۱۳۹۴/۳/۲۴

ارنجمنت بای هومن

وقتی پیشم آمد هجده نوزده‌ساله بود. دبیرستان را رها کرده بود و سربازی‌ش هم تمام شده بود. در یک رابطه پیچیده با کسی به اسم سحر. این سحر را من هیچوقت ندیدم. البته واقعی بود. گاهی موبایل‌ش را میگذاشت روی بلندگو بشنوم. اغلب وقتی که سحر داشت فحش می‌داد. رکیک‌ترین فحش‌های ممکن. این موبایل را می‌گذاشت روی زمین. سر تکان می‌داد و ادای خنده در می‌آود. ولی عصبی بود. عصبی می‌شد.
کس دیگری که با او ارتباط داشت، آدمی بود به اسم هومن. هومن از اینها بود که با یک لپ‌تاپ توی خانه آهنگ درست می‌کنند و برای اینها هم آهنگ درست می‌کرد. اینها که می‌گویم هفت‌هشت نفر بودند که پی‌ام‌سی سقف آرزوهایشان بود. آهنگ‌هایشان را گاهی برایم می‌گذاشت. احتمالا شما هم شنیده‌اید. درباره اتاق و تنهایی و سیاهی و دود سیگار و رگ‌زدن و چت‌کردن و رد دادن و اینجور چیزها. با صداهایی که به زور می‌خواستند  خسته به نظر برسد. این هومن بالای خانه پدرمادرش یک آلونک داشت. من هیچوقت نرفتم ولی از توصیف‌هایی که می‌کرد می‌شد فهمید چطور آلونکی بود. از همین اتاق‌ها که معلوم نیست از روی کلیشه‌ی فیلم‌های موسیقی زیرزمینی ساخته می‌شود یا فیلم‌ها را از روی اینها می‌سازند. بانورهای تند و مستقیم. با انبوهی از شلوار جین و بسته خالی و مچاله شده سیگار.
نمی‌خواهم بیفتم توی چاله توصیف اتاق و روابط و مناسبات آن هفت هشت نفر. وقتی آمد پیش من از آنها بریده بود و یک رابطه پیچیده هم با هومن داشت. هومن شیشه می‌کشید. شب و روز نداشت. این هم شب و روز نداشت ولی مدعی بود بعد از سربازی چیزی نمی‌کشد. من بارها تاکید کرده بودم چیزی کشیدن یا نکشیدنش به من ربطی ندارد. ولی فکر می‌کنم پنهانکاری‌اش غریزی بود. با این حال چند ساعتی غیب‌ش می‌زد و بعد خسته‌تر و عصبی‌تر از قبل باز می‌گشت. این من را گیج می‌کرد. بالاخره اگر کشیده باشد باید حالش خوب باشد. ولی همیشه طوری بود که انگار طاقت‌ش همین الان تمام می‌شود. ظرف غذا را می‌گذاشتم جلویش و طوری نگاه می‌کرد انگار خبر بد بهش رسیده. بهت زده به غذا نگاه می‌کرد. بعد سس های مختلف می‌ریخت روی غذا. هر سس و سرکه‌ای که موجود بود. اما دست نمی‌زد به محتوای بشقاب. حتی بازی هم نمی‌کرد. انقدر معطل می‌کرد تا موبایلش زنگ بخورد. بعد بر می‌داشت و چهار تا نه و بله می‌گفت. می‌گذاشت روی بلنگو و صدای خشدار دختری بیست ساله می‌آمد که هرچه فحش کافدار بود را ردیف می‌کرد پشت هم. اینهم همانطور که گفتم می‌زد روی پیشانی‌اش وعصبی می‌خندید.
از حرفهای مورد علاقه‌اش حرف زدن درباره دوران اعتیادش بود (معتقد بود زمانی معتاد بوده و الان نیست. قبل از سربازی طبعا). اینکه چقدر زیاده‌روی می‌کرده و چطور رد می‌داد و چطور توهم‌هایی داشته و اینها. بعد از مدتی من ساختار داستانهایش را پیدا کرده بودم. می‌رفت در مکان الف. در آنجا با شخص ب آشنا می‌شد. از غفلت‌ش استفاده می‌کرد و شیشه‌ی او را می‌کشید. نیمه شب می‌آمد بیرون. در مکان ج به هوش می‌آمد و می‌فهمید یک ماه گذشته. یک ماهی که فکر می‌کرده گربه یا اسب یا فیل یا هلی‌کوپتر است و اصلا نبوده در این دنیا.
 یک شب حدود سه بعد از نیمه شب در واقع، اس‌ام‌اس داد. من جواب ندادم. زمستان بود. نیم ساعت بعد حس کردم کسی با سنگ می‌زند به شیشه. دیدم در خیابان روبروی خانه آتش روشن کرده. آستین های کاپشن‌اش را داده پایین و عملا دارد یخ می‌زند. وقتی آمد داخل انگار یک دفعه وسط خانه، جنگل آتش گرفته باشد. هم از لحاظ بو و هم حسی که ایجاد کرد. من عصبانی بودم. گفتم برایم مهم نیست چه می‌کند. ولی حق ندارد من را توی این ساعت از خواب بیدار کند. گفت پدرش به خانه راهش نداده. گفت بهش تهمت زده‌اند. رفتم خوابیدم و صبح رفتم بیرون. برگشتم دیدم توی اتاق تکیه داده به دیوار نشسته. از این مدلهایی که سربازهای خسته بعد از راحت‌یاش می‌نشینند. گفت دارد می‌رود سفر. کمی پول بهش دادم گفتم هرجا می‌خواهد برود. گفت پول نمی‌خواهم ولی بهرحال گرفت. فکر کردم می‌رود خانه. ولی نرفته بود.
 یک هفته بعد از رفتنش پدرش پرسان پرسان من را پیدا کرد. گفت بهش بگویم بیاید. گفتم پیش من نیست. گفت کاریش ندارد و شکایت هم نکرده. گفتم واقعا در جریان نیستم ولی گفته می‌رود سفر. منظور یک آدم نوزده ساله از سفر هم شمال و مشخصا چالوس است. پدرش گفت طلاهای خانه را برداشته. می‌ترسد کسی بخاطر طلاها بلایی سرش بیاورد. گفت در میانشان جواهر هم بوده. کم‌کم صد ملیون طلاجواهر بوده. گفت برای کمترش هم آدم می‌کشند. گفتم واقعا خبر نداشتم و فکرهم نمی‌کنم اینطور باشد. اگر اینطور بود پول از من قرض نمی‌گرفت. گفتم اگر خبری شد اطلاع می‌دهم. او هم قرار شد اطلاع بدهد. دو هفته بعدش پیدایش شد. مستاصل‌تر از همیشه. وقتی داشتم در را باز می‌کردم از پشت بهم نزدیک شد. واقعا حوصله‌اش را نداشتم. گفتم به پدرش خبر بدهد. گفتم فکرمی‌کنند طلاهای مادرش را دزدیده. گفت دزدی نبوده. سهم‌الارثم را برداشته‌ام. گفتم بهرحال بهش بگو. یک وقت می‌بینی پلیس پیدایت می‌کند. قبول کرد. من هم پیگیری نکردم. طلاها را پانزده ملیون فروخته بود. و همه‌اش را به علاوه موبایلش در شمال همراه سحر خرج کرده بود. پیگیر جزییات این یکی هم نشدم. گفت مزاحم نمیشود. فقط آمده بگوید اگر سحر زنگ زد بهش بگویم شماره‌اش را ندارد. شماره روی گوشی بوده. گوشی را هم که خودش می‌داند. گفتم برود به خود سحر بگوید. گفت جای مشخصی ندارد. گفتم اگر زنگ زد پیغامت را می‌رسانم. که زنگ هم نزد بهرحال.

