۱۳۹۴/۷/۱

بر خلاف آن‌چه ممکن است به نظر شما برسد

از بالا داد زد بیا بالا و این از پایین می‌خواست بگوید دارم می‌آیم نمی‌توانست. صدایش در نمی‌آمد. تنگی نفس و خشکی گلو. آن بالا نشست که این برسد. بعد یک‌سری فکرهای عجیب کرد. اینکه آدم‌ها با هم پیر نمی‌شوند. چند سال پیش باهم راه می‌افتادند با هم می‌رسیدند. حالا ولی این‌همه فاصله افتاده و صدایش هم خش دارد و یک بویی هم گرفته. بوی خوش‌آیندی نیست. بد نیست ولی خوب هم نیست. بعد یک لحظه تصویر هول دادنش توی سرش رد شد. این که می‌رسد بالا بیاستد دودستی فشار بدهد روی سینه‌اش پرت‌اش کند پایین. تصویر را با دست توی هوا پاک کرد. دوباره گفت بیا بالا. انگار که کمکی کند. 

یک‌بار توی غذاخوری دست‌هایش را دراز به موازات گذاشته بود روی میز. تقریبا خودش را خم کرده بود که دست‌هایش برسد وسط میز و این بگیرد. یا دست‌هایش را بگذارد روی دست‌هایش مثل تصاویر عاشقانه‌ی معمول در سینما و تلویزیون. این اما دستمال را با آب دهان خیس کرده بود و لکه‌ی روی شیشه‌ی ساعت‌اش را برایش پاک کرده بود. همانجا باید بلند می‌شد. پول غذا را حساب می‌کرد می‌رفت. ولی بلند نشده بود. نشسته بود همانجا گذاشته بود این شیشه‌ی ساعت‌اش را برق بیندازد. 

در سکس گیج می‌شد. کاندوم را می‌گذاشت دم دست بعد موقع لزوم هر چه می‌گشتند پیدایش نمی‌کردند. بلند می‌شدند پتو را از روی تخت کنار می‌زدند. دوتایی چمباتمه می‌زدند زیر تخت را نگاه می‌کردند. بعد همیشه یک چیز دیگر زیر تخت پیدا می‌شد. دست دراز می‌کردند کف زمین زیر تخت. هیچ وقت هم نشده بود اتفاقی آن زیر دست‌شان به هم بخورد. همیشه وسیله را پیدا می‌کردند. یک گلوله‌ی‌جوراب یا دفتر یا باطری قلمی استفاده شده. باطری اگر بود می‌انداختند توی ساعت رومیزی ببینند کار می‌کند یا نه. جوراب اگر بود بو می‌کردند ببینند کثف است یا تمیز. دفتر اگر بود می‌نشستند همانجا می‌خواندند. بعد این دست می‌کرد توی جیب‌اش کاندوم را می‌گذاشت توی کمد. خم می‌شدند ببینند در ادامه دفتر، چه برای گفتن دارد. حتی جوراب و باطری چه برای گفتن دارند. 

رسید بالا کیسه‌ی توی دستش را گذاشت زمین. کلیدش را از توی کیفش پیدا کرد در را باز کرد رفتند تو و هنوز ننشسته، دو جمله‌ی همیشگی رد و بدل شد:
-آسانسورو کی درست می‌کنن؟
- چی بگم والله
 از بیرون اگر کسی می‌دید فکر می‌کرد نه خوشبخت‌اند نه بدبخت. ولی اشتباه فکر می‌کرد. خوشبخت بودند حتی می‌شود گفت خیلی خوشبخت بودند که خب، از بیرون دیده نمی‌شد طبعا. 

۱۳۹۴/۴/۲۷

لایک‌های اکبر خوش‌کوشک*


  اکبر خوش‌کوشک در فیسبوک چیزهای قشنگ لایک می‌کند. دوربین‌مخفی‌های بامزه، گربه‌هایی که دارند با موسیقی می‌رقصند. عکس غذا. عکس گل و از این قبیل. به ندرت هم که چیزهای سیاسی لایک می‌کند، عکس‌های میهمانی است. مثلا فلان حجت‌الاسلام افطاری میهمان بهمان مسئول نظام بوده. اصلا از چیزهای خشن خوش‌اش نمی‌آید. فقط و فقط لطافت. 
وضعیت باروری است برای خیالبافی. چهره مخوف دهه هفتاد، کسی که نامش همراه شده بود با تکه‌تکه کردن، خفه کردن و سربه‌نیست کردن آدمها، حالا جلوی ما است و چیزهای قشنگ دوست دارد. از همه می‌خواهد ادب را رعایت کنند و با هم مهربان باشند.اگر بپذیریم که او  خودش است و باز اگر بپذیریم که او دست کم زمانی با خشونت در شدیدترین و عریان‌ترین شکل‌اش همکار بوده دو راه برای هضم ماجرا پیش روی ما است. 

