۱۳۹۱/۲/۱۹

روز معلم

سارتر از عقده ای سخن می گوید که قربانی را وابسته و عاشق جلادش می کند. تصویر بچه های گل به دست  در هفته ی موسوم به "معلم"، در حالیکه دارند راهی سلاخ خانه های شان می شوند،  مدام من را یاد این حرف سارتر می اندازد.

جلاد خوب ناز دیوانه. ای گوگولی که زندگی را به روش های مختلف بر ما سخت می کردی و همه ی عقده های جنسی و غیر جنسی ات را در آن یک ساعت و نیمی که گیرت می آمد با تحقیر بچه ها مرهم می گذاشتی. تو هم فرقی با بچه های گل به دست نداشتی. تو هم بله قربان گو، مجیز گو و عاشق نظامی بودی که بطور سیستماتیک حقوقت را نقض می کرد. من به تو گل نمی دهم. تو هم به بالا دستی هایت گل نده. به این امید که روزی تو فرزاد کمانگر شوی و من شاگردت بشوم. 

یادمان فرزاد کمانگر

۱۳۹۱/۱/۱۴

لایف ویداوت داگ


«تو زندگی ! یه ذره سرگرمی واسه همه لازمه. بگو یه چیز الکی. ولی وقتی چیزی لازمه دیگه الکی نیس»
لایف ویداوت داگ- شخصیت زن.

