۱۳۸۸/۳/۲۷

رویت هلال

)شنبه شب در پارک وی،سه جوانی که داشتند از دست وحشی های چماق به دست فرار می کردند،سوار ماشین ما شدند. سه نفرشان در عرض یک ثانیه روی صندلی عقب ماشین چپیدند. چند پرده ی بامبو روی صندلی عقب بود. پرده ها را قبل از آنکه نفس شان جا بیاید گرفتند روی پایشان که آسیب نبیند.این آدمها را متهم می کنند که در پی تخریب اموال عمومی اند.


۲) در فاصله ی میدان آزادی و آریاشهر یک پایگاه بسیج بود. وقتی جمع راه پیمایان به آرامی از کنار پایگاه می گذشتند چند نفر بسیجی که صورت هایشان را بسته بودند از روی پشت بامم پایگاه شروع کردند به شلیک هوایی. کاملا واضح بود که قصد دارند تظاهر کنندگان را تحریک کنند. جمعیت اما بی توجه به این عقب مانده ها به راهش ادامه می داد اما آنها همچنان از روی پشت بام شلیک می کردند.متاسفانه این کارشان نتیجه داد و باعث شد عده ای که بیشتر جوان بودند و خونشان از این کثافتکاری بی دلیل به جوش آمده بود جلوی پایگاه بیستند و شعار بدهند. عده ای هم سنگ پرتاب می کردند. مدتی بعد وقتی همراه جمعیت از آنجا دور شدیم متوجه شدیم که چیزی در حوالی پایگاه  آتش گرفته است( بعدا متوجه شدم که جرثقیلی بوده است که حوالی پایگاه بسیج پارک شده بود) آنچه بعد از آن اتفاق افتاده است را ندیده ام. اما روند حوادث تا جایی که شاهدش بودم نشان می دهد که نیروهای امنیتی دلشان می خواسته چند نفر را در این تظاهرات آرام بکشند تا باعث وحشت شود. اما واقعیت این است که آنها جرات نکردند با اجتماع ملیونی تظاهر کنندگان درگیر شوند و فقط برای ایجاد وحشت به آدمهای حاشیه ی تجمع شلیک کرده اند. کافی است به چهره و لباسهای دختر جوانی که دارند به آمبولانس منتقلش می کنند نگاه کنید تا متوجه شوید که اتهام تلاش برای تصرف پایگاه بسیج از طرف مردم چقدر کثیف و مزورانه است. من این تلاش را انکار نمی کنم. اما بدیهی است که این تلاش ربطی به شلیک های هوایی اولیه و کشتن آدمهای بی دفاع و تا حدودی جدامانده از جمعیت اصلی ندارد. کشتن آدمها فقط برای اینکه بتوانند در لجنزار صوتی و تصویری شان مردم را بترسانند جنایتی است حساب شده که نشان می دهد رژیم جمهوری اسلامی تا چه اندازه مدرن شده است.


۳)من به همه ی کسانی که گمان می کنند عده ای ماجراجو با شجاعت های غیر انسانی در این تظاهرات شرکت می کنند و به آدمهای نگرانی که تلاش می کنند جلوی شرکت اعضای خانواده شان را بگیرند توصیه می کنم خودشان همراه با فرزند یا همسرشان به تظاهرات بروند. دیدن تصاویر خشونت ها طبیعتا آنها را مضطرب می کنند اما وقتی خودشان در میان جمعیت حاضر شوند خواهند دید که چطور آدمهای بی دفاع، آدمهای ساده و آموزش ندیده می توانند در آدمیزاد حس امنیت بوجود بیاورند. این روزها هیچ جا در تهران امن تر از  بودن میان تظاهرکنندگان نیست. شما وقتی در خانه نشسته اید بیشتر از وقتی که میان جعیت راه می روید در خطرید. این رژیم مثل گانگسترها عمل می کند. توانایی ایجاد فضای امنیتی در تمام نقاط مورد نظرش را ندارد بنابراین سعی می کند شما را تنها گیر بیاورد. پس بجای نشستن در خانه و تماشای صدای آمریکا و بی بی سی و شبکه ی خبر ایران و حرص خوردن و ترسیدن و مضطرب شدن به میان جمعیت بروید تا حال تان خوب شود.


 ۴) کسانی که مثل مبتلایان به اسکیزوفرنی چیزهایی می بییند که دیگران نمی توانند ببینند بجای اینکه مثل هادی خرسندی و فریبرز رییس دانا در صدای آمریکا ظاهر شوند و در باره ی آن چیزها حرف بزنند بهتر است از روش جان نش در فیلم ذهن زیبا استفاده کنند. از کسانی که دور و برشان هستند سئوال کنند که آنچه می بینند واقعا وجود دارد یا خیر. خطر ابله شدن البته همه را تهدید می کند اما این درد بی درمان هم نیست. من نمی خواهم به توده تقدس بدهم یا ادعا کنم چون دوملیون نفر در تظاهرات شرکت کرده اند پس حق با آن ها است. فقط می خواهم یادآوری کنم که آنچه این طفلکی ها گمان می کنند می دانند چندان چیز پیچیده ای نیست. بیان این ادعا که  این جنگ قدرت درون رژیم است و همه بازی خورده ی این بازی هستند شاید زمینه در بلاهت شخص مدعی داشته باشد اما چنانچه گفتم بی علاج نیست. کافی است به میان تظاهر کنندگان بروند و از جوانترین فرد حاضر بپرسند که آیا مسئله شان موسوی و احمدی نژاد است یا از اینکه به آنها چنین دروغ بی شرمانه ای گفته شده عصبانی اند.