 یک. او بعد از بازنشستگی دلش نازک شده و روی آورده به چیزهای خوشگل.
دو. او از ابتدا دلنازک بوده و چیزهای خوشگل دوست داشته است.

 نظر من به نظر دومی نزدیکتر است. خشونت لزوما قطب مقابل دل‌نازکی و خوشگل‌پسندی نیست. می‌تواند یکی از محصولاتش باشد.این البته فرق می‌کند با آنچه به ابتذال شر معروف شده. این شکلی از خشونت است که پشت همه‌ی چیزهای قشنگ پنهان است. نفی شرارت تا آن حد که بخواهی انکارش کنی. میل به انکار تا آن حد که بخاطرش تلاش کنی جهان را پاک کنی. همه چیز باید در بهترین شکلش باشد. آن نگاهی را که در چشمهای فرد کمال‌طلبی که می‌خواهد همه چیز خانه‌اش قشنگ باشد دیده‌اید. مثلا وقتی افتاده به جان لکه‌ها. وقتی دارد با وسواس گل‌ها را درون گلدان منظم می‌کند. از آن نگاه نمی‌ترسید؟

 یک روایت می‌گوید هرجنایتکار، موجود دلنازکی درون‌اش پنهان کرده است.
روایت دیگر می‌گوید، هردلنازک، موجود جنایتکاری درونش پنهان کرده است.

 در این مورد هم نظر من به دومی نزدیکتر است.به این دلیل این‌همه ازشما خوشگل‌پسندان، می‌ترسم.

* بخشهایی از ایده این نوشته در یک مقاله هنوز منتشر نشده استفاده شده است. تقدم با مقاله است. 

