۱۳۹۴/۱/۸ ه‍.ش.

وسواس ناشی از تف

شب بازی ایران و آرژانتین خنزر پنزری زنگ زد که در راهم. با لکاته دعوایم شده و از این حرف‌ها. من گفتم تا بازی شروع نشده موضوع را فیصله بدهم زنگ زدم به لکاته که گوشی را بر نداشت. گفتم زنگ بزنم خنزرپنزری را دست‌به سر کنم که خودش زنگ زد. زنگ خانه را. اف اف را زدم بیاید بالا گفتم الان به بازی هیجان می‌دهم دعوا و اینها را بیخیال شود. آمده نیامده بحث خالکوبی‌های دژاگه را مطرح کردم. گفتم خالکوبی‌هایش را دیده‌ای. تو ایران مجبورش می‌کردند آستین بلند بپوشد ولی برزیل گرم است . بیا برای خودت چایی بریز بنشین ببینیم چطور می‌شود. چایی ریخت آمد نشست که «تف به این زندگی» منتهی واقعا تف کرد انگار. طوری که من توی ذهنم تیک زدم همه‌ی خوردنی های بی‌حفاظ را بعد از رفتنش بریزم دور که خوب بخاطر وسواس ناشی از تف بود. (اینجا واقعا فکر می‌کنم خود ترکیب به قدر کافی گویا است و لازم نیست بیشتر توضیح بدهم. مختصرش اینکه در این شکل وسواس آدم فکر می‌کند هر چیزی که در حضور آدمیان سخنگو باشد تفی و آلوده خواهد شد. فرد وسواسی در قندان را می‌گذارد. میوه را به محض پوست کندن می‌بلعد و هرگز سر میزی که در آن بحثی در حریان است غذا نمی‌خورد) بهرحال خنزرپنزری همانطور که با او قبلا در کتاب دوست بسیار عزیزم صادق آشنا شده‌اید می‌شود گفت زیاد آدم متوجهی محسوب نمی‌شد. اگر نخواهم قضاوت کنم و بگویم کلا شعور نداشت).

اینجا دوباره زنگ زدند. گفتم خدا را شکر. لکاته می‌آید می‌فرستم‌شان روی بالکن به بهانه‌ی هوای خوب بحث کنند و خودم می‌نشینم بازی را می‌بینم. ولی این حسابم هم جور در نیامد. اثیری پشت در بود. حالا من فرض می‌کنم شما همه‌تان اگرهم بوف کور را نخوانده باشید با این دو شخصیت آشنا هستید. ولی برای دوستانی که احیانا آشنا نیستند توضیح مختصری می‌دهم. اگر لکاته بخواهد لباس‌ش را در بیاورد مجبور است اول پایین تاپش را بگیرد جمع کندبالا از کله اش ردش کند و موهایش را که پخش شده توی صورتش مرتب کند. بعد پاهایش را از لنگه‌های شلوارک یکی‌یکی رد کند. بعد سوتینش را بچرخاند که قفلش بیاید جلو بازش کند و به همین ترتیب. اثیری اگر بخواهد لباس‌ش را در بیاورد یک گزلیک می‌دهد دست یک دیوانه که لباس‌ش را برایش جر و واجر کند.