خوب توقع همچین دیالوگ فیلمیکی را نداشتم و یک لحظه من را ترساند. انگار مستقیما به خود من گفت. فکر کنم خودِ مرد هم جا خورد. چون یک دفعه ولو شد روی کاناپه و از این  پوف های صدادار کرد. اسم فیلم را گذاشته بودم "لایف ویداوت داگ"  انگلیسی خیلی خوب بلد نیستم.ولی احتمالا اگر هالیود فیلمی با این مضمون می ساخت اسمش در همین مایه ها می شد. بعد شاید حتی مختصرش هم می کردند " ویداوت داگ" یا اصلا خود "لایف" .چرا شکسته نفسی کنم؟ من با سینمای غرب چندان غریبه نیستم. خیر سرم هنر خوانده ام  توی دانشگاه. بگذریم. ما ملافه پیچ  نشسته بودیم و همین فیلمه را تماشا می کردیم. مادربزرگم ملقب به مامان جون عادت داشت موقع فیلم دیدن تخمه بخورد ولی من نمی توانستم. موقعی که فیلم به صحنه های معاشقه می رسید مامان جون زوم می کرد روی ظرف آجیل که مثلا یک تخمه کدوی بدون انحنا پیدا کند. شخصیت مردِ فیلم، زن را بلند  کرد و زن جیغ و ویغ کن وانمود می کرد می خواهد خودش  را از دست مرد خلاص کند. مادر بزرگم تخمه کدو را گذاشته بود کنار بشقابش و مثلا (شاید هم واقعا) دنبال تخمه ژاپنی می گشت. فکر کردم چند دقیقه  بزنم روی کانال تلویزیون  تا همه ی تخمه ها را دستمالی نکرده که دیدم "صحنه" تمام شده. یعنی توی اتاق خواب بودند و فقط صدای خفیفی می آمد و چشم انداز جلوی دوریسن خالی بود. ولی مادربزرگم ول نمی کرد. همچنان دنبال تخمه می گشت .زن با عصبانیت از اتاق خواب اومد بیرون. گفتم مامان جون. گفت «بله». گفتم مامان جون صحنه اش رفت. گفت «می دونم»  گفتم پس چرا  تخمه ها رو ول نمی کنی.. گفت «آها باشه».  زن رفت نشست روی کاناپه رو به دوربین. گفتم نگاه کن. بدها دارن پیروز می شن. گفت «شوخی نکن». گفتم به جان خودم. گفت «این فیلما بد و خوب ندارن». گفتم این یکی داره. شکلک در آورد (از همین شکلک ها که معمولا باهاش می گویند "یه یه یه یه" و سر را تکان می دهند) که «پس لابد مرده پارتیزانه، زنه آلمانی؟»  گفتم نه. زنه معلمه. مرده هم ظاهرا تاجره. البته هنوز کاملا معلوم نیست. ولی یه آدم بدجنسی (چلیکی چشمک زدم) هست که سگشون رو دزدیده و زندگیشون داره می پاشه. گفت «بخاطر سگه ؟» گفتم آره. گفت «مگه میشه؟» . گفتم آره دیگه. نگاه کن ببین چطور زندگیشون می پاشه. گفت «برای چی یارو سگه رو دزدیده؟» گفتم به دلایل صد درصد  شخصی ( طبیعتا دوباره از همون چشمک ها. زدم واقعا باید چشمک ها چلیک صدا بدهند که اثر لازم را روی مخاطب بگذارند). بعد بیست دقیقه دیگر از فیلم رفت. حالا زن و مرد فیلم هم نشسته بودند و تخمه می خوردند جلوی تلویزیون. گفت «اینا که نپاشید زندگیشون. دارن مثل ما تخمه می خورن.» گفتم چرا پاشیده. الان ببین سکوتشون چقدر سنگینه. ببین چه نگاهشون شیشه ایه. گفت «شیشه ای چه صیغه ایه. دارن فیلم می بینن دیگه».  گفتم نه. وقتی توی فیلمها مردها و زنها از هم متنفر می شن میشینن رو کاناپه تلویزیون نگاه می کنند. یعنی خسته ان از هم. گفت «این که نشد حرف. فقط  مسیحی ها طلاق ندارن».  گفتم  تازه اونام الان طلاق می گیرن. گفت «پس به گمونم مشکلشون جدی نباشه». گفتم چرا هست. اگه جدی نبود دعوا می کردن. گفت «بخاطر سگه؟»  گفتم اره. ولی سگ نشون دهنده ی فقدانه. گفت «چی می گی تو؟»  گفتم فقدان. یعنی یه جور کم و کسری. گفت «اره معلومه».  گفتم واقعا معلومه؟  گفت «آره دیگه. نگاه کن حتی مرده سیگار نمی کشه».  گفتم چه ربطی داره به سیگار. گفت «مردا اینجور وقتا باید سیگار بکشن». گفتم بهرحال مرده سیگاری نیست. بعد از ازدواجش مثل همه ی عوضی ها ها ترک کرده. ولی شمام انقدر تخمه ژاپنی نخور. دندون داری مگه.  گفت  «نه. می زارم نمکش خیس بخوره». گفتم خوب نیست براتون. گفت «چرا. خوبه.  من فشارم پایینه.خوبه برام».  بعد یکدفعه سرو کله ی سگه پیدا شد و پرید بغل من. گفت «سگ نگه می داری؟»  گفتم آره. گفت «نمی دونی نجسه؟»  گفتم چرا . ولی تو اتاق نمازخونه نمی گذارم بره. گفت «باشه.  نجسه ». گفتم  میدونم خودم. گفت «این فیلم چرا تموم نمیشه؟» گفتم چون مرده دل نمی کنه. گفت «نبایدم بکنه. زن به این خوشگلی»  گفتم ولی دوستش نداره. همه پیوند زندگیشون همین سگه است. گفت «گناهه.من میرم خونه خودم. نکن مامان جون. سرتاپای کارت گناهه» گفتم منو قضاوت نکن. گفت «چی؟» گفتم منو قضاوت نکن. گفت «این چه حرفیه؟ »  گفتم یعنی درباره ی من قضاوت نکن که کدوم کارم خوبه کدوم کارم بد. گفت «چرا نکنم؟ خجالت نمی کشی؟» گفتم نه. گفت «چرا؟» گفتم نمی دونم.

پ.ن: نباید می گفتم نمی دونم. باید بدون اینکه وارد جزئیات بشوم درباره ی  سختی های زندگی و  شغلم برایش توضیح می دادم.اون هم بالاخره می فهمید بقول زنه: « تو زندگی ! یه ذره سرگرمی واسه همه لازمه. بگو یه چیز الکی. ولی وقتی چیزی لازمه دیگه الکی نیس.»