۱۳۹۴/۳/۲۴

ارنجمنت بای هومن

وقتی پیشم آمد هجده نوزده‌ساله بود. دبیرستان را رها کرده بود و سربازی‌ش هم تمام شده بود. در یک رابطه پیچیده با کسی به اسم سحر. این سحر را من هیچوقت ندیدم. البته واقعی بود. گاهی موبایل‌ش را میگذاشت روی بلندگو بشنوم. اغلب وقتی که سحر داشت فحش می‌داد. رکیک‌ترین فحش‌های ممکن. این موبایل را می‌گذاشت روی زمین. سر تکان می‌داد و ادای خنده در می‌آود. ولی عصبی بود. عصبی می‌شد.
کس دیگری که با او ارتباط داشت، آدمی بود به اسم هومن. هومن از اینها بود که با یک لپ‌تاپ توی خانه آهنگ درست می‌کنند و برای اینها هم آهنگ درست می‌کرد. اینها که می‌گویم هفت‌هشت نفر بودند که پی‌ام‌سی سقف آرزوهایشان بود. آهنگ‌هایشان را گاهی برایم می‌گذاشت. احتمالا شما هم شنیده‌اید. درباره اتاق و تنهایی و سیاهی و دود سیگار و رگ‌زدن و چت‌کردن و رد دادن و اینجور چیزها. با صداهایی که به زور می‌خواستند  خسته به نظر برسد. این هومن بالای خانه پدرمادرش یک آلونک داشت. من هیچوقت نرفتم ولی از توصیف‌هایی که می‌کرد می‌شد فهمید چطور آلونکی بود. از همین اتاق‌ها که معلوم نیست از روی کلیشه‌ی فیلم‌های موسیقی زیرزمینی ساخته می‌شود یا فیلم‌ها را از روی اینها می‌سازند. بانورهای تند و مستقیم. با انبوهی از شلوار جین و بسته خالی و مچاله شده سیگار.
نمی‌خواهم بیفتم توی چاله توصیف اتاق و روابط و مناسبات آن هفت هشت نفر. وقتی آمد پیش من از آنها بریده بود و یک رابطه پیچیده هم با هومن داشت. هومن شیشه می‌کشید. شب و روز نداشت. این هم شب و روز نداشت ولی مدعی بود بعد از سربازی چیزی نمی‌کشد. من بارها تاکید کرده بودم چیزی کشیدن یا نکشیدنش به من ربطی ندارد. ولی فکر می‌کنم پنهانکاری‌اش غریزی بود. با این حال چند ساعتی غیب‌ش می‌زد و بعد خسته‌تر و عصبی‌تر از قبل باز می‌گشت. این من را گیج می‌کرد. بالاخره اگر کشیده باشد باید حالش خوب باشد. ولی همیشه طوری بود که انگار طاقت‌ش همین الان تمام می‌شود. ظرف غذا را می‌گذاشتم جلویش و طوری نگاه می‌کرد انگار خبر بد بهش رسیده. بهت زده به غذا نگاه می‌کرد. بعد سس های مختلف می‌ریخت روی غذا. هر سس و سرکه‌ای که موجود بود. اما دست نمی‌زد به محتوای بشقاب. حتی بازی هم نمی‌کرد. انقدر معطل می‌کرد تا موبایلش زنگ بخورد. بعد بر می‌داشت و چهار تا نه و بله می‌گفت. می‌گذاشت روی بلنگو و صدای خشدار دختری بیست ساله می‌آمد که هرچه فحش کافدار بود را ردیف می‌کرد پشت هم. اینهم همانطور که گفتم می‌زد روی پیشانی‌اش وعصبی می‌خندید.
از حرفهای مورد علاقه‌اش حرف زدن درباره دوران اعتیادش بود (معتقد بود زمانی معتاد بوده و الان نیست. قبل از سربازی طبعا). اینکه چقدر زیاده‌روی می‌کرده و چطور رد می‌داد و چطور توهم‌هایی داشته و اینها. بعد از مدتی من ساختار داستانهایش را پیدا کرده بودم. می‌رفت در مکان الف. در آنجا با شخص ب آشنا می‌شد. از غفلت‌ش استفاده می‌کرد و شیشه‌ی او را می‌کشید. نیمه شب می‌آمد بیرون. در مکان ج به هوش می‌آمد و می‌فهمید یک ماه گذشته. یک ماهی که فکر می‌کرده گربه یا اسب یا فیل یا هلی‌کوپتر است و اصلا نبوده در این دنیا.
 یک شب حدود سه بعد از نیمه شب در واقع، اس‌ام‌اس داد. من جواب ندادم. زمستان بود. نیم ساعت بعد حس کردم کسی با سنگ می‌زند به شیشه. دیدم در خیابان روبروی خانه آتش روشن کرده. آستین های کاپشن‌اش را داده پایین و عملا دارد یخ می‌زند. وقتی آمد داخل انگار یک دفعه وسط خانه، جنگل آتش گرفته باشد. هم از لحاظ بو و هم حسی که ایجاد کرد. من عصبانی بودم. گفتم برایم مهم نیست چه می‌کند. ولی حق ندارد من را توی این ساعت از خواب بیدار کند. گفت پدرش به خانه راهش نداده. گفت بهش تهمت زده‌اند. رفتم خوابیدم و صبح رفتم بیرون. برگشتم دیدم توی اتاق تکیه داده به دیوار نشسته. از این مدلهایی که سربازهای خسته بعد از راحت‌یاش می‌نشینند. گفت دارد می‌رود سفر. کمی پول بهش دادم گفتم هرجا می‌خواهد برود. گفت پول نمی‌خواهم ولی بهرحال گرفت. فکر کردم می‌رود خانه. ولی نرفته بود.
 یک هفته بعد از رفتنش پدرش پرسان پرسان من را پیدا کرد. گفت بهش بگویم بیاید. گفتم پیش من نیست. گفت کاریش ندارد و شکایت هم نکرده. گفتم واقعا در جریان نیستم ولی گفته می‌رود سفر. منظور یک آدم نوزده ساله از سفر هم شمال و مشخصا چالوس است. پدرش گفت طلاهای خانه را برداشته. می‌ترسد کسی بخاطر طلاها بلایی سرش بیاورد. گفت در میانشان جواهر هم بوده. کم‌کم صد ملیون طلاجواهر بوده. گفت برای کمترش هم آدم می‌کشند. گفتم واقعا خبر نداشتم و فکرهم نمی‌کنم اینطور باشد. اگر اینطور بود پول از من قرض نمی‌گرفت. گفتم اگر خبری شد اطلاع می‌دهم. او هم قرار شد اطلاع بدهد. دو هفته بعدش پیدایش شد. مستاصل‌تر از همیشه. وقتی داشتم در را باز می‌کردم از پشت بهم نزدیک شد. واقعا حوصله‌اش را نداشتم. گفتم به پدرش خبر بدهد. گفتم فکرمی‌کنند طلاهای مادرش را دزدیده. گفت دزدی نبوده. سهم‌الارثم را برداشته‌ام. گفتم بهرحال بهش بگو. یک وقت می‌بینی پلیس پیدایت می‌کند. قبول کرد. من هم پیگیری نکردم. طلاها را پانزده ملیون فروخته بود. و همه‌اش را به علاوه موبایلش در شمال همراه سحر خرج کرده بود. پیگیر جزییات این یکی هم نشدم. گفت مزاحم نمیشود. فقط آمده بگوید اگر سحر زنگ زد بهش بگویم شماره‌اش را ندارد. شماره روی گوشی بوده. گوشی را هم که خودش می‌داند. گفتم برود به خود سحر بگوید. گفت جای مشخصی ندارد. گفتم اگر زنگ زد پیغامت را می‌رسانم. که زنگ هم نزد بهرحال.

