۱۳۹۰/۱۱/۲۴

تاثیر از فاصله


«راه می رفت و آواز می خواند. انگار که در یکی از این چیزها بازی می کند. همینها که خواننده ها می سازند تا خودشان تویش بازی کنند. از کنار گلوله ها می گذشت و می رقصید و روی کلاشینکفش ضرب گرفته بود. واقعا نمی ترسید. نه اینکه ادای نترسیدن را دربیاورد. کلهم نمی ترسید. انگار می دانست که اتفاقی برایش نمی افتد. اهن پاره ها را شاباش می دید.انوقت ها سکه میریختند روی سر عروس و داماد. سکه ها هم سنگین تر از حالا بود. ولی  کسی دردش نمی امد. کله ها آنوقت ها محکم تر بودند یا مردم صبرشان بیشتر بود. حتما  آوازکه می خواند  صدای آدمهای پشت خاکریز را نمی شنید. فرقی هم نمی کرد. اگر می شنید فوقش صدایش را بلند تر می کرد. قبلا حرفهایشان را شنیده بود. می دانست که اگر قرار به نظرسنجی باشد  شهید حسابش نمی کنند. ولی توی حساب خودش خدا اهل نظرسنجی نبود. اقل کم مطمئن بود در نظر سنجی اش سرباز وظیفه های به جبهه آمده و درجه دارهای پشت خاکریز را دخالت نمی دهد. فکر می کرد که اینها عاشق نیستند.حتی از نزدیکی های عشق هم رد نشده اند. بعد گلوله ای خورد به شکمش. مرگش دردناک نبود. هفتاد هشتاد متر جلوی خاکریز افتاد و از اذان ظهر تا اذان مغرب طول کشید که پر بکشد.»