پارسال منتظر تاکسی بودم در خیابان که دیدمش. چاق شده بود. نامزد کرده بود. شغل آزاد داشت و یک پژوی دویست و شش. سوار ماشینش شدم و دیدم دارد آهنگ‌های خودش را گوش می‌کند. ارجمنت بای هومن. مسیرم تا خانه کوتاه بود. گفتم کار دارم و تعارف نمی‌کنم بیاید داخل. ولی خوب‌است که به یک ثباتی رسیده. او هم به نوبه خودش ابراز خوشحالی کرد. آمدم بالا و از پنجره نگاه کردم دیدم همچنان نشسته توی ماشین و حرکت نمی‌کند. به خودش نگفتم ولی از همیشه مستاصل‌تر به نظر می‌رسید، به علاوه‌ی رگه‌ای از ناامیدی که در بدترین شرایط هم توی صورتش ندیده بودم.

۱۳۹۴/۳/۱۸

سئوال‌های سخت و سئوال‌های آسان

در یک انبار گاز منتشر شده و یازده نفر گیر افتاده‌اند. دو هموطن افغانستانی و بقیه ایرانی. همه ساکن تهران. آتش‌نشان‌ها می‌آیند اما نمی‌توانند در را باز کند. چرا؟ چون درهای ضدسرقت انبار هر روز بعد از پایان کار بر روی آنها قفل می‌شده.
این اتفاق واقعا رخ‌داده است. (اینجا) استعاره‌ای نیست که من ساخته باشم تا با آن موقعیت را توضیح دهم. اما بطرز عجیبی موقعیت را توضیح می‌دهد.

عکسی درشبکه‌های اجتماعی دست‌به دست می‌شود که در آن یک قلچماق جلوی سفره دستفروشی یک دختربچه ایستاده است. آن قلچماق مامور شهرداری‌است. شهرداری دوست ما است. آشغال‌های‌مان را حمع‌آوری می‌کند. برای‌مان اتوبان می‌سازد. پیاده‌روهای خیابان ولیعصر را سنگفرش می‌کند و دستفروشان را که شهر ما را بدمنظره می‌کنند از خیابان جمع می‌کند. 
نقد شهرداری به همین دلیل سخت است. چون ما با هم همدستیم. وقتی شهر را تبدیل به نگارخانه می‌کند حظ بصری می‌بریم. آیا کسی هست که با زیبایی دشمن باشد؟ جز این چپ‌وچولهای غرغرو؟ جواب منفی‌است. اگر آدمی چشمهایش را باز کند حتما قدر زیبایی و زندگی و طعم توت و گیلاس را می‌فهمد. اما یک مشکلی وجود دارد. شهرداری برای دستفروشان، دوره‌گردهای که مغازه ندارند، دوست خوبی‌نیست. هرچقدر شهرداری با ما دوست‌تر شود با آنها دشمن‌تر می‌شود. بنابراین ما در یک دوگانه گیرافتاده‌ایم. از طرفی شهرمان را قشنگ‌تر میخواهیم از طرفی دلمان از قتل دستفروش و تهدید پسرش به درد می‌آید. مجبوریم انتخاب کنیم. این انتخاب مثل انتخاب‌های سیاسی ساده نیست. 
بین احمدینژاد و موسوی؟ معلوم است موسوی. 
بین سلحشور و فرهادی؟ صد البته فرهادی. 
بین جنگ با دنیا و توافق هسته‌ای؟ این اصلا پرسیدن ندارد. 
اما بین پیاده‌روی شیک و خلوت و قلچماق ایستاده جلوی دختربچه؟ سئوال سخت. باید فکر کنیم.