پارسال منتظر تاکسی بودم در خیابان که دیدمش. چاق شده بود. نامزد کرده بود. شغل آزاد داشت و یک پژوی دویست و شش. سوار ماشینش شدم و دیدم دارد آهنگ‌های خودش را گوش می‌کند. ارجمنت بای هومن. مسیرم تا خانه کوتاه بود. گفتم کار دارم و تعارف نمی‌کنم بیاید داخل. ولی خوب‌است که به یک ثباتی رسیده. او هم به نوبه خودش ابراز خوشحالی کرد. آمدم بالا و از پنجره نگاه کردم دیدم همچنان نشسته توی ماشین و حرکت نمی‌کند. به خودش نگفتم ولی از همیشه مستاصل‌تر به نظر می‌رسید، به علاوه‌ی رگه‌ای از ناامیدی که در بدترین شرایط هم توی صورتش ندیده بودم.

۱۳۹۴/۳/۱۸

سئوال‌های سخت و سئوال‌های آسان

در یک انبار گاز منتشر شده و یازده نفر گیر افتاده‌اند. دو هموطن افغانستانی و بقیه ایرانی. همه ساکن تهران. آتش‌نشان‌ها می‌آیند اما نمی‌توانند در را باز کند. چرا؟ چون درهای ضدسرقت انبار هر روز بعد از پایان کار بر روی آنها قفل می‌شده.
این اتفاق واقعا رخ‌داده است. (اینجا) استعاره‌ای نیست که من ساخته باشم تا با آن موقعیت را توضیح دهم. اما بطرز عجیبی موقعیت را توضیح می‌دهد.

عکسی درشبکه‌های اجتماعی دست‌به دست می‌شود که در آن یک قلچماق جلوی سفره دستفروشی یک دختربچه ایستاده است. آن قلچماق مامور شهرداری‌است. شهرداری دوست ما است. آشغال‌های‌مان را حمع‌آوری می‌کند. برای‌مان اتوبان می‌سازد. پیاده‌روهای خیابان ولیعصر را سنگفرش می‌کند و دستفروشان را که شهر ما را بدمنظره می‌کنند از خیابان جمع می‌کند. 
نقد شهرداری به همین دلیل سخت است. چون ما با هم همدستیم. وقتی شهر را تبدیل به نگارخانه می‌کند حظ بصری می‌بریم. آیا کسی هست که با زیبایی دشمن باشد؟ جز این چپ‌وچولهای غرغرو؟ جواب منفی‌است. اگر آدمی چشمهایش را باز کند حتما قدر زیبایی و زندگی و طعم توت و گیلاس را می‌فهمد. اما یک مشکلی وجود دارد. شهرداری برای دستفروشان، دوره‌گردهای که مغازه ندارند، دوست خوبی‌نیست. هرچقدر شهرداری با ما دوست‌تر شود با آنها دشمن‌تر می‌شود. بنابراین ما در یک دوگانه گیرافتاده‌ایم. از طرفی شهرمان را قشنگ‌تر میخواهیم از طرفی دلمان از قتل دستفروش و تهدید پسرش به درد می‌آید. مجبوریم انتخاب کنیم. این انتخاب مثل انتخاب‌های سیاسی ساده نیست. 
بین احمدینژاد و موسوی؟ معلوم است موسوی. 
بین سلحشور و فرهادی؟ صد البته فرهادی. 
بین جنگ با دنیا و توافق هسته‌ای؟ این اصلا پرسیدن ندارد. 
اما بین پیاده‌روی شیک و خلوت و قلچماق ایستاده جلوی دختربچه؟ سئوال سخت. باید فکر کنیم.