این روایتی بود که آن دو نفر برای من تعریف کردند. با وجودی که عبارات توصیفی را حذف کرده ام و یک مقدار به سلیقه ی خودم بازنویسی اش کردم باز هم زیادی مصنوعی به نظر می رسد. پرسیدم چه آوازی می خواند. گفتند یادشان نیست. از هایده بوده یا مهستی. خوب طبیعتا نمی خواستند نشان بدهند ترانه های آنها را بلدند و فرق هایده و مهستی را می دانند. یکی شان گفت اون لاغرتره، آن یکی گفت آره همون هایده. گفتم لاغرتره مهستی بوده. گفتند مطمئنا آهنگران نبود. با خنده گفتند که دستگیرم شود جنبه ی اینجور مسائل را دارند. گفتم خیلی فرق می کند. یا متوجه نبودند یا نشان دادند که متوجه فرقش نیستند.گفتند مهم این است که از گلوله نمی ترسید. پرسیدم چرا؟ یک کمی سکوت برقرار شد. «بخاطر عشقش به شهادت؟» جواب این یکی را هم ندادند. بعد یکی شان گفت« محمد اقا می بخشی. همه مون مرد هستیم. مادرتون هم که صدامونو نمی شنوه....یه جورایی بریده بود از دنیا. کلا همه ی این زندگی و زرق و برقاش به تخمش هم نبود» آن یکی به گوینده ی این حرف چشم غره رفت. گوینده گفت«خودمونیم دیگه حاجی...همین بود» گفتم حالا مگه زرق و برقی داشت تو زندگی؟ حاجی گفت «محمد جان دو سال نبود داماد شده بود. تو هم یکساله بودی. ما همه مون  بچه داریم. بچه ی یه ساله شیرینه. » گفتم عروس یکساله چی. سکوت کردند که نشان بدهند دوست ندارند با ناموس شوخی کنند. حتی اگر پسر نفهمش سر شوخی را باز کرده باشد.گفتم بهرحال چیز جالبی نیست که من و مادرم به تخمش نبوده باشیم. گوینده ی به تخمم گفت «حالا من خوب حرفمو نزدم. مقصود اینه که بریده بود از دنیا.» احتمالا الکی سر لج افتاده بودم که.بهش گفتم« اتفاقا بد نگفتید. ولی کل دنیا که مال او نبود. من بودم و مادر تازه عروسم بقول خودتان» حاجی گفت هرکس سهمی از دنیا دارد. گفتم بله متاسفانه. گفتند که متوجه دلیل سرسنگینی من نمی شوند. بعد از بیست و پنج سال امده اند که بگویند پدرم چقدر با بقیه فرق داشته. هم مهستی می خوانده هم از همه نوحه خوانها شجاع تر و مومن تر بوده. گفتم می فهمم و ازشان تشکر کردم. سکوت یک مقداری طولانی شد. گوینده ی به تخمم وول می خورد که یک چیزی بگوید. گفتم چیزی می خواهید بگویید. گفت نه. معلوم بود سبک سنگین می کند که حرفش مثل به تخمم اش جنجال به پا نکند. حاجی ترسید که بعد از سبک سنگین هم نتواند از پس گفتنش بر بیاید. پرید وسط تردید طرف که «حق با شما است. یک چیزی می خواهد بگوید» گفتم بفرمایید. یک نگاهی به هم کردند. بعد زل زدند به من « جسدش پیدا شده» گفتم خوب بله. می دانم. گفتند بله می دانیم. که می دانید. ولی یک اتفاق عجیبی افتاده. گفتم «جسد سالم است؟ بهرحال گاهی پیش می اید سالم می ماند. ولی این چیزها مال مسیحی ها است» گفتند «می دانیم. یک دکتری بود که درباره ی این چیزها توضیح علمی قشنگی می داد. ماشالله شما بهتر از ما می دانید که اسلام چقدر از نظر علمی با مسیحیت فرق دارد». گفتم خوب پس قصه چیست. گفتند قصه که چه عرض کنیم. حالا شما آمادگی دارید عرض کنیم ؟ نمی دانم کدامشان گفت. چون ظاهرا اختلافاتشان درباره نحوه ی بیان حل شده بود. گفتم بله آمادگی دارم. حاجی گفت «سرش ...» و ادامه نداد. گفتم «سرش را بریده اند؟» گفت «نه پسرم ...جسد صحیح و سالم است.» حوصله ام داشت سر می رفت و مادرم از اشپزخانه مدام میس کال می انداخت که رددشان کنم بروند. گفتم ما میهمانی دعوتیم. به ساعتم هم نگاه کردم. گفتند میهمانی؟ یعنی که چرا توی این وضع می رویم میهمانی. چیزی نگفتم. که بحث بالا نگیرد. آخرش گوینده ی به تخمم گفت « سر جسد تغییر کرده...حالا  شما به مادرتان نگو...فکر کنم اصلا صلاح نباشه کسی جز شما ببینه جسد رو» گفتم بچه های تفحص که دیده اند. بعد هم مگر چه تغییری کرده. گفتند «بچه های تفحص خود ماییم. یک تغییری که نمی فهمیم تعبیرش چیست. از ایت الله مکارم وقت گرفته ایم درباره اش پرس و جو کنیم. انشااله که خیر است.» گفتم حتما هست. ولی اگر صحنه ی شنیعی هست زودتر بگویید که مادرم شک نکند و خودم ماجرا را جمع کنم. گفتند شنیع نیست. کلی هم استغفرالله گفتند و لب گاز گرفتند که مگر می شود جسد شهید شنیع باشد. حتی بوی استخوان شهید هم عطر دل انگیزی دارد. گفتم بله. بوی خاک می گیرد بعد از بیست و پنج سال. گفتند صورتش یک مقداری زیبا شده. گفتم بفرما. اینهم معجزه. حتما فهمیدند که از سر عصبانیت حرف میزنم.. گفتند معجزه که هست. ولی ناموس شهید ناموس ما است. گفتم بله. ناموس همه ناموس ما است..