۵) زیبایی شناسی موهبتی منحصر به آدمهای ونک به بالا نیست. این ادعا که از سوی چپ های دوزاری و راست های یک زاری تکرار می شوند مطلقا چرت است. زیبایی شناسی ملک طلق طبقه ی متوسط نیست. در میان آدمهای عصبانی که احساس می کنند در این روزها به زیبایی شناسی شان توهین شده است از همه ی طبقات می بینیم. آدمهایی که گمان می کنند هیچ کس حق ندارد به آنها دروغ زشت بگوید. همه ی ما تحمل دروغ شنیدن داریم. اما مثلا وقتی کسی به ما طوری دروغ بگوید که به زیباشناسی مان توهین شود از کوره در می رویم. این رژیم با این انتخابات به زیباشناسی مردم توهین کرده است. ما وقتی همسرمان را با غریبه ای در تختخواب غافلگیر می کنیم شاید بتوانیم تحمل کنیم که بگوید به دلیل مستی متوجه خیانت اش نبوده. اما وقتی بهمان بگوید که "ائه ...تا حالا فکر می کردم این که باهاش خوابیدم تویی" دیگر از کوره در میرویم.


۶) من تا جایی که همت و جرات داشته باشم در تظاهرات شرکت می کنم و نام میرحسین را فریاد می زنم .هیچ وقت طرفدار موسوی نبودم. هنوز هم علی رغم تحسین پیگیری اش سمپاتی چندانی به او ندارم. اما باید متوجه بود که مسئله ای که اکنون با آن درگیریم مسئله ی میرحسین و (سید)محمود نیست. مسئله ی مردم و ولی فقیهی است که گمان می کند تبریک اش به نامزد پیروز فصل الخطاب همه ی بحث ها است. هر اتفاقی که بیفتد این جریان گامی به سوی تسلط ما بر سرنوشت خودمان است.


۷) دختری را که از گلوله ی سگ های علی خامنه ای زخم خورده بود، در آموبلانس می گذاشتند. متاسفانه من آنجا نبودم و چند صد متری از صحنه دور شده بودم. اما در تصاویر تلویزیونی دیدم که موقع حمل بدنش کمی پیراهن اش بالا رفته و یک باریکه از شکم و پهلویش در فاصله ی میان شلوار جین تیره و پیراهن سرخابی اش آشکارشده. برای من یکی رویت این هلال جواز پایان دادن به روزه ای طولانی است. صاحب فتوی نیستم اما می توانم شهادت بدهم هلال را رویت کرده ام. از یکی دو نفری که دست کم به راستگویی من باور دارند می خواهم که روزه ی انزوایشان را بشکنند و به میان مردم بروند.


 

۱۳۸۸/۳/۲۰

یونیفرم

 


یک کارتونی می دیدم از این کارتونهای دوزاری. یه هلکوپتر و هواپیما با هم کل گذاشته بودن. هلکوپتره که می دید هیچ راهی برای بردن از هواپیما ندارد گفت سر این مسابقه بدهیم که کی کُند تر حرکت می کند .بعد هم سر جاش ایستاد و هواپیما آمد و رد شد و رسید به خط پایان و باخت. زندگی در این کشور یا دست کم زندگی من در این کشور ترغیبم می کند که فکر کنم در چنین مسابقه ای هستم و باید بایستم و ببینم دیگران جلو میزنند و می بازند. نمی خواهم از غریبه گی و تنهایی یک موقعیت رومانتیک بسازم اما هر چه سعی می کنم با جماعتی که به یک طرف می دوند همراهی کنم نمی توانم. شاید هم این یک مکانیسم روانی باشد برای توجیه ایستادن و هیچ کاری نکردن. اما کلا موضوع این نبود. خواستم بقول علمای امر مقاله نویسی با تعریف یک جوک یا خاطره ی شخصی و از اینجور چیزها تحریک تان چیزم را بخوانید.


در رمان دنباله رو است به گمانم. صحنه ای که قهرمان کتاب را با تعدادی آدم در مکانی کوچک و محفوظ (بگیرید یک اصطبل) زندانی می کنند.تماس بدنها و فشردگی جسم ها طرف را نشئه می کند. نشئه گی چسبیدن به دیگران و یکی شدن با آنها. وقتی که دیگر از خودت اختیاری نداری. وقتی که هر حرکت ات بسته به تصمیم توده ای است که خواسته یا ناخواسته عضو اش شده ای نه دلهره ی تصمیم گیری آزارت می دهد و نه از عواقب عمل و بی عملی دچار عذاب وجدان می شوی. تجربه ی نشئه گی از همینجا می آید. وقتی مخدر مصرف می کنی دقیقا از ذهنت و از جسم ات سلب مسئولیت می کنی. این تجربه آنقدر برای دنباله رو  لذت بخش است که به فاشیست ها می پیوندد.


البته اسم فاشیست ها در این قسمت تا حدودی بد در رفته. مارکسیستها هم لابد به دلیل وامداری شان به هگل از این نشئه گی نیرو می گرفتند. دست کم مارکسیم با تفسیری که معتقد است زمام امور را طبقات در دست دارند و فرد عضوی از یک کل ارگانیک است. عضوی از یک جسم غول آسا. شاید تفسیر ساده انگارانه ای باشد ولی به نظر می رسد قدرت بسیجگری اش عالی است. آدم چه آرم داس و چکش روی یقه اش باشد چه صلیب شکسته چه شمشیری دولبه خودش را عضوی از یک کل بزرگ تصور می کند. یک جسم بزرگ که به سوی هدفی مشخص(الهی-بشری-قومی) به پیش می رود. البته از گرفتن یک پرچم کوچک سرخ در دست یا بستن یک پارچه ی سبز کوچولو به آنتن رادیوی ماشین،تا پوشیدن یونیفرمی که درجه و موقعیت جزء را در آن کل مشخص می کند راه درازی در پیش است.ممکن است آن نمادهای کوچک معصومانه به یونیفرم تبدیل بشوند یا نشوند. ممکن است صد سالی طول بکشد که جملات شاعرانه ی فیشته در مدح حل شدن فرد در اراده ی جمعی و تجربه ی سرخوشانه ی تحقق یک اراده ی بزرگتر او تبدیل به یونیفرم های اطوکشیده ی اراذل نازی بشود. ولی آغازش معمولا همان تحربه ی سرخوشانه ومعصومانه است.تجربه ی لحظه ی به دور ریختن همه ی اما و اگرها، دلهره ها ، تردید ها و وسواس ها وقتی که یک پارچه ی کوچولو به یقه ی پیرهنمان میزنیم و می رویم به خیابان.