اینجا یک نبرد واقعی در جریان است. نبردی که از جنس کل‌کل کردن چپ و راست در فیسبوک نیست. تا ابد هم برای فکر کردن وقت نداریم. چون ممکن است روزی آنها که در انبار گیرافتاده‌اند با دستفروش و پدرش و دخترش راه بیفتند و دقیقا وسط تماشای یکی از فیلمهای زنجیره‌ای علی‌مصفا و لیلی حاتمی یقه‌مان را بگیرند و اوضاع از این حالت ملوس خارج شود.

بیایید یک مثال دیگر بزنیم. در تظاهرات روز کارگر بخشی از کارگران ساختمان پلاکاردهایی به دست گرفته‌اند که روی آنها شعارهای راسیستی نوشته شده. موضع؟
1. خاک بر سر کارگرهای عقب‌مونده(کلیشه راست)
2. مرگ بر خانه کارگر(کلیشه چپ)

بوس به هر دو موضع. اما اینجا هم نبردی واقعی در جریان است. یعنی همین الان اگر شما بخواهید یک تعمرات کلی در خانه تان انجام بدهید مسئول تخریب می‌آید. همراهش چند جوان نحیف‌اند که صبح تا شب می‌کوبند و نخاله جابجا می‌کنند و نفری پنجاه هزار تومان در مجموع می‌گیرند. خب شما ته دل‌تان می‌دانید که این رقم منصفانه نیست و به وضوح می‌بینید کار کسی که تخریب را کنتراتی به او سپرده‌اید ایمن نیست. چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون در ساخت و ساز می‌شود از کارگران غیرقانونی استفاده کرد و آنها همه ناامنی‌های کار را می‌پذیرند و قیمت پایین می‌آید. کارفرما راضی. پیمانکار راضی. پس غیر از چپ‌و چول‌ها و خل‌و چل‌ها کیست که ناراضی باشد؟ احتمالا یکسری کارگر عقب‌افتاده که به نوبه خود آنها را هم محکوم می‌کنیم.

اما واقعا کنجکاو نیستید چرا فقط کارگران ساختمانی گول خانه‌کارگر را خورده‌اند یا باید خاک ریخت برسرشان؟ آنها چون درگیر کار هستند میبینند که این شرایط درست نیست اما چون سازماندهی سندیکایی ندارند و گفتارهای ضدتبعیض هم همه به نفع ستایش چیزهای قشنگ تضعیف شده، از گفتار راسیستی که میراث طبقه متوسط است استفاده می‌کنند (به ناحق و به اشتباه) تا حرف‌شان را بزنند. در واقع اینجا کارگران افعانستانی و ایرانی هر دو قربانی سکوت دائمی گفتاهای غالب‌اند. یا اگر بخواهیم از آن رخداد استعاری استفاده کنیم، هر دو گیرافتاده در انباری که گاز در آن منتشر شده است. حالا ما بین قیمت ارزانتر تعمیرات و جلوگیری از این شعارهای راسیستی کدام یک را انتخاب کنیم؟
این سئوالها مزاحم است؟ همینطور است. پس بگذارید یک سئوال راحت‌ ازتان بپرسم. 
فتوره‌چی یا بهاره رهنما؟ (می‌بینم که دست‌ها برای پاسخ‌دادن بلند شده. دیوی هم در میان جمعیت دیده می‌شود.)  