اینجا یک نبرد واقعی در جریان است. نبردی که از جنس کل‌کل کردن چپ و راست در فیسبوک نیست. تا ابد هم برای فکر کردن وقت نداریم. چون ممکن است روزی آنها که در انبار گیرافتاده‌اند با دستفروش و پدرش و دخترش راه بیفتند و دقیقا وسط تماشای یکی از فیلمهای زنجیره‌ای علی‌مصفا و لیلی حاتمی یقه‌مان را بگیرند و اوضاع از این حالت ملوس خارج شود.

بیایید یک مثال دیگر بزنیم. در تظاهرات روز کارگر بخشی از کارگران ساختمان پلاکاردهایی به دست گرفته‌اند که روی آنها شعارهای راسیستی نوشته شده. موضع؟
1. خاک بر سر کارگرهای عقب‌مونده(کلیشه راست)
2. مرگ بر خانه کارگر(کلیشه چپ)

بوس به هر دو موضع. اما اینجا هم نبردی واقعی در جریان است. یعنی همین الان اگر شما بخواهید یک تعمرات کلی در خانه تان انجام بدهید مسئول تخریب می‌آید. همراهش چند جوان نحیف‌اند که صبح تا شب می‌کوبند و نخاله جابجا می‌کنند و نفری پنجاه هزار تومان در مجموع می‌گیرند. خب شما ته دل‌تان می‌دانید که این رقم منصفانه نیست و به وضوح می‌بینید کار کسی که تخریب را کنتراتی به او سپرده‌اید ایمن نیست. چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون در ساخت و ساز می‌شود از کارگران غیرقانونی استفاده کرد و آنها همه ناامنی‌های کار را می‌پذیرند و قیمت پایین می‌آید. کارفرما راضی. پیمانکار راضی. پس غیر از چپ‌و چول‌ها و خل‌و چل‌ها کیست که ناراضی باشد؟ احتمالا یکسری کارگر عقب‌افتاده که به نوبه خود آنها را هم محکوم می‌کنیم.

اما واقعا کنجکاو نیستید چرا فقط کارگران ساختمانی گول خانه‌کارگر را خورده‌اند یا باید خاک ریخت برسرشان؟ آنها چون درگیر کار هستند میبینند که این شرایط درست نیست اما چون سازماندهی سندیکایی ندارند و گفتارهای ضدتبعیض هم همه به نفع ستایش چیزهای قشنگ تضعیف شده، از گفتار راسیستی که میراث طبقه متوسط است استفاده می‌کنند (به ناحق و به اشتباه) تا حرف‌شان را بزنند. در واقع اینجا کارگران افعانستانی و ایرانی هر دو قربانی سکوت دائمی گفتاهای غالب‌اند. یا اگر بخواهیم از آن رخداد استعاری استفاده کنیم، هر دو گیرافتاده در انباری که گاز در آن منتشر شده است. حالا ما بین قیمت ارزانتر تعمیرات و جلوگیری از این شعارهای راسیستی کدام یک را انتخاب کنیم؟
این سئوالها مزاحم است؟ همینطور است. پس بگذارید یک سئوال راحت‌ ازتان بپرسم. 
فتوره‌چی یا بهاره رهنما؟ (می‌بینم که دست‌ها برای پاسخ‌دادن بلند شده. دیوی هم در میان جمعیت دیده می‌شود.)  

۱۳۹۴/۲/۲۳

درباره داستانهای بهرنگی و لزوم بازنگری

یکسری بحث  درباره‌ی این ماجرای قاسمخانی و داستان‌های صمد بهرنگی دارم که فرصت و تمرکز پرداخت دقیقش نیست. 
علی‌الحساب به نظرم قاسم‌خانی با تاکید بر «دنیای خوشگل کودکی» بیراهه رفته است. یعنی اگر از این حرف بر بیاید که داستان‌های کودکانه باید پاستوریزه باشند و از هرگونه نشانه‌ای از شر تهی شوند خوب حرف بیراهی‌است. مادربزرگ شنل قرمزی را گرک می‌خورد ودر برخی روایت‌هایش از شکم گرگ هم زنده بیرون نمی‌آید. مادر بزهای بزبز قندی شکم گرگ را می‌درد و شنگول و منگول را از شکم‌ش بیرون می‌آورد. حذف نیروی شر از هیچ داستانی(از جمله داستان کودکان) ممکن نیست و احتمالا سرانجام‌ش نگاه عمو‌ها و خاله‌های تلویزیونی خواهد شد. در واقع بهتر است اصلا قاسم‌خانی و نوشته‌ی غیرمسئولانه و آن «دنیای خوشگل کودکی» را بگذاریم برای مخاطبان اینستاگرام‌ش و فراموش کنیم.

