۱۳۹۵/۸/۸

پاداش نااُمیدان

اینکه ادبیات و فیلم و بطور کلی هنرهای دراماتیک تسکینم نمی‌دهد، شاید دلیلش افزایش سن و سال باشد. ادبیات با جهان‌های ممکن سروکار دارد، چیزی از ضرورت جهان کم می‌کند و به تو می‌گوید جورهای دیگری هم هست. از این نظر شبیه مخدر است (احتمالا). اما برای هر کس زمانی می‌رسد که به آن واقع‌بینی ناخوشایند دچار می‌شود که در هر لحظه، بداند در جهانِ ضروری حاضر است. انعطافش برای خروج کم می‌شود. این خیلی از راه‌ها را بر وجدِ زیبایی‌شناختی از طریق کشف آزادی در جهانِ دیگر می‌بندد؛ جهانِ ممکنی که موقتا به آن داخل می‌شویم و از کشفِ آزادی و حضورمان در آن به وجد می‌آییم. (بله، تعبیر از سارتر است)
اما راه‌های دیگری هم برای تجربه‌ی زیبایی‌شناختی هست. یعنی صرفا مکانیسمِ خروج نیست که به تجربه‌ی آن لحظه‌ی زیباشناختی منجر می‌شود. شکل‌هایی از این تجربه وجود دارد که در آن فرد، خارج نمی‌شود؛ با شخصیت‌هایی غیر از خودش همذات پنداری نمی‌کند؛ رویای جهان دیگری را نمی‌بیند، بلکه لحظاتش در همان جایی که حضور دارد ساکن و غنی می‌شود.
موسیقی اغلب اینطور کار می‌کند، و شعر و دیدنِ زیباییِ طبیعت. دیدنِ آتش، دیدنِ آب و تماشای آسمان. بطور کلی عادت‌های پیرمردی (و اگر شما مؤنث هستید پیرزنی)، آنطور که پیرها می‌نشینند کنار آب و زل می‌زنند به آتش، بدونِ اینکه در رویای آینده و امکانات تازه باشند. بدونِ یاری‌گریِ همذات‌پنداری با قهرمان و فرورفتن دررویا. 
در اینجا دو روایت وجود دارد: طبق اولی، رسیدن (یا عقبگرد) به این مرحله (چون از جهاتی شبیه کودکی است) ، شور و وجد را در نگاه به زیبایی (و بطور خاص هنر) کم می‌کند و از شدت تجربه می‌کاهد. به همین دلیل مخاطبِ آن‌طور از زیبایی که به رویای بالقوه ممکن‌شونده احتیاج دارد، امیدواران‌اند. اما طبق رویت دوم، تنها در صورت از دست دادن امید است که درک زیبایی می‌تواند در تمامیت خودش، و بدون اغراضِ مبتنی بر رویایِ تغییر، اتفاق بیفتد. طبق این روایت اصولا زیبایی پاداش کوچک و اغلب بطورکامل واصل نشونده‌ای برای ناامیدان است. امیدواران در درام، جهان‌های دیگر و تخیلِ زندگیِ دیگری تسکین و شادی پیدا می‌کنند و ناامیدها ساعت‌ها زل می‌زنند به قوطی خالی نوشابه که با یک تکه پلاستیک به سنگی در جوی کثیف خیابان چسبیده و با حرکت آب مدام  به سنگ می‌خورد و صدا می‌دهد. به زیبایی در شکل خالص خود نگاه می‌کنند بدون اینکه پاداشی را جز تجربه‌ی خود آن لحظه متصور باشند. 

۱۳۹۵/۷/۲۳

تحلیل موقعیت میانسالی از طریق بررسی موردیِ رانندگیِ وانت پیکان و تطبیق آن با پختن شله زرد*