۱۳۹۰/۱۲/۱۵

فرم و زیباشناسی

فرمی بود که نمی دانم برای چه باید پر می کردیم. بعد یک قسمت داشت که عنوانش بود "افتخارات" یعنی باید زیرش می نوشتی چه افتخاراتی کسب کرده ای. خوب اول وسوسه شدم بنویسم "فتح خرمشهر" که دیدم ممکن است سوءتفاهم شود و گمان کنند دارم شوخی می کنم که البته گمان درستی بود. بعد فکر کردم بنویسم "ندارم" که آنهم لوس بازی بود و در مایه های "من هیچی نیستم" و اینای امیرقلعه نویی می شد. خلاصه دیدم یک فرم که اسمش بود "فرم شماره یک" چقدر می تواند "هنر" محسوب شود. دست کم مواجهه ی من با آن،یک مواجهه ی استتیک بود چون عقل و احساسم را چیز کرد. با هم درگیر کرد. درگیری میان یک انتخاب عقلانی برای آنکه کارمند مربوطه بتواند فرم را بررسی کند و احساسی که می گوید گذشته از مناسبات ابلهانه بوروکراتیک باید صادق باشی و حقیقتا در زندگی ات کند و کاو کنی و جواب درست بدهی و بنویسی چه کار افتخارآمیزی کرده ای. این تقابل در بسیاری از مواجهه های زیباشناسانه بوجود می آید. مثلا سمفونی نه بتهون را می شنوی و فکر می کنی باید از آن سر دربیاوری ولی آنچنان آوار می شود که حس می کنی سر در آوردن صادقانه نیست و بهتر است تن به احساس عجزت بسپری و بیخیال پاسخ عقلانی بشوی. حالا از همه ی اینها گذشته در نهایت زیر گزینه ی "افتخارات" نوشتم "زنده ماندن". امیدوارم کسی-بخصوص کارمند مربوطه_گمان نکند که با او شوخی کرده ام.

۱۳۹۰/۱۲/۱۴

مقددمه ای بر شناخت و واکاوی سیاست راهبردی در عصرما


1) هرکس رای داده پفیوز است.

 برای اطلاع از دلیلش به شماره 2 رجوع کن. 

2) دلیل آن در معنای واژه ی پفیوز نهفته است.

 برای انکه بدانی پفیوز به چه معنی است به شماره 3 رجوع کن. 

3) پفیوز از مفاهیمی است از طریق مصداق معنی می شود.

 برای اینکه بدانی مصداقش چیست به شماره 1 رجوع کن.
------------------
این پست را زمانی ارسال کردم که بحث های مربوط به رای دادن خاتمی هنوز شروع نشده بود و من واقعا فکر نمی کردم اینهمه نیک آهنگ کوثر در جهان باشند که تنها  شکل ابراز وجود سیاسی شان فحش دادن به خاتمی است. بخاطر همین می خواستم پاکش کنم که سوءتفاهم نشود ولی بعد گفتگویی در کامنتگیر شکل گرفت که به گمانم برای خارج کردن این حقیر، از دسته این نیک آهنگیها کافی باشد اینک گفتگو:


- مانی ب : این دایره ای که شما باسه نقطه ترسیم کرده اید، جالب است. اما تنها در صورتی که به آن مجرد نگاه کنیم. «هر کس عمل a را انجام داده است b است. الخ». در این صورت با نوعی از «استدلال» (در واقع مغالطه) مواجه هستیم که ماهیتا نفوذ ناپذیر است. راه را بر دخالت فکر می بندد. با چیزی که انتقاد و تعرض به آن ناممکن است. یک نوع سرگرمی فکری.
ولی هرکس رأی داده پفیوز نیست. دنیایی که در آن یک تعبیر واحد از وقایع و چیزها موجود بود گذشته است. امروز با تعبیرهای مختلف از واقعیت سروکار داریم. آدم ها بسته به تعبیرهایی که از واقعیت دارند رأی می دهند.

مکابیز: نه، هر کس که رای داده پفیوز نیست. همانطور که اشاره کردید این شکلی از مغالطه است در مقابل استدلالهایی که می گوید باید رای داد چون مثلا برآیند نیروها فلان و بهمان است. من در این باره نظر تاجزاده را بیش از همه می پسندم که لینکش طرف راست هست. یعنی اگر کسی از من موضع رسمی می خواست ارجاعش می دادم به موضع تاجزاده درباره رای دادن خاتمی و اصلا فحاشی کردن به او را درک نمی کنم و به نظرم بی دلیل است. اما راستش یک مقداری عصبانی هستم از بعضی مدل حساب کتاب کردن ها و تشویق به رای دادن در شرایطی که زندانیان سیاسی حاصل از انتخابات قبلی عموما گفته اند رای نمی دهند و نباید داد.این حساب کتاب کردن ها و ارزیابی برآیند نیروها در این شرایط پیام بدی دارد که خواهم گفت. اما قبل از آن باز هم بگویم عمدا وارد بازی حساب کتاب کردن و مدل استدلالی نشدم و عنوان نوشته را هم که نگاه کنید می بینید که طعنه اش به چنین نوشته هایی است. 