تائید کردند. گوینده ی به تخمم گفت یک عکس در جیبش بود. گفتم  حتما عکس امام بوده.گفتند بغیر از آن. ما مجبوریم عکس ها را نگاه کنیم. حکم شرعی هم گرفته ایم. عکس عروسی شان بود. گفتم مادرم حساس نیست. خودم هم همینطور. شما هم بهرحال زحمت می کشید و محض رضای خدا این کار سحت را انجام می دهید.مطمئنم هیچکس فکر نمی کند یک نظر دیدن عکس نامحرم در این شرایط خاص گناه داشته باشد و خدای نکرده قصدی در کارتان باشد. گفتند اتفاقا چادر سفید روی سر والده بوده.  خوب اینجاها همانجاها است که آدم داغ می کند. چیزی نگفتم از نگاهم فهمیدند که صبرم از مقدمه چینی شان به سر آمده. گفتند « صورتش یک مقداری شبیه ....مادرتان شده» بهشان گفتم که پدر و مادرم با هم فامیل بوده اند و ته چهره شان شبیه هم بوده. احتمالا موهای صورت که ریخته شبیه تر شده اند. عجیب است ولی غیر ممکن نیست. گفتند «موضوع بالاتر از ریختن ریش و سبیل است. حتی زیر ابروی برداشته را هم می شود توجیه کرد. شما ماشالله خونسردی میشه باهات راحت حرف زد. خودمان هم اولش گفتیم شاید جنازه دست این اشغالهای بعثی افتاده بهش بی حرمتی کرده اند. بی ناموس ها همه کار می کردند برای شکستن روحیه بچه ها» ناراحت شدم واقعا ولی نشانشان ندادم. گفتم جنگ است دیگر.. ابوقریب را هم دیده ایم. باز به شرافت آنها که به جسد بی حرمتی می کنند. بعضی رفقای شما که در کهریزک ...» حرفم را گوینده ی به تخمم قطع کرد «آن جانورها رفقای ما نیستند محمد آقا ....» شرمنده شدم. معذرت خواستم. حاجی گفت «نه شما فکر بد کردید. می گویم مسئله چیز دیگری است. اولش گفتیم صورتش ...اما کلا بدنش تغییر کرده ....» دو نفری سرشان را انداختند پایین « کلا شبیه والده شده ...موقعی که عروسی می کردند» خوب طبیعتا نتوانستم به ژست خونسردی ادامه بدهم. گفتم یعنی چه . گوینده ی به تخمم گفت « یعنی که عرض کنم خدمتت ...کلا انگار والده را همان سالها خاک کرده اند» حاجی گفت« یعنی اگر پلاک و محل شهادت و نقطه اصابت گلوله نبود ما خدای نکرده گمان می کردیم والده را...»
خودم را جمع کردم. گفتم می خواهم ببینم جسد را. دیدم. خود مادرم بود . به همان ظرافت بچگی های من. با موهای مجعد بلند. ابروهای نازک هشتی. بینی کشیده و لب های نازک. مادرم بود. قبل از آنکه شکمش شل شود و خط سزارین رویش چین بخورد..فقط بجای آن خط  یک سوراخ گلوله بود که عجیب تمیز به نظر می رسید.گفتم جسد را نگه دارند تا ته و تویش را در بیاورم که حرف احمقانه ای بود.چطور می شد ته و توی چنین چیزی را در آورد.  جسد در سردخانه بود و من به بهانه ی کارهای اداری لفتش می دادم که  دوباره بروم بالای سر جسد. رفتم. گوینده ی به تخمم می ترسید جلو بیاید. بخاطر مسئله نامحرمی یا چیز دیگری که لابد خودش می دانست. فردایش قبل از ظهر جسد را دفن کردیم. نگذاشتیم کسی ببیند. مادرم هم که ز اولش هم اشتیاقی به دیدن استخوانهای پودر شده نداشت.شب توی آشپزخانه ازش پرسیدم بابا چی گوش می کرد. منظورم آهنگه. گفت قبل انقلاب فریدون فروغی. جمعه فرهاد هم دوست داشت...بوی گندم داریوش هم یه مدت همش توخونه پخش بود گفتم  مهستی چی. گفت نه. خوشش نمی آمد. گفتم از کجا می دانی. گفت چون چند بار سرش دعوا کردیم. یک آهنگ مهستی بود که من عاشقش بودم هر وقت می گذاشتم آخرش دعوا می شد. گفتم کدوم؟ وقتی میای صدای پات؟ گفت نه اون که مال هایده است. دل کوچولو بود فکر کنم. ...گفتم بد نیست..قشنگه. بعد زنگ زدم به تلفن ثابت حاجی و گوینده ی به تخمم. هیچکدام موبایل نداشتند. یکی پشت خط گفت رفته اند منطقه. فکر کردم شاید دل کوچولو را  می خوانده که تیر خورده به شکمش. حالا مادرم خیلی فریدون فروغی گوش می کند و قوزک پا را جایگزین دل کوچولو کرده. بالاخره می گویند زن و شوهر کم کم شبیه هم می شوند. این نتیجه ای بود که از فرط بی نتیجه گی، از این قصه  گرفتم.