اما نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که باب نقد در مورد داستانهای بهرنگ باز است. بعضی داستان‌های صمد بهرنگی استعاری است. یعنی در آنها هر چیز نماینده چیز دیگری است. بدون اینکه این مناسبات در خود متن معنی دار باشد. مثلا در «اولدوز و کلاغ‌ها» کلاغ‌ها احتمالا نماینده طبقه آگاه شده و پیشرو هستند که ما را به رهایی می‌رسانند. تا اینجایش درست. زن‌بابا هم نماینده  بورژوازی وابسته است(مثلا). سگ هم نیروی نظامی و امنیتی که از سوی قدرت بکار گرفته می‌شود تا مانع رهایی و پرواز کلاغ بشود. این هم درست. اما نکته اینجا است که این استعاره‌ها در داستان قابل درک نیست. بخاطر همین چیزی که از سوی یک کودک دریافت می‌شود این است «سگ را می‌توان بدون کوچکترین شفقتی و با خشن‌ترین شکل ممکن کشت». حالا شما بیا برای بچه توضیح بده سگ، سگ نیست. ماهی ها و عنکبوت‌ها هم مهم نیستند. اما کلاغ را باید نجات داد. در حالی‌که گرگ در داستان بزبزقندی بدون توضیح و فارغ از آنکه نماینده‌ی چه گروهی در دنیای غیر داستانی‌است مستحق تادیب و واکنش است.
  
یا مثلا زن‌بابا موجود خبیثی است که یکسره شر است. نگاهی به شدت ارتجاعی که زندگی را برای بسیاری از زنان که با مردان صاحب فرزند ازدواج مجدد می‌کنند تلخ کرده‌است. حالا شما بیا توضیح بده که این زن بابا در واقع زن بابا نیست. نماینده بورژوازی وابسته است که با پشتوانه‌ی پدر به محرومان ظلم می‌کند. خوب این چه کاری است؟ آدم بزرگ‌ها هم در تشخیص این استعاره‌ها گیج می‌شوند.

یا مثلا در ابتدای همان اولدوز و کلاغ‌ها نوشته این داستان را بچه‌های مرفه که سوار ماشین بابا مامانشان می‌شوند و می‌روند مدرسه نخوانند. خب بچه که شیوه زیست‌اش را انتخاب نمی‌کند. یعنی همانقدر بچه‌های مرفه در آن شیوه‌ی زیست بی‌تقصیر و غیرعامل‌اند که بچه‌های محروم. 
(البته این را در داستان «اولدوز و عروسک سخنگو» به نحوی اصلاح می‌کند و می‌گوید بچه‌هایی که فخرفروشی می‌کنند به ثروت‌شان نخوانند که یعنی خود بهرنگ بر خلاف بعضی دوستدارانش دائم دارد خودش را نقد و اصلاح می‌کند).

در ماهی سیاه کوچولو یک خرچنگ را صرفا به دلیل شیوه‌ی راه رفتن «خنده‌دارش» مسخره می‌کنند و قهرمان کتاب(ماهی سیاه کوچولو) قاه قاه به راه رفتنش می‌خندد. شما حالا بیایید استعاره را رمز گشایی کنید و بگویید خرچنگ، خرچنگ نیست بلکه خرده بورژوازی فرصت‌طلب است که مانع رهایی می‌شود. آنچه واقعا دریافت می‌شود این است که می‌شود به شیوه راه رفتن موجودات (که دست خودشان هم نیست) خندید. 
در نهایت به نظرم اگر خود بهرنگ زنده می‌ماند راهی برای این معضل پیدا می‌کرد و شاید با پخته‌تر شدن نگاهش از این نگاه به شدت استعاره‌زده و بی‌توجه به آنچه در سطح داستان می‌گذرد (که در واقع عمق واقعی‌اش آنجا است) دور می‌شد. اما زمان به او مهلت نداد. ولی ما که امروز فرصت داریم چه دلیلی دارد از کتاب‌های بهرنگ نوعی کتاب مقدس برای کودکان بسازیم؟ چون چپ است؟ چون شریف است؟ چون ما مارکسیست هستیم؟ (اگر هستیم) خوب اصلا نگاه انتقادی چپ برای همین آمده که ادم همه چیز را در بستر مناسبات عینی بررسی کند. این نگاه اگر هم به آن قائل باشیم با نگاه صلب و بسته‌ای که از کتاب‌های کلاسیک آثاری مقدس و به تعبیر بارت(صرفا خواندنی) می‌سازد در تضاد است. 

از بهرنگ می‌توان چیزهای دیگری آموخت. تولید ادبیات خارج از دایره‌ی بسته‌ی افراد مرکز نشین و طبقات فرادست. تلاش برای نوشتن داستان‌های جدی و مسئولانه برای کودکان و از همه مهمتر، آن شفقتی که او داشت و آنطور که امیدوارانه از کودکان آسیب‌دیده که به شکل مضاعف (از سوی جامعه مبتنی بر تبعیض و خانواده‌ی آسیب دیده) تحت ستم بودند و هستند می‌خواست بلند شوند و جهانشان را تغییر دهند.  