 





پ.ن


نه برای اینکه به خیالبافی در یک موقعیت عینی متهم نشوم یا احیانا آدمهای خشمگین از حماقت های احمدی نژاد فحش ام ندهند. برای اینکه نمی خواهم ریاکار باشم می گویم که بنده در انتخابات شرکت کرده و به میرحسین موسوی رای می دهم.البته به کسی توصیه نمی کنم رای بدهد یا ندهد(به فرض اینکه کسی خواهان توصیه ی من باشد) فی الواقع مثل آن هلکوپتر ایستاده ام و فکر می کنم همه ی اینها که با شور و شوق دارند می دوند با رسیدن به خط پایان خواهند باخت. دلایل رای دادنم آنهم به میرحسین موسوی باشد برای بعد. فقط برای اشانتیون عرض می کنم که گمان می کنم ادامه ی ریاست جمهوری احمدی نژاد، ذهن جماعت را از دیکتاتوری واقعی در این کشور منحرف می کند.چهار سال دیگر ریاست جمهوری کند، لابد همه از خامنه ای بعنوان پیر خردمند فراموش شده ای در پس ابرهای بیت رهبری یاد خواهند کرد. فراموشی هموطنان خوشگلم باعث می شود گاهی با لحن احمدی نژاد به خودم بگویم "تعجب می کنم"


 نسخه ی فیلتر نشده این وبلاگ

۱۳۸۸/۲/۲۹

پیگیری سیر ساخته شدن یک شعر در گفتگو با شاعرش

مثل ایکه ما چیز شده ایم. بنابراین اگر مشکلی با باز کردن این وبلاگ دارید دوسال یک بار به اینجا سر بزنید(لطفا بیشتر سر نزنید که من به شدت از مشغولوذومبگی مجازی می باکم)






-  می خواهم بی مقدمه وارد موضوع اصلی بشوم. شما شعری دارید بنام تکاپو. چه شد که این شعر نوشته شد.


 - تکاپو حاصل چند اتفاق جزئی و احتمالا غیرمرتبط بود. من داشتم کتابی می خواندم از توماس هابز که احتمالا اسمش را شنیده اید. لویاتان. دیدم اشاره کرده به سیستم قدیس سازی در مسیحیت. یعنی از همان ابتدا این مسئله ی گزینش قدیسان یک سازوکار حکومتی بوده. طرف می رود در سنا سوگند می خورد که فلانی را در بهشت دیده و از این حرف ها. اگر درست فهمیده باشم هابز منتقد این جریان است که اگر اینطور باشد اشتباه می کند. تنها محصول معنوی یک سیستم ساختن قدیس است. حالا هم قدیسان را از ساخته شدن محروم کنیم هم حکومت ها را از ساختن قدیس که چه بشود؟ می خواهم بگویم این انتقاد یا شبه انتقاد ناراحتم کرد و فکر کردم باید با شعری به آن عکس العمل نشان بدهم که بعدا متوجه می شوید جواب نمی دهد. احازه بدهید. نوشته بودم:


"تو را که زدست حسابرسان رژیم


نشان گرفته ای و برگزیده شدی


چنان نفس دخترعمه ی قشنگ خودم


عزیز دارم و در چشم من گزیده شدی"


که ملاحظه می کنید، جدا از اینکه بی مزه و مبتذل است عاری از آن جنبه های معنوی ای است که دست کم دو سه واحدش در هر شعری لازم است.اغلب فکر می کنند شعر روی آدم هوار می شود یا چمیدانم شاعر تنگش می گیرد و میرود توی یک اتاق دیگری خودش را خالی می کند. بغیر از شاملو فکر نکنم کس دیگری اینطور بوده باشد. یعنی واقعا به آن اضطراری رسیده باشد که لازم شود برود در یک اتاق دیگر. من خودم شعر را ذره ذره می سازم . به همین دلیل از آن دوبیت مبتذل و موزون و مقفی رسیدم به اینجا که دست کم موزون و مقفی نیست:


"پنجره به شدت تکان می خورد، فکر کنم از باد.


بیرون طوفان شده.


قلبم آنقدر اذیتم می کند. آنقدر اذیتم می کند.


که دلم می خواهد نفسم وای بِ ستد همین حالا.


تمام شده گاز فندکم،سیگارم، تریاکم، خودکارم.


بیا به دادم برس دخترعمه.


بیرون طوفان شده صدای مقوا می آید و کشیده شدن پلاستیک روی زمین


نگاه کن شماره ام افتاده دخترعمه."


