۱۳۹۳/۱۲/۲

نقش گناه در زندگی

یک بار معلم پرورشی‌گفت بعد مدرسه نیم ساعت بمونید نمازخونه. ما رفتیم اونم اومد.  
چهارزانو نشست کنار یک پارچ آب و یک لیوان که از قبل گذاشته بود انجا. 
آب را ریخت توی لیوان. بعد یک خودکار بیک از جیب کتش درآورد. تیوب خودکار را درآورد و نوک خودکار را کند. وقتی کسی این کار را بکند جوهر از تیوب می‌آید بیرون. تیوب بی‌سر را روی لیوان نگه داشت و شروع کرد. 
«ما وقتی بدنیا میایم مث این لیوان آب شفاف و پاکیزه‌ایم. این جوهر مثل گناهه»
 تیوب را فشار داد که جوهر بریزه توی لیوان. ولی جوهر نمی‌ریخت توی لیوان. همانجا گوله شده بود نوک تیوب . گفت «این جوهر ممکنه فقط یک قطره باشه» بعد دوباره تیوب را فشار داد. «ممکنه یک ذره باشه» تیوب را فشار داد. «ممکنه اصلا بگید این که چیزی نیست. یک گناهه، کوچولوئه، یه چیکه جوهره» تیوب را دودستی فشار داد.  یکی آهسته گفت «فوتش کن». معلم هم وانمود کرد نشنیده: « کسانی هستن که میگن بابا در مقابل اینهمه آب شفاف یه قطره چکار میتونه بکنه». بازم فشار داد. بعد نامحسوس خم شد فوت کنه. قبل از اینکه لب‌شو بزاره روی تیوب به همه نگاه کرد و گفت «حالا من این جوهرو میریزم تو آب تا ببینید». یک طوری گفت که انگار از اول برنامه‌اش فوت کردن بوده. فوت کرد بهرحال. یک گلوله جوهر افتاد توی آب. آب هم سرد بود. جوهر مث یه دونه عدس در حالت کاملا جامد توی آب غوطه ور بود. سرشو آورد بالا. الان نگاه کنید کل این آب کدر میشه. آب به وضوح صاف بود و جوهر حل نشده بود. لوله خودکار را آورد و شروع کرد به هم زدن آب. 
« شما گناه میکنید. بعد زندگیتون ادامه پیدا می‌کنه» و همزمان هم می‌زد. یک طوری که هم‌زدن استعاره‌ای بشه برای ادامه‌ی زندگی. ولی اب خیلی سرد بود. اصلا جوهرحل نمیشد. 
گفت «حالا از این چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟»
و سعی کرد با شوخی کردن مسئله را فیصله دهد 
«نتیجه می‌گیریم جوهر توی آب سرد حل نمیشه»
ما هم بربر نگاهش می‌کردیم. هیچکس قصد نداشت کمک بکند. هیچکس نمی‌خندید. 
«ولی دور از شوخی یک قطره جوهر میتونه یک لیوان آب رو کدر کنه». منتظر بود همه پاشن برن. ولی ما نشسته بودیم تکون نمی‌خوردیم. خودش پاشد رفت. کفشهایش را دم در نوک‌پایی پوشید که قبل از انفجار خنده بقدر کافی دور شده باشه. ولی کسی نخندید. چند نفر همونجا دراز کشیدن. بقیه‌م اروم خارج شدن.

۱۳۹۳/۱۱/۱۸

تماشای ایمان تازه‌واردان*

در قصر کافکا جایی است که "ک" اتفاقی دری را باز می‌کند که به نظر می‌رسد فرد داخلش یک ادم مهم در قصر است و می‌تواند مشکلات را حل کند. حاضر است گوش بدهد. گوش هم می‌دهد. ولی "ک" آماده نیست. خوابالود و گیج است و موقعیت را از دست می‌دهد. باور ندارد که پاسخ می‌تواند اینهمه ساده باشد. تجربه مواجهه با قصر به او آموخته که مقصد سخت‌تر و دورتر از این است که بتوان به این سادگی با باز کردن یک در به آن رسید. ولی همین آدم زمانی که تازه وارد شده بود از معلم دهکده سراغ کنت (صاحب قصر و رییس همه) را می‌گرفت. معلم به او گفته بود در حضور کودکان مودب باشد و این حرف‌ها را نزند. یک طوری مثل اینکه کسی وارد مکه شود و بپرسد "خوب. حالا کجا میشه این خدا را دید"    
در فیلم نبراسکا پیرمری یک کاغذ پیدا می‌کند که در آن وعده داده شده به فلان جا بیایید و بهان قدر(خیلی زیاد) پول برنده شوید. تصمیم می‌گیرد برود و پول را بگیرد. همسر و فرزندانش طبیعتا متوجه هستند که این برگه تبلیغاتی است و هیچ ارزشی ندارد.اگر آدم تصمیم بگیرد این برگه ها را جمع کند احتمالا در پایان هفته چندصد برگه خواهد داشت. اما نمی‌توانند منصرفش کنند. سفر او تبدیل به یک سفر زیارتی می‌شود. شبیه روایت "سلوک زائر". داستان  یک مسیحی ساده‌دل که دقیقا به دلیل ساده‌دلی‌اش برگزیده می‌شود. رفتن به سفری برای بازشناخت آنچه برای آدم مهم است. یا نیست.