۱۳۸۹/۴/۲۱

دعوت به این سو


امام خمینی (قد)در پاسخ به مجاهدین خلق می گفت :(قلوبتان را پاک کنیذ و به آغوش اسلام بازگردید) این دعوتنامه را بعدها برای جبهه ی ملی، کلیه فعالان چپ و نهضت آزادی هم فرستاد. در این ماجرا یک سو تکثر و اختلاف بود و سوی دیگر مکانی امن، بدون تضاد و پاک.. چیزی بسیط(در مقابل مرکب) که در صورت پاک کردن قلب می توان به آن پناه برد


امام خامنه ای (مد) نیز دعوتی مشابه دارد. به کشتی جمهوری اسلامی پناه بیاورید تا در امان باشید. یک کشتی امن که در آن می توان از همه خواستن ها و داشتن ها(قال و مقال دنیا) رها شد و در آن آرام گرفت.علی معلم(دغ) که به جای موسوی بر تخت سلطنت فرهنگستان هنر نشست با ذوق زدگی گفت که نگارگری نقد لازم ندارد.(و گویا بعدها آنرا به همه ی هنرهای پذیرفته شده تعمیم داد) در هرصورت جایی وجود دارد که عرصه ی چون و چرا نیست و مثلا چیزی در مایه های مامن و ماوا است. از طرف مقابل یکی از عارف مسلکان دست پرورده ی فردید درباره ی شعر حافظ عقیده دارد که اصلا چرا باید نقدش کرد وقتی می توان به آن دل سپرد و و جظ کرد. هنرمندان سکولار در خانه ی هنرمندان به تئوری پردازان سکولار می گویند ول کنید اینهمه فلسفه بافی را ....به حال بیایید و از امر هنری لذت بببرید.از همین که اینجا است لذت ببرید.


در همه مثالهای بالا بر دوگانگی عقل و دل یا فهم و لذت تاکید شده و البته در این دوگانگی سویه ی عقل و فهم انکار شده.در همه ی انها منتقدان قلب ندارند یا به اندازه کافی قلبشان پاک نیست. احساس ندارند یا اگر دارند انرا به نفع دنیا(محاسبه) سرکوب کرده اند.بنابراین کارت دعوتی از سوی لذت، خلوص قلب، امر بی چون و چرا و احساس برایشان فرستاده می شود.


اما در حکومت بلشویک ها هنرمندانی نظیر اخماتوا و باسترناک و بولگاکف به نادیده گرفتن امر عینی( بخوانید عقلانی) در مقابل ایده آلیسم بورژوایی شان (بخوانید احساسات گرایی. لذت گرایی.معنویت گرایی) متهم می شدند. آنها کسانی بودند که از سوی حکومت به این سو دعوت می شدند. سویی که عینیت وجود داشت و جا برای لذت گرایی انفرادی باقی نمی ماند. همچنین فرمالیست ها علی رغم اسم غلط اندازشان لذت پرستانی فارغ از دنیای واقعی و عقلانی تصویر می شدند که در حصار لذت های ادبی-هنری اسیر شده اند.اتهام زنندگان صرفا حکومتی نبودند اما این جدی ترین اتهامی بود که بر برعلیه دگراندیشان اقامه می شد.اسطوره های حاکمان را نمی توان از اسطوره های محکومان جدا کرد.یعنی به این سادگی ها نیست .در اینجا هم همان دوگانگی وجود دارد. منتهی دل را به نفع عقل طرد می کنند.لذت را به نفع فهم می کوبند.منتقدان این ایدئولوژی نه بی احساس، که بی عقل اند (و برای همین سر از دیوانه خانه در می آوردند) و کارت دعوت از سوی عقل، امر عینی، واقعیت تاریخی و ...الخ برای دگراندیشان فرستاده می شود. . حاکمان کم کم شبیه محکومان می شوند و برعکس. به تعبیر نیچه نمی توان مدتی طولانی در چشم شیطان زل بزنیم بی این خطر که شبیهش بشویم.


من وارد این بحث نمی شوم که ایا این سرکوبگران در مورد مصادیق حرفشان برحق اند یا نه (مثلا آیا آخماتوا واقعا یک سانتی منتال بورژوا بود یا خیر)...بلکه مسئله بر سر این موضوع است که هر دو گروه ابتدا لذت و فهم(عقل و دل) را از هم جدا تصور می کنند و سپس مخاطبشان را به سویی که خود را صاحب منصب اش می دانند دعوت می کنند. این دوگانگی آنچنانکه بارت به درستی بر آن تاکید کرده ا اسطوره است و لذت و فهم در آدمیزاد به طور محض و جدا از هم قابل تصور نیستند. در هم تنیده اند و نمی توان انها را بدون دیگری تصور کرد.


بازجوها در چنین حکومت هایی همواره آغوشی باز دارند تا شما از عقل تان ببرید و به دل آنها پناه ببرید یا از دل تان ببرید و عقل آنها را بپذیرید. همراهی کافی نییست. باید به سوی انها بروید.این روش انها همانطور که در مثالهای بالا دیدیم از طرف ادمهای غیر وابسته به حکومت هم به کار می رود.