بهرحال علی رغم کنار گذاشتم وزن و قافیه ارتباطم با موضوع از دست رفت و نتوانستم چیزی بیاورم که با موضوع و انگیزه ی اصلی شعرم ارتباط مستقیم یا حتی غیرمستقیم پیدا کند.یک طوری سرگردان شدم و بعد دیدم دارم اسم هنرپیشه ها را ردیف می کنم که خودش نوعی شهود شعری بود. بهرحال هنرپیشه ها با کمی بدبینی ساخته ی حکومت ها هستند. خواه صدا و سیمای دولتی باشد یا امپراطوری رسانه ای و استودیویی فیلسمازی همه ی اینها غولهایی غیر معنوی هستند که هنرپیشه یا همان قدیس های عصر جدید را تولید می کنند. من ابدا به این روند انتقادی ندارم کما اینکه به قدیس سازی توسط سنای روم هم انتقادی نداشتم. فقط خواستم توضیح بدهم که منظورم از شهود شعری چیست. درست وقتی که فکر می کنی همه ی ارتباط ها از دست رفته نام پرویز پورحسینی سر قلم ات می آید و به دادت می رسد:


"پرویز پورحسینی، بهروز وثوقی، آزیتا حاجیان


لیلا حاتمی


مرحوم فردین


و دیگران


و دیگران


حتی خارجی ها و هندی ها


همه را یک جا می بینم وقتی تنها هستم و خواب می بینم


و هر کدام با بازی های معمولی و حتی بهتر از معمولی


ازت می خواهند گوشی را برداری


دخترعمه"


-  من نمی خواهم مانع شعرخواندن شما بشوم. بخصوص که این ترجیع بند دخترعمه را با صدای گرفته و جالبی ادا می کنید و خوشم می آید که بشنوم. اما خوانندگان هم مایل اند زوایای بیشتری از شعر تکاپو را برایشان روشن کنید.بهرحال می دانیم که تکاپو حرکتی در شعر فارسی ایجاد کرد و رفت که بتدیل به جریان شود. حتی عده ای از علی سازان یا علیست ها(منظور طرفداران علی عبدالرضایی است)از او روبرگرداندند و به شما گرویدند البته چون شما اسم خاصی ندارید نتوانستند بر جریان خودشان اسم بگذارند.


-  خوب من متوجه سئوال نشدم.


-  سئوال خاصی ندارم. ازتان خواستم درباره ی شعر تکاپو توضیح بیشتری بدهید. چون می دانیم که هیچ کدام از این بخشهایی که خواندید در شعر اصلی نیامده. کلا اگر مطلبی هست که ممکن است طرفدارانتان یا حتی غیرطرفدارانتان را متعجب کند بیان کنید.


-  خوب همین کار را می کنم. من خوابیده بودم و داشتم سیگار می کشیدم. یک دفعه از جا پریدم.حس می کردم توان دراز کشیدن ندارم. وای هم نمی توانستم بستم.بنابراین سیگار را خاموش کردم و مچاله شدم توی خودم. یک جوری مثل سجده. البته پاها بیشتر جمع شده بود توی شکمم.همین مدلی که زنها توی فیلم های آنطوری...


  -خوب فکر می کنم متوجه منظورتان شدم.


-  بله توی خودم جمع شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. واقعا نمی دانستم. شما احتمالا نمی فهمید چه می گویم. لحظه ی عجیبی بود. چشم هایم را بستم. باز کردم. بستم. هیچ فرقی نمی کرد. هیچ چیزی آرامم نمی کرد.


-  بعد شعر گفتید ؟


-  نخیر. می گویم هیچ کاری نمی توانستم بکنم.


 








تکاپو(ویرایش نهایی)


پرش ارتفاع شغل است.


آفرینش کتاب هنری شغل است.


معاونت اداره مرکزی بخش مددکاری بنیاد مستضعفان شغل است.


دعانویسی برای حامله شدن شغل است.


فروش لوازم صوتی تصویری شغل است.


بازی کردن فوتبال یا حتی والیبال شغل است.


راه رفتن روی طناب چند متر یا روی زمین سی چهل کیلومتر شعل است.


تدریس زبان انگلیسی، ویراستاری و ترمیم ابنیه ی باستانی شغل است.


وشغل در جهان زیاد است.


خیلی است.


دختر عمه.

۱۳۸۷/۱۱/۱۵

از گوسفندان و انقلاب

 


حالا دیگر کسانی که در حوالی سال پنجاه و هفت هیچ کاری نکرده اند دارند به قهرمانهایی تبدیل می شوند که می توانند به دیگران( به همه ی آلوده ها و جنایت کاران و انقلابی ها) فخر بفروشند. کسانی که در سیستم گذشته آنچنان در قدرت ذوب شده بودند که نه فاصله ی طبقاتی وحشتناک را می دیدند نه بر باد رفتن پول نفت در نیم دهه و نه روشهای استالینیستی شاه را  در ساختن یک حزب واحد و خفه کردن صداهای مخالف و همه اش حواسشان بود که پیکانشان را به پژو تبدیل کنند حالا به سخن در آمده اند.زمانی که می شد سخن گفت اما ساکت بودند. زمانی که  باهوش ترین و مومن ترین بچه های این مملکت در زندانها می پوسیدند و مرد بی نظیری مثل سعید محسن صرفا به دلیل شرکت در گروهی که قرار بوده در آینده کاری انجام دهد اعدام می شد و در زمانی که خسرو گلسرخی را به اتهامی خیالی می کشتند و بیژن جزنی و دوستانش را در یک انتقام کشی کور و ابلهانه در تپه های اوین سگ کش می کردند این اشرافیت جدید(به تعبیر ایرج) که اعتبارش را از گوسفند صفتی و انفعال کسب می کند در دفترهای کارش و در بقالی های حقیرش لمیده بود. حالا اما به مبارزان می گویند  "در اون زمون ما تو خونه مون می نشستیم شما می ریختین توی خیابون" ...