***
اما دلیل عصبانیتم و ارسال پستی مثل این:

برای من نکته ی اصلی کسانی هستند که از انتخابات قبلی دارند توی زندان می پوسند و از ما خواستند رای ندیم. یکجور حسابگری آزاردهنده زیر عنوان رئالیسم سیاسی از ما می خواد اونا رو ندیده بگیریم. کم کم کسانی که جلوی ظلم ایستادند و بهشون ظلم شده نادیده گرفته می شن و بعد تبدیل به احمقهای ایده آلیستی می شن که لازم نیست به حرفاشون گوش کنیم. این اتفاق در اسپانیای زمان فرانکو افتاد. یعنی وقتی کمونیستها بعد از سالها شکنجه و حبس آزاد شدن مردم بهشون به چشم موجودات از پشت کوه اومده نگاه می کردن که ملزومات سیاسی روز رو نمی دونن.بخاطر همین از الان من فحشمو حواله کردم به اون مردمی که در آینده قراره برای ما درباره رئالیسم سیاسی لکچر بدن و همین حالا هم شروع کردن تقریبا. 

۱۳۹۰/۱۲/۱۲

ما زنده می مانیم



1) امروز روز انتخابات است. به نظر شبیه خرداد هشتاد و هشت می رسد. هوا یک کمی خنک تر است ولی آنروز هم هوای معتدلی بود. از آن هواها که براساسش به پپیک نیک می روند. به احساسات شخصی ام رجوع می کنم. چندان فرقی ندارد. آن موقع  رفتم رای دادم، بی امید و بی ناامیدی. امروز هم نمی روم رای بدهم،  به همان ترتیب.  دست کم حسرت اشتیاق انتخابات قبلی در تن من نیست.


2) تعداد زیادی کشته،  تعداد بیشتری زندانی و تقریبا به اندازه ی یک ملت آدم عصبانی ماحصل انتخابات قبلی بود. باید مرور کنیم؟ نه به گمانم. همه همه چیز را می دانند. منتهی با این دانسته ها چه باید کرد؟ دست های پاکمان را به همدیگر نشان بدهیم؟  "ببین ! نگاه کن! هیچ ردی از جوهر و خون روی دست های من نیست"  این هم کاری است برای خودش. دست های ما پاک است. حالا با این دست های پاک کنترل را بر می داریم و میزنیم ببینیم بی بی سی چه می گوید.


3)مشکلی وجود دارد؟ احتمالا. دست کم بعنوان یک هشدار از مشکلی که ممکن است در آینده بوجود بیاید باید بهش اشاره کرد. این مشکل دست های پاک. همیشه گویا کسانی وجود داشته اند که عمر را به فخزفروشی به دستهایشان سپری کرده اند. نسل درگیر در انتخابات نود هم می تواند به این مشکل یا بیماری مبتلا شود. این که تنها حرکت سیاسی معنابخش زندگی اش تفاخر به دست های پاکش باشد.


4)چه باید کرد؟ صبحانه باید خورد. ورزش اگر حالش را داریم. خوردن غذاهای سالم و مقوی. و هرچیزی که به زنده ماندن کمک کند . علاوه بر آن تمرین های حافظه.شطرنج و منچ. یک کارهایی که مغزمان را سالمتر نگه دارد. کشیدن کریستال و حشیش ابدا موقوف. قرار است بخاطر داشته باشیم. هیچ چیز را از یاد نبریم. حتی هیچ چیز را نبخشیم. تن و ذهن مان را سالم نگه داریم تا نفرت بتواند در آن به آسانی رشد کند و زنده بماند. ما مادرهای نفرت مان هستیم. مهمترین کاری که می توانیم در این روزها بکنیم پرورش دادن او است. اگر خواندن خبرها کمک می کند خبر می خوانیم و اگر کرختمان می کند نمی خوانیم. به چشم آدمهای دور و برمان نگاه می کنیم. توی صورتشان لبخند می زنیم. در خیابان تنه می خوریم. در دانشگاه و محل کار از کنار مبلغان حکومت و جنایت می گذریم. ولی هیچ چیز نمی تواند به ما آسیب بزند. ما یک چیزی درونمان داریم. یا اگر می پسندید یک حباب شیشه ای ضد ضربه در بیرونمان. چیزی که زنده است و سالم و دارد قوی تر می شود . هم از ما حفاظت می کند و هم نمازخانه ی کوچک ما است. ما زنده می مانیم.