اگر شما پیاده از چهارراه ولیعصر تهران تا میدان ولیعصر بروید و همه برگه ها را از توزیع‌کنندگان تبلیغات بگیرید دست کم بیست برگه در میدان ولیعصر خواهید داشت. برگه‌هایی که وعده‌ی خوشبختی می‌دهند. تحصیلات، مهاجرت، سلامتی، عشق و باقی چیزها. ما  یادگرفته‌ایم این برگه‌ها را نگیریم. برگه نگرفتن یک واکنش ناخودآگاه شده برایمان. یا می‌گیریم و پرتش می‌کنیم دراولین سطل زباله‌ی سر راهمان . کسی که برگه‌ها را می‌خواند  کسی‌است که هنوز می‌تواند باور کند. جستجویش کانالیزه نشده. منتظر است. تازه وارد شده. هنوز مومن است و می‌تواند در جستجوی وعده‌ها، به سفر زیارتی برود.

برای پدرمادرها و پدربزرگ مادربزرگ‌هایی که تجربه‌ی شان با اینترنت بعد از همه‌گیر شدن تلفن‌های هوشمند بوده احتمالا تجربه‌ی اینترنت مشابه تجربه ادمهایی است که برای اولین بار وارد شهر بزرگ می‌شوند. دنیای عجایبی که در آن همه امکانهای خوشحالی از قبل کانالیزه نشده‌است. شبیه دنیای آن جوکی که در آن به کسی می‌گویند در شهر پول ریخته‌است. می‌آید و به محض ورود یک هزارتومنی پیدا می‌کند. منتهی با خودش می‌گوید امروز خسته‌ام. از فردا جمع می‌کنم.  این است که ممکن است پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگ شما  به ایمیلی که وعده‌ی برنده شدن می‌دهد پاسخ دهند و یا حرفهایی بزنند که در چشم حاضران خنده‌دار و کودکانه یا خجالت‌آور جلوه می‌کند. خود این موضوع تعداد زیادی استتوس و پست و نوت و توییت شده است. مطالبی که در آنها یا برای والدین دلسوزی شده و یا کنایه‌زن و تحقیرآمیزاست و از تجربه‌ی شرمگین شدن نویسنده از رفتاربزرگترهایش در اینترنت حرف می‌زند. 


من فکر نمی‌کنم چیزی برای دلسوزی یا مسخره کردن وجود داشته باشد. بالاخره دیر یا زود همه یاد می‌گیرند که این جهان هم به سفت و سختی جهان بیرون است. یاد می‌گیرند که اینقدر هرتکی نیست که کسی با باز کردن یک لینک میلیونر شود. یاد می‌گیرند که پیامهایی که در آن مژده‌ی برنده شدنشان داده شده، تبلیغاتی‌اند.واقعیتی بسیار کسل‌کننده که اکثر ما تا مغز استخوان‌مان با آن آشناییم. ولی تا آن روز بجای دلسوزی و شرمنده شدن می‌توانید از تماشای ایمان تازه‌واردان لذت ببرید.

-------
* بخشهایی ازایده‌های این متن در یک مقاله هنوز منتشر نشده استفاده شده است. اگر شما کسی هستید که به قصد بررسی احتمال سرقت علمی متن مقاله را جستجو کرده‌اید ضمن سلام به شما، عرض کنم که، سرقتی در کار نیست. نویسنده‌اش خودم هستم. همچنین لطفا وضعیت مستعار بودن نویسنده این وبلاگ را رعایت کنید و اگر توضیحی لازم بود خصوصی و از شخص خودم بخواهید.   