۱۳۹۴/۱/۲۸

لحظه‌ی کامل

قدیما که مشهد دور بود خیلی‌ها آرزو داشتند بروند مشهد نمی‌شد. این برای‌شان تبدیل به یک‌جور حسرت می‌شد که معمولا می‌آمد توی اسمشان. منتهی بجای اینکه مشهد بیاید قبل از اسم‌شان می‌آمد بعدش. مثلا می‌گفتند «ننه مشهدی». مشهدی می‌آمد بعد از اسم‌شان تا مشخص شود آنها نرفته‌اند مشهد. اگر فرض کنید اسم‌شان صادق بود می‌شدند صادق مشهدی. اگر رفته بودند طبیعتا مشهدی(مشت) صادق بودند.  
طرف بعد از یک مدت خودش قبول می‌کرد رفتنی نیست. نرفتن به آنجا(مشهد یا هرچی) تبدیل می‌شد به بخشی از هویت‌ش. همینطوری مشهدٍ نرفته را می‌گذاشت روی کول‌ش و زندگی می‌کرد. متلکی هم اگر بود با خوش‌خلقی می‌شنید. 
 بعد ممکن بود از قضا یک قیصری پیدا شود که مشهد بردن «ننه» را بگذارد توی انجام‌دادنی‌های پیش از ماجراجویی‌ یا شهادت‌اش. کرایه مینی‌بوس را می‌داد و طرف را  سوار می‌کرد برود. بعد ننه می‌رفت مشهد. آنجا یک مدتی مجاور می‌شد. هتل و اینها هم که نبود. یعنی بود ولی خوب آنطور آدم‌ها نمی‌توانستند بروند هتل. این‌است که یک مدل زندگی هیپی‌وار را درکنار حضرت تجربه می‌کردند و بعد بر می‌گشتند به شهرشان. از مینی‌بوس پیاده می‌شدند و خسته و کوفته برمی‌گشتند خانه‌شان. کتری را می‌گذاشتند روی اجاق و تا آب جوش بیاید دراز می‌کشیدند و چشم‌هایشان را می‌بستند


۱۳۹۴/۱/۸

وسواس ناشی از تف

شب بازی ایران و آرژانتین خنزر پنزری زنگ زد که در راهم. با لکاته دعوایم شده و از این حرف‌ها. من گفتم تا بازی شروع نشده موضوع را فیصله بدهم زنگ زدم به لکاته که گوشی را بر نداشت. گفتم زنگ بزنم خنزرپنزری را دست‌به سر کنم که خودش زنگ زد. زنگ خانه را. اف اف را زدم بیاید بالا گفتم الان به بازی هیجان می‌دهم دعوا و اینها را بیخیال شود. آمده نیامده بحث خالکوبی‌های دژاگه را مطرح کردم. گفتم خالکوبی‌هایش را دیده‌ای. تو ایران مجبورش می‌کردند آستین بلند بپوشد ولی برزیل گرم است . بیا برای خودت چایی بریز بنشین ببینیم چطور می‌شود. چایی ریخت آمد نشست که «تف به این زندگی» منتهی واقعا تف کرد انگار. طوری که من توی ذهنم تیک زدم همه‌ی خوردنی های بی‌حفاظ را بعد از رفتنش بریزم دور که خوب بخاطر وسواس ناشی از تف بود. (اینجا واقعا فکر می‌کنم خود ترکیب به قدر کافی گویا است و لازم نیست بیشتر توضیح بدهم. مختصرش اینکه در این شکل وسواس آدم فکر می‌کند هر چیزی که در حضور آدمیان سخنگو باشد تفی و آلوده خواهد شد. فرد وسواسی در قندان را می‌گذارد. میوه را به محض پوست کندن می‌بلعد و هرگز سر میزی که در آن بحثی در حریان است غذا نمی‌خورد) بهرحال خنزرپنزری همانطور که با او قبلا در کتاب دوست بسیار عزیزم صادق آشنا شده‌اید می‌شود گفت زیاد آدم متوجهی محسوب نمی‌شد. اگر نخواهم قضاوت کنم و بگویم کلا شعور نداشت).

اینجا دوباره زنگ زدند. گفتم خدا را شکر. لکاته می‌آید می‌فرستم‌شان روی بالکن به بهانه‌ی هوای خوب بحث کنند و خودم می‌نشینم بازی را می‌بینم. ولی این حسابم هم جور در نیامد. اثیری پشت در بود. حالا من فرض می‌کنم شما همه‌تان اگرهم بوف کور را نخوانده باشید با این دو شخصیت آشنا هستید. ولی برای دوستانی که احیانا آشنا نیستند توضیح مختصری می‌دهم. اگر لکاته بخواهد لباس‌ش را در بیاورد مجبور است اول پایین تاپش را بگیرد جمع کندبالا از کله اش ردش کند و موهایش را که پخش شده توی صورتش مرتب کند. بعد پاهایش را از لنگه‌های شلوارک یکی‌یکی رد کند. بعد سوتینش را بچرخاند که قفلش بیاید جلو بازش کند و به همین ترتیب. اثیری اگر بخواهد لباس‌ش را در بیاورد یک گزلیک می‌دهد دست یک دیوانه که لباس‌ش را برایش جر و واجر کند.