ظاهرا شکست(یا پیروزی) بعنوان عنصری که همه ی حرکات پیشین را معنی دار می کند به کار آمده و باعث شده این منفعلان ذوب در ولایت شاهنشاهی تمام فعالیت های یک دوره ی تاریخی را دوباره معنی کنند و از این راه تبدیل به قهرمانهای آینده نگری شوند که گویی در هوای آلوده ی دهه ی پنجاه اعدام های دهه ی شصت را می دیدند و بخاطر همین هیچ کاری نمی کردند. واقعیت اما این است که آنها اصولا چیزی را جز نواحی اطراف شکم شان  نمی دیدند .


 آدم عصبانی می شود چون به وضوح می بیند که  چطور  مظلومانی که هم زندگی و آینده شان را از دست دادند و هم آرمانهایشان لجن مال شد  اکنون باید پاسخگوی دارو دسته ی منفعل هیچ کاری نکرده باشند. من اینها را نوشتم که بگویم اگرچه انقلاب ما به گند کشیده شد . اگرچه ارثیه ی خون آلودش  به دست گنگسترهایی نظیر هاشمی رفسنجانی و رفیق دوست و خمینی و خامنه ای و جنتی و مرتضوی و ...الخ افتاد و اگر چه سخنگویانش بجای گلسرخی و جزنی و سعید محسن، مجری های زرد  و نارنجی پوش تلویزیون و سریال سازهای های بی شعور شده اند اما هنوز هم عمل کردن و آرمان داشتن ذاتا ارزشمند است و آن آدم نون به نرخ روز خوری که در خیابانهای خون آلود به تعطیلات خزرشهرش می اندیشید حق ندارد روی مبلش تکیه بدهد و ترسو بودن و حقیر بودنش را به پرچم پیروزی تبدیل کند. انقلاب بهمن شکست خورد اما هر نجاستی را نمی توان در چشمه ی این شکست تطهیر کرد. حتی اگر انقلاب بیشتر از این به گند کشیده شود و حتی اگر همه چیز افتضاح تر از چیزی بشود که هست.باز هم گوسفند صفتان تبرئه نمی شوند.


در یکی از این فیلمهای درپیت تولید انبوه، جنایتکاری که قرار بود شبیه ارنستو چگوارا باشد خطاب به کودکی می  گفت" اولین کار خوب اینه که کار خوب بکنی. دومین کار خوب اینه که کار بد بکنی. اما بدترین کار اینه که هیچ کاری نکنی" ....البته با این حرف نمی توان دست های آلوده به خون را پاک کرد. اما اگر پرنسیب های انسانی زیر پا گذاشته نشود من به این حرف معتقدم. اگر کسی اشتباه کرده و اگر آرمان گرایی اش به از سوی  مشتی گنگستر قبضه شده همچنان می تواند مفتخر باشد که کاری کرده است. در مقابل خیل عظیم گوسفندانی که مهمترین افتخار زندگی شان "هیچ غلطی نکردن است.


پ.ن: این نوشته شبیه دیگر نوشته های این وبلاگ نیست. صریح و یکسویه است. بگذار باشد . به طرز غیرقابل کتمانی عصبانی ام.لطفا کسی هم تذکر ندهد که جمهوری اسلامی فلان است و بهمان است.  لجنزار جمهوری اسلامی آب کر نیست که در آن بتوان آلودگی های حکومت پهلوی را تطهیر کرد. احساس من این است که دارند از این لجنزار چنین استفاده ای می کنند. در کشوری که حافظه فقط به درد حفظ کردن غزلیات حافظ می خورد هر از چند گاهی باید همه ی اینها را به خودمان یاآدوری کنیم.

۱۳۸۷/۱۰/۱۸

نسرین رو به بالا

شاید قبلا به جز از طریق تلویزیون دوی سرعت ندیده ام. شاید هم او است که انگار موقع دویدن چند سانتی متر بالای زمین پرواز می کند. با هر قدم مثل بادکنک هایی که داخل شان گاز سبکتر از هوا است می رود بالا و بعد بنا بر ضرورتی که معلوم نیست از کجا آمده فرود می آید به زمین. البته عرق کرده و ملتهب است. اما انگار همه اش بخاطر تلاش ویژه ای است که صرف تبدیل حرکت عمودی اش به افقی می کند.


هیکل لاغر و غوز کرده اش را وقتی به خط پایان فرضی می رسد مچاله می کند و زیر شکمش را می گیرد.این چیزها را هم در تلویزیون نشان نمی دهند که آدم بداند همه ی دونده های مونث دوی سرعت بعد از تمرین های فشرده دچار چنین دردی می شوند یا این درد ویژه منحصر به او است که آنهمه انرژی برای به هوا نرفتن صرف می کند.