عصر عاشورا است و من و دوست دخترم (واقعا این اصطلاح جالب نیست برای سن و سال ما لیکن بهرحال) نشسته‌ایم آنطور که یکی می‌نشیند روی مبل و یکی روی زمین. دارد درباره‌ی یک چیزی (مثلا پدیدارشناسی) حرف می‌زند، حرف‌های کلی، حرف‌هایی که قرار نیست هیچ‌وقت به نتیجه برسد و هر دو هم می‌دانیم. حواس من جای دیگری‌است، حواس او هم خیلی جمع نیست چون به خودم می‌آیم می‌بینم دارد درباره‌ی مدل ماشینی که مدت‌ها است قرار است بخریم و ممکن است هیچوقت هم نخریم حرف می‌زند. لحظاتی از شبانه‌روز است که وقت ابدی به نظر می‌رسد. (درباره‌ی این لحظات اگر بخواهم توضیح بدهم سخت می‌شود، خودتان به تجربه‌ی شخصی‌تان رجوع کنید از زمان‌هایی که حس می‌کنید برای هر کاری وقت به اندازه‌ی کافی هست و اگر همان لحظه شروع شود امکان ندارد که تا وقت خواب، به پایان نرسد). بعد من به خودم می‌آیم می‌بینم دارم درباره‌ی دونالدترامپ و نقش مخرب رسانه‌ها در تهی کردن مفاهیم از طریق اصرار بر صحتِ گفتارِسیاسی صحبت می‌کنم. در همین حین دونفری تصمیم می‌گیریم شله زرد درست کنیم. یک دستورالعمل هم داریم که تاکید می‌کند احتیاجی به خیس کردن برنج نیست. درست کردن شله‌زرد همان ابتدا بنظرم کار آسانی بنظر می‌رسد و این را هم اعلام می‌کنم اما او برایم توضیح می‌دهد که سختی درست کردن شله‌زرد وقتی است که مقدارش زیاد باشد.
شله‌زرد خیلی زودتر از آنکه فکرش را می‌کردیم آماده می‌شود. یکی چند قاشق می‌خوریم و یک احساس رضایتی هم داریم بنظرم. (مطمئن نیستم). بعد یکی از فیلم‌های وودی آلن را می‌بینیم که من وسط‌ش بلند می‌شوم و یک ساعتی قدم می‌زنم و با تلفن صحبت می‌کنم و بر می‌گردم و می‌بینم چیزی را از دست نداده‌ام (فیلم درباره‌ی روابط بسیار ساده‌ی عاطفی و جنسی است که عموما عادت دارند خیلی پیچیده جلوه‌اش بدهند و وودی آلن و مشاورهای  مربوطه  از طریق پیچیده جلوه‌دادن‌شان ارتزاق کرده و خواهند کرد). از روی لب‌تاب چک می‌کنم ببینم چقدر از فیلم مانده و ارزش‌اش را دارد چند دقیقه بنشینم تا آخرش را ببینم که معلوم می‌شود زیاد مانده و به همین دلیل بلند می‌شوم دوباره الکی راه می‌روم. فکر می‌کنم آیا زمان مناسبی برای سکس است و به این نتیجه می‌رسم نه، زمان مناسبی نیست. هوا هم دیگر کامل تاریک شده و آن ابدیت بعد از ظهر جایش را داده به یکی دو ساعت فاصله تا خواب که باید صرف مسواک زدن (و سیگار قبل و بعدش برای من) (و کرم و لوسیون زدن برای او) بشود. بعد دراز می‌کشیم و یک کمی از آدمهای محل کار او و محل کار من (اگر بشود اسمش را کار گذاشت) صحبت می‌کنیم و به این نتیجه می‌رسیم اوضاع نه آنقدرها بد است و نه آنقدرها خوب (که خب قبل از صحبت هم می‌دانستیم). او می‌خوابد و من بلند می‌شوم مناسک نیم ساعت چرخ زدن در اینترنت قبل از خوابم را انجام بدهم.**
چند روز پیش ویدئویی منتشر شد از یک وانت پیکان که در یک کوچه دیوانه‌وار می‌آید و خودش را می‌زند به ماشین‌های مختلف تا به زعم خودش فرار کند. آخرش هم بالاخره بعد از مالیدن به ماشینهای مختلف با یک پژو شاخ‌به شاخ می‌کند و ملت خشمگین می‌رسند بالای سرش و متوقفش می‌کنند. در توییتر نوشتم این موقعیت میانسالی است. استعاره‌ای از وضعیت خود من و بقیه‌ی کسانی که یک جا بالاخره با پژو شاخ‌به شاخ می‌کنند و یکی هم شیشه‌شان را می‌شکند و قبلش تصادف‌های جزئی اما موثر کرده‌اند و یک مختصر آتشی هم گرفته‌اند و در نتیجه همه‌ی اینها بالاخره و ناگزیر متوقف می‌شوند. البته در حقیقت یک مقداری خودم را لوس کرده بودم. داستان اینطور نیست. استعاره صحیح است اما لحن درست نیست. لحن طوری است که گویی دست تقدیر آدم را به اینجا می‌رساند و آدم ناراضی است در حالیکه در تحلیلِِ دیگر، اتومبیل با انتخاب آن کوچه یک‌طرفه و پر از ماشین واقعا قصد فرار ندارد. برای فرار باید از مسیر دیگری برود. او آنجا است چون خودش دوست دارد گیر بیفتد. چون حوصله فرار ندارد اما پارک کردن مودبانه‌ی ماشین و تسلیم شدن هم غرورش را جریحه دار می‌کند. استعاره‌ی وانت؟ بله. اما این طوری که الان  گفتم‌ش به صداقت نزدیک‌تر است.  

* درستش این است که آدم شوخی را توضیح ندهد. لیکن چون اصراری بر شیوه‌ی درست ندارم توضیح می‌دهم که عنوان پست شوخی با فرم عنوان پایان‌نامه‌ها است.
** این نوشته لزوما مطابق با واقعیت و روزمره‌نویسی به معنای متداولش نیست، داستان هم نیست، صرفا حال و هوایی را از روزمره برای شرح یک استعاره جعل کرده‌ام.

۱۳۹۵/۶/۱۵

چیزی که در جستجویش بودم تسکین بود ماندانا*

این رفیق ما یک اتاق در زیرزمین خانه‌شان داشت و یک رسیور و یک پیک‌نیک برای کشیدن تریاک و البته یک تلویزیون که در چهار دسته‌ی مورد علاقه‌اش همیشه در حال پخش برنامه بود:
1. پورن
2. ضیاآتابای
3. آگهی‌های بازرگانی چند کانالِ ترکیه‌ای
4. حمید شب‌خیز
این چهارمی را البته باید غافلگیرش می‌کردی تا متوجه می‌شدی تماشا می‌کند. خودش انکار می‌کرد.  با پورن اما مشکلی نداشت و ساعتِ پخش برنامه‌ها را می‌شناخت و فرقی نداشت تنها باشد یا نه، برنامه‌ی مورد نظرش را از دست نمی‌داد. 