از داستان دور نشویم. اثیری بود که زنگ می‌زد. آمد بالا و ولو شد روی کاناپه. کدام کاناپه؟  دقیقا کاناپه‌ی رو به تلویزیون. رفتم دست زدم به تنش دیدم بعله. سرد است. خنزرپنزری سیگارش را روشن کرد و گفت بسپرش به خودم. این زیاد زده. یک کمی آبلیمو بیار. من دویدم آبلیمو را با شیشه آوردم. خنزر گفت قاشق. آوردم.سیگار را گیر داد بین لب‌هایش و با یک دست هر دو لپ اثیری را فشار داد که دهنش باز شود و با دست دیگر قاشق را گرفت توی هوا. من ایستاده بودم حواسم به تلویزون بود که عربده ناجوری کشید. گفت صدتا دست که ندارم. آبلیمو را بریز توی قاشق. ریختم. آن طرف هم کارشناس داشت درباره‌ی  فرهنگ و ضدفرهنگ در فوتبال امروز دنیا حرف می‌زد. حالا من هی میریختم این هی آبلیمو می‌کرد توی حلق اثیری. گفتم برایش بد نباشد که خندید. از آن خنده‌های گهش که مو را بر تن سیخ می‌کند. گفت بگذار الان حالش خوب میشه و بعد هم دوباره گفت  «ببین من برم این بیدار شه اول کاری که میکنه زنگ میزنه به اون لکاته بیاد. حوصله ندارم. خسته‌م بابا. تف به این زندگی. تف.» (و نکته‌ی مثبت‌اش این است که من قبلا درباره‌ی وسواس ناشی از تف برای‌تان توضیح داده‌ام).
من رفتم نشستم لبه کاناپه که هم حواسم به بازی باشد هم اگر اثیری بالا آورد ظرفی چیزی بگیرم زیرش دهانش. موبایلم زنگ خورد دیدم اسم لکاته است. گفتم بهترین وقت است که ماجرا را از آن طرف هم فیصله بدهم. برداشتم وخیلی جدی و بی‌حوصله گفتم خنزرپنزری اینجا نیست. گفت گوشی رو بده به اثیری. گفتم از کجا میدونی اینجا است. گفت خودم اوردمش تا جلوی خانه. گفتم حالش مساعد نیست که او هم همانطور که انتظار می‌رفت گفت «آیلیمو بده بهش.» کلا فکر می‌کردند آبلیمو هر نوع اوردوزی را خوب می‌کند. گفتم آیلیمو داده‌م خوب نشده. زنگ بزنم به اورژانش که گفت اونا بدترش می‌کنند من الان خودم میام.

بازی شروع شده بود و بچه‌ها دلیرانه توپ‌ها را برگشت می‌دادند و نگاهی هم به ضد حمله داشتند و ضد حمله‌هایشان هم زهردار بود که لکاته زنگ زد. اف اف را زدم. دوان دوان پله‌ها را آمد بالا و دوید رفت توی دستشویی و تا یک خطر جدی روی دوازه آرژانتین ایجا کرد نکردیم بیرون نیامد. دیدم حال خودش هم روبراه نیست. حالا نه اندازه اثیری ولی رنگ او هم پریده بود. گفت حالا منبر نرو خودم میدونم زیاده‌روی کردیم. گفتم مگر اثیری با تو بوده که سر تکان داد یعنی بله. بعد من را عملا با لگد ولی در ظاهر با ملاطفت از کنار کاناپه کنار زد و نشست کنار اثیری. گفتم قضیه‌ش با خنزرپنزری چیه. چرا دعواشون شده که گفت بیخیال. گفتم جون ممدگوچی بگو که لبش به لبخند باز شد. (شرط را بردم رسول جان. از این عبارت در یک متن استفاده کردم) گفت جون گوچی رو قسم خوردی نخوردی. حالا اصلا نمی‌دانست گوچی کی‌است. این اخلاقش خوب بود. گفت فیلم بازی کرده برای خنزی(خنزر پنزری را به تحبیب یا تحقیر خنزی صدا می‌کرد) گفت خنزی احتیاج داره ادم بیخودی باشه. هر از گاهی براش فیلم بازی می‌کنم که فکر کنه با من دعوا کرده. باور نکردم. حدس میزدم اینها دست‌به یکی کرده بودند توی خانه مواد بزنند نمیخواستند تسلیم لاشخوری خنزی شوند. خنزی در جاهایی که دود رو هوا بود مثل جاروبرقی عمل میکرد و نمی‌گذاشت هیچکس نشئه شود. گفت این تخم سگ چرا پنالتی نگرفت. برگشتم دیدم صحنه آهسته است و واقعا هم پنالتی‌است. عجب. بعد دیدم آرامش برقرار است نشستم متمرکز شدم روی بازی. سکوت خوبی هم  بود و همه چیز زیبا و آرام به نظر می‌رسید. لکاته سر اثیری را گرفته بود روی پای‌اش و داشت موهایش را نوازش می‌کرد. اثیری یک لحظه چشمهایش را باز کرد و گفت «چند چنده»...من و لکاته با هم گفتم «صفر صفر» و لکاته اضافه کرد «یه پنالتی هم داور نگرفت». اثیری گفت «چه عالی» و دوباره چشمهایش را بست. 