۱۳۹۰/۱۱/۳۰

آقا محمود: تولد یک هیولا(بخش اول)


آقا محمود چطور آدمی بود؟ ریش بلندی داشت و قصد کرده بود ریشش را نزند تا وقتی که انقلاب پیروز شود. این درست؟ بعد چه شد؟ انقلاب پیروز نشد و در یک بعد از ظهر خونین شکست خورد.بعد هم که خود شاه تصمیم گرفت انقلاب کند و دیگر ماجرای انقلاب منتفی شد. آقا محمود بر سر یک دوراهی گیر کرده بود. کوتاه کردن ریشش خیانت به همه آرمانها محسوب می شد و کوتاه نکردن هم باعث می شد انگشتنمای خلایق بشود و مدام از دوست و آشنا و دخترش سرکوفت بشنود. دخترش به اصطلاح آنروزها دم بخت بود. فکر می کرد خواستگارها از ریش بابایش حذر می کنند که چایی را با اشتیاق از سینی بر می دارند ولی بعد می روند و پیدایشان نمی شود. ریش آقا محمود یکجورهایی او را در وضعیتی چخوفی گیر انداخته بود. یک تراژدی واقعی بخاطر یک ماجرای مسخره. حتی وقتی آقا محمود علی رغم حذرهای دوستان صادق هدایت  خواند( فقط صفحه اول بوف کور را) و دید که دارد از زخمهایی حرف میزند که نمی شود به کسی اظهار کرد اشک توی چشمهایش جمع شد.با خودش گفت این از همانجور زخمها است. تازه فقط مسئله دخترش نبود. انرا می شد زیر سبیلی و با امروز فردا کردن رد کرد. مسئله خود واقعه بود. هر بار که در آینه نگاه می کرد احساس می کرد ریشش نماد شکست است. حالا واژه ی نماد توی ذهنش نمی امد. ولی مضمون فکرش همین بود. بعد هم قیافه اش واقعا مسئله شده بود. هر کس به او لبخند میزد انگار می کرد که دارد به ریش انقلاب می خندد.
من  نمی خواهم حوصله خودم و خواننده را با تشریح این وضعیت سر ببرم. چیزهای مختلفی به جریان افتادند که آقا محمود تبدییل شود به آنچه بعد ها شد...
یکروز او را برای یکی از سئوال جوابهای معمول برده بودند و او با سر پایین افتاده تهدید ها و تشویق ها را تحمل می کرد. ولی نه خبری داشت که بدهد نه آدمی بود که بتواند در جایی نفوذ کند. ساواک در دوره های کسادی برای تفریح سربه سر ادم های بیخطر می گذاشت. آن وقت ها هم دوره ی کسادی بود. بعد یکی آمد چیزی دم گوش سربازجو گفت. سربازجو قهقهه کاریکاتوری زد و بعد فرستاد برایش قیچی بیاورند. خودش خم شد روی صندلی و با حوصله ریش آقا محمود را کوتاه کرد. بعد هم با یکی از فیلیپس های سه تیغه همه ریش و سبیلش را از ته تراشید.
 حالا آقا محمود تنها و بی ریش و سبیل در خیابان ایستاده است. ماشین ها از کنارش می گذرند و هیچکس بهش توجه ندارد. فکر می کند این آدمها به کجا می روند. دقیقا چطور می تواند بهشان بفهماند که چه بلایی سرش آمده. چه بلایی سرش امده بود؟ احساس خوشبختی می کرد. دیگر نه طعنه ای در کار بود نه عذاب وجدانی. هر چه بود آرامش بود. آرامشی که ساواک بهش هدیه کرده بود. هر کس گمان کند آقا محمود بخاطر احساس دینش نسبت به ساواک به آنها پیوست خر است واقعا. هیچ اینطور نبود.اتفاقا اقا محمود از خوشحالی اش به شدت ناراحت بود و مسئول این ناراحتی را هم شخص اول مملکت می دانست. کل مبارزه ای که کرده بود.دوستانی که از دست داده بود و سرزنش ها و تحقیرها و سرکوفت ها  با یک فیلیپس سه تیغه دود شدند و رفتند هوا. تازه می فهمید شکست یعنی چه. شکست این نیست که به ارمانهایت نرسی. حتی این نیست که ارمانهایت را از دست بدهی. این است که بخاطر از دست دادن آرمانهایت خوشحال باشی.