از داستان دور نشویم. اثیری بود که زنگ می‌زد. آمد بالا و ولو شد روی کاناپه. کدام کاناپه؟  دقیقا کاناپه‌ی رو به تلویزیون. رفتم دست زدم به تنش دیدم بعله. سرد است. خنزرپنزری سیگارش را روشن کرد و گفت بسپرش به خودم. این زیاد زده. یک کمی آبلیمو بیار. من دویدم آبلیمو را با شیشه آوردم. خنزر گفت قاشق. آوردم.سیگار را گیر داد بین لب‌هایش و با یک دست هر دو لپ اثیری را فشار داد که دهنش باز شود و با دست دیگر قاشق را گرفت توی هوا. من ایستاده بودم حواسم به تلویزون بود که عربده ناجوری کشید. گفت صدتا دست که ندارم. آبلیمو را بریز توی قاشق. ریختم. آن طرف هم کارشناس داشت درباره‌ی  فرهنگ و ضدفرهنگ در فوتبال امروز دنیا حرف می‌زد. حالا من هی میریختم این هی آبلیمو می‌کرد توی حلق اثیری. گفتم برایش بد نباشد که خندید. از آن خنده‌های گهش که مو را بر تن سیخ می‌کند. گفت بگذار الان حالش خوب میشه و بعد هم دوباره گفت  «ببین من برم این بیدار شه اول کاری که میکنه زنگ میزنه به اون لکاته بیاد. حوصله ندارم. خسته‌م بابا. تف به این زندگی. تف.» (و نکته‌ی مثبت‌اش این است که من قبلا درباره‌ی وسواس ناشی از تف برای‌تان توضیح داده‌ام).
من رفتم نشستم لبه کاناپه که هم حواسم به بازی باشد هم اگر اثیری بالا آورد ظرفی چیزی بگیرم زیرش دهانش. موبایلم زنگ خورد دیدم اسم لکاته است. گفتم بهترین وقت است که ماجرا را از آن طرف هم فیصله بدهم. برداشتم وخیلی جدی و بی‌حوصله گفتم خنزرپنزری اینجا نیست. گفت گوشی رو بده به اثیری. گفتم از کجا میدونی اینجا است. گفت خودم اوردمش تا جلوی خانه. گفتم حالش مساعد نیست که او هم همانطور که انتظار می‌رفت گفت «آیلیمو بده بهش.» کلا فکر می‌کردند آبلیمو هر نوع اوردوزی را خوب می‌کند. گفتم آیلیمو داده‌م خوب نشده. زنگ بزنم به اورژانش که گفت اونا بدترش می‌کنند من الان خودم میام.

بازی شروع شده بود و بچه‌ها دلیرانه توپ‌ها را برگشت می‌دادند و نگاهی هم به ضد حمله داشتند و ضد حمله‌هایشان هم زهردار بود که لکاته زنگ زد. اف اف را زدم. دوان دوان پله‌ها را آمد بالا و دوید رفت توی دستشویی و تا یک خطر جدی روی دوازه آرژانتین ایجا کرد نکردیم بیرون نیامد. دیدم حال خودش هم روبراه نیست. حالا نه اندازه اثیری ولی رنگ او هم پریده بود. گفت حالا منبر نرو خودم میدونم زیاده‌روی کردیم. گفتم مگر اثیری با تو بوده که سر تکان داد یعنی بله. بعد من را عملا با لگد ولی در ظاهر با ملاطفت از کنار کاناپه کنار زد و نشست کنار اثیری. گفتم قضیه‌ش با خنزرپنزری چیه. چرا دعواشون شده که گفت بیخیال. گفتم جون ممدگوچی بگو که لبش به لبخند باز شد. (شرط را بردم رسول جان. از این عبارت در یک متن استفاده کردم) گفت جون گوچی رو قسم خوردی نخوردی. حالا اصلا نمی‌دانست گوچی کی‌است. این اخلاقش خوب بود. گفت فیلم بازی کرده برای خنزی(خنزر پنزری را به تحبیب یا تحقیر خنزی صدا می‌کرد) گفت خنزی احتیاج داره ادم بیخودی باشه. هر از گاهی براش فیلم بازی می‌کنم که فکر کنه با من دعوا کرده. باور نکردم. حدس میزدم اینها دست‌به یکی کرده بودند توی خانه مواد بزنند نمیخواستند تسلیم لاشخوری خنزی شوند. خنزی در جاهایی که دود رو هوا بود مثل جاروبرقی عمل میکرد و نمی‌گذاشت هیچکس نشئه شود. گفت این تخم سگ چرا پنالتی نگرفت. برگشتم دیدم صحنه آهسته است و واقعا هم پنالتی‌است. عجب. بعد دیدم آرامش برقرار است نشستم متمرکز شدم روی بازی. سکوت خوبی هم  بود و همه چیز زیبا و آرام به نظر می‌رسید. لکاته سر اثیری را گرفته بود روی پای‌اش و داشت موهایش را نوازش می‌کرد. اثیری یک لحظه چشمهایش را باز کرد و گفت «چند چنده»...من و لکاته با هم گفتم «صفر صفر» و لکاته اضافه کرد «یه پنالتی هم داور نگرفت». اثیری گفت «چه عالی» و دوباره چشمهایش را بست. 

۱۳۹۳/۱۲/۲۵ ه‍.ش.

فشن‌پرولتاریا (با حضور قطعی فغان و فشار، دلبر و جانانان)

نمایش در پنج پرده
بازیگران:
فشار: مرد. بین 30 تا 40 ساله
فغان: مرد. در همان حدود
دلبر: زن. در همان حدود.
جانان: مرد. در همان حدود.
عکاس: نامشخص.
پرولتاریا: نامشخص.