۱۳۹۳/۱۲/۲۵

فشن‌پرولتاریا (با حضور قطعی فغان و فشار، دلبر و جانانان)

نمایش در پنج پرده
بازیگران:
فشار: مرد. بین 30 تا 40 ساله
فغان: مرد. در همان حدود
دلبر: زن. در همان حدود.
جانان: مرد. در همان حدود.
عکاس: نامشخص.
پرولتاریا: نامشخص.

پرده اول
 عکاس: [فقط صدایش می‌آید]چقدر همه جا ساکته. کاش بتونم از این سکوت چیز تازه‌ای درست کنم. مثل اولین صدا در جهان. مثل اولین قدم کودک. اوه. این چه نیروییه که درونم حس می‌کنم. اوه. اوه اوه اوه. اووی.
جانان: تو هم شنیدی؟
دلبر: چی رو؟
جانان: یکی داشت حرف میزد. درباره سکوت و صدا و چیزای معنوی.
دلبر: اوخی. الهامه؟
جانان: نه من الان شش ماهه با الهام کات کردم.
دلبر: برو ننه‌تو خر کن.
جانان: به ننه‌م چه ربطی داره.
دلبر: همتون یه جور گه‌اید.
جانان:  اگه اون اس ام اسه رو میگی قدیمیه. موبایلم مشکل داره تاریخا رو عوضی ثبت میکنه.
دلبر:خودتو لو دادی. من فکر کردم شعر داره بهت الهام میشه. ولی هم شل‌تنبونی هم زود خودتو لو می‌دی. گمشو برو بیرون.
جانان: میدونم بابا. داشتم مشوخی میکردم. اره فکر کنم الهام باشه.
عکاس: الهام نیستم. چه میدونم. شایدم باشم.
دلبربه حالت قهر بیرون می‌رود و جانان چند لحظه بعد می‌دود دنبالش.

[پرده]

پرده دوم
پرولتاریا: اقا ببخشید. الو. صدا میاد؟ میگم چیزه. اگه صدامو میشنوین پلک بزنید. نه یه جوری پلک بزنید که با پلک زدن معمولی فرق داشته باشه. الو.
فشار: چه همه چی ساکته.
فغان: یه صدایی میاد میشنومش قشنگ
فشار: کاش من گوش تو رو داشتم.
فغان: تو گوش‌ت خوبه خودتو دست کم میگیری.
فشار: نه. اخه اونطوری که تو میشنوی.
فغان: دیگه اونجوریام نیست.
فشار: چرا. همینه. همه بهت حسودی میکنن.
فغان. نگو اینجور. تو هم خوبی.
فشار: راس میگی؟
فغان: آره بابا:
پرولتاریا: الو(داد میزند). الو...

[پرده]

پرده سوم

عکاس: من صداتو میشنوم
پرولتاریا: بامنی؟
عکاس: آره. بیا وایسا اینجا.
پرولتاریا: اینجا؟
عکاس: نه. یه کم نزدیک تر. حالا بیلتو بگیر بالا. بالاتر. بابا یه جور بگیر انگار پرچمه. اوکی. خوبه. نگهش دار تا من بگم این دختره بیاد کنارت.
دلبر: مطمئنی گفت برم کنار این؟ یه جوریه ها.
جانان: نه خوبه. به الهام شک نکن.
دلبر: ولی جان من. گفتم جان من ها. اون اس ام اس قدیمی بود؟
جانان: به من شک داری؟
دلبر: راستش بیشتر به الهام شک دارم. تو هم گور بابات. ما هنوز برک‌آپیم. هر غلطی می‌خوای بکن.
عکاس: خانوم حرف نزن. حالا کنار پرولتاریا راه برو. سرتو بگیر بالا. به بیلش نگاه نکن. اصلا بهش نگاه نکن. اوکی خوبه.

[پرده]

پرده چهارم
فشار: به نظرت صحنه عجیب نی؟
فغان: چی میبینی؟
فشار: نمیدونم. ولی احساس میکنم دارم صحنه رو میبینم.
فغان: شیرجه بزن.
فشار: چی؟
فغان: حرف نزن. شیرجه بزن.
فشار: کجا شیرجه بزنم؟
فغان: وسط همون صحنه که می‌بینی.
فشار: همینجوری بی‌هوا؟
(فغان فشار را هول می‌دهد. بعد خودش می‌پرد. مثل آموزش چتر بازی)
عکاس: همینه.