خاستگاه: میل بازجویی

۱۳۸۹/۴/۶

گزینه دو

می ترسم بمیرم و نظرم را درباره ی این بوق ها نگفته باشم. اه. خیلی بده. می خوام همه ی خشم ام رو در مسابقه ی اس ام اسی بیرون بریزم. با انتخاب گزینه ی دوم(موزیلا بد است)....تا موقعی که اون مسابقه برگزار بشه (فعلا چیزی درباره اش نگفتن. فقط یه حدسه) تا منم بتونم همراه با دو ملیون مشنگ دیگه اس ام اس بفرستم همینجا نظرمو دوباره می گم. گزینه ی دو.شما هم حتما شرکت کنید و به گزینه ی دو رای بدید. بی طرفی در این شرایط نوعی جنایت به حساب می آید.
از موزیلا بدم میاد.خیلی.

پ.ن: این پست موقت است و ویرایش خواهد شد.

۱۳۸۹/۳/۲۳

چیزی که ماییم

نیروهای ضد شورش در سطح شهر تهران پراکنده اند و بصورت گله ای پشت موتورها و ماشینهای شان از این طرف به آن طرف می روند. این صحنه ای است که در چند روز اخیر دیده ایم . طوری حرکت می کنند که گویی باید عملیاتی ضربتی انجام بدهند و به یک تهدید امنیتی در سریع ترین شکل ممکن پاسخ بدهند. اما دست کم تا روز بیست و دوم خرداد عملا حرکتی از سوی معترضان انجام نشد. بعد از بیانیه ی موسوی و کروبی کاملا قابل درک بود که این نیروها با تجمع هایی نظیر آنچه در بیست و پنج خرداد سال هشتاد و هشت دیدیم مواجه نمی شوند. حالا شهر در دست نیروهای ضد شورش است و این می تواند به معنای سرکوب جنبش باشد. ایا همینطور است؟آیا تشکل نیافتن یک جمعیت معترض در خیابانها به معنای پیروزی نیروهای سرکوبگر است؟ از همین ابتدا بگویم که قصد ندارم کسی را بیخودی دلداری بدهم و بر اساس افسانه ای که می گوید حق بر باطل پیروز است کل ماجرا را خاتمه بدهم. اما پاسخم به این سئوال منفی است. مانور نظامی امنیتی جمهوری اقای خامنه ای مانوری خودویرانگر است. نه به این دلیل که نمی توان به زور سرنیزه حکومت کرد و نه به این دلیل که خون بر شمشیر پیروز است.که من معتقدم همیشه اینطور نیست. برای آنکه دلیلش را بدانیم بهتر است ابتدا یک مقدمه را با هم مرور کنیم.



فرض کنید که یک شارژر موبایل را در ماشین دوستتان می بینید. این شارژر موبایل نشانه ای است برای انکه دوستتان موبایل دارد. لازم نیست موبایل را ببینید. حتی ممکن است موبایل دوستتان را ازش دزدیده باشند. اما این شارژر نشان می دهد که دوستتان موبایل داشته وباز هم خواهد داشت. شارژر نشان می دهد که نیازی در دوستتان وجود دارد که موبایل داشته باشد و به محض اینکه بتواند موبایلی خواهد داشت.شارژر دالی است که بر یک مدلول نامرئی اما موجود، دلالت می کند.