 یکسری عقاید سیاسی داشت. ضد رژیم بود. اما به نحوی کاملا انتزاعی ضد رژیم بود. مثلا غیر از رهبر و رییس جمهور وقت و احیانا علی‌اکبر ولایتی کسی را در رژیم نمی‌شناخت. رفته بود کارت بسیج هم گرفته بود چون فکر می‌کرد ممکن است جایی کارش را راه بیندازد (که خب در مورد او راه نمی‌انداخت و نینداخته بود). می‌دانست اینها باید بروند و رفتنی‌اند. می‌دانست یکسری آدم هستند که این رفتن را به تعویق می‌اندازند. با بی‌توجهی به مبارزه و از آن بدتر، پرت کردنِ حواسِ مردم از مبارزه. وقتی راجع به اینها(این لاشخورها) حرف می‌زد بارقه‌هایی از خشم هم هویدا می‌شد در صورت‌اش (به قول معروف). اما اگر می‌پرسیدی منظورت دقیقا چه کسانی هستند یک اسم بیشتر به دهانش نمی‌آمد (و به ذهنش هم نمی‌رسید طبعا): «حمید شب‌خیز».
. حمید شب‌خیز که با مشغول کردن مردم به آهنگ‌های درخواستی و جنگِ آبی و قرمز (در برنامه‌ای که دو فرد بنام‌های رندی و کورش اجرا می‌کردند) آب به آسیاب اینها می‌ریخت. از طرفی از مردم تحت عنوان تله‌تان پول تلکه می‌کرد و سبد هزینه‌ی اهدای پول به تلویزونِ خانوارِ ایرانی را که می‌توانست یک‌سره خرج تلویزیون ایران(آتابای) شود، دچار خُردگی می‌کرد، از طرف دیگر خشمی را که از نبودِ آزادی‌های اجتماعی میتوانست لبریز شود و به خروش مردمی بینجامد تسکین می‌داد. آدم‌های جان به لب رسیده از ندیدن شهره و لیلافروهر در تلویزیون، می‌زدند کانال شب‌خیز و حالشان بهتر می‌شد و در نتیجه چه؟ انقلاب به تاخیر می‌افتاد. 
شب‌خیز رذائلِ دیگری هم داشت. مثلا چشم‌چران بود و این می‌توانستِ فرمِ تلویزیونِ ماهواره‌ایِ  بیست و چهارساعته‌ی ایرانی را به چیزی تبدیل کند که از دیدگاه این رفیق ما، بر ضد آن طراحی شده بود: دختربازی. 
با ادبیاتِ امروزی، بدنِ پسرِ تحریک شده در جستجوی سوژه‌ی دختر بازی می‌توانست به سوژه‌ی جمعیِِ سیاسی تبدیل شود، اما در عوض می‌نشست پای آهنگ‌های درخواستی با الهام جون و به سوژه‌ی جمعیِ هیچ چیز تبدیل نمی‌شد. 
گاهی که ته دلش گرم و روشن بود (اغلب به کمک مشتقات مرفین) با نوعی شفقت و احترام از مصائب آتابای برای راه‌اندازی تلویزون ایران می‌گفت. اینکه خانه‌اش را فروخته، زنش آواره شده، مریض و درهم‌شکسته شده و توانسته تلویزیون را راه بیندازد و بعد ناگهان خشم زبانه می‌کشید: « آنوقت این بچه ک..نی-شب‌خیز- آمده تلویزیون راه انداخته و اسمش را هم گذاشته ایران»

عقایدش در مورد سکس و رابطه‌ی جنسی و عاطفی هم همینقدر انتزاعی بود. همانطور که سیاست را از تلویزیون آتابای آموخته بود رابطه‌ی جنسی را هم از فیلم‌های پورن می‌شناخت. فی‌المثل معتقد بود زنان وقتی می‌گویند نه، منظورشان بله است. معتقد بود تنها مانعِ دستیابی به سکسِ مجانی با هر زنی که در خیابان می‌دید، یک چیز بود و بس: «نداشتنِ سرزبان»، در واقع معتقد بود نوعی چرب‌زبانیِ جادویی وجود دارد که می‌تواند لباس‌های هر زنی را از تنش بکند و در انتها معتقد بود اگرچه خودش نسبت به قدیم خیلی بهتر شده و بقولی، سرزبان‌دارتر شده، اما هنوز تا رسیدن به مرحله‌ای که بتواند قدرت‌های این سوپرپاورِ جدید را تحت کنترل خودش در بیاورد راه دارد. در آن مرحله، یک‌جور اسپایدرمنِ در حال تمرینِ افکندنِ تارهایش بود که داشت از طریقِ پراندنِ «چطوری جیگر» به زنان کوچه و خیابان خودش را ارتقا می‌داد. 

 یکسری کانالِ ترکیه‌ای بود (اسم از من نخواهید الان، بعدا هم همینطور) که بیست و چهارساعته آگهی نشان می‌دادند و گاهی یک یا دو ساعت هم سریالی چیزی پخش می‌کردند. طبعا او سریال‌ها را نمی‌دید و در مواقعی که توانِ سیاست و رمقِ پورن نداشت، آگهی تماشا می‌کرد. از نظرش در این آگهی‌ها شکلی از زندگی در جریان بود. زندگیِ آنها که بلد بودند چطور لباس بپوشند و دلبری کنند و آدامس بجوند و بله، رسیدیم به جای خوبش: مشروب بخورند. 
معتقد بود (شاید حتی به درستی؛ کسی نمی‌داند؛ تحقیق نشده یا من خبر ندارم) اگر می‌توانست برود بار و مشروب سفارش دهد گرفتار این کوفتی (اشاره به پیک‌نیک و قل‌قلی) نمی‌شد. یه جوون مگه چی می‌خواد، غیر اینه که بره بار، دو گیلاس مشروب بزنه و با یه خانم خوشگل بره خونه؟ تو خونه هم مامانش بهش غر نزنه؟ یه جوون واقعا چی می‌خواد؟ واقعا برایش سئوال بود. 
این سئوال خونش را به جوش می‌آورد و در جستجوی راه حل، می‌زد کانال آتابای تا رافی خاچیطوریان برایش راهِ حلِ خلاصی از معضل را بگوید: رفتنِ اینها؛ و مانعِ فعلیِ تحققِ این امر چه کسی بود؟ حمید شب‌خیز.