۱۳۹۰/۱۱/۲۹

شروع


معمولا همه چیز از یک چیز شروع می شود. مثلا  می گویند همه چیز از فلان چیز(ماجرا، جا،تصادف و الخ) شروع شد. ولی گاهی همه چیز از چیزی شروع نمی شود. مثل مال ما که دقیقا از هیچ چیز شروع نشد. نشسته بودیم که یک دفعه دیدیم همه چیز عوض شده. نگاه هایمان به همدیگر، بوی بدنمان. مدلی که توی مبل وول می خوردیم.راهی نمانده بود جز اینکه دست به انتخاب اصلی بزنیم. اسلحه هایمان را پر کردیم( اسلحه هایمان ریه هایمان بود که از هوا پرش می کردیم تا وسط گفتن جمله های بلند نیشدار نفس کم نیاوریم) و هی شلیک کردیم.
مثلا من گفتم : دقت کردی که دیگه انگشترت به دستت نمیاد. مثل این راک آرتیست های درجه دو شدی.
او گفت : آره . ولی تو هم دقت کردی که دیگه حتی نمی تونی یک توصیف برای مبتذل بودن چیزی پیدا کنی بدون اینکه پای درجه بندی را وسط بکشی. هر الاغی می تونه اینجوری توصیف کنه یه چیز مبتذلو. مثل راک آرتیست درجه دو. مثل کانسپچوال آرتیست درجه دو. مثل فوتبالیست درجه دو. پوف. تو هم به مدل درجه دومی از خودت تبدیل شدی.
بعد من گفتم: خوب تو حتی نمی تونی از چیزی انتقاد کنی بدون اینکه به خودت وارد نباشه. مدل درجه دومی از خودم؟ باز به من که دست کم توصیف تحقیر آمیزم مدل این روانشناس های کودک درونی نبود.اینا که می گن خودتو گم کردی بگرد پیداش کن و اینا...
بعد او گفت: تو فکر می کنی اگه هی روانشناسها را تحقیر کنی یا این کودک درون را برای بار صدهزارم دست بیندازی نکته سنج به نظر می رسی؟ واقعا اینطور فکر کردی؟نه جدی. واقعا هنوزم فکر می کنی این متلک هوشمندانه ایه؟
بعد من گفتم : آخرین چیزی که من تو دنیا می خوام باشم آدم نکته سنجه. دنیا پر از آدم ابله نکته سنجه. پر از آدمهای بامزه که تیکه های وودی آلنی از خودشان خارج می کنند. تو هم داری بهشون اضافه می کنی با تنگ کردن چشمات. فکر می کنی تنگ کردن چشمها نشون هوشمندیه. و واقعا فکر می کنی نمی فهمم داری اون لبخند عاقل اندر سفیه رو مثل یه نقاش درجه دو روی صورت خودت می کشی؟ فکر می کنی هر کی چشماشو تنگ کنه و لبخندشو بدزده باهوشه و به عمق رذالت و بلاهت این دنیا پی برده؟ نه جانم. باید واقعا رنج بکشی تا بتونی به عمق رذالت و بلاهت دنیا پی ببری.
بعد او گفت: حالا که چی؟ تو رنج می کشی پس هستی؟ چه رنجی مثلا؟ رنج ست کردن بلوزتیره با شلوار جین های روشن ات؟
بعد من گفتم : آره . اینم رنجیه واسه خودش و اصالت داره. آدمی که برای ست کردن بلوزش رنج می کشه خیلی اصیل تر از کسیه که وانمود می کنه نگران صلح جهانیه.
بعد اون گفت: پوف. اوهوک. این متلکتم مثل متلک کودک درونته. کدوم خری واسه صلح جهانی رنج کشیده حالا؟ من که اصلا حالم از تریپ موجود رنج کشیده بهم می خوره و فکر می کنم فقط بدرد آدمایی مثل تو می خوره. یعنی کسایی که نمونه درجه دویی از خودشونن و هیچ جور نمی خوان اینو قبول کنن.
خلاصه این دیالوگ بین من و اون شکل گرفت و هنوز هم ادامه دارد . قصه ی ما به شدت وابسته به این گفتگوها است . این را هر کسی که سعی می کند تعجب و سرزنش اش را از طریق نگاهش و سکوتش به من منتقل می کند می گویم.