۱۳۹۴/۲/۲۳

درباره داستانهای بهرنگی و لزوم بازنگری

یکسری بحث  درباره‌ی این ماجرای قاسمخانی و داستان‌های صمد بهرنگی دارم که فرصت و تمرکز پرداخت دقیقش نیست. 
علی‌الحساب به نظرم قاسم‌خانی با تاکید بر «دنیای خوشگل کودکی» بیراهه رفته است. یعنی اگر از این حرف بر بیاید که داستان‌های کودکانه باید پاستوریزه باشند و از هرگونه نشانه‌ای از شر تهی شوند خوب حرف بیراهی‌است. مادربزرگ شنل قرمزی را گرک می‌خورد ودر برخی روایت‌هایش از شکم گرگ هم زنده بیرون نمی‌آید. مادر بزهای بزبز قندی شکم گرگ را می‌درد و شنگول و منگول را از شکم‌ش بیرون می‌آورد. حذف نیروی شر از هیچ داستانی(از جمله داستان کودکان) ممکن نیست و احتمالا سرانجام‌ش نگاه عمو‌ها و خاله‌های تلویزیونی خواهد شد. در واقع بهتر است اصلا قاسم‌خانی و نوشته‌ی غیرمسئولانه و آن «دنیای خوشگل کودکی» را بگذاریم برای مخاطبان اینستاگرام‌ش و فراموش کنیم.

اما نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که باب نقد در مورد داستانهای بهرنگ باز است. بعضی داستان‌های صمد بهرنگی استعاری است. یعنی در آنها هر چیز نماینده چیز دیگری است. بدون اینکه این مناسبات در خود متن معنی دار باشد. مثلا در «اولدوز و کلاغ‌ها» کلاغ‌ها احتمالا نماینده طبقه آگاه شده و پیشرو هستند که ما را به رهایی می‌رسانند. تا اینجایش درست. زن‌بابا هم نماینده  بورژوازی وابسته است(مثلا). سگ هم نیروی نظامی و امنیتی که از سوی قدرت بکار گرفته می‌شود تا مانع رهایی و پرواز کلاغ بشود. این هم درست. اما نکته اینجا است که این استعاره‌ها در داستان قابل درک نیست. بخاطر همین چیزی که از سوی یک کودک دریافت می‌شود این است «سگ را می‌توان بدون کوچکترین شفقتی و با خشن‌ترین شکل ممکن کشت». حالا شما بیا برای بچه توضیح بده سگ، سگ نیست. ماهی ها و عنکبوت‌ها هم مهم نیستند. اما کلاغ را باید نجات داد. در حالی‌که گرگ در داستان بزبزقندی بدون توضیح و فارغ از آنکه نماینده‌ی چه گروهی در دنیای غیر داستانی‌است مستحق تادیب و واکنش است.
  
یا مثلا زن‌بابا موجود خبیثی است که یکسره شر است. نگاهی به شدت ارتجاعی که زندگی را برای بسیاری از زنان که با مردان صاحب فرزند ازدواج مجدد می‌کنند تلخ کرده‌است. حالا شما بیا توضیح بده که این زن بابا در واقع زن بابا نیست. نماینده بورژوازی وابسته است که با پشتوانه‌ی پدر به محرومان ظلم می‌کند. خوب این چه کاری است؟ آدم بزرگ‌ها هم در تشخیص این استعاره‌ها گیج می‌شوند.

یا مثلا در ابتدای همان اولدوز و کلاغ‌ها نوشته این داستان را بچه‌های مرفه که سوار ماشین بابا مامانشان می‌شوند و می‌روند مدرسه نخوانند. خب بچه که شیوه زیست‌اش را انتخاب نمی‌کند. یعنی همانقدر بچه‌های مرفه در آن شیوه‌ی زیست بی‌تقصیر و غیرعامل‌اند که بچه‌های محروم. 
(البته این را در داستان «اولدوز و عروسک سخنگو» به نحوی اصلاح می‌کند و می‌گوید بچه‌هایی که فخرفروشی می‌کنند به ثروت‌شان نخوانند که یعنی خود بهرنگ بر خلاف بعضی دوستدارانش دائم دارد خودش را نقد و اصلاح می‌کند).