 در گیر و دار هشتاد و هشت من جایی او را دیدم، مدت‌ها بود که از رافی و ضیا خبری نبود یا بود و من دیگر نمی‌دانستم.  خیابان بود و آن اتفاق‌ها که خودتان می‌دانید.  گفت گولشان را نخور اینها همه با هم‌اند و دعوای زرگری است و بعد به باسن دختری که از جلوی‌مان رد می‌شد اشاره کرد و بلند گفت «اوف». هنوز داشت روی مسئله‌ی سر و زبان‌اش کار می‌کرد و خدا می‌داند، شاید حالا که هفت سال دیگر هم گذشته،  وقتش رسیده باشد که تارهایش را به سرِ آسمان‌خراشهای مخ‌زنی پرتاب کند و تاب بخورد میانِ همبسترهای بالقوه‌اش که به دلایل نامعلومی، اصرار داشتند بجای بله، بگویند «نه» 

* ماندانا شخص خاصی نیست. بیشتر دوست داشتم یادی کنم از این اسمِ زیبا که نمی‌دانم چرا از رواج افتاد. 

۱۳۹۵/۵/۱۷

تاریخ شفاهی با حضور روزنامه‌نگار پیشکسوت

- می‌فرمودید.
- عرض می‌کردم، بعد منیرخانمِ شموهی اومد گفت ریخته‌اند تو دفتر دکتر مالون. 
- دکتر مالونِ خواندنی‌ها؟
- بله، دکتر مالونِ خواندنی‌ها که خدا حفظ‌ش کنه، همیشه عشق قلمو و کرباس و بوی رنگ. خط خوشی هم داشت که دیدید حتما.
- بله خوشبختانه شانس‌شو داشتم.
- کجا بودیم؟
- درباره‌ی منیرجانِ شموهی.
- اها بله، منیر خانمِ شموهی آمد خیلی عصبانی.
- چه صدای خوبی هم داشت.
- ارثی بود. برادر بزرگش رفیق ما بود. شما بچه بودی یا بدنیا نیامده بودی اونموقع، تو کافه کارما، بعد از ظهرها میومد گاهی ابوعطا میخوند.
- همون ابوعطای ابوالخیرِ معروف؟
- نه این برادر کوچیکش بود. ابوسعید اون موقع رفته بود شاهرود سرش تو کار خودش بود. می‌شناختدنش البته اهل بخیه، ولی هنوز بقول شماها سلبریتی نشده بود.
- هاهاها
- خب میگفتم، حرف تو حرف اومد یادم رفت. به نظرم داشتم درباره‌ی منیربانویِ شموهی عرض می‌کردم.
- می‌فرمودید.
- منیرخانم  خیلی هم طناز بود، طنز بخصوص خودش را داشت. بعدا با مهندس اخوان ازدواج کرد ولی اونموقع هنوز دخترِِ خونه بود. 
- خونه‌ی مشیرالممالک؟
- بله، همونجا بودند. خونه را که می‌دونید آمیرزاحمد کوشکی ساخته بود. می‌شناسیدش؟
-  نه متاسفانه.
- خیلی مردِ رندِ عجیبی بود. بددهن بود ولی ملاحتِ مخصوص به خودش را هم داشت. یک بار سرزده رفته بود خونه‌ی دکتر کاغذچی.
- دکتر کاغذچیِِ خواندنی‌ها؟
- نه دکتر کاغذچیِ دانستنی‌ها. خواندنی‌ها اونموقع در نمیومد هنوز. 
- خب می‌فرمودید.
- عرض می‌کردم.

۱۳۹۵/۴/۳۰

عمر و عمقِ نگرانی که خیلی نیست البته

عمرِ نگرانیِ نزدیکان (پدر و مادر را استثنا می‌کنیم و دلایلش در این مقال نمی‌گنجد) محدود است (حدسِ من؟ بین سه روز تا سه ماه، عدد تخمینی و دلبخواهی‌است اگر دوست دارید یک شماره‌ی دیگر جایش بگذارید). منظور این است که همین الان گوشی را بر می‌دارید و به معشوقتان-رفیق‌تان می‌گویید احساس می‌کنید دیگر طاقت ندارید و دوست دارید بمیرید. او نگران خواهد شد. به شما وعده خواهد داد که کنارِ شما است. هر کاری بتواند می‌کند و از این حرفهای آرامش‌بخش. حالا این را تبدیل کنید به یک سنتِ روزانه. بسته به میزانِ نزدیکی و احساسی بودن طرف، ساعت شنی شروع به ریزش می‌کند و تا حدود سه روز تا سه ماه  آینده روزی خواهد رسید که او دیگر گوش نخواهد کرد. حتی ممکن است تلفنِ شما را هم جواب ندهد.
علاقمندیِ ما به اینکه جهان اینطور نباشد باعث می‌شود وقتی کسی می‌گوید نگرانِ ما است حرفش را باور کنیم. باعث می‌شود وقتی می‌گوییم نگرانِ کسی هستیم خودمان حرفِ خودمان را باور کنیم. اما خب خبرِ بد این است که جهان اینطور نیست. ما گزارشی از احساساتِ لحظه‌ای مان به طرف مقابل می‌دهیم و همین گزارش را از او دریافت می‌کنیم. این لزوما دروغ نیست اما قطعا اشتباه است. چون هیچکس نمی‌تواند بداند بعدش چه حس خواهد کرد. ما کرخت می‌شویم، خسته می‌شویم و نیازها و احساساتِ خودمان را قوی‌تر از عمیق‌ترین رنجهای دیگری حس خواهیم کرد. یک دندان‌دردِ ساده می‌تواند نگرانی برای از بین رفتنِ قریب‌الوقوع و حتمیِ یک قاره را که خودمان در آن زندگی نمی‌کنیم، به اولویت دوم بفرستد. به همین ترتیب نیاز به رفعِ کسالت و نیاز به خوب بودنِ حال (که برای بقا ضروری است) یک روزی باعث می‌شود آدم دیگر نگرانِ بی‌طاقتی و رنجِ دوست-معشوقِ پشت تلفن نباشد. از آنجا که نمی‌شود این حس بی‌تفاوتی را با دوست داشتن جمع کرد، بنابراین مغز ما انتخاب نهایی را انجام می‌دهد و دوست داشتن را ضعیف و ضعیف تر می‌کند. به این ترتیب آن کسی که محبوب و رنجور است کم کم نامحبوب و رنجور خواهد شد. خیلی غیرمنصفانه است اما خب چه می‌شود کرد. 
حالا یک سئوالِ بنیادی داریم. وقتی به این مسئله پی بردیم با باقیِ زندگی‌مان چه کنیم؟ هیچ. کاری نمی‌شود کرد. یک واقعیتی است که دانستن و ندانستن‌اش روی زندگیِ واقعی تاثیری ندارد. مثل اینکه ما می‌دانیم (قطعا) هیچ‌کدام‌مان (من و شما) هر گز به سیاره‌ی مشتری سفر نخواهیم کرد. دانستن و ندانستن‌اش به چه درد می‌خورد؟ به هیچ درد. حتی برای آن آدم دیوانه یا خیلی خیالبافی که ممکن است بخواهد روزی واقعا برای سفر به مشتری برنامه‌ریزی کند تاثیری ندارد چرا که برای او هم این واقعیت می‌رود در کنارِ واقعیاتِ دیگری که قبلا خودش وقتی تصمیم به این سفر می‌گرفته، نادیده‌شان گرفته است.  