[پرده]

پرده پنجم
عکاس: آقای جانان و خانوم دلبر. سرکار پرولتاریا. یه لحظه بیحرکت لطفا.
(در این لحظه فشار و بعد فغان می‌افتند وسط صحنه)
(همه می‌گویند  آخ و پخش زمین می‌شوند).
فغان: فشار خوبی دادا؟
فشار: آره خوبم. عجب صحنه ‌ای بود. تو نابغه‌ای به خدا.
فغان: خدا که وجود نداره. ولی مرسی.
دلبر: فکر کنم انگشتم ضرب دیده.
جانان: انگشت منم. احساس می‌کنم خون اومده.
(انگشتهایشان را بالا می‌گیرند. خونی‌است واقعا)
دلبر: ولی زخم نشده که.
جانان: آره خدا روشکر. بخیر گذشت.
دلبر: یه حسی دارم.
جانان: منم.
(همدیگر را بغل می‌کنند)
جانان: بیا دوباره شروع کنیم.
دلبر: اه. باشه. خیلی ساپورتیو بودی تو اون صحنه.
(دوباره همدیگر را بغل می‌کنند).
فشار: دادا پام خون اومده.
فغان: این که کفشته.
فشار: خوب از لای کفش زده بیرون
فغان: خلی تو؟ پای منم لابد خون اومده پس.
فشار: ائه دادا خاک تو سرم. پاهامون خونی شده. نمازو چکار کنم؟
فغان: بابا ما که دیگه مسلمون نیستیم. نماز نمیخونیم. ما کمونیست و به طریق اولی آتئیستیم.
فشار: هی یادم میره. خاک توسرم. تو یادم بنداز دادا.
فغان: باشه. ولی خودتم دقت کن.
(همدیگر را مردانه به سبک همرزمان جنگ در آغوش می‌کشند)

نور پروژکتور جابجا می‌شود و میرود روی پرولتاریا که خونین افتاده وسط صحنه. فشار و فعان. دلبر و جانان در آعوش هم آرام گرفته‌اند. عکاس دستهایش می‌آید در دایره دید. یک دوربین قدیمی گرفته بین دستانش. دوربین فلاش میزند. یک عکس فوری ازش بیرون می‌آید. عکاس عکس را درمی‌آورد بعد زیر عکس می‌نویسد:
فشن‌پرولتاریا: عکس شماره 145668907
نتیجه: رضایت بخش. مناسب برای همه سنین.
(طبیعتا کپشن عکس را بلند می‌خواند. چون بالاخره این یک تئاتر است و نمی‌شود نمای درشت از عکس گرفت تا تماشاگران نوشته را خودشان بخوانند)

[پرده]

۱۳۹۳/۱۲/۱۲

سفر به انتهای شب

 وبلاگ‌نویسی برای من هیچوقت مسئله‌ی کاملا شخصی نبوده. یعنی علاوه بر اینکه روزمره نویس نبوده‌ام، وقتی که وبلاگ جلوی چشم‌ام نبوده در روزمره‌ام هم حضور نداشته‌ و کاملا از یاد رفته‌است. شاید به دلیل اینکه مثل یک قاتل زنجیره‌ای عیالوار این بخش از زندگی‌ام را از آن یکی بخش‌اش جدا نگه داشته‌ام. بنابراین خیلی سخت است که در این زمینه چیزی بگویم که هم بامعنی و هم کاملا راست باشد. همچنین هیچوقت هم نتوانسته‌ام وبلاگم را به یک پایگاه فرهنگی، ادبی یا سیاسی تبدیل کنم. می‌دانم که در آن چیزهایی می‌نویسم اما الان که با دعوت تمّت دارم در بازی وبلاگی‌ای که بانی‌ش خوابگرد بوده شرکت می‌کنم دوباره این سئوال مطرح می‌شود که چرا دارم وبلاگ می‌نویسم.
واقعا نمی‌دانم چرا. احتمالا امیدهایی دارم ولی دقیقا متوجه نیستم چه امیدهایی، همچنین قطعا انگیزه‌ای درکار است ولی تا روی تخت روانکاوی دراز نکشم احتمالا با این انگیزه‌ها هم آشنا نخواهم شد. 
همچنین تنها دلیلی که اسم وبلاگ من سفر به انتهای شب است و بر سردرش عکسی از فیلم سگ اندلسی نصب کرده‌ام این است‌ که تغییر دادن این چیزها سخت است و آدم عادت می‌کند و این حرفها: ها کبلایی. نگو بنی‌آدم. بگو بنی‌عادت

اما اگر بخواهم بالاخره یک چیز شخصی بگویم. یک تجربه واقعا شخصی. داستان وبلاگ‌نویسی به یادم می‌آید که آمد در شهر بزرگ. برای مستقل زندگی کردن تمرین کرد. جنگید و تا حدودی به آن دست یافت. بعد بیمار شد. از شهر بزرگ رفت، استقلالش را از دست داد و مرد.(از قضا هنگام مرگ تقریبا هم‌سن و سال این روزهای من بود). اسم وبلاگش زن رشتی بود.
 وبلاگ او شخصی‌ترین چیزی است که من تاکنون در میان وبلاگ‌ها با آن ارتباط برقرار کرده‌ام. 
http://zanerashti.persianblog.ir/

 لطفا مومنان فاتحه‌ای برایش بخوانند و بی‌ایمانان به یادش یک کار دوست داشتنی بکنند (من قند را می‌زنم توی چایی).

از وبلاگنویسان نسبتا قدیمی که هنوز نسبتا حضور دارند و احتمالا میتوانند در این «بازی» شرکت کنند، دعوت می‌کنم اگر مایل بودند شرکت کنند. شاید ذهن من هم باز شد و چیز بدردبخورتری نوشتم. حالا مثلا: