۱۳۹۵/۱/۱۱

قاپیدنِ رشته‌ی سخن

رضا کیانیان و رسول صدرعاملی و بهروز افخمی و یکی که اسمش یادم نیست، نشسته بودند جلوی دوربین داشتند مشکلات سینمای ایران را حل و فصل می‌کردند. کیانیان بالاخره بعد از مقداری کشمکش به‌قول معروف رشته‌ی سخن را به دست گرفت. معتقد بود مشکل اساسی و بنیادی و بنیانیِ سینمایِ ایران پژوهش است. پژوهش آقا هر چی ما می‌خوریم از کمبود پژوهش است.
صدرعاملی طبق معمول، از چیزی که خدا هم نمیداند چی، ذوق‌زده شده بود و منتظر بود کیانیان نفس بگیرد (یا به هر نحوی مثلا سرفه کند که جای خالیِ کوچکی باز شود) تا رشته‌ی سخن را از او بقاپد و درتایید فرمایشات کیانیان چیزهایی بگوید. مشکل اما این بود که کیانیان تازه گرم شده بود و هیچ چشم‌اندازی از نفس‌گیری درافق دیده نمی‌شد. افخمی هم حتما اگر کمی شناخت داشته باشید می‌دانید منتظر بود یک واژه یا جمله‌ی هوشمندانه و ویرانگر به ذهنش برسد و بساط را جمع کند و به همه حالی کند چیزی حالیشان نیست. اما به‌نظر می‌رسید سرچشمه‌ی هوشمندیِ افخمی هم به نحوی بند آمده است. (متوجه هستم دارم استعاره‌های الکی درست می‌کنم لیکن لازم است. گوش کنید جالب می‌شود).
کیانیان داغِ داغ شده بود و اسبِ سخن را می‌تازاند. یک مقداری از آن حالت‌هایی که توی سینه‌ی آدم قلقلکی شده و فکر می‌کند حرف‌هایش هر کدام نرسیده به گلو به الماس‌های تراش‌خورده تبدیل می‌شود و به همین دلیل، قطع کردنِ این مسیراستخراجِ الماس، خسران است آقا. جفا است. در حق همه. حتی در حقِ خود شمایی که با من مخالفی. زمین و زمان در این شرایط کُند حرکت می‌کنند و آدم حتی از جایش نیم‌خیز می‌شود و فکر می‌کند «چرا که نه؟ حالا که دارد می‌جوشد و می‌آید بالا، نباید جلوی‌ش را گرفت».
بله. عرض میکردم. ما تا به پژوهش اهمیت ندهیم مدام درجا خواهیم زد. کیانیان می‌گفت. این درجا زدن را ما داریم به عینه می‌بینیم. صدر عاملی یک حرکت ریزی کرد که همینجا وارد شود که کیانیان افزود: اصلا چه اشکالی دارد یک نفر بیاید راجع به پرویزپرستویی تحقیق کند. ببیند علتِ موفقیت یا ماندگاری‌اش چیست. اصلا چند تا تحقیق تا به‌حال درباره‌ی حاتمی‌کیا انجام شده؟ مثلا الان همین رسول جان (صدر عاملی) چند تا فیلم ساخته. چرا نباید یک پژوهشی انجام شود درباره‌ی او. یا اصلا درباره‌ی خود من.
در اینجا کیومرث پوراحمد علائمی از رضایت در چهره‌اش نمایان کرد. (بله. آن شخصِ چهارم که در ابتدای نوشته اسم‌ش یادم نمی‌آمد کیومرث پور احمد بود که حتما شما هم با بعضی کارهایش آشنا هستید). مثلا همین کیومرث جان. الان چند سال است که فیلم نساخته؟ کیومرث جان چند سال شد؟ ده سال؟ بفرما. رسول جان شما چند سال؟ اوه. هفت سال شد. در اینجا دوباره صدرعاملی خیزی برای قاپیدنِ رشته‌ی سخن برداشت که قاعدتا کیانیان دوباره جاخالی داد.
پژوهش ما کم داریم واقعا. (حرف‌هایش بعد از همان جمله‌ی اول یکی دو ساعت پیش تمام شده بود. بقیه‌اش چنانکه الان مستحضرشده‌اید بیشتر تاکیدِ بر همان جمله‌ی اول بود). صدرعاملی دیگر طاقت‌اش تمام شد و انتحاری شیرجه زد روی رشته‌ی سخن، یا مرگ یا بدست آوردنِ سرِ رشته: «خیلی عالی گفتی رضا جان. کاش واقعا یک جایی درست بشود با بودجه و اینها روی ما پژوهش کند.» 

۱۳۹۴/۸/۲۴

خطاف

در وصف پرستو(خطاف) نوشته* که پرنده‌ای ضعیف است و عمرش کوتاه است. هر سال از هندوستان راه می‌افتد می‌رود آن‌طرف دریا بچه بدنیا می‌آورد و همراه بچه‌اش برمی‌گردد اما خودش وسط راه برگشتن می‌میرد، بچه ادامه می‌دهد و می‌رسد به هند، بعد بچه که حالا بالغ شده برمی‌گردد و آن طرف دریا بچه‌اش را بدنیا می‌آورد و خودش وسط راه برگشتن می‌میرد و می‌افتد در دریا و بچه‌اش ادامه می‌دهد و الی‌آخر.
خیلی زیبا است و احتیاج ندارد با آن چیزی را تفسیر کنیم. خودش برای خودش کافی‌است. اصلا همان غایت‌مندی بدون غایت است که کانت جزء شرط‌های «زیبا» بر می‌شمرد. من هم در مقابل وسوسه‌ی استفاده از آن برای گفتن حرفی دیگر مقاومت می‌‌کنم.

*محمد ابن محمود همدانی در عجایب‌‌نامه

۱۳۹۴/۷/۲۱

المپیک تحقیرها

یک‌بار کسی قرار بود نوشته‌اش را سر کلاس بخواند درباره‌اش صحبت کنیم. نوشته‌اش را خواند و بخش اعظم‌اش (تقریبا همه‌اش) دزدی بود. یعنی کار کس دیگری بود که از قضا من خوانده بودم. سارق مردی بود همسن خودم و شاید چهار پنج سالی بزرگتر،  با تیپ اسپرت کارمندهای میانی جمهوری اسلامی. منظورم از تیپ اسپرت کارمندان جمهوری اسلامی آن مدلی است که مثلا معاون مدیر کل موقعی که می‌خواهد برود دماوند با رفقا کباب بزند می‌پوشد. از این جلیقه‌های پر از جیب با پیراهن سفید تمیز و اطو کرده و یقه بسته و شلوارکتانی کرم.(همینجا از فشن دیزاینرهای عزیز دعوت می‌کنم حالا که با الهام از پناهندگان مدل‌هایشان را ملبس می‌کنند یک نگاهی هم به این عزیزان ما بیندازند. بهرحال از نظر بصری ویژه‌اند و در جهان امروز ویژه، هر کوفتی هم که باشد می‌تواند بفروشد.)
نوشته‌اش تمام شد مقداری از آن تعریف کردم و بعد سئوال‌هایم را درباره‌ی متن پرسیدم. به یک معنی شروع کردم به ایراد نگارشی و مفهومی گرفتن از متن (کاری که عموما نمی‌کنم چون درس‌مان ادبیات فارسی نیست). بعد نوبت طرف شد که جواب بدهد و تا آمد حرف بزند گفتم چرا شما خودتان را به زحمت بیندازید. مخاطبم شما نبودید. مخاطب‌ام فلانی(نویسنده اصلی متن) است که طبعا بهش دسترسی نداریم. بعد هم یک منبر دو دقیقه‌ای در مذمت سرقت ادبی(علمی) رفتم. و بعد؟ خیلی پشیمان شدم.
برای من نظام دانشگاهی ایران عملا یک کیفرگاه است. کیفرگاه را به گمانم آقای حداد در ترجمه یکی از نوشته‌های کافکا به کار برده. مطمئن نیستم. (شاید حداد، شاید علی‌اصغر، یکی از آثار کافکا، احتمالا نشر ماهی، سالهای اخیر، ص: خدا می‌دونه). بله جایی است که آدم‌ها فارغ از طبقه و جنسیت و آیین و وضعیت سلامتی مجازات می‌شوند. برای هر کس هم علاوه بر مجازات عمومی مجازات مختص به خودش وجود دارد. برای دانشجویی که از شهر کوچک می‌آید و فارسی را کمی دور از معیارهای رسمی شده‌ی پایتخت صحبت می‌کند یک مجازات، برای معاون مدیر کل که لازم دارد فوق لیسانسی داشته باشد و ضمن آن معدل‌اش هم برایش جلوی سر و همسر مهم است و نمی‌تواند سر کلاس نیاید یک مجازات و برای خانم از میانسالی گذشته‌ای که چند نوه دارد اما شوهرش نمره‌هایش را چک می‌کند (راست و دروغ‌اش با خودش. گفت حاج‌آقا -شوهرش- بفهمه چهارده شده‌ام خیلی دلخور میشه) یک مجازات. برای شخص من هم مجازات‌هایی دارد که ذکر آنها در این مقال نمی‌گنجد. بله عرض می‌کردم نظام دانشگاهی ایران برای من یک کیفرگاه است و سعی می‌کنم کسی را علاوه بر مجازات‌های عمومی و اختصاصی‌اش مجازات نکنم. مثلا در مقایسه با معاون مدیری که می‌آید به دانشگاه و یک نوشته سرقت می‌کند با آن معاون مدیری که مسئول آموزش را می‌خرد و سر کلاس هم نمی‌آید  با آن دیگری که مستقیما می‌رود یک مدرک می‌خرد و آن یکی که بورس می‌شود یک توک پا می‌رود از دورام(دورهام. دورم یا هرچی) یک دکتری با تزی که خودش ننوشته می‌گیرد طبعا اولی دارد شرافتمندانه‌تر رفتار می‌کند. حالا شما بگویید سرقت علمی کرده. ولی بالاخره سرقت هم کاری است برای خودش که نشان می‌دهد طرف، احساس کرده وجود شخص خودش کافی نیست و باید کاری کند. باید از این منظر سرقت را ارج گذاشت. به همین دلیل یا دلایل در موارد پیشین مواجهه با سرقت علمی یا ادبی برای کار کلاسی در یک زمانی که نزدیک به ارائه‌ی دانشجوی مورد نظر نباشد و کسی متوجه مخاطب اصلی نشود در نکوهش سرقت ادبی(علمی) چند ثانیه‌ای صحبت می‌کردم و مضار دنیوی و اخروی‌اش را بقول اخبارگوها خاطرنشان می‌شدم و بعد شخصا با خود طرف صحبت می‌کردم و می‌گفتم احتیاج به این کارها نیست و اوضاع بلبشو تر از این حرف‌ها است که سرقت اصلا لازم باشد. اما در این مورد کمی بی‌رحمانه برخورد کردم. به نظر می‌رسید خودم هم دارم از مجازات کردن لذت می‌برم. (در فیلم هفت جان دو در پاسخ به پلیسی که فریمن نقش‌اش را بازی می‌کند و متهم‌اش می‌کند به ریاکاری می‌گوید چه اشکالی دارد مرد خدا از انجام وظیفه‌اش لذت هم ببرد). در واقع دیدم عملا نقشه کشیده‌ام که به تحقیرآمیزترین شکل ممکن برخورد کنم. طرف را در موقعیتی قرار بدهم که هیچ راه دررویی نداشته باشد. و بعد هی مشت بزنم. این مواجهه خودم را غافلگیر و بعد (اگر درست باشد این اصطلاح را به کار ببرم) نادم کرد.
یک سال بعدش درجایی بودم شبیه سالن‌هایی که در آن از پایان‌نامه‌ها دفاع می‌شود. اما کلاس درس بود. جبرانی چند کلاس یک استاد که مجبور شده بود به دلیل جمعیت زیاد در سالن برگزارش کند. من هم به دلایلی سر کلاس بودم. استاد گفت فلانی (اسم کوچکم را صدا کرد که عربی باشد یا نه دوست ندارم در جمع صدا شود) بگو کجا بودیم و الان چه مبحثی قرار است گفته شود. شبیه معلم‌ها که از بچه مدرسه‌ای‌ها درس می‌پرسند و این باعث شد من از جایم بلند شوم بروم وسط سالن و تحقیرآمیزترین حرف‌های ممکن را درباره سواد و شیوه تدریس استاد بدبخت بگویم. خب باید تا به‌حال متوجه شده باشید که این آخری خواب(رویا) بود. استاد مورد نظر در خواب هم همان دانشجوی سارق تحقیر شده بود و من از فشار ترس و اضطراب از خواب پریدم. خیلی حالا فرویدی هم نباشیم دریافت ساده‌‌اش این‌است که عذاب وجدان فراموش‌شده‌ام در قالب این رویا  خودش را نشان می‌داد. اما آنچه برایم عجیب است این است که در خواب به‌جای این‌که تحقیر شوم، دوباره دارم تحقیر می‌کنم. می‌‌ترسم این جمله را بنویسم و شبیه جملات قصار شود. اما تنها نتیجه‌ای که می‌توانم از خوابم (که خیلی هم ترسناک بود) بگیرم این است که تحقیرکننده‌ترین وضعیت، اوج تحقیر شدن، المپیک تحقیرها، تحقیر کردن است. دست‌کم از کابوس من می‌شود این نتیجه را گرفت.

* این نوشته را بیشتر بعنوان داستان باید خواند. اگر هم نه، قطعا به عنوان متنی که دارد برای مواجهه با سرقت ادبی یا علمی راه‌حل ارائه می‌کند نباید خواند. منظور اینکه بچه‌های توی خونه بهتره بدونند که سرقت علمی کار خیلی بدیه و به هیچ وجه توجیه نمی‌شه. 

۱۳۹۴/۷/۱۴

مردن: شماره یک+دو+سه+ چهار*

یک:
تو بانک، اون قسمتی که می‌خوای نوبت بگیری از دستگاه، یکی از پشت نزدیک شد دستش‌ را از کنار دراز کرد زد روی دکمه‌ی نوبت‌دهی. من هم کاغذی که دستگاه بیرون داد را قاپ زدم و رفتم نشستم رو صندلی سریع یک چک درآوردم وانمود کردم دارم پشتش را می‌نویسم. اومد بالای سرم طلبکارانه که برگه را بده. صورتش قرمز شده بود از عصبانیت. گفتم نوبت من بوده شما دستتو از پشت من دراز کردی. گفت هیچ همچین چیزی نیست که نوبت شما بوده باشه. به جای ایستادن نیست. به هر کیه که زودتر دستشو بزنه. گفتم مگه قایم موشکه. گفت بله می‌شه گفت قایم باشکه. یه جوری گفت که من بفهمم اسم بازی را غلط گفته‌ام. من هم با تاکید گفتم بانک جای قایم موشک نیست. گفت چرا نیست؟ گفتم به هزار دلیل. یکی مثلا اینکه  جایی برای قایم شدن نداره. گفت پس اینهمه باجه چی. اون پشت مشتا کلی جا هست برای قایم شدن. گفتم مگه میگذارن بریم پشت باجه؟  گفت بله که می‌گذارن. گفتم برو قایم شو ببینم. کیفش رو داد به من. یه جوری که انگار داره ویترین مغازه ها رو دید میزنه از جلوی باجه‌ها رژه رفت. بعد پیچید تو. اون پشت. پشت باجه. یک صندلی خالی بود. نشست همونجا. یک چشمکی هم به من زد. بعد بلندگو شماره‌ی من را خوند. دیدم ائه همین شماره‌ست که اون پشتش نشسته.  رفتم گفتم آقا قبول. بلند شو که من بتونم کارمند بانک رو صدا کنم. گفت خب صدا کن.به من چکار داری. گفتم اینجوری گیر می‌افتی. گفت کارت نباشه. صدا کن کارمندو.  گفتم حال ندارم. خسته‌م تو هم بازی‌ات گرفته. گفت واقعا؟ گفتم راستش نه. از وقتی اومدم تو بانک حالم عوض شده. خسته بودم. ولی دیگه نیستم. گفت چک‌تو بده. چک‌م توی دستم بود. از تو دستم قاپ زد. دیدم کاری نمیشه کرد نشستم روصندلی. اینم گرفت یک چیزهایی نوشت رو کاغذ. کاغذ را منگنه کرد به چک داد دستم. گفتم چیکار کنم. گفت هیچی. از این به بعد دیگه کاری نداری بکنی. همینجا بنشین حال کن. گفتم آخرش چی. گفت آخرش همینه بابا. هنوز نفهمیدی؟ گفتم چرا ولی خب ظاهرا روالش اینه که آدم فی‌الفور قبول نکنه. گفت دقیقا همینه روالش. گفتم واقعا همینه؟ جهنمی بهشتی برزخی چیزی؟ گفت نمی‌دونم من همینجا ساکن بودم همیشه جای دیگه نرفته‌ام به نظر خودت چی می‌رسه؟

دو:
یک سئوال مشخص داشتم. تلفن هم نمی‌خواستم بزنم. پیام را فرستادم منتظر شدم ببیند. پیام را دید و جواب نداد. یک روز بعد دوباره چک کردم. جواب نداده بود. همینطور چند روز صبر کردم. بالاخره دیدم جواب داده. یک شکلک فرستاده بود. یک صورت که یک چیزی (شمشیر یا سوزن از کنار گوشش فرو رفته بود یا زده بود بیرون). گفتم قبل از اینکه فوری بپرسم معنی شکلک‌اش چیست یک کمی خودم تعمق کنم تا بفهمم. می‌توانست معنی‌اش فکر کردن باشد. یعنی حرف تو و سئوالت رفته توی سرم. دارم فکر می‌کنم. می‌توانست به معنای خرد شدن اعصاب باشد. یعنی همینقدر آزاردهنده‌ای که انگار سوزن رفته باشد توی سر آدم. ولی باز هم نمی‌شد به این سادگی نتیجه گرفت. این است که دوباره پیام دادم و گفتم معنای شکلک چیست و اصلا این چه کاری است که انقدر از شکلک استفاده می‌کنی. قرار بود کار راحت‌تر شود. این شکلک‌های پیچیده و بی‌نهایت تفسیرپذیر دیگر چه صیغه‌ای است؟ پیغام خدایان است؟ خلاصه همینطور غر زدم و ابراز ناراحتی کردم. حتی فکر کنم کمی هم توهین کردم. یعنی الان که فکر می‌کنم می‌بینم این جمله که « یک کمی شعور آدم داشته باشه می‌فهمه نباید هر جایی شکلک بفرسته» مطلقا توهین آمیز بوده. بعد شروع کردم پیام‌های عذرخواهی فرستادن. می‌شود گفت سه چهار روز ده دقیقه یک‌بار عذرخواهی کردم. جوابی نمی‌آمد طبیعتا. دوباره نشستم روی شکلک اولی تامل کردن. شمشیری که رفته توی گردن غیر از کافکا آدم را یاد چی می‌اندازد؟ ای بابا. ای بابا.

سه:
این سریاله بود که توش دوتا برادر همزمان عاشق یک زن می‌شن. اگه بدونید کدوم سریالو می‌گم. دوتا برادر بودن یکی‌شون مثبت بود. خیلی دست‌به خیر و اینا. اون یکی فقط شر به پا می‌کرد. بعد جفتشون عاشق یک زن شدند. زنه متمایل بود به مثبته. ولی معلوم نیست چرا به منفیه جواب بله داده بود. حالا ما هم این سریالو هر شب نگاه می‌کردیم حرص می‌خوردیم. من می‌گفتم نمیشه. بابا این اصلا منطق نداره. یعنی چی که تو از یکی خوشت بیاد عاشق یکی باشی فکر کنی باهاش خوشبخت می‌شی بعد بری با یکی دیگه. بلند می‌شدم از پای تلویزیون می‌رفتم اونور. ته دلم این بود که اینطوری دارم پیام‌ام را به سازندگان اثر می‌رسونم. ولی خب شب بعد دوباره می‌نشستم نگاه می‌کردم. یک شب زنه طبق معمول گفت حامله‌ام. به نامزدش که اون پسر بدذاته بود گفت. گفت ولی بچه از تو نیست. بچه از اون داداش مثبته‌است. اینه که مجبور شد از این جدا شه بره با اون ازدواج کنه. با اون که می‌خواستش و مثبت بود و با هم خوشبخت می‌شدن. من دیگه قاطی کردم. یعنی چی این وضع؟ کارکرد عنصر حاملگی ناخواسته این نیست. باید برعکس باشه. اینجوری که سریال تموم میشه. اینها دارند با ما شوخی می‌کنند؟ انقدرمعمولا پیچیده نیستند.  تلفن رو برداشتم زنگ زدم به خاله‌ام (کارشناس قضیه). جواب نداد. کس دیگه‌ای رو نمی‌شناختم. اسم سریالو گوگل کردم. بیشتر عکس اومد از هنرپیشه‌هاش. یه خلاصه سه خطی هم بود که هیچی ازش معلوم نبود. از همونجا بود که شک کردم بهرحال. بعد که دیدم می‌تونم از دیوار رد بشم یه کم مطمئن‌تر شدم. ولی خب وقتی زیرنویس اومد که قسمت آخر، دیگه فهمیدم بالاخره باید بپذیرم و دیدم ای. بد هم نیست.

چهار:
تو تمام راه من خواب بودم او رانندگی می‌کرد. یک جایی نگه داشت پیاده شد دوباره سوار شد من کمی هوشیار شدم ولی خب نه آنقدر که بشود گفت خوابم قطع شد. از آن خواب‌ها که آدم عرق می‌کند و دهانش بدمزه می‌شود. هی می‌خواستم بیدار شوم یک سیگار بکشم بخوابم ولی رمق نبود. بیدار که شدم دیدم توی ماشین نیست و ماشین هم کنار جاده پارک شده. یک جای ناجور که ماشین‌ها با عصبانیت برای ماشین بوق می‌زند. سوییچ هم روی ماشین نبود. گفتم لابد رفته برای آنچه اسم رسمی‌اش قضای حاجت است. ولی خیلی طول کشید و نیامد. تاریک هم بود  یک کمی هم سرد. از هیچ طرف هم مغازه یا نشانی از سکونت دیده نمی‌شد. گفتم یک سیگار می‌کشم اگر نیامد یک فکری می‌کنم. حالا نه فکر خیلی پیچیده. به موبایلش زنگ می‌زنم. سیگار وسط‌اش بود که موبایل زنگ زد. موبایل خودش. روی داشبورد بود. در شرایط عادی این کار را نمی‌کنم ولی رفتم موابلش را جواب دادم. پشت خط اول فکر کرد اشتباه گرفته. توضیح دادم که اشتباه نیست و چون دم دست‌نبوده موبایلش را جواب داده‌ام. طرف هم گفت مشکلی نیست و دوباره زنگ می‌زند. نشستم روی صندلی راننده و سعی کردم خودم را با ادی رانندگی کردن مشغول کنم. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم در یک جاده‌ی طولانی و مه‌گرفته دارم رانندگی می‌کنم و کنارم آدم‌ها برای ماشین دست تکان می‌دهند. دست دوستانه. تلفیقی از تصاویر کارت‌پستالی جاده‌ای و روستایی. یک طوری خوشحال بودم در خیالم و وسط سینه‌ام به اصطلاح قیلی ویلی می‌رفت از خوشحالی. یک پسربچه ظرف میوه‌های جنگلی دستش گرفته بود برای فروش. کنارش نگه داشتم. در حالت بیداری از این کارها نمی‌کنم. یعنی جایی نگه نمی‌دارم. هله هوله از کنار جاده نمی‌خرم. بیشتر از تنبلی. ولی در آن حال دیدم این کارها چقدر می‌تواند باعث خوشحالی باشد. حتی سعی کردم با پسربچه‌ی خیالی شوخی کنم و مثلا الکی زیر قیمت پیشنهاد بدهم. پسربچه زیاد اهل شوخی نبود. تمشک‌ها را داد دستم و پولش را گرفت بقیه‌اش را داد رفت یک کمی عقب‌تر ایستاد در موقعیت فروشندگی. گفتم حالا که دارم از وضعیت آشتی با کنار جاده لذت می‌برم تمشک هم بخورم. تمشک‌ها اما هیچ مزه‌ای نمی‌داد. انگار که آدم بخواهد تمشک مجازی یا روح تمشک بخورد. یا تعبیر بهترش شبیه دود الکترو اسموک بود. انگار هوامی‌خوردم. هواهای قرمز تمشکی. بعد دیدم مزه‌ی تمشک‌ها دارد کم‌کم خودش را نشان می‌دهد. آبش هم می‌چکید روی پیراهنم. می‌دانستم رویا است و اهمیتی نمی‌دادم. فقط مزه هی عجیب‌تر می‌شد. وسواس گرفته بودم ببینم مزه‌ی چیست. مزه ی دندانپزشکی می‌داد. وقتی دندان را جراحی می‌کنند. در واقع همینجا تعارف را کنار گذاشتم و پذیرفتم شبیه مزه‌ی خون است. ترسیدم. چشم‌هایم را باز کردم که به واقعیت برگردم. ولی چشمهایم در همان جاده‌ی کارت‌پستالی مه‌گرفته باز شد. به پیراهنم نگاه کردم و دیدم کاملا قرمز شده و از دهانم آب تمشک به شکل حباب می‌زند بیرون. در واقع آب تمشک قل‌قل می کرد و همانجا روی چانه و لبم جاری می‌شد. دوباره چشم‌هایم را بستم و به شخصی نامعلوم (مادر طبیعت، خدا، فرشته‌ی مرگ) گفتم هر وقت واقعا رسیدیم بیدارم کن. 


