بود. وحید و دوستان، درخیابان با عضو نرینه‌شان و ترکیبش با اندام جنسی ما و خانواده‌مان، و البته موسوی و رهنورد و کروبی، کلمه و ترکیب تازه می‌ساختند و با مقدار متنابهی «تف» پرت می‌کردند توی صورتمان. انقدر هم مجبور نبودند زور بزنند. همه چیز در یک سطح طبیعی در جریان بود و کلمات، مثل چشمه می‌جوشید.
 حالا البته ایشان می‌داند «رسانه‌ها در دوران پسا استعماری (استعمار فرانو) چگونه عمل می‌کنند» ولی خودشان که در رسانه بودند، به سبک "جمعه" از رابینسون کروزو می‌پرسیدند «الان وقتش نیست بزنیم‌ ای کارائیبی‌های وحشی را لت و پار کنیم؟» و رابینسون کروزوی مربوطه هم بسته به حالش می‌گفت «نه الان وقتش نیست» یا «آره می‌زنیم. دیگه بسه تحمل». 
 ما دیگر کار نداریم که معلوم است خود آقا وحید هم نمی‌داند دقیقا چه می‌گوید و به دلبخواه، فرا، نو، نوین و پسا را می‌چسباند به "استعمار" تا حرف‌هایش مهم و پسا پست کلنیالیستی به نظر برسد. برای ما زیاد مهم نیست در صد کلمه شرح درسی هم که نوشته، کلید واژه‌هایش را تغییر داده است. مثل همهٔ کسانی که حرف دهنشان را نمی‌فهمند اما می‌خواهند تدریس‌اش کنند. ما همچنین کاری نداریم که چطور می‌شود در پنج جلسه (جلسه‌ای سی هزار تومان+) به این همه سئوال‌های دشوار پاسخ گفت. آنچه برای ما مهم است فقط این سئوال معصومانهٔ جمعهٔ فرضی است که «در دوران پسا فرانو استعماری، چرا دیگر نمی‌شود با کارهای ساده‌ای مثل کشتن حیوانات اهلی و انسانهای وحشی و جفتک چارپشت زدن و از درخت بالا رفتن، دل ارباب را به دست آورد و مایهٔ سرورش شد. چی شد که همه چیز انقدر پیچیده شد. اونجوری راحت‌تر نبود ارباب؟»

۱۳۹۲/۱۰/۸

دیسلاوهای نه دی

وقتی دونفر با هم دعوا می کنند و جدا می شوند، آنکه بیشتر تحقیر شده، آنکه احساس بازنده بودن می کند، ماجرا را رها نمی کند. هی می رود این طرف و آنطرف به بدگویی ادامه می دهد. آنکه دعوا را پشت سر گذاشته، آسیب دیده اما حس حقارت ندارد، سعی می کند به راه خودش برود. پروژه های تازه برای زندگی اش تعریف کند. مسئله فراموش کردن یا بخشیدن نیست. مسئله طرحی است برای ادامه دادن به زندگی.
 به ابعاد حقوقی هشتاد و هشت کار ندارم. آنها که خون ریختند و خون شستند البته باید روزی جواب پس بدهند. بخشودن و نبخشودن هم جدا از شاکی های خصوصی خودش یک روند است. اینطور نیست که ناگهان بشود بخشید یا ناگهان بشود حکم به عدم بخشایش داد. فعلا می خواهم ببینم چه اتفاقی افتاده که علی رغم اینکه در این سالها، سعی شده مسئله برخورد با آنچه فتنه می خوانند یک روند طبیعی قضایی معرفی شود، ناگهان در سایت منسوب به رهبری تصویری منتشر می کنند که یک نفر (قاضی اعظم) در آن حکم به نبخشیدن داده است.(+) طرف مقابل همیشه گفته که مسئله قضایی نیست. یک طرف کشته شده ها و آسیب دیده ها و حصرشدگانند. طرف دیگر یک شخص که بجای همه تصمیم می گیرد. کل مردم را از یک خط باریک تماشا می کند و سیاست را به احساسات شخصی پیوند زده است. حالا اینکه کسانی چنین عکسی را در سایت منسوب به رهبری منتشر کنند که از هر لحاظ بر این ادعاها تاکید می کند، صرفا ناشی گری است یا جنبش سبز در سایت ایشان هم نفوذی دارد؟