۱۳۹۵/۳/۱۸

فرار از طریقِ جن

گفتگوی‌مان از علائق موسیقیایی و سینمایی و ادبی رفت به سمتِ مسائل ماوراءالطبیعه. به شوخی گفتم یک‌بار مدعی شده‌ام که بلدم جن‌گیری کنم. دونقطه پرانتز هم به نشانه‌ی خنده گذاشتم. گفت به جن اعتقاد دارید؟ پرانتزها را دوتا کردم. گفت ولی من اعتقاد دارم. از این طرف (پشت لپ‌تاپ بودم) یک بوی عجیبی آمد. بوی فلز که می‌رود در دهان آدم، تهِ گلو میچسبد و تمام امیال را سرکوب می‌کند. گفتم «جدی؟» و خُب بله، جدی بود.
گفت خودش آدمِ بی‌اعتقادی بوده و همیشه می‌خندیده به این چیزها. می‌دانستم انتهای این مکالمه به کجا خواهد رسید. از گُلدکوئست  گرفته تا فال قهوه و آدم‌فضایی‌ها همیشه اینطور شروع می‌کنند حرف‌شان را وقتی می‌خواهند آدم را به آیینِ عجیب‌شان دعوت کنند. نوعی درخششِ دیوانگی (به معنایِ غم‌انگیزش) در این شکل شروعِ مکالمه هست که من را می‌ترساند. یک‌دفعه کسی که تا حالا فکر می‌کردی آشنا است شروع می‌کند به تغییر چهره دادن. مثل تغییر چهره‌هایی که در فیلمهای ترسناک می‌بینیم. اول یکی دوتا چروک کنار چشمها و لب‌ها می‌افتد و بعد زیاد می‌شود. پوست چین می‌خورد، استخوانهای صورت تغییر حالت می‌دهند و هیولایی از پشت پوسته‌ی  صورت ظاهر می‌شود و صدایی بین سرفه و خنده و جیغ از دهانش می‌آید بیرون.
گفتم «عجب» و گذاشتم خودش بقیه‌اش را بگوید. حرف‌هایی که می‌توانستم بگویم تمام شده بود. حالا صرفا باید صبر می‌کردم هیولا ظاهر شود تا از دستش فرار کنم یا مثلا با آن بجنگم.
گفت تمامِ چیزهایی که درباره‌ی جن می‌گویند دروغ است. جن شکلی از انرژی متراکم است که حیات اساسا بر پایه‌ی آن ممکن شده.
«چطور؟»
شما فکر می‌کنید این معجزاتی که در تاریخ به پیامبران نسبت می‌دهند از کجا می‌آید؟
 «از کجا؟»
 مستقیم یا غیر مستقیم مربوط به جن‌ها می‌شود. یا پیامبرِ موردِ بحث، جن را به تسخیر در آورده یا اساسا خودش جن بوده است. گفتم خیلی پیچیده می‌شود. «چرا پیچیده؟» گفتم تبیین‌اش نه تنها پدیده‌ها را ساده‌تر توضیح نمی‌دهد بلکه باعث می‌شود ما مجبور شویم با شواهد ناچیزی که در دست داریم، پیامبران را به خودِ جن و تسخیرکننده‌ی جن تقسیم کنیم. چه کاری‌است این کار.
گفت حالا به اینجور چیزها کار ندارد. ولی جن واقعیتی غیرقابل انکار است. گفت خودش جوم می‌نشیند و می‌تواند اشیاءِ گم‌شده را با راهنمایی جن پیدا کند.
«جوم نشستن چیست؟»
جوم نشستن نوعی مراقبه است که به واسطه‌ی یک شخصِ مستعد امکان گفتگو با جن‌ها فراهم می‌شود.
 «خود شما جوم می‌نشینید؟» و پاسخ‌اش مثبت بود.