* ممکن است به شماره‌ها اضافه شود. ذیل همین عنوان که دارد شیوه‌های مختلفی را که یک نفر از مردنش آگاه می‌شود، حدس می‌زند. اسمش را به پیشنهاد مانی‌ب گذاشتم پی‌نویسی.

۱۳۹۴/۷/۴

درباره‌ی موقعیت حسنی بعد از بحران بهداشتی‌اش

 حسنی بعد از اینکه اوضاع حمام رفتن‌اش مرتب شد تصمیم گرفت به بقیه شکاف‌های زندگی‌اش هم سر و سامان بدهد. تقریبا در شلمرود کسی نبود که متوجه، یا دست‌کم نگران موقعیت پسابهداشتی حسنی نباشد. هر کس پیشنهادی می‌داد. اول از همه دختر خاله‌اش که گفت شیرینی می‌خوریم،  بعد برو سر یک کاری،  من هم صبر می‌کنم، برگرد بالا را می‌سازیم می‌ریم خوب و بد با هم می‌سازیم تا پیر بشیم. اگر هم بچه‌ات نشد من می‌سازم (در دوران پیشابهداشتی اهل شلمرود معتقد شده بودند به دلیل صدماتی که حسنی با حمام نرفتن‌اش به جان خودش زده بچه‌دار نمی‌شود). حسنی این پیش‌نهاد را دوست داشت. بعد اما فکر کرد ممکن است اوضاع خراب شود. هنوز به بابا و داداش و عمو، برای حمام رفتن محتاج بود. یک روز که عمو تاخیر داشت حتی با خودش دودوتا چهارتا  کرده و به این نتیجه رسیده بود که هفته‌ای یک‌بار هم کافی است و حالا طوری نمی‌شود و این حرف‌ها و اگر نبود درایت بابا و داداش که گفتند عمو سر وقت خودش را می‌رساند، ممکن بود لغزش کند.  نمی‌توانست ریسک‌اش را بپذیرد و با این وضع بهبودیافته اما بی‌ثبات سرنوشت دخترخاله را به خطر بیندازد. و خب البته، ته ذهن‌ش این بود که ممکن است در دوران تازه، شانس‌های بهتری هم از نظر انتخاب همسر، داشته باشد.   
پیشنهاد بعدی پیشنهاد پسرخاله بود. گفته بود تو می‌توانی از تجربه‌هایت درباره حمام نکردن، مقاومت انسان در مقابل چرک، وضعیت ناخن‌ها بعد از کوتاه نشدن چند ماهه، ترس‌های وجودی از آب و بطور کلی موقعیتی که تحت عنوان کل‌کثیف داشته‌ای در شهر پول و پله به هم بزنی. از طرفی این یک کار فرهنگی‌است و بعض بقالی و قهوه‌خانه‌داری است. حسنی گفت باید فکر کنم و رفت یک چند ساعتی با خودش خلوت کرد دید واقعا چیزی یادش نمی‌آید. البته تصاویری گذرا می‌آمد توی سرش که بیشتر مربوط به عکس‌العمل  اطرافیان می‌شد. حتی گاهی شک می‌کرد که شاید یک مقداری اهل شلمرود بخاطر اوقات فراغت زیاد درباره‌ی کل‌کثیفی‌اش اغراق کرده‌ند که سرشان گرم شود و حرف برای گفتن داشته باشند.
 قهوه‌چی هم گفته بود می‌تواند بیاید در قهوه‌خانه شاگردی کند مشتری‌ها را دست‌کم تا چند ماه با تضاد سر و وضع تمیزش با وضع قبلی، توی قهوه‌خانه پابند کند. این پیشنهاد از همه معقول‌تر بود و حسنی واقعا می‌خواست همین را قبول کند. کار سختی هم نبود. چای می‌ریخت و می‌آورد سر میز و می‌گذاشت مشتری‌ها با گذشته‌اش شوخی کنند و سرحال بیایند. اما بعد یک فکر ناجور به سرش زد. اگر مشتری‌ها حوصله‌شان سر برود و تصمیم بگیرند حسنی را در زمینه‌های دیگر تحت فشار بگذارند چه؟ مثلا از او بخواهند درباره‌ی جزییات شرم‌آور زندگی‌اش صحبت کند؟ یا حتی بخواهند خودشان چیزی را، جایی را معاینه کنند؟ 
در نهایت حسنی تصمیم گرفت به ندای قلب‌ش گوش کند. گفت ای قلب، نظر تو چیست؟ و قلب گفت: «حسنی اینجا دیگر جای تو نیست. از شلمرود برو. اما بیرون شلمرود هم کسی نخواهی بود بنابراین در شلمرود بمان.»