به نظر می رسد زخم روحی جنبش هشتاد و هشت (که طرفداران سرکوب اش، در همان سال اعلام کردند که کاملا شکست خورده است) دارد هر روز در ذهن سرکوبگران بزرگتر می شود. هرسال احکام سنگین تری طلب می شود. الان کار بجای رسیده که یک نفر که می گویند استاد دانشگاه است، فانتزی انداختن طناب دار بر گردن موسوی و کروبی و رهنورد پیدا کرده و بیانش هم می کند.(+)
در پاپ و رپ فارسی یک موقع "دیس لاو" خوندن مد شده بود (شاید الان هم مد باشد). اولش خیلی ملایم شروع شد و بعد مثل همه ی هیستری های جمعی، شدت گرفت. مثلا اگر زمانی حداکثر هشدار خواننده دوست شدن با یکی دیگه بود. کم کم کار به فانتزی کتک زدن و کشتن و حتی سلاخی طرف رسید " ی جوری می کشمت که غسالخونه....بگه قاتل طرف قصاب بوده" .
در "نٌه دی خوانی" هم دارد این اتفاق می افتد. اولش قضیه این بود که "آقا اینها کار بدی کردن. دیگه راهشون نمی دیم تو حکومت. اصلا میریم با یکی دیگه (از گزینه های روی میز احمدی نژاد بود و محسن رضایی) دوست میشیم. خیالی نیست." اما بعد از چهار سال متن نه دی خوانی ها شده "نمی بخشمت. می کشمت. دارت میزنم." و الخ.
من گمان می کنم، در مقابل این رفتارهای هیستریک، بهترین واکنش عبورکردن با خونسردی است. ما برای خودمان و سرنوشت مان برنامه داریم، زخم خورده ایم ولی داریم برای التیام پیدا کردنش تلاش می کنیم. زخم های شما حماسه سازان نه دی هم اگر خودتان انگولکش نکنید کم کم بهتر می شود.


۱۳۹۲/۹/۴

جداکردن جنازه از ارابه

این روزها در موج شادی پس از توافق اولیه ی ژنو3، کسانی هستند که به هر دلیل فکر می کنند نباید خوشحال بود. اشکالی هم ندارد. اشکال آنجا است که درست در میان خوشحالی، عکس کشته شدگان هشتاد و هشت را منتشر می کنند. به عنوان نهیبی و هشداری که خوش به حالان یادشان نرود خوشحالی امروز را مدیون چه کسانی هستند.
شهرداری تهران هم از مدتی پیش تصمیم گرفته که عکس کشته شدگان جنگ با عراق را در محل سکونت از دست رفتگان نصب کند. دلایل سیاسی نادرست شهرداری تهران (که مبتنی بر یک خوانش به شدت یکسویه و سرکوبگر از کنشگران جنگ با عراق است) به کنار. ولی هر دوی این واکنش ها عملا یک کار انجام می دهند. تبدیل کردن آدمهایی که اگر زنده بودند احتمالا در طیف متنوعی از کنشگری سیاسی اجتماعی قرار می گرفتند، به یک تعداد شمایل . شمایلهایی که صرفا در دست به دست گیرندگانشان معنی می دهند. آنها را هر جا که می خواهند می برند و هر جا که لازم باشد، مثل اشک وسط مکالمه، پدیدارش می کنند. این کار گذشته از اینکه سیاست را عملا به "گفت و سکوت"  تبدیل می کند، هیچ توجیه اخلاقی ای ندارد. یعنی هم از نظر سیاسی و هم از نظر اخلاقی مخالف منطق و روحیه ی هشتاد و هشت است.
یک بار حبیب احمد زاده که از معدود نویسندگان جنگ است که تلاش می کند در نوشته هایش، آدمهای جنگ را تبدیل به اشیاء زینتی نکند در گفتگویی تلویزیونی مثالی زد از رفتار مردم با عزیزان از دست رفته شان. اینکه در مسیر رفت به بهشت زهرا همه می روند تا از مردگانشان یاد کنند. احتمالا در سکوت و انتظار. از همین مسیر است که ادوات مورد نیاز برای آیین عزاداری را تهیه می کنند. ولی در مسیر برگشت هندوانه می خرند و هم فروشندگان گلاب و کتاب دعا و هم هندوانه فروشها می دانند کدام طرف باید بیاستند. این را که در ادامه می گویم احمدزاده به تصریح نگفت. ولی احتمالا نتیجه ی حرفش این بود که حکومت دوست دارد وسط بساط هندوانه خوری، جنازه ببرد. 
در ایلیاد هومر، یکی از عجیب صحنه ها جایی است که پدر هکتور، به خیمه ی دشمن می زند تا جسد پسرش را از آشیل پس بگیرد. آشیل جسد هکتور را به ارابه اش بسته و هرجا می رود با خودش می برد. خوب قصه را دوباره تعریف نمی کنم. ولی در پایان ماجرا وقتی آشیل تحت تاثیر شجاعت پیرمرد قول می دهد که جسد را پس بدهد، هر دو در سکوت به یاد "عزیزترین کس شان" گریه می کنند.
.واقعا خوب نیست که عزیزترین آدمهای این کشور، به شمایل هایی برای منغص کردن عیش مردم تبدیل شوند. با کشته شدگان جنگ با عراق این کار را کردند. یک همتی لازم است که دست کم جنازه ی کشته شدگان هشتاد و هشت را از ارابه ی آشیل جدا کنیم.