حالا بر می گردیم به بحث اصلی. هدف از حضور مردم در خیابانها پس از انتخابات هشتاد و هشت چه بود؟ هدف این بود که نشان داده شود انتخابات از نظر تعداد زیادی از مردم مشروع نیست. کاری به کسانی که برنامه برای تسخیر تلویزیون داشتند نداریم اما تلقی اکثریت اعضای جنبش نشان دادن این موضوع بود که اعتراضی وجود دارد و همه چیز تمام نشده است. در ان زمان حضور مردم در خیابان بعنوان دال عمل می کرد و مدلول این دال، اعتراض به نتیجه ی انتخابات در مرحله ی اول و سرکوبگری و جنایت پیشه گی جمهوری اسلامی در مرحله ی دوم بود. جنبش در آن مرحله از پس اثبات وجود مدلولی که سعی می شد انکار شود برآمد و نشان داد که حکومت نمی تواند بدون دستور آتش علی خامنه ای و شلیک لژیونرهایش به حضور این دال خاتمه بدهد. در روزهای منتهی به بیست و دو خرداد هشتاد و نه اما ماجرا برعکس بود.موسوی و کروبی دو روز قبل از روز موعود از مردم خواستند بیرون نیایند. کاری به شدت عاقلانه و درست. از طرف دیگردر روزهای قبل اساسا برنامه ای برای حضور در خیابانها مطرح نبود. ظاهرا دال اعتراض مفقود شده بود. اما نیروهای ضد شورش و بسیجی ها و قمه کش ها وظیفه ی دشوار و خودویرانگرشان را آغاز کردند. حضور اینهمه نیروی سرکوب در خیابان جای حضور ملیونی مردم را گرفت. موتورهای پر سرو صدایشان و حرکت گله وارشان در خیابان دالی بود که بر یک مدلول دلالت می کرد. «چیزی برای سرکوب وجود دارد» در واقع آنها با نمایش عریان خودشان به همان چیزی اشاره می کنند که مردم در سال هشتاد و هشت با هزینه ی بسیار سعی می کردند به آن اشاره کنند. البته شک نیست که اگر آن حضور مردمی و آن هزینه دادنها نبود این نظام نشانه ای برقرار نمی شد. اما حالا جمهوری اسلامی در یک وضعیت دوسر نجس گیر افتاده است.


1)نیروهای سرکوبگرش را روانه ی خیابانها کند و نشان بدهد چیزی جدی برای سرکوب وجود دارد و از این طریق وجود یک جنبش اعترضی قدرتمند و حاضر را تائید کند.


2) میدان را خالی کند و بگذارد نظام نشانه ای سال هشتاد و هشت برقرار شود و خود مردم بعنوان دال برای مدلول اعتراض عمل کنند.


در این بازی طبیعتا نمی توان منفعل بود. اما بیانیه ی موسوی و کروبی در استانه ی سالگرد بیست و دوم خرداد نشان از این داشت که آنها از طرف دیگر هوشیارترند. حالا انها(سرکوبگران) ناخواسته دلالتگر چیزی شده اند که قرار است انکارش کنند و به گمان من اسم این هرچه باشد پیروزی نیست . جنبش هم توانست با صرف هزینه ی کمتر به چیزی اشاره کند که قبلا مجبور بود برایش هزینه ی بیشتری بپردازد. حالا کنترل این بازی در دستان ما است.اگر در خیابان باشیم نشان می دهیم که وجود داریم. اگر سرکوبگران در خیابان باشند نشان می دهند "چیزی "وجود دارد. چیزی که ما ییم.

پ.ن: در این تحلیل از رویکرد بودریار کمک گرفته ام. اما از آنجا که قرار نیست این یک مقاله علمی باشد و مخصوصا اصل مقدس کپی رایت را رعایت کند، به همین اشاره بسنده می کنم.





۱۳۸۹/۳/۲۱

هیچ چیز از یاد نمی رود؟

مثلا از گرما


یاد آن تعمیرکار شوفاز می افتم.


با دیدن هر کمانی به یاد چوبه ی دار


ریش و سبیل قهوه ای روشن به یاد نوشداروی دیر رسیده ی شاهنامه می اندازدم.


برچسبهای کنده نشده ی لباسهایم به یاد دختر بیست و هفت سااله ی راهنمای تور


سرایدار می بینم یاد پیرزن  خم شده بر سجاده می افتم


شیرینی کرمانشاهی می خورم به یاد بردارهای بزرگتر


شرکت کامپیوتری می بینم یاد فک خرد شده می افتم


ااتوبوس می بینم به یاد چشم اسیب دیده


آبادی به یاد تکیدگی و تنهایی


تاج عروس یا حتی تاج شاه روی ورق به یاد درد زیاد و ایمان زیاد


باید همینطور باشد.


یا جهان دیگری ساخته شده.


جهانی زیباتر


و البته...


دشوارتر


که در ان هیچ چیز از یاد نمی رود؟

---------------------
پ.ن: این شعر نیست.من در حالت خوش بینانه داستان نویسم. اما گاهی چاره ای جز نوشتن کلمات زیر هم نیست. با این امید که خوانندگان شاعران بهتری از نویسنده باشند و بتوانند انچه را که او دلش می خواسته بگوید حدس بزنند.