۱۳۹۳/۱۰/۳۰

اگر درباره‌‌اش مردد باشید


موضوع  اینه که من و زنم  می‌نشستیم سریال نگاه می‌کردیم. بعد سریال‌ها را تجزیه تحلیل می‌کردیم. یک سریالی بود فارسی1 نشان میداد. کره‌ای بود. یک دختری عاشق یک پسری بود و برعکس. اما مادر شوهر اذیت‌‌شان می‌کرد. فی‌المثل به دختر میگفت خوب بلد نیست نودل درست کند. اینجا ما بحث می‌کردیم که نودل همان نودلی است که اینجا می‌خوریم یا یک چیز پیچیده‌تری است؟ (پدر و مادرهای ما همین بحث را با برنج و تربچه‌ی اوشین داشتند. آنوقت‌ها هم این مسئله مطرح بود که چطور می‌شود برنج و تربچه که بهرحال یک تربچه علاوه بر برنج دارد از برنج سفید ارزان‌تر باشد که همان وقت هم دو فرضیه مطرح بود. یکی اینکه برنج گران است و تربچه ارزان_در ژاپن_به همین دلیل با اضافه کردن چیز بدمزه‌ای مثل تربچه ارزان‌ترش می‌کنند. همانطور که آبگوشت از استیک ارزان‌تر در میآید. فرضیه دوم و الان که نگاه می‌کنم فرضیه درست این بود که برنج و تربچه نیست بلکه برنج تربچه است. در واقع اصلا برنچ نیست. یک جاهای نامربوطی از تربچه را می‌گیرند می‌پزند اسمش را می‌گذارند برنج).
می‌گفتم که بحث ما سر آن سریال این بود که عروس واقعا بلد نیست نودل درست کند؟ این معقول نیست. نودل را می‌ریزی توی آبجوش و مقداری چیز بهش اضافه می‌کنی. ولی خوب همان وقتی هم که بحث می‌کردیم می‌دانستیم این حرف مزخرف است. آن نودل حتما چیز پیچیده‌ای در مایه‌های کوفته تبریزی خودمان است. قلق و اینها دارد و باید یک جوری درست کرد که "دان" یا همان "دون" نشود یا بشود (بسته به ذائقه کره‌ای ها. چون بهرحال برنج شفته را ترجیح می‌دهند). یا مثلا طوری درست کند که رشته‌ها به‌هم  نچسبند و آب و دان‌سوا هم نشود. حالا میخواهم بگویم چقدر بحث‌های ما می‌رفت توی جزییات. تا اینجایش چیز خاصی نیست. فکر کنم خیلی‌ها تجربه‌ی این بحث‌ها را دارند و می‌دانند فقط برای این است که آدم سکوت نکند.
یک‌بار داشتیم یحث می‌کردیم درباره‌ی اینکه دختره چرا نمی‌رود از خانه مادر شوهر و چرا تحمل می‌کند که برگشت گفت "مثل من". گفتم تو اصلا وضعت قابل مقایسه نیست. درست است که عشق ناامیدانه‌ی من نصیبت نشده ولی خودت هم یک حساب‌کتاب‌هایی داشتی. فکر می‌کردی داری با یک نابغه ازدواج می‌کنی. بعد یک مقداری خودزنی هم کردم. گفتم من وانمود کرده بودم نابغه‌ام. این درست است. این هم درست است که اغلب حرف‌هایی که می‌زدم خام و نسنجیده گفته می‌شد برای اینکه حواس جماعت را موقتا از حماقتم پرت کنم. اما موضوع این است که تو هم دنبال همچین نابغه‌ای بودی. نابغه واقعی می‌خواستی باید میرفتی سراغ محمودیان. ولی تو نمی‌رفتی سراغ محمودیان. چون محمودیان پیراهنش را می‌زد توی شلوارش و شلوارش را اطو میکرد و اودکلن را بجای کوله‌پشتی می‌زد به لباسش و اصلا بجای کوله کیف برزنتی دستش می‌گرفت و سه رنگ  خودکار داشت و موقع دست دادن با دخترها معمولی دست می‌داد ولی برای پسرها می‌زد به شانه‌شان و من اما تقسیم دختر پسری نمیکردم و می‌آمدم از دم یک مشت به شانه‌ی دختر و پسر می‌زدم و اینها.  طبیعتا اینها را گفتم که تحقیرش کنم. که نشان بدهم بدتر از اینکه نابغه‌ی فیک باشی این است که از نابغه‌ی فیک که خودم باشم خوش‌ات بیاید. ولی او جدی گرفت. تلویزیون را ده دقیقه مانده به پایان سریال خاموش کرد (و هر کس که سریال دیده باشد می‌داند که وقتی ادم آنموقع تلویزیون را خاموش کند یعنی مسئله برایش واقعا جدی است). عرض می‌کردم که تلویزیون را خاموش کرد و رفت نشست آن طرف اتاق روبروی من و گفت "مسئله این است که در این مورد کاملا حق با تو است"
ولی این جمله را ترسناک گفت. گفتم "قبول داری وضع تو بدتر از من بوده؟" و قبول کرد اما گفت "من خودم را نباید با تو مقایسه کنم. تو احمدی‌نژاد این مسئله‌ی فیک بودنی. هر کسی در مقایسه با تو سربلند می‌شود". خیلی هم خونسرد و با ملاحظه گفت. یعنی نه طوری که بخواهد نیش بزند بلکه طوری که نخواهد نیش بزند. عنصر ترسناک لحن‌اش همین بود. وقتی که مطمئنی طرف جمله‌ی تحقیرآمیزی را که خطاب به تو گفته بدون منظور تحقیر کردن گفته است.
سعی کردم خونسرد باشم (این سعی همیشه با من است). گفتم تو به جایی نمی‌رسی. این را هم قبول کن بعد بگذار بقیه‌ سریال را ببینیم. گفت :"خواهیم دید" و خواهیم دیدش همانقدر دوپهلو بود که اینجا نوشتم.
ظرف سه روز تلفن محمودیان را پیدا کرد و زنگ زد بهش و برای شام دعوت‌ش کرد. شام را سر سریال کشید و من هم وانمود میکردم از این موضوع خوشحالم. از اینکه مجبور نیستم با زنم سریال تماشا کنم. وانمود نه برای زنم البته. او می‌دانست که اگر از خودش گرفتارتر نباشم کمتر گرفتار نیستم.  محمودیان گفت تلویزیون ندارد ولی دوست دارد حالا که اینجا فرصت‌ش فراهم است سریال را ببیند.
اگر به تقدیر معتقد نباشید طبیعتا اینجا هم معتقد نخواهید شد. ولی اگر درباره‌اش مردد باشید همینجا جایی است که باید به تقدیر ایمان بیاورید. چون دختر سریال برگشت رو به دوربین و قل و قل اشک ریخت. محمودیان یک کمی زل زد به تلویزیون و بدون صدا اشکهایش چکید توی لازانیا (من لازانیا را قبول نداشتم. گفتم این محمودیان مجرد است. یک چیزی درست کنیم که بشود باهاش سیرترشی و مخلفات سنتی گذاشت. ولی زنم گفت لازانیا غذایی است که ممکن نیست کسی دوست نداشته باشد. خیلی هم رسمی نیست و معذب نمی‌شود. گفتم این درست است ولی ما بالاخره می‌خواهیم یک کمی میهمان را معذب کنیم دیگر؟ نه؟ به شیوه‌ی دکتر هاوس گفتم. زنم لبهایش را کج کرد که یعنی خجالت بکشم و اصلا وقتی اینطوری حرف میزنم شکل دکتر هاوس نمی‌شوم. بعد هم  گفته بود قبلا که توی ذهنم شبیه او می‌شوم ولی از بیرون شبیه هنرپیشه‌های نسخه‌ی تلویزیونی برنامه صبح جمعه با شما می‌شوم. منوچهر آذری و دوستان. یا حتی همین جواد رضویان خودمان).
اشک‌های محمودیان خلاصه قل و قل ریخت توی لازانیا و من داشتم مثل منوچهر آذری سوت می‌زدم که از گریه کردنش خجالت نکشد. ولی به نظر می‌رسید خودش نمی‌خواهد پنهان کند یا حواس‌ش نیست. بعد یک دستمال برداشت صورتش را خشک کرد و لازانیا را تا ته خورد.
رفتیم نشستیم توی نشیمن (این البته حرف مفت است. یک آپارتمان کوچک داشتیم که شصت و شش متر بود و همه جایش نشیمن محسوب می‌شد. ولی بهرحال جای دیگری از جای قبلی اش نشست). گفت "دیدی چطور برای عشق‌ش اشک می‌ریخت؟" می‌دانستم کی را می‌گوید ولی پرسیدم "کی".  گفت "میتوسه" گفتم میتوسه؟ گفت "بله. میتوسه. دیدی سکوتش را؟"  زنم گفت محمودیان چی می‌خوای بگی. محمودیان گفت "می‌خوام بگم این زیباترین چیزی بوده که در عمرم دیده‌م. اینطور در سکوت رنج کشیدن. اینطور حضور داشتن در عالم  بدون اینکه برای خودت متاسف باشی. مثل وقتی که یک گربه لنگ می‌زند. بدون هیچ تلاشی برای ابراز وجود و ارزش ایجاد کردن برای زخم‌ش."
زنم گفت "محمودیان اینا حرفای کافه‌ایه. مال تو نیست. بگذار برو بچه‌های بیست ساله‌ی عشق دولوز آگامبن از این حرف‌ها بزنند". محودیان گفت "تو اون بچه‌ها اصالت هست. نمی‌بینید با چه حرارتی نقش قلابی خودشان را بازی می‌کنند. با چه ایمانی؟" من دوباره لبخند دکتر هاوسی زدم. گفتم "محمودیان من خودم بیست سال پیش اینطوری حرف می‌زدم. ما تو رو دعوت کردیم خیر سرمون از این بحث‌های الکی نباشه. من فکر می‌کردم برای اشک‌هات دلیل عمیق‌تری داری." و از این حرف‌ها.
زنم موافق بود. گفت خودٍ "این" (منظورش از این من بودم) روزی صدتا از این استعاره‌های الکی بکار می‌بره. دیروز هم سر این سریال ترکیه‌ای که گفت "حامله شدن دختر بلوند که پسره دوستش نداره چیزی فراتر از تصادفه. داره مفهوم عشق رو از زاد و ولد جدا می‌کنه. اونی حامله میشه که دوستش نداری.  بازگشت به ایده‌های یونان باستان درباره عشق. هرچند ناآگاهانه" محمودیان شگفت زده گفت "همینه...همینه"...من و زنم همزمان و بی اراده گفتیم "اوا. ادای هامون؟" محمودیان لبخند دکترهاوسی زد در ذهن خودش ولی در بهترین حالت شبیه جواد رضویان طبیعتا.

گفتم محمودیان تو واقعا به نظرت این حرف‌های من قلابی نیست؟ گفت نه. قشنگه. ما هم دونفری بعد از تحویل یک جفت لبخند دکترهاوسی براش چایی اوردیم که یعنی بعدش باید بره. گفت "قهوه ندارید لطفا. بی‌شیر و بدون شکر"  که گفتیم نداریم بخاطر همین  چایش را خورد و رفت. بعد ما برای خودمان قهوه درست کردیم که بیدار بمانیم تکرار سریال را ساعت سه صبح بی حضور غیر ببینیم. سر صحنه‌ی اشکریزی عروس بخاطر خراب شدن چند ده باره‌ی نودل‌ش یک کمی هم درباره اینکه مفهوم ترشی در کره با مفهوم ترشی در ایران فرق داره انگار حرف زدیم. زنم مخالف بود و می‌گفت زورکی دارم نظریه‌های پست کلنیال رو برای ترشی بکار می‌برم که شبیه ژیژک یه حرف عجیب زده باشم فقط. بعد من گفتم به ژیژک متلک انداختن دیگه تو کافه‌ی کنار پلی‌تکنیک هم دمده‌س که در اینجا برای چند صد هزارمین بار درباره‌ی اینکه خود مفهوم دمده، دمده‌است بحث پیش آمد.  

۱۳۹۳/۹/۳۰

ماه عسل

نیمه شب رسیدند. یکی پنجاه ساله با ریش و کت و شلوار و تسبیح، شبیه مدیران میانی جمهوری اسلامی. دیگری چهل ساله و اصلاح کرده و طاس، با لب‌های سیاه شده از سیگار.
این دومی راننده اولی بود و همان اول شروع کرد درباره‌ی مکان اتاق با مسئول مربوطه چانه زدن. اتاقها را موسسه گرفته بود و اتاق دیگری هم که دوتخته باشد خالی نبود. اتاق موجود پنجره رو به خیابان داشت و راننده میگفت پنجره رو به خیابان «بدخوابش میکنه». ضمیر بدخوابی بر میگشت به مدیر میانی. خود مدیر حرف نمیزد. میگذاشت راننده برایش چانه بزند. بعد به من که توی لابی نشسته بودم نگاه کرد. راننده را میگویم. گفت «خودش که به فکر خودش نیست.»
 من هنوز منطق واقعه را نمیفهمیدم. بالاخره یک سه تخته گرفتند سمت حیاط. تلفنها را راننده زد. نیمه شب معلوم نیست کدام بدبختی را از خواب بیدار کرد تا با مسئول مربوطه حرف بزند. بعد هم چمدانها را برداشت و مدیر هم دنبالش راه افتاد.
وقت صبحانه سرآسیمه آمد پایین:
 «دکترو ندیدید؟»
دکتر؟
«اره. دکترو ندیدید؟»
کدوم دکتر؟
«دکتر غفاری»
نمیشناسم
«ائه. چدور نمیشناسیندش؟»
(نگفته بودم هر دو اهل اصفهان بودند؟ بله خب نگفته بودم. بهرحال هر دو اهل اصفهان بودند. راننده لهجه داشت. دکتر یا همان مدیر هم تاحالا حرف نزده بود برایم ببینم لهجه دارد یا نه)
گفتم نمیشناسم. ولی اگر منظورش آقایی است که نیمه شب همراهش بوده حدود یک ربع پیش رفته است.
«چیزی‌م خوردش؟»
نمیدونم نگاه نکردم.
«نه میخوام بدونم چایی خالی خورد یا نون و اینام خوردش»
نمیدونم والله.
«چقد طول کشید خوردن‌ش؟»
یک طوری نگاهش کردم یعنی دارد از حد می‌گذراند. کلافه بلند شد رفت ایستاد کنار پنجره و موبایلش را در آورد و زنگ زد به دکتر (بنابر تمامی قراین خود دکترپشت خط بود)
«نخیر. پرسیدم. گفتن هیچی نخوردی(کماکان اصفهانی بخوانید)...برو خودتی...حالام من فقط میخوام فشارت بیفته دوباره.»
بقیه اش را گوش نکردم. حرفهایش که تمام شد آمد نشست روبروی من.
«تا شب هیچی نمیخوره. اخلاقشه. زبونم که نداره روش نمیاد هیچی بگه. خدا بخیر بگذرونه.»
گفتم توی سمینار ناهار میدن.
«مگه نمیدونم. ناهار میدن ولی دکتر عارش میاد وایسه صف. میگیره یه گوشه میشینه. منم که راه نمیدن. ای خدا از دست‌ش.»
مثل همسران نگران حرف میزد. حق هم داشت. شب که دکتر رنگ پریده و خسته برگشت توی لابی نشسته بود. کیفش را گرفت. بدون اینکه به هم دست بزنند تکیه دادند بهم (اینطوری که بازوی چپ یکی می‌چسبد به بازوی راست آن یکی) و از پله‌ها رفتند بالا.

۱۳۹۳/۹/۲۰

صداقت، سینه‌سوختگی و تشویق حضار

اخبارگویی که هر روز اخبار کلیشه‌ای را به خورد مخاطبانش می‌دهد یک شب می‌زند زیر میز بازی. شروع می‌کند بد و بیراه گفتن به سیاست‌های دولت، سیلی زدن به رخوت مردم و تشویق همگان به بلند فریاد زدن. خل بازی مجری اخبار، گردانندگان شبکه را نگران می‌کند و اخراجش می‌کنند. اما بعد معلوم می‌شود این خل‌بازی آمار بینندگان را افزایش داده. بقیه‌ش را می‌توانید حدس بزنید. هر شب طرف می‌آید به همه بد و بیراه می‌گوید و ملت هم بعنوان بخشی از نمایش کلی تلویزیون تماشایش می‌کنند. تا اینکه عاقبت این نمایش سینه‌سوختگی هم خسته کننده می‌شود. این بخشی از داستان فیلم شبکه است.
چرا مجری تلویزیون به بخشی از نمایش تبدیل می‌شود؟ چرا علی‌رغم انتخاب تندترین لحن باز هم نمی‌تواند بازی را بهم بزند؟ چون هیچ نمایشی را نمی‌توان با ایفای نقش منفی در آن بهم ریخت. نقش منفی لازمه‌ی نمایش است و گاهی اصلا دلیل اصلی جذابیت آن. این مشکلی است که دست کم یک قرن است همه‌ی جنبش‌های ضد هنر به نحوی با آن سروکار داشته‌اند. دادائیستهایی که می‌خواستند به نمایش شرم‌آور تاریخ هنر و موزه‌ها در هدایت زیباشناختی توده خاتمه دهند امروز پای ثابت تمام کتابهای تاریخ هنر هستند. 

یکی از آخرین نمونه‌های ایفای نقش منفی در درام ایدئولوژی اینجا است:
+
موضوع این است که خطر اصلی برای اباذری یا هر کس که می‌خواهد یک تنه و به اتکای وجدان و سینه‌ی سوخته‌ش به جنگ ایدئولوژی برود زندان و شکنجه و اخراج نیست. خطر اصلی این است که به بخشی از ساختار چیزی تبدیل بشود که قرار است نقدش کند. در واقع این که یک مرد جان به لب رسیده که سیاست برایش تبدیل به عرصه رستگاری شخصی شده و با خودش قرار گذشته تحت هیچ شرایطی به کرگدن تبدیل نشود، بپرد وسط میدان و برون‌ریزی کند به خودی خود کافی نیست.  آدم خودش را تخلیه می‌کند. بیرون می‌ریزد. مسائل را با هم قاطی می‌کند و چون به نظر عصبانی می‌رسد، چون دلش خنک می‌شود فکر می‌کند کاری انجام داده است. بله قطعا کاری بوده. اما نه آنچنان موثر و نه آنچنان در راستای هدف.  این برون‌ریزی‌ها هرچه باشد کنش رادیکال نیست. ایفای نقش منفی در نمایشی است که از پیش ترتیب داده شده است.

 اگر یک نمایش را با ایفای نقش منفی در آن نمی‌توان نفی یا نقد کرد پس راه دیگری باید پیدا کرد. اباذری و کسانی که دلشان خنک شده مرتکب همان کاری می‌شوند که طرفداران پاشایی را بخاطرش سرزنش می‌کنند. انتخاب آسان. وا دادن.
 بین کسی که از شر پیچیدگی‌های جهان به یک موسیقی ساده و یک آیکون حاضرآماده‌ی نسلی پناه می‌برد و کسی که فکر می‌کند با بهم ریختن کافه می‌تواند بر این رخوت غلبه کند تفاوتی نیست. هر دو کاری انجام می‌دهند که برایشان تعریف شده. نقاب حاضرآماده‌ی مرد جان به لب رسیده را اباذری بر می‌دارد و نقاب حاضر آماده‌ی نسل خسته از نخبه‌گرایی و طرفدار احساس را دانشجویی که مثلا دارد نقدش می‌کند. اباذری به درستی می‌گوید شما انتخاب نمی‌کنید. گمان می‌کنید که انتخاب میکنید. این را می‌توان با همین شدت و حدت به خودش گفت. شما انتخاب نمی‌کنید. انتخاب می‌شوید که در این تعزیه شمرخوانی کنید. و چه کسی است که نداند تعزیه به اندازه‌ی امام حسین به شمر احتیاج دارد. 

اباذری چهار پنج بار می‌گوید "موضوع ساده است" کسی که اینهمه تکرار می‌کند موضوع ساده است خودش بهتر از هر کسی می‌داند موضوع ساده نیست. اگر ساده بود با یک بار گفتنش حل می‌شد. خیر موضوع ساده نیست. اباذری انتخاب کرده‌اید که کار ساده را انتخاب کند و حالا باید هزینه‌اش را بدهد.
هزینه‌ش؟ تبدیل شدن به یک آجر دیگر در این دیواری که می‌توانیم اسمش را بگذاریم سیاست‌زدایی
به نظر من دردناک‌ترین و البته هشداردهنده‌ترین لحظه برای اباذری لحظه‌ای است که تشویقش می‌کنند. اگر آنقدر عصبانی نبود. اگر تصمیم نگرفته بود که دل به دریابزند و آتش درونش را گواه حقانیت بگیرد، باید با شنیدن صدای اولین دستهایی که به نشانه‌ی تشویق بهم می‌خورند ازسالن فرار می‌کرد.

پ.ن: دیدن فیلم شبکه تجویز من است برای هر کسی که فکر می‌کنند صداقت و سینه‌سوختگی برای مقابله با تسلط ایدئولوژی کافی است.