بوی فلز از دهانم فراتر رفته و در تمام اتاق پخش شده بود. فکر کردم بامزه می‌شد اگر این بو که به طرز عجیبی منتشرشده در اتاق، بخشی از عملیاتِ تسخیر باشد و مثلا من وقتی در کمد را باز می‌کنم که پیراهنم را بر دارم دو چشمِ سرخ را پشتِ لباسها تشخیص بدهم و کم کم هیکلِ جن واضح شود در نگاهم و بیاید بیرون و تمام باورهایم فرو بریزد. دیدم چقدر احتیاج دارم به چنین حادثه‌ای. چقدر آرامش‌بخش است که در این سن و سال بفهمم جهان طور دیگری کار می‌کند و چیزهای دیگری هم هست. دیدنِ جن می‌تواند باعث شود که دست از نگرانی بردارم و بروم در آیینی تازه که موانع و پاداش‌های تازه دارد و جنگ‌هایِ آن آیینِ تازه را بجنگم. مثلا بجای اینکه نگرانِ فلان فرم پر نکرده و فلان مقاله‌ی چاپ نکرده باشم، نگرانِ این باشم که جن پای‌اش را از گلیم‌اش درازتر نکند. سعی کنم خودم را در مقابلش محافظت کنم. دیدنِ جن می‌توانست همان معجزه‌ای باشد که سالها منتظرش بوده‌‌ام.
 .او در تمام مدت داشت برایم از آیینِ جن‌گیری می‌گفت. 
به عکسش نگاه کردم و یک آن انگار از تصویرش ردِ رنجی را که کشیده بود گرفتم. چطور از ابتدا نفهمیده بودم؟ حرف‌های او اصلا درباره‌ی جن نبود. وقتی از جن حرف می‌زد داشت درباره‌ی میل‌اش به گریز از جهانِ نامطلوب‌اش حرف می‌زد. برتریِ اخلاقی‌ای که نسبت به او حس می‌کردم زایل شد. فرقی نداشتیم. جفت‌مان می‌خواستیم از این جهان فرار کنیم، او صرفا موفق‌تر بود.

۱۳۹۵/۲/۸

تواب و پُل‌ساز (قسمت سوم و آخر)

ترس و گفتگو

در یکی از نمازجمعه‌های بعد از انتخابات هفتاد و شش، آیت‌الله جنتی خطاب به مستمعین گفته بود نگران نباشید، حسن بیاید و حسین بیاید آقا هست. (نقل به مضمون)؛ این حرف تا مدت‌ها به نظر من پیام‌ِ اشتباهی بود که در زمان نامناسب ارسال شده بود. چطور می‌شود که انتخاباتی آن‌همه پرشور و پر از امید را با این پیامِ محافظه‌کارانه خراب کنیم؟ اما مشکل این بود که من از جایگاه فردِ برنده این پیام را می‌خواندم و پیامِ عدمِ تغییرش آزارم می‌داد. درواقع این پیام، برای ما پیامِ ضدِ امید بود. اما می‌توان این را از زاویه‌ی دیگری هم دیدید. این پیام نه به امیدواران که به ترسیده‌ها ارسال شده بود. از این منظر این پیام برای بخشی از جامعه نقطه‌ی ارجاعی را که با موجِ بنیان‌فکنِ پیروزیِ خاتمی نابود شده بود، احیا می‌کرد و آن بخش از جامعه را در گفتگو با حکومت نگاه می‌داشت و به آنها می‌گفت نترسید چون همه چیز را نباخته‌اید. به نظر من این می‌تواند تفاوتِ رفتارِ هواداران جنبش سبز را با کسانی که امروز آنها را اصولگرا می‌خوانیم توضیح بدهد. آنها بعد از هفتاد و شش و هفتاد و هشت و نود و دو و برجامِ نود و چهار، به اعتراض خیابانی نیامدند چون همچنان نقطه‌ی ارجاعی برای باقی ماندن در گفتگو با حکومت داشتند: شخصِ رهبر.
 از همین موضع می‌خواهم یک پرسش را طرح کنم و به آن پاسخ بدهم. اما قبل از پاسخ‌دهی تاکید می‌کنم که من در پاسخ، این فرض را که بخشی از مردم (در هر طرف) احمق و مزدور و رانت‌خور و غربزده‌ و ساندیس‌خورند، کنار می‌گذارم. این حرف‌ها پاسخ نیست بلکه روشی است برای شانه‌خالی کردن از پاسخ‌دهی (مثل آن کسی که مردمِ تهران را به دلیل سبکِ زندگیِ غربی از دست رفته می‌بیند). این فرض با آنچه من از سیاست می‌فهمم منافات دارد.  فرضی که اگر آن را بپذیریم، کنشِ سیاسی را به سمتِ تروریسم هول داده‌ایم. تروریسم چیزی نیست جز اعلام ورشکستگی از کنشِ سیاسی؛ چرا که اگر مردم از بیخ و بن فاسد و احمق باشند ما صرفا باید برویم کله‌گنده‌های طرف مقابل را به امیدِ تضعیف شدن‌شان به قتل برسانیم. بنابراین این فرض علاوه بر تن زدن از پاسخ، پیامِدهای خطرناکی دارد که هر گروه سیاسی‌ای مجبور است به پیامدهای آن بیاندیشد. سئوال را طرح میکنم:

در بحث‌هایی که درباره‌ی هشتاد و هشت، میان موافقان و مخافان در می‌گیرد معمولا بعد از چند جمله (اگر طرفین تا حدودی اهل گفتگو باشند) بحث می‌رسد به موضوع «تقلب». بحث‌هایی که پیرامون تقلب در می‌گیرد معمولا به بحث‌های فرسایشی تبدیل می‌شود که با عصبانیت یا خستگی یکی از طرفین نیمه‌کاره می‌ماند. یعنی الان که سال هزار و سیصد و نود و پنج است و بیش از شش سال از ماجرا گذشته، علی‌رغم اینهمه بحث، یک قدم هم جلو نرفته‌ایم. اشکالِ کار کجا است؟