در ماهی سیاه کوچولو یک خرچنگ را صرفا به دلیل شیوه‌ی راه رفتن «خنده‌دارش» مسخره می‌کنند و قهرمان کتاب(ماهی سیاه کوچولو) قاه قاه به راه رفتنش می‌خندد. شما حالا بیایید استعاره را رمز گشایی کنید و بگویید خرچنگ، خرچنگ نیست بلکه خرده بورژوازی فرصت‌طلب است که مانع رهایی می‌شود. آنچه واقعا دریافت می‌شود این است که می‌شود به شیوه راه رفتن موجودات (که دست خودشان هم نیست) خندید. 
در نهایت به نظرم اگر خود بهرنگ زنده می‌ماند راهی برای این معضل پیدا می‌کرد و شاید با پخته‌تر شدن نگاهش از این نگاه به شدت استعاره‌زده و بی‌توجه به آنچه در سطح داستان می‌گذرد (که در واقع عمق واقعی‌اش آنجا است) دور می‌شد. اما زمان به او مهلت نداد. ولی ما که امروز فرصت داریم چه دلیلی دارد از کتاب‌های بهرنگ نوعی کتاب مقدس برای کودکان بسازیم؟ چون چپ است؟ چون شریف است؟ چون ما مارکسیست هستیم؟ (اگر هستیم) خوب اصلا نگاه انتقادی چپ برای همین آمده که ادم همه چیز را در بستر مناسبات عینی بررسی کند. این نگاه اگر هم به آن قائل باشیم با نگاه صلب و بسته‌ای که از کتاب‌های کلاسیک آثاری مقدس و به تعبیر بارت(صرفا خواندنی) می‌سازد در تضاد است. 

از بهرنگ می‌توان چیزهای دیگری آموخت. تولید ادبیات خارج از دایره‌ی بسته‌ی افراد مرکز نشین و طبقات فرادست. تلاش برای نوشتن داستان‌های جدی و مسئولانه برای کودکان و از همه مهمتر، آن شفقتی که او داشت و آنطور که امیدوارانه از کودکان آسیب‌دیده که به شکل مضاعف (از سوی جامعه مبتنی بر تبعیض و خانواده‌ی آسیب دیده) تحت ستم بودند و هستند می‌خواست بلند شوند و جهانشان را تغییر دهند.  

۱۳۹۴/۱/۲۸

لحظه‌ی کامل

قدیما که مشهد دور بود خیلی‌ها آرزو داشتند بروند مشهد نمی‌شد. این برای‌شان تبدیل به یک‌جور حسرت می‌شد که معمولا می‌آمد توی اسمشان. منتهی بجای اینکه مشهد بیاید قبل از اسم‌شان می‌آمد بعدش. مثلا می‌گفتند «ننه مشهدی». مشهدی می‌آمد بعد از اسم‌شان تا مشخص شود آنها نرفته‌اند مشهد. اگر فرض کنید اسم‌شان صادق بود می‌شدند صادق مشهدی. اگر رفته بودند طبیعتا مشهدی(مشت) صادق بودند.  
طرف بعد از یک مدت خودش قبول می‌کرد رفتنی نیست. نرفتن به آنجا(مشهد یا هرچی) تبدیل می‌شد به بخشی از هویت‌ش. همینطوری مشهدٍ نرفته را می‌گذاشت روی کول‌ش و زندگی می‌کرد. متلکی هم اگر بود با خوش‌خلقی می‌شنید. 
 بعد ممکن بود از قضا یک قیصری پیدا شود که مشهد بردن «ننه» را بگذارد توی انجام‌دادنی‌های پیش از ماجراجویی‌ یا شهادت‌اش. کرایه مینی‌بوس را می‌داد و طرف را  سوار می‌کرد برود. بعد ننه می‌رفت مشهد. آنجا یک مدتی مجاور می‌شد. هتل و اینها هم که نبود. یعنی بود ولی خوب آنطور آدم‌ها نمی‌توانستند بروند هتل. این‌است که یک مدل زندگی هیپی‌وار را درکنار حضرت تجربه می‌کردند و بعد بر می‌گشتند به شهرشان. از مینی‌بوس پیاده می‌شدند و خسته و کوفته برمی‌گشتند خانه‌شان. کتری را می‌گذاشتند روی اجاق و تا آب جوش بیاید دراز می‌کشیدند و چشم‌هایشان را می‌بستند