۱۳۹۴/۷/۱

بر خلاف آن‌چه ممکن است به نظر شما برسد

از بالا داد زد بیا بالا و این از پایین می‌خواست بگوید دارم می‌آیم نمی‌توانست. صدایش در نمی‌آمد. تنگی نفس و خشکی گلو. آن بالا نشست که این برسد. بعد یک‌سری فکرهای عجیب کرد. اینکه آدم‌ها با هم پیر نمی‌شوند. چند سال پیش باهم راه می‌افتادند با هم می‌رسیدند. حالا ولی این‌همه فاصله افتاده و صدایش هم خش دارد و یک بویی هم گرفته. بوی خوش‌آیندی نیست. بد نیست ولی خوب هم نیست. بعد یک لحظه تصویر هول دادنش توی سرش رد شد. این که می‌رسد بالا بیاستد دودستی فشار بدهد روی سینه‌اش پرت‌اش کند پایین. تصویر را با دست توی هوا پاک کرد. دوباره گفت بیا بالا. انگار که کمکی کند. 

یک‌بار توی غذاخوری دست‌هایش را دراز به موازات گذاشته بود روی میز. تقریبا خودش را خم کرده بود که دست‌هایش برسد وسط میز و این بگیرد. یا دست‌هایش را بگذارد روی دست‌هایش مثل تصاویر عاشقانه‌ی معمول در سینما و تلویزیون. این اما دستمال را با آب دهان خیس کرده بود و لکه‌ی روی شیشه‌ی ساعت‌اش را برایش پاک کرده بود. همانجا باید بلند می‌شد. پول غذا را حساب می‌کرد می‌رفت. ولی بلند نشده بود. نشسته بود همانجا گذاشته بود این شیشه‌ی ساعت‌اش را برق بیندازد. 

در سکس گیج می‌شد. کاندوم را می‌گذاشت دم دست بعد موقع لزوم هر چه می‌گشتند پیدایش نمی‌کردند. بلند می‌شدند پتو را از روی تخت کنار می‌زدند. دوتایی چمباتمه می‌زدند زیر تخت را نگاه می‌کردند. بعد همیشه یک چیز دیگر زیر تخت پیدا می‌شد. دست دراز می‌کردند کف زمین زیر تخت. هیچ وقت هم نشده بود اتفاقی آن زیر دست‌شان به هم بخورد. همیشه وسیله را پیدا می‌کردند. یک گلوله‌ی‌جوراب یا دفتر یا باطری قلمی استفاده شده. باطری اگر بود می‌انداختند توی ساعت رومیزی ببینند کار می‌کند یا نه. جوراب اگر بود بو می‌کردند ببینند کثف است یا تمیز. دفتر اگر بود می‌نشستند همانجا می‌خواندند. بعد این دست می‌کرد توی جیب‌اش کاندوم را می‌گذاشت توی کمد. خم می‌شدند ببینند در ادامه دفتر، چه برای گفتن دارد. حتی جوراب و باطری چه برای گفتن دارند. 

رسید بالا کیسه‌ی توی دستش را گذاشت زمین. کلیدش را از توی کیفش پیدا کرد در را باز کرد رفتند تو و هنوز ننشسته، دو جمله‌ی همیشگی رد و بدل شد:
-آسانسورو کی درست می‌کنن؟
- چی بگم والله
 از بیرون اگر کسی می‌دید فکر می‌کرد نه خوشبخت‌اند نه بدبخت. ولی اشتباه فکر می‌کرد. خوشبخت بودند حتی می‌شود گفت خیلی خوشبخت بودند که خب، از بیرون دیده نمی‌شد طبعا.