حالا عرق کرده افتاده است توی ماشین و مربی اش (زنی سی ساله یا چهل ساله؟ یا در مورد مربی های ورزش آدم متوجه فرقش نمی شود.یا مربی او منحصرا اینطور بود. او که در دو جبهه می جنگید و مربی اش را هم وادار می کرد که در دوجبهه هدایتش کند) دارد سرش داد و بیداد می کند و کمابیش از روی عطوفت و یا سنتی که مثل خیلی دیگر از سنت ها به بعضی اعضای بدن فشار غیر لازمی می آورد هنجره اش را پاره می کند.مثلا کسی که می میرد و بالای سرش ضجه می زنند. جیغ میزنند.به صورت شان خاک می ریزند. به کله شان و به چادرها یا مانتوهای سیاه شان.این چیزها لابد برای یک ناظر خارجی خیلی تلخ است و نمایانگر عیرقابل تحمل ترین دردهای آدمیزاد است. اما همه ی ما کمابیش می دانیم که این ادامه ی سنتی است که صرفا سلامت حنجره را به خطر می اندازد و مثلا به معده یا روده یا حتی قوای تناسلی آدمیزاد کاری ندارد. اما واقعا چه کسی به ذات واقعیت نزدیک تر است؟ ما یا آن ناظر خارجی که در این نمایش ها درد بزرگی را تشخیص می دهد؟ در هر صورت اینطور می شود که زنهای سالخورده صدایشان خشدار و مردانه می شود و یا اصلا از دستش می دهند و به خدای خالق یا طبیعت رودست میزنند. چون سالخورده شدن یعنی جیغ و داد کردن بالای سر قبر خیلی از مرده ها. به همین دلیل من نمی توانستم تشخیص بدهم این داد زدن ها ادامه ی سنتی به همین میزان غریب است یا مربی واقعا از خطای دختر روبه بالا دردش گرفته و اینچنین فریاد میزند.اما وقتی او را در چهل یا پنجاه سالگی(ده سال بعد از آن واقعه) می بینم صدایش در نمی آید. می گوید از سیگار است و من گریه ام می گیرد. چون می فهمم . چون نمی فهمم. 


سیگار با گلو این کار را نمی کند. می توانست آرام بنشیند کنار دختر و دستش را بگذارد روی شانه اش و برایش موزیک مورد علاقه اش را بگذارد. حتی اگر نیازی به تنبیه بود تلخی شکست را برایش یادآوری کند. هرکار دیگری غیر از عربده کشیدن بر سر آن دختر که اسمش را چند روزی بود گذاشته بودم روبه بالا.


یک بار دیگر هم بود که مربی وسط مسیر محکم زد روی ترمز. از ماشین پرید پایین و با خشونت "روبه بالا" را که در تلاش ابدی اش برای تبدیل حرکت عمودی به افقی عرق می ریخت بغل کرد. هنوز هم می توانست نشانه ی عطوفت باشد اما وقتی هر دو زمین خوردند و زانوی مربی زخمی شد مشخص بود که عطوفت نیست یا دست کم آن عطوفتی نیست که من بتوانم درک اش کنم یا حتی تشخیص اش بدهم.با همان حال خودشان را کشیدند داخل ماشین."روبه بالا" داشت در قمقمه را باز می کرد که مربی قمقمه را قاپید و پرت کرد بیرون. چطور می شود همه ی این چیزها را دقیق شرح داد؟مثلا می توان دکوپاژ کرد.دستی می آید در چشم انداز و با خشونت قمقمه را می چسبد. انگشتر ِ انگشت های ظریف و تیره ای که این روزها از فرط لاغری پوست اش جمع شده سر می خورد و می افتد پایین و در نمایی دیگر از پنجره ی یک ماشین کرم رنگ قمقمه ای را می بینیم که می آید رو به ما.بعد دختری خم شده از جلوی پایش انگشترش را بردارد و سرش را بالا نمی آورد. شاید چون می ترسد چشمهایش قرمز باشد شاید چون انگشترش را پیدا نکرده. اما همه ی اینها توضیح نمی دهد که ضربان قلب" روبه بالا" چگونه بود. از نظر ریتم اشکالی نداشت. ولی انگار در همان ریتم آشنا و کمابیش تسکین دهنده یک عنصر کافکایی وارد شده بود.


شاید همان بود که باعث شد "روبه بالا" آن طور شود یا آن طور کُنَد و باعث شود آن پایان رقم بخورد.هم برای راوی و هم برای مربی و هم برای رو به بالا. روزی درباره اش رمانی خواهم نوشت. اما الان یک نوع درد (شبیه دردهای قاعدگی که تو را وا می دارند از ریتم موجود بدنت خسته شوی) مرا وا می دارد که به شیوه ی گزارشهای روزنامه ای بگویم روزی "روبه بالا" را خواهرزاده ی مربی درخانه ی خاله اش غافلگیر کرد. همراه با یک مرد. مردی که چند تا  هزارتومانی گذاشته بود روی میز کامپیوتر و چنان روی دختر افتاده بود که پسرک گمان کرد که دختر روبه بالا به دختر روبه پایین تبدیل شده است یا خواهد شد. این عبارت می تواند حاوی مشمئزکننده ترین کنایه های جنسی باشد. اما حتی در پس همین کنایه ها می توان حقایقی را که بزرگتر از قالب حوادث روزمره هستند کشف کرد. مثلا وقتی کسی با اشاره به همخوابگی اش می گوید "زدمش زمین" در تلقی رایج اش می توان یک آدم مفلوک را دید که سعی می کند با استفاده از این عبارت دل به هم زن ترین حقارت هایش را بپوشاند اما همین عبارت می تواند گزارشی هولناک باشد از سقوط یک پرنده ی بلفطره یا در صورت خوشبینانه اش روایتی باشد از یک آشتی و تلاقی تاریخی میان عنصر آسمانی و زمینی. بنابراین لازم است خواننده ی این مطلب برداشت رایج را کنار بگذارد. برداشت بد یا خوب بر عهده ی خود او است.


اما آنچه عجیب است. آنچه برای راوی حتی از اخراج شدن "روبه بالا" از سوی مربی مهمتر است. آنچه حتی از التماس ها و گریه ی دختر روی انسرینگ ماشین تلفن مربی مهمتر است یک مواجهه ی درخشان یا اگر دلتان می خواهد یک شهود است که فردای آن روز  رخ داد.


فردای آن روز قبل از آنکه خواهرزاده ی دهن لق موضوع را به خاله اش بگوید، یک بار دیگر دختر را دید که در آستانه ی رفتن است. روبه بالا.