۱۳۸۹/۳/۱۶

خون روی مخمل روشن

. ک ساعت ده روز سیزدهم ابان هشتاد و هشت توی ماشین بیدار شد. در یکی از فرعی های خیابان منتهی به هفت تیر.زانتیا داشت و مردد بود که با ماشین برود یا نه. می گفتند ماشین های مدل بالا را می گردند یا پلاک شان را می کنند یا حتی بدون دلیل توقیفش می کنند. مسئله اما این بود که زانتیا ماشین مدل بالا محسوب می شود یا نه. خودش نظر مشخصی داشت. ماشین مدل بالا دست کم پنجاه ملیون می ارزد ولی برای زانتیای سفید رنگش آخرین پیشنهاد بیست ملیون بود. از طرفی نمی شد مطمئن بود که مامورین گارد ویژه یا بسیجیهایی که می گفتند از پایین شهر می آیند همین نظر را داشته باشند. اگر زمان شاه بود لابد ک بیوک داشت یا کامارو و بعید بود گاردی ها به اینجور ماشین ها گیر بدهند. ولی حالا کار افتاد بود دست بچه های پایین. بچه های پایین هم ندید بدید اند. هر ماشینی را جز پراید و پی کی و پیکان مدل بالا محسوب می کنند. تازه اگر دختر سوارش باشد ممکن است پی کی هم مدل بالا محسوب شود. خدا رو شکر او دختر نبود. ولی ماشینش را بدجایی پارک کرده بود و اندازه سه تا تراول صدی شیشه توی داشبورد داشت . تصمیم گرفت دوتا دود بگیرد و قبل از اینکه کسی به کسی بشود گازش را بگیرد برود طرف درکه ای جایی ....پایپ را با دستمال کاغذی تمیز کرد. یادش رفته بود دستمال عینکش را بیاورد. اصلا خود عینکش را هم نیاورده بود که خدا می داند اگر آفتاب میزد چقدر لازم می شد. آفتاب هنوز تیز نشده بود که توانست ده پانزده تا دود بگیرد. سه تا بچه محصل با نوار سبز دور مچ شان از کنارش رد شدند و یک نگاهی هم کردند. دلشان خوش بود لابد که می توانستند توی این ساعت روز از خانه بیایند بیرون. دانشگاه جای عجیبی است و معلوم نیست چرا انقدر این بچه مچه ها دوست دارند بروند توش . لابد دختر و اینجور چیزها توی دست و بالشان می اید. هرچند کدام دختری حاضر می شود با این ریغونه ها روی هم بریزد. کاش کار می افتاد دست اینها. دست کم به ماشینش نگاه نکردند و معلوم است ندید بدید نیستند. حالا شاید سانتافه داشت نگاه می کردند. ولی خوب خودش هم به بی ام و کوپه نگاه می کرد و اصلا هم ندید بدید نبود. کافی بود پول رهن مغازه را بگیرد و یه کم بگذارد روش که بتواند بی ام و کوپه بخرد. حالا با یه کم اینور اونور. ک بعد از کشیدن یک سوت شیشه احساس بهتری داشت. از نظر خودش مطمئن تر شده بود. این جنگ جنگ ما نیست. دعوا سر لحاف ملا است. هرچند بهتر است لحاف ملا دست بچه های پایین نیفتد. چون جنبه ندارند و جشن پتو می گیرند و از اینجور شوخی شهرستانی ها سر ادم در می اورند. توی خدمت که ادم اصلا از دستشان در امان نبود. هی دوست داشتند بپرند به هم. دعوایی نبودند ولی کلا خوششان می آمد آدم را از توی حال خودش بیرون بیاورند و عجیب هم به نظر خودشان کار باحالی بود. بدیش این است که نمی تونی حالی شان کنی این کارها در تهران قدیمی شده و دیگر حالگیری شوخی محسوب نمی شود.