جنبش سبز (یا هر طور که آن را می‌نامید‌) یک کنش سیاسی عادیِ مبتنی بر محاسبه نبود. یک رویدادِ هویت‌بخش بود که اگرچه سابقه‌ی چندساله داشت، اسمی پیدا نکرده بود. اگر از من بپرسند که چه چیز، این هویت را تاسیس کرده بود خواهم گفت «ترس»؛ امید، مدتی بعد (با آغاز تبلیغات انتخاباتی) آمد و خیلی زود هم بعد از انتخابات کمرنگ شد. آنچه پیش و پس از انتخابات برجسته بود همین ترس بود. ترسی که از قضای روزگار و البته به دلیل قابلیت‌های فردی ِ فردِ مورد نظر، در آن سالها در شمایل محمود احمدی‌نژاد متجسد شده بود. ترسِ از حذف شدن و از دست دادن تمامِ امکاناتی که زندگی را برای بخشی از شهروندان تحمل‌پذیر می‌کرد. اینکه آیا این ترس واقعی بود یا نه، مورد بحث نیست. چیزی که می‌خواهم اینجا بر آن تاکید کنم این است که این ترس، حتی فارغ از شمایل احمدی‌نژاد موجود بود. یعنی هم فارغ از اینکه احمدی‌نژاد ترسناک بود یا نه بخشی از شهروندان از چیزی که او تجسدش بود، می‌ترسیدند، هم آن چیز بیرون از احمدی‌نژاد همچنان وجود داشت. چیزی که انگیزه‌ی اصلیِ شهروندان برای ترک کردن خانه‌های امن‌شان و آمدن به خیابانی بود که روز به روز نا امن‌تر می‌شد همین ترس بود. سخت نیست فهمِ اینکه طرف مقابل (حکومت) هم همین ترس را داشته باشد و چون قدرت نظامی دارد، واکنش‌اش را هر بار آسیب‌رسان‍تر و خشن‌تر کند. در اینجا دو گروه داریم که هم به شدت ترسیده‌اند و هم می‌دانند یک گام به عقب رفتن هرگز فقط یک گام نخواهد بود و منجر به برداشتنِ گام‌های بعدی رو به عقب و در نهایت نابودی خواهد شد. این ترس را در جملات موسوی که می‌گفت قرار است شیوه‌ی دیگری از زیست سیاسی را به ما تحمیل کنند و من تسلیم این صحنه‌آراییِ خطرناک نخواهم شد، می‌شود ردیابی کرد. به این ترتیب حکومت و منتقدان وارد دایره‌ی بسته از تشدیدِ ترس شدند که هر چه آن طرف بیشتر خشونت می‌کرد این طرف بیشتر می‌ترسید و شعارهایش حذفی‌تر می‌شد و هر چه این‌طرف شعارهایش حذفی‌تر می‌شد آن طرف را بیشتر ترس بر می‌داشت که با نیروهایی طرف‌اند که اگر گامی به عقب بگذارند کل موجودیت نظام (و افرادش را طبعا) تهدید می‌کنند.  

مخالفانِ جنبش سبز احتمالا می‌گویند این ترس اغراق‌شده و ناشی از کم‌تحملیِ سیاسی است. چطور آنها هفتاد و شش و هفتاد و هشت و هشتاد و دو و نود و دو، انتخابات را می‌بازند و به خیابان نمی‌ریزند؟ پاسخ این سئوال در همان جمله‌ای است که در ابتدای همین نوشته از آیت‌الله جنتی نقل کردم: آنها می‌دانستند حسن بیاید و حسین برود بهرحال «آقا» هست. این باعث می‌شود که بعد از یک شکست جدیِ سیاسی (ورای بحثِ تقلب یا عدم تقلب) همه چیز را از دست رفته نبینند. زیست سیاسی در دموکراسی اینچنین ممکن می‌شود. اکثریت ارده‌ی سیاسی‌شان را چیره کنند و اقلیت از حذفِ کامل نترسند. نقطه‌ی ارجاعی برای در گفتگو ماندنِ همه باقی بماند. مواقعی که طرفداران سنتیِ نظام در اقلیت قرارمی‌گیرند این اتفاق بطور طبیعی می‌افتد. اقلیت نقطه‌ی ارجاعی برای در گفتگو ماندن دارد، اما وقتی این اتفاق برعکس می‌افتد محتمل است که طرف بازنده زیر میز بزند یا اصلا میز را ترک کند. اگر این را نفهمیم مجبوریم گروه زیادی از مردم را جیره‌خوار غرب یا فریب‌خورده یا بی‌جنبه بدانیم. پذیرفتن چنین فرضی البته برای تنبل‌های فکری خوب است و آسایشِ موقتی فراهم می‌کند اما پاسخ واقعی نیست.