 





*چند غلط دیکته ای و تایپی وجود داشت که با تذکر آگاهان تصحیح شد.مطمئنا هنوز هم وجود دارد . دست کم یکی دیگر هست که یک بار خودش را به من نشان داد و از ان پس رخ پنهان کرد.

۱۳۸۷/۹/۶

داستان استوایی


آفتاب داغ  و غروب های پر از مارمولک و پشه و صدای خش خش همه چیز و احساس خفگی و از اینجور حرف ها یا حس ها . داستان در چنین فضایی می گذرد. یک شکارچی داریم که خوابیده روی تخت خواب معلقی که بفهمی نفهمی تکان می خورد. با کلاه مخصوص شکار که کشیده روی صورتش و یک تکه چوب خیلی نازک یا گندم نارس که گرفته لای دندانش . صحنه به نظر ابدی می رسد. همه چیز بی عیب است مگر وقتی که بدانیم اسم شکارچی ما محمد خواجویی است و تابستان در فاصله ی امتحان مرداد ماه و شهریورماه بچه هایش (مونا و مینا)آمده سلمان شهر( متل قوی سابق) و یک ویلا اجاره کرده به عبارت شبی هفده هزار و پانصد تومن در جایی که خیلی دنج به نظر می رسد اما در و پیکر درستی ندارد. بچه هایش از صبح همراه با خانمش و یک سبد حاوی دو آب پاش، یک شیشه ی روغن زیتون و سه تا رانی آناناس رفته اند آفتاب بگیرند و او دراز کشیده و دارد به چند چیز نامشخص یا مشخص فکر می کند.


برای هر چیز بدون هیچ شکی دلیلی وجود دارد. یعنی آدم نباید گمان کند چیز الله بختکی در جهان وجود دارد. به تعبیر آخوندها و فیلسوف ها، صدفه محال است. بنابراین پیدا شدن معلم تربیتی مونا در این ویلای دنج محال به نظر می رسد مگر به یاری علاقه ی مونا به نگهداری عکس کامران و هومن در کتابهای درسی اش و امکان پست مدرن متعه و معجزه ی خدشه ناپذیر موبایل و صاحبخانه هایی که با دریافت چند هزارتومان بیشتر به یک زن مجرد  بدون اجازه نامه از اماکن اتاق اجاره می دهند. محمد خواجویی هنوز هم که هنوز است با دیدن خانم جانزاده دست و پایش را جمع می کند و  گمان می کند یاید با لحن آقاهایی که اگرچه صورتشان را از ته می تراشند اما نماز صبح شان قضا نمی شود درباره وضعیت اخلاقی-انظباطی مونا توضیح دهد. طبیعتا مثل همیشه پس از چند لحظه همه چیز مرتب می شود و آقای خواجویی خانم را که دارد دکمه های مانتویش را باز می کند می کشد طرف خودش و می اندازد روی تختخواب معلقش و خیلی ساده و بدون آنکه خنده دار به نظر برسد میخ تختخواب در می رود و هر دو می افتند زمین و هر دو پای خانم یا دست کم یکی از پاهایش مو بر می دارد. خانم جانزاده جیغ های گوشخراش می کشد و محمد خواجویی تا حدی که ازش بر می آید دستپاچه می شود. چند دکمه ی باز شده خانم را می اندازد و بلندش می کند و می بردش بیرون ویلا. جاده خاکی و بن بست است پس امید چندانی به ماشین های گذری ندارد.هوا هم خیلی گرم است. آنجا هم جایی نیست که بشود به آژانس آدرسش را دارد و اگر هم بشود او نمی تواند . آفتاب هم دارد می رود و  موعد صیغه هم چهار روز دیگر به پایان می رسد. هوا هم خیلی گرم است.این ارزش چند بار تاکید را دارد ( نقش گرمای هوا در این ماجرا شبیه نقش آفتاب در بیگانه ی کامو است. یعنی می تواند انگیزه ی جنایت به حساب بیاید. طبیعتا برای درک این ارتباط در هر دو داستان صرف مقدار زیادی مهربانی و ترحم از سوی خواننده ضروری است) بهرحال آقای خواجویی علی رغم این گرما و مسائل دیگر چند قدمی راه می رود. بعد می ایستد. خانم جانزاده را می گذارد کنار دیواری کاهگلی و بر می گردد. تقریبا می دود. در حال برگشتن با خودش به چند چیز مشخص یا نامشخص فکر می کند و این فکرها در ضرباهنگ دویدنش تقسیم می شوند.مثلا اینکه معنای زندگی چیست –اوک-و آدمیزاد در گذر زمان به کدامین مسیر می رود.اوک- خسته ام- اوک-خسته ام –اوک- خیلی خسته ام-اوک- همه چیز تمام شد-اوک- چه می شود کرد-اوک ....شاید واژه ها را دقیق انتخاب نکرده باشم اما لحن فکر کردنش اینطوری بود. آن "اوک ها" هم صرفا وسیله ای است دم دستی برای نشان دادن لحظه ای که پای آقای خواجویی به زمین می رسید و یک وقفه ای در فکر کردنش پدید می آورد. اگر خواننده حین دویدن فکر کرده باشد متوجهش می شود اگرنه می تواند کلا "اوکها" را نادیده بگیرد.