۱۳۹۳/۸/۲۲

بابای کامبیز، شوهر سابق گوگوش


.از من خواسته شده درباره‌ی بابای کامبیز، شوهر سابق گوگوش چیزی بنویسم
:در نگاه اول دو راه پیش روی من است
  اول اینکه شبیه اورسون ولز، داستانی تعریف کنم از صعود و سقوط یک آدم جاه‌طلب که آرزویهای بزرگ و ذائقه‌ی متوسطی داشت. یعنی یک چیز تراژیک. یک چیزی که به شما بگوید مهم نیست چکار می‌کنید. آخر سر همه چیز در سکوت یا ناله (چه فرق می‌کند) به پایان خواهد رسید. مهم این است که آخر آن تونل چیز بزرگی (اعم از رستگاری یا فاجعه) منتظرتان نیست. نوری که در انتهای تونل می‌بینید نه نور بیرون است نه  نور قطار. فقط یکی هم از آن طرف تونل آواره شده و برای لحظاتی چراغ قوه‌اش را روشن کرده. به هم می‌رسید. نگاه مشکوکی به یکدیگر می‌اندازید و از هم رد می‌شوید. یک‌جایی هم خسته می‌شوید تکیه می‌دهید به دیواره‌ی تونل و دیگر بلند نمی‌شوید. اما تا همینجا هم که رفتم زیاد بود. چون من از آن راه نمی‌روم.
راه دیگر این است که برای‌تان یک کمدی تعریف کنم. قصه‌ی آدمی فرومایه که معتقد بود اشرف پهلوی (رضوان‌الله علیه) به او نظر داشته و همه ‌ی زنها عاشق سبیل‌اش بوده اند. ارسطو معتقد است کمدی هم می‌تواند موجب تزکیه شود. بطور سلبی. ما این آدم را می‌بینیم و به فرومایگی‌هایش می‌خندیم و از طریق این خنده، فرومایگی‌های خودمان را پاک می‌کنیم. در این راه باید حتما به صحنه‌ای اشاره شود که بابای کامبیز سعی می‌کند شهره صولتی را شبیه گوگوش آرایش کند و پشت صحنه از داریوش می‌خواهد یک طوری به شهره نگاه کند که بهروز گوگوش را نگاه می‌کرد. بهروز، دزد ناموسٍ کمدی‌ها است و شوهر سابق گوگوش و بابای کامبیز، آن خسیسی که در انتهای داستان سرش از همه جنبه‌ها بی‌کلاه می‌ماند. شهره که هیچ، لیلا هم گوگوش نمی‌شود. کاباره را هم که مصادره می‌کنند. اشرف هم بیشتر گرفتار جمع و جور کردن بقایای پهلوی و انتقال مسالمت‌آمیز اموال به آن طرف آب است.حالا اینطور بیمزه شد و من خودم باید این را اعتراف کنم. اما اگر واقعا کمدی مینوشتم خنده‌دار می‌شد
اصلا پرده‌ای که در آن بابای کامبیز سعی می‌کند مدل نگاه ملیح گوگوش را قبل از فیلمبرداری برای شهره بازسازی کند و همزمان روی صدای شهره لب می‌زند خودش می‌تواند فصل نوینی در تئاترهای کمدی موزیکال باشد. عبرت‌آموز هم که
خودبخود می‌شود.اما از آنجایی که هر وقت کسی دو راه معرفی کند منظورش این است که خودش می‌خواهد از راه سوم برود من هم به هیچ‌کدام از این دو راه نمی‌روم. . فقط برای‌تان در متنی کوتاه او را معرفی می‌کنم. با جملات زیر هم که شبیه شعر شود. که بشود دکلمه‌اش کرد و زیرش صدای ساکسیفون یا ویولن گذاشت.


بدنیا آمد
هنریشه ساخت
خواننده ساخت
فیلم درست کرد
کاباره ساخت
آهنگ خرید
ترانه دزدید
اشرف هم بهش نظر داشت
دخترا عاشقش بودند
ولی
همه چیز از خاطر رفته
و
می‌رود
به جز 
بابای کامبیز
و شوهر سابق گوگوش
بودن

پ.ن: متن از نظر ویرایشی بعد از ارسال کمی بهم ریخته شده است و امکان اصلاحش وجود ندارد. 