۱۳۹۰/۱۲/۱۲

ما زنده می مانیم



1) امروز روز انتخابات است. به نظر شبیه خرداد هشتاد و هشت می رسد. هوا یک کمی خنک تر است ولی آنروز هم هوای معتدلی بود. از آن هواها که براساسش به پپیک نیک می روند. به احساسات شخصی ام رجوع می کنم. چندان فرقی ندارد. آن موقع  رفتم رای دادم، بی امید و بی ناامیدی. امروز هم نمی روم رای بدهم،  به همان ترتیب.  دست کم حسرت اشتیاق انتخابات قبلی در تن من نیست.


2) تعداد زیادی کشته،  تعداد بیشتری زندانی و تقریبا به اندازه ی یک ملت آدم عصبانی ماحصل انتخابات قبلی بود. باید مرور کنیم؟ نه به گمانم. همه همه چیز را می دانند. منتهی با این دانسته ها چه باید کرد؟ دست های پاکمان را به همدیگر نشان بدهیم؟  "ببین ! نگاه کن! هیچ ردی از جوهر و خون روی دست های من نیست"  این هم کاری است برای خودش. دست های ما پاک است. حالا با این دست های پاک کنترل را بر می داریم و میزنیم ببینیم بی بی سی چه می گوید.


3)مشکلی وجود دارد؟ احتمالا. دست کم بعنوان یک هشدار از مشکلی که ممکن است در آینده بوجود بیاید باید بهش اشاره کرد. این مشکل دست های پاک. همیشه گویا کسانی وجود داشته اند که عمر را به فخزفروشی به دستهایشان سپری کرده اند. نسل درگیر در انتخابات نود هم می تواند به این مشکل یا بیماری مبتلا شود. این که تنها حرکت سیاسی معنابخش زندگی اش تفاخر به دست های پاکش باشد.


4)چه باید کرد؟ صبحانه باید خورد. ورزش اگر حالش را داریم. خوردن غذاهای سالم و مقوی. و هرچیزی که به زنده ماندن کمک کند . علاوه بر آن تمرین های حافظه.شطرنج و منچ. یک کارهایی که مغزمان را سالمتر نگه دارد. کشیدن کریستال و حشیش ابدا موقوف. قرار است بخاطر داشته باشیم. هیچ چیز را از یاد نبریم. حتی هیچ چیز را نبخشیم. تن و ذهن مان را سالم نگه داریم تا نفرت بتواند در آن به آسانی رشد کند و زنده بماند. ما مادرهای نفرت مان هستیم. مهمترین کاری که می توانیم در این روزها بکنیم پرورش دادن او است. اگر خواندن خبرها کمک می کند خبر می خوانیم و اگر کرختمان می کند نمی خوانیم. به چشم آدمهای دور و برمان نگاه می کنیم. توی صورتشان لبخند می زنیم. در خیابان تنه می خوریم. در دانشگاه و محل کار از کنار مبلغان حکومت و جنایت می گذریم. ولی هیچ چیز نمی تواند به ما آسیب بزند. ما یک چیزی درونمان داریم. یا اگر می پسندید یک حباب شیشه ای ضد ضربه در بیرونمان. چیزی که زنده است و سالم و دارد قوی تر می شود . هم از ما حفاظت می کند و هم نمازخانه ی کوچک ما است. ما زنده می مانیم.