نهایتا وقتی مونا و مینا و اکرم با صورت های پوسته پوسته شده بر می گردند آقای خواجویی روی تختخوای احیا شده اش خوابش برده. اکرم دخترها را می فرستد که سبد و نوشابه را از ماشین بیاورند و دست آقای خواجویی را می گیرد و با حداکثر توان از داخل شورتش در می آورد. درباره ی این عادت آقای خواجویی چیزی نگفته بودیم. مثل خیلی چیزهای کوچک و دردناکی که درباره شان سکوت کرده ایم. مثلا ما نگفتیم خانم جانزاده هنوز هم که هنوز است با دست کشیدن به مچ پایش اشک توی چشمهایش جمع می شود و  کینه اش نسبت به خداوند یک درجه عمیق تر می شود. باید قبول کرد که چیزهایی هستند که نمی شود توضیحشان داد. مثل امنیت مطبوعی که پتوها وقتی که آقای خواجویی و ما بچه بودیم ایجاد می کردند. امنیتی که آقای خواجویی با فرو کردن دست در شورتش سعی می کند بازسازی اش کند. بعضی ها هم با کارهایی دیگر. پرخوری. نشئه کردن. قمار. خودکشی و رییس جمهور شدن.

۱۳۸۷/۷/۲۳

بخاطر مادری که توی کما است

تاثیز گذارترین کتاب ها روی آدم معمولا بهترینشان نیستند. بنابراین وقتی با سئوالی شبیه به این مواجه می شویم که "کدام کتاب ها بیشترین تاثیر را بر شما گذاشته اند" درست تر آن است که بجای اینکه سعی کنیم طرحی از سلیقه ی ادبی-هنری مان رسم کنیم آن کتاب هایی را بخاطر بیاوریم که واقعا توانسته اند ما را تغییر دهند. به این ترتیب از نظر من کتاب های درسی بیشترین تاثیر را روی شکل گیری شخصیت ما داشته اند . یعنی نوع رابطه ی ما با آنها، اینکه مقهور آنها بوده ایم یا نه. اینکه جلد و مشما می کردیمشان ی نه. اینکه اسممان را با خط خوش و دورنگ رویشان می نوشته ایم یانه ترسیم کننده ی سرنوشت ما و مشخص کننده ی نوع نگاه ما به جهان و انسانها بوده اند. آنهایی که از این کتاب ها همچون بت نگه داری می کردند از همان موقع نشان داده اند بت پرست های خوبی هستند و معمولا در بززگسالی همان احترام را به رییس شان در اداره و رهبرشان در حکومت می گذارند. من باورم نمی شود کسی که کتاب مزخرف تعلیما دینی یا اجتماعی را جلد و مشما می کرده  و همه ی نگرانی اش این بوده که لبه ی جلدش تا نخورد اصولا در بزرگسالی به وضع موجود معترض باشد یا با معترضین همدلی کند.بنابراین به عنوان تاثیر گذار ترین کتاب من کتاب های درسی را معرفی می کنم. روی خودم و البته روی دیگران.


کتاب دیگری که توانست من را به عمل وادار کند و مستقیما روی زندگی بیرونی ام تاثیر بگذارد "چه باید کرد" نبود. کتابی بود به قطع پالتویی و در پنجاه شصت صفحه که عنوانش چیزی بود در این مایه ها"چگونه هواپیما بسازیم"  ...و من طبق دستورات این کتاب و البته با نوآوری های غلط غلوط خودم توانستم یک کایت کوچک بسازم که قبل از ینکه خودم آزمایشش کنم مادرم متوجه شد و جانم را نجات داد. از آنجایی که کسی اگر در راه هدفی علمی کشته شود شهید محسوب می شود این کتاب من را تا آستانه ی شهادت برده و این تاثیر کمی نیست. همچنین این تنها کتابی است که باعث شده بنده بعد از خواندنش حرکتی به غیر از سیگار کشیدن یا چایی خوردن انجام دهم.


کتاب دیگری که خیلی روی من تاثیر گذاشت کتابی بود که الان اسمش یادم نیست. اما نویسنده اش فهمیمه رحیمی است و قصه ی پسری منزوی است که بخاطر انتقام گیری از مردی که خواهرش را آزار داده  در گوشه ای از خانه ی بسیار بزرگشان یک دستگاه شکنجه ی شخصی می سازد  و مقداری جانور( به گمانم زالو) می اندازد به بدن مرد کذایی و او را در محفظه ای شیشه ای زندانی می کند. پس از آن کتاب من دانستم که می توان منزوی بود و منزوی بودن در جهان یکی از حالت های زندگی کردن است. تازه باعث می شود دخترهای خوشگل هم تلاش کنند آدم را از انزوا خارج کنند و این خیلی لذت بخش است. اسم دختره( اگر با دوست خاله ام  در آن سالها اشتباهش نکرده باشم) هنگامه بود.


دو کتاب سفر به انتهای شب و وجدان زنو هم خیلی رویم تاثیر گذاشته اند. دست کم تا آن اندازه که اسم وبلاگم را بر اساس شان انتخاب کنم. البته شاید دلیل تاثیر گذاری بیش از حد جفت شان آن است که آنها را در سن خیلی کم خواندم. همچنین می توانم کتاب های آمریکای کافکا و ژان کریستف رومن رولان را نام ببرم که هر کدام در مقطعی بسیار بنده را احساسی و اینها کردند.کتاب هایی هم که در بزرگسالی خیلی تاثیر گذار بودند  در جستجوی پروست و کتاب های رولان بارت و ویتگنشتاین و خاطرات اگوستین قدیس بودند  که بخش روشنفکرانه و آبرومند کتاب های تاثیر گذار من را تشکیل می دهند. اگر چیزی یادم بیاید اضافه می کنم.


 پ.ن: این نوعی بازی وبلاگی است که نمی دانم چه کسی راهش انداخته اما من به دعوت و توصیه لئون در آن شرکت کردم .هر کسی که این مطلب را می خواند لطفا در این بازی شرکت کند. بخاطر مادر دوبچه که الان در کما است و هر لحظه احتمال مرگش میرود لطفا در این بازی شرکت کرده و دیگران را به شرکت هرچه پرشکوه تر در آن تشویق کنید.