۱۳۹۳/۷/۲۰

تقدیم به شاپورغلامرضا، با عشق و نفرت و بی‌حسی

یکی هست که همیشه نشئه است. سر کلاس. وقت امتحان. در اوقات فراغت بین کلاس‌ها. حدودا پنجاه ساله ودر ظاهر پیرتر از از پنجاه‌ساله‌ها (شصت یا حتی هفتاد ساله به نظر می‌رسد). کارتش را به من می‌دهد. کارتش و خودش می‌گوید که تهیه‌کننده تلویزیون است و آنجا "آشنا ماشنا" زیاد دارد. من زیاد وارد نیستم. نمی‌دانم تهیه‌کننده تلویزیون چطور چیزی است. چند کتاب هم نوشته و تقدیم به "حضرتعالی" می‌کند. الان می‌خواهد فوق لیسانس بگیرد تا دستش برای برگزاری کلاس‌های آموزشی باز شود. (راست و دروغ‌ش با خودش).
نگران نمره‌ش است. می‌خواهد رشوه بدهد. می‌گوید داریم برنامه‌ای می‌سازیم و احتیاج به کارشناسی با تخصص شما داریم (تخصص من؟ این دیگر چه مزخرفی‌است؟ یادم باشد دفعه بعد از خودش بپرسم). بیش از آنکه پیشنهادش عصبانی‌م کند غمگین می‌شوم.
بعد می‌گوید "ما قیطریه میشینیم". قیطریه برایش یک جای مهم است. "یک خونه‌ی مجردی هم پاسداران داریم که خوشحال میشم تشریف بیارید."  و دیگر اینکه "همه چیز هست اونجا". این یکی رشوه حتی از اولی هم غم‌انگیزتر است. آدم نباید اینطوری شود. منصفانه نیست. یعنی برای این وضعیت طراحی نشده یا مثلا برای اینکه دوتا ساعت رولکس دستش کند و بگیرد جلوی دوربین. آدم برای این طراحی شده که اینجور وقت‌ها از خجالت به بهانه‌ی بستن بند کفش یا برداشتن یک چیز نامعلوم خم شود و امیدوار باشد تا وقتی که بلند می‌شود همه‌ی این چیزها ازگستره‌ی دیدش بیرون رفته باشد.  
می‌توانم حدس بزنم وقتی بست هشتم یا نهم را کشیده، دارد کنار گاز برای رفیقش درباره‌ی پروژه‌ی بعدی‌ش حرف می‌زند. درباره‌ی فتوحاتش در نیم قرن اخیر. سفر اروپایش (کجای اروپا آخر؟ اروپا قاره است برادر. باید بگویی کجایش)، دخترهایی که توی دست و بالش بوده‌اند. دخترها و دست و بال. مطمئنم معمولا از همین ترکیب استفاده می‌کند. با من هنوز رودربایستی دارد. 
دهانش سر (به کسر سین) شده. خشک خشک. دو تا چایی دارم (خوب بعله. من چایی احتکار می‌کنم) یکی‌ش را می‌دهم بهش. دو قلپ می‌خورد و دوباره با مردمک‌های کدر شده نگاه می‌کند. یعنی با مردمک ها نگاه نمی‌کند. همینطوری نگاه می‌کند ولی من همه‌ش مردمک‌ها را نگاه می‌کنم. وقتی حرف میزند مدام حواسم می‌رود به جریان خون که کند می‌شود.چیزهایی که توی خون پخش می‌شود. برای او در این لحظه همه چیز شدنی‌است. می‌شود با پیشنهاد دعوت به تلویزیون (کجا مثلا؟ شبکه‌ی معارف، ورزش،آموزش یا چی؟) و دعوت به خونه‌ی مجردی، دعوت به  فرو دادن دود تریاک یا شاید هم نوشیدن الکل، نمره گرفت.فوق لیسانس گرفت و یک کلاس آموزش بازیگری باز کرد که دست و بال آدم از جهت "دخترمختر" بازتر بشود. (این را اضافه کنم که چند بار طرز بولد شده واژه ی "لامپ" را بکار برد و هی نگاه کرد ببیند من واکنشی نشان می‌دهم یا نه. بعد که دید واکنشی دریافت نمی‌شود از ادامه‌ی بحث منصرف شد. از یک جهت چیز زیادی را از دست نداده‌م. احتمالا می‌خواست از تمثیل مستراح استفاده کند در جهت جا انداختن لزوم روسپی‌خانه برای میهن). 
نمره که سهل است. دلم می‌خواهد یک فوق لیسانس پیدا کنم و طوری که کسی نبیند بچپانم توی جیبش (مثل این خًٍیرهایی که توی سریال‌ها کمک خیرخواهانه شان را فرو می‌کنند توی جیب طرف و بعد مج دستش را می‌گیرند و رخ به رخ توی چشمهایش می‌گویند "چیزی نیست. فکر کن قرضه"). بله کاش می‌شد که فوق لیسانس را بچپانم توی جیب‌ش و بعد بهش بگویم "فکرشم نکن. فقط برو".
توی تاکسی، یک پیرمرد حدودا هفتاد ساله قبض را نگاه می‌کند. به من هم نشان می‌دهد. اگر لهجه نداشت و من هم نیکی کریمی بودم و خودش هم انقدر خوش‌هیکل نبود می‌توانست با کاراکتر پدریوسف درفیلم حاتمی‌کیا اشتباه گرفته شود. قیمت دقیق. بیست و دو هزار و پانصد تومن. همان اولش می‌گوید که پول خرد ندارد. روی داشبوردش سه عکس کنار هم چسبانده. از این عکس‌هایی که برای شهدای جنگ درست می‌کنند. زیرشان نوشته شده "شهدا قلب تاریخ‌اند" با گل و شمعی که دارد آب می‌شود. پسرها حدودا هجده تا بیست و چهار پنج ساله‌اند.پسر بزرگتر کاملا نسخه‌ی جوانی پدر است. تازه موهایش شروع به ریختن کرده بوده که رفته روی مین، یا تیرخورده توی شکمش یا مانده زیر تانک یا نارنجک توی سنگرش منفجر شده یا هرچه. پول خرد ندارد که پانصد تومن بقیه پولم را بدهد. بدون اغراق بیشتر از ده بار معذرت‌خواهی می‌کند و حلالیت می‌طلبد.
 من آدمها را دوست دارم. من از آدمها متنفرم. من حسی نسبت به آدمها ندارم. این حرف‌ها همه‌ش چرند است. چرا؟ خوب یک کم صبر کنید تا دلیلش را برای‌تان بگویم. چون‌که آدمها با هم فرق می‌کنند.   

*عنوان مطلب ربط مستقیمی به مطلب ندارد ولی مدت‌ها است که دوست دارم پستی با این عنوان بنویسم و فرصتش پیش نمی‌آید واز آنجا که فوکو گفته است اگر منتظر پیش آمدن فرصت برای انتخاب عنوان پست وبلاگتان بمانید ممکن است هیچگاه چنین فرصتی فراهم نشود این کار را کردم. امیدوارم این عنوان باعث دلخوری خاندان معزز پهلوی نشود.