تا اینجای نوشته صرفا خوانش من بود از واقعه، اما چگونه می‌شود برای گروهی که شخص رهبر نقطه‌ی ارجاع‌شان نیست، سپری در مقابل ترس ساخت؟ یک پاسخ می‌تواند این باشد که رهبر رفتارِ سیاسی‌اش را تغییر بدهد و رهبرِهمه، و نه یک گروهِ خاص باشد. این پاسخ اما یک مسئله را نادیده می‌گیرد. رهبر نمی‌تواند تمامِ پشتوانه‌ی اجتماعی‌اش را برای اینکه مخالفان‌اش امیدوار بمانند، ریسک کند .او مجبور است و البته وظیفه دارد مراقب ترس کسانی باشد که بطور سنتی هوادار او هستند. در روزهای بعد از برجام، بخشی از این بدنه‌ی اجتماعی به مرزِ دور شدن از این نقطه‌ی ارجاع نزدیک شدند. یعنی بخش پرشورتر طرفدارِ مقاومتِ هسته‌ای به مرزهایی نزدیک شدند که در طول بیش از دو دهه رهبریِ آیت‌الله خامنه ‌ای از آن دور مانده بودند. وقتی رهبر از دینداریِ ظریف دفاع کرد این فاصله به اوج خودش رسید و زمزمه‌هایی در انتقاد از رهبری از طرف کسانی شنیده شد که همواره آخرین سنگر مقاومتِ خود رهبر بودند. بنابراین آزادیِ عمل رهبر بی‌نهایت نیست. در واقع اینکه ما از رهبر با هر چقدر از توانایی و حسنِ نیت (بعنوان نماینده‌ی نیروهایی واقعا موجود) بخواهیم نقشِ نقطه‌ی ارجاع هر دو طرف را بازی کند مثل این است که گمان کنیم اتومبیل با چراغ راهنمایش به چپ یا راست حرکت می‌کند. یعنی عامل حرکت را با نشانه‌ی حرکت خلط کرده‌ایم.  تنها در شکلی رهبر می‌تواند نقطه‌ی ارجاع هر دو گروه عمده‌ی سیاسی باشد که هر دو گروه در زمین واقعیِ قبلا به اشتراکی حداقلی رسیده باشند. بعد از آن رهبر می‌تواند بعنوان نمادِ این نقطه‌ی مشترک، نقش ایفا کند. با تغییر رهبر هم این مشکل حل نمی‌شود. صرفا ممکن است رهبر بعدی نماینده‌ی گروه مقابل شود یا بدتر از آن نماینده‌ی هیچ گروهی نباشد. بنابراین رهبر هر کسی که باشد و هر قابلیتی که داشته باشد نیروهای اجتماعی نمی‌توانند همه‌ی مسئولیت ایجاد نقطه‌ی مشترک گفتگو را به دوش او بیندازند. آنها باید بتوانند فارغ از رهبر نقطه‌ی ارجاع مشترکی برای ماندن در گفتگو پیدا کنند. هیچ فردی نمی‌تواند در شرایطی که این نقطه‌ی ارجاع در بیرون  وجود ندارد، نقشِ رهبرِ همه را بازی کند.
 پس چاره چیست؟ شاید بتوان نقاط ارجاع دیگری یافت و اگر نباشد، باید و چاره‌ای نداریم جز اینکه آن را بسازیم. اگرنه ترس، دیر یا زود بعد از یک شکستِ انتخاباتی یا سیاسی آنچنان شدید می‌شود که دوباره روبروی هم می‌ایستیم. وقتی موسوی می‌گفت پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد متوجه ترسِ طرفِ مقابل بود. در واقع هنوز هم برای من شکفت‌انگیز است که چطور توانسته بود در آن شرایط بحرانی مسئله را بفهمد؛ اما چنانکه در عمل دیدیم این هشدار یا شعارِ اخلاقی عملا کمکی به کم شدنِ ترس نکرد. ترس تنها در صورتی کم می‌شود که هر دو گروه بدانند وقتی باختند، جایی برای پناه گرفتن در آن دارند. «ایران» باید و می‌تواند همین جا باشد. از این نظر به رسمیت شناختن تفاوت‌ها، قدردانی از پل‌ساز ها و در گفتگو ماندن با ایران و طردِ هر آنکسی که می‌خواهد کسان دیگری را از خارج، به میز گفتو بیاورد، تنها شکلِ درستِ آن‌چیزی است که بعضی اسمش را می‌گذارند امنیت ملی و بعضی به آن می‌گویند دموکراسی.

همچنین هر شکلی از دادخواهی، دلجویی از قربانیان و واکاوی گذشته هم تنها در این شکل ممکن یا دست‌کم  مؤثرمی‌شود. اگرنه ما در این دایره‌ی باطلی که یکدیگر را بخاطر گذشته و حساب‌های تسویه نشده دشمن بدانیم یا تواب کنیم باقی خواهیم ماند. این‌که عده‌ای گفتگو از گذشته را به یک مکانیسمِ اعتراف برای بخشایش یا  تخلیه‌ی روانی تقلیل می‌دهند و دائم از همه می‌خواهند گناهان گذشته‌ شان را بپذیرند ناشی از این است که متوجه نیستند تنها در موقعیتی می‌شود از گذشته به نحو مؤثر حرف زد، که اتاق امنی برای حرف زدن از آن وجود داشته باشد. باید یک ایرانِ امن و پذیرا بعنوان نقطه‌ی ارجاع برای همه وجود داشته باشد که بتوانیم هم در آن و هم با ارجاع به آن، حرف بزنیم. در شرایطی که ترس، بالفعل است و هر گروهی مجبور است برای بقا بجنگد اعتراف به گناهان، تنها به تعویضِ ِگروه‌ برای بقا منجر می‌شود. فارغ از اینکه شکلِ نمایشیِ آن چه باشد (گریان رو به دوربین یا پریشان در کوچه و خیابان). نه دردی از قربانیان دوا می‌کند نه کمکی به کمتر کردن شکاف می‌کند. ترسِ بالفعل، گفتگو از گذشته را به خواست اعتراف یا میلِ به توبه تبدیل میکند و این همان موقعیتی است که امرِ سیاسیِ گفتگو را به بازیِ حقیقت یا شهامت تقلیل می‌دهد. موقعیتی که این مجموعه‌ یادداشت‌ها با واکاوی آن آغاز شد و همینجا هم به پایان می‌رسد.

میل به بلعیدنِ طرفِ مقابل (قسمت دوم)
شرم و شرافت و اینجور چیزها (قسمت اول)