یک جورهایی شیشه زمان را می دزدد. هوش آدم را نمی برد ولی تا به خودش آمد سر و صدا بالا گرفته بود. آفتاب هم بدجوری زده بود. باید از فرعی ها یک راهی به بالا پیدا می کرد.ولی سر همه ی فرعی ها گاردی و بسیجی ایستاده بود.فکر کرد یک گوشه پارک کند تا سر و صداها بخوابد.ولی افتاب اذیت می کرد و نمی شد دراز کشید. کی به کی بود؟ یه سوت دیگه شیشه کشید. کلی سوژه می شد برای پری. خالی هم نبسته بود. وسط یک مشت مامور یه سوت شیشه کشیده بود.تو روز روشن. چطور است اصلا همه اش را بکشد. دیگه بعدش زانتیاهه گیر خور ندارد.سه تا تراول هم حیف نمی شود. پس این موتوری ها که هی گاز می دادند و یکی شان شوخی شهرستانی کرد و با پوتین زد به اینه بغل ماشین کجا می رفتند؟ جمعیت که دیده نمی شد. یک مشت کاغذ روی هوا و زمین حرکت می کردند و سر و صداها می امد روی صدای سلکشن ابی گوگوش مدرن تاکینگ. چطوری درباره ی همه ی اینها برای پری توضیح بدهد؟ بخصوص که یکهویی یکی در را باز کرد و پرید توی ماشین. یک جورهایی عجله داشت و خون از کنار پیشانی اش تا لبش رسیده بود. دستمال کاغذی ها را برای تمیز کردن پایپ تمام کرده بود. بچه ها می گفتند وسواس دارد و فقط پری می گفت ""راهش همینه. پایپ باید برق بزنه. حالا یا یارو در بند تمیزی نبود یا کلا بچه ها درباره ی وسواسش حق داشتند. چون با عجله چند تا دستمال مصرف شده را برداشت و صورتش را تمیز کرد. عقل کرد. خون که از کنار لب بگذر می چکد و روکش هم مخمل روشن بود. یارو هی می گفت گازش را بگیر و برو. خودش هم موافق بود. گازش را گرفت و رفتند. به درکه نرسیده بودند که از توی اینه نگاه کرد دید طرف رفته. کجا پیاده شده بود؟ زد کنار توی هوای ازاد سیگار بکشد.چند تا سیگار پشت هم با چند تا رانی هلو. دید یارو مچاله شده کف ماشین. ولی سرش یک جورهایی بدجایی بود. بچه ها می گفتند شیشه مهربانش می کند ولی خودش فکر می کرد در هر حالی یک رانی به یارو تعارف می کرد. احتمالا ضعف کرده بود. چند بار صدایش زد بلند نشد.قطعا مرده بود. نمی شود گفت هیچی نترسید. باید جسد را یک جایی می انداخت.منتهی کلا حال گیری بود. از قیافه ی طرف معلوم بود بچه شههرستان است که عشق دانشگاه کشیده اش به تهران. چه برنامه ایه که اینها معمولا حال ادم را ضایع می کنند؟. داشت می چرخید و فکر می کرد کجا جسد را بیندازد که یارو گفت" اقا بیزحمت اب دارین. " اب نداشت و یک دوجین رانی هلو داشت. یکی باز کرد داد دستش. یکی دو قلپ خورد.بعد گفت" اقا بیزحمت نگه دارین " ک ماشین را نگه داشت. یارو کنار جوب بالا اورد. ک پشت فرمان سیگار پشت سیگار کشید و ده تا رانی وسطش خورد. تا غروب که خوابش گرفت و هوس کرد برود پیش پری یک برنامه ی اضافه بگذارند. فکر کرد یارو را هم ببرد ولی یارو معلوم نبود کجا غیبش زده. دیگه آینه بغل هم نداشت که توی جوب را نگاه کند. انطوری که عقب زانتیا از حال رفته بود می توانست توی جوب هم خودش را جا بدهد. علی اقا(شوهر پری) می گفت "شیشه توهم نداره" اگرنه ممکن بود فکر کند همه اش توهم بوده. با اینحال وقتی کل جریان راتعریف کرد پری خندید و گفت "علی خودش همش تو توهمه. جدی نگیر.هممش توهم بوده.البته یه کم شلوغ پلوغ بود اونطرفا ...اما خب ...بیشوخی چت زدی تو ...اوننهمه شیشه مصرف یه هفته ی علیه...فیل بکشه فکر می کنه مگسه ..."و هی از اینجور مثالها زد و خندید. ولی ک موقع برگشتن از خانه پری دید یک رانی که یکی دو قلپش را خورده اند چپه شده عقب ماشین و گند زده به کفپوش ماشین. اگه خماری شیشه خواب نبود حتما بر می گشت تا به پری ثابت کند توهم نبوده. ولی خماری شیشه خواب است و باید قبل از اینکه کلا چمشمهایش باز نشود میرسید به اپارتمانش در گاندی. البته نرسید. یک کم از میدان ارژانتین رد شده بود که پیچید توی یکی از فرعی ها....صندلی را خواباند و تا صبح خوابید بعد.صبح که بیشتر وارسی کرد دستمال خونی هم پیدا شد. کلا بچه عقل کرده بود. پاک کردن خون از روی روکش مخمل روشن مصیبته.