پرده اول
 عکاس: [فقط صدایش می‌آید]چقدر همه جا ساکته. کاش بتونم از این سکوت چیز تازه‌ای درست کنم. مثل اولین صدا در جهان. مثل اولین قدم کودک. اوه. این چه نیروییه که درونم حس می‌کنم. اوه. اوه اوه اوه. اووی.
جانان: تو هم شنیدی؟
دلبر: چی رو؟
جانان: یکی داشت حرف میزد. درباره سکوت و صدا و چیزای معنوی.
دلبر: اوخی. الهامه؟
جانان: نه من الان شش ماهه با الهام کات کردم.
دلبر: برو ننه‌تو خر کن.
جانان: به ننه‌م چه ربطی داره.
دلبر: همتون یه جور گه‌اید.
جانان:  اگه اون اس ام اسه رو میگی قدیمیه. موبایلم مشکل داره تاریخا رو عوضی ثبت میکنه.
دلبر:خودتو لو دادی. من فکر کردم شعر داره بهت الهام میشه. ولی هم شل‌تنبونی هم زود خودتو لو می‌دی. گمشو برو بیرون.
جانان: میدونم بابا. داشتم مشوخی میکردم. اره فکر کنم الهام باشه.
عکاس: الهام نیستم. چه میدونم. شایدم باشم.
دلبربه حالت قهر بیرون می‌رود و جانان چند لحظه بعد می‌دود دنبالش.

[پرده]

پرده دوم
پرولتاریا: اقا ببخشید. الو. صدا میاد؟ میگم چیزه. اگه صدامو میشنوین پلک بزنید. نه یه جوری پلک بزنید که با پلک زدن معمولی فرق داشته باشه. الو.
فشار: چه همه چی ساکته.
فغان: یه صدایی میاد میشنومش قشنگ
فشار: کاش من گوش تو رو داشتم.
فغان: تو گوش‌ت خوبه خودتو دست کم میگیری.
فشار: نه. اخه اونطوری که تو میشنوی.
فغان: دیگه اونجوریام نیست.
فشار: چرا. همینه. همه بهت حسودی میکنن.
فغان. نگو اینجور. تو هم خوبی.
فشار: راس میگی؟
فغان: آره بابا:
پرولتاریا: الو(داد میزند). الو...

[پرده]

پرده سوم

عکاس: من صداتو میشنوم
پرولتاریا: بامنی؟
عکاس: آره. بیا وایسا اینجا.
پرولتاریا: اینجا؟
عکاس: نه. یه کم نزدیک تر. حالا بیلتو بگیر بالا. بالاتر. بابا یه جور بگیر انگار پرچمه. اوکی. خوبه. نگهش دار تا من بگم این دختره بیاد کنارت.
دلبر: مطمئنی گفت برم کنار این؟ یه جوریه ها.
جانان: نه خوبه. به الهام شک نکن.
دلبر: ولی جان من. گفتم جان من ها. اون اس ام اس قدیمی بود؟
جانان: به من شک داری؟
دلبر: راستش بیشتر به الهام شک دارم. تو هم گور بابات. ما هنوز برک‌آپیم. هر غلطی می‌خوای بکن.
عکاس: خانوم حرف نزن. حالا کنار پرولتاریا راه برو. سرتو بگیر بالا. به بیلش نگاه نکن. اصلا بهش نگاه نکن. اوکی خوبه.

[پرده]

پرده چهارم
فشار: به نظرت صحنه عجیب نی؟
فغان: چی میبینی؟
فشار: نمیدونم. ولی احساس میکنم دارم صحنه رو میبینم.
فغان: شیرجه بزن.
فشار: چی؟
فغان: حرف نزن. شیرجه بزن.
فشار: کجا شیرجه بزنم؟
فغان: وسط همون صحنه که می‌بینی.
فشار: همینجوری بی‌هوا؟
(فغان فشار را هول می‌دهد. بعد خودش می‌پرد. مثل آموزش چتر بازی)
عکاس: همینه.

[پرده]

پرده پنجم
عکاس: آقای جانان و خانوم دلبر. سرکار پرولتاریا. یه لحظه بیحرکت لطفا.
(در این لحظه فشار و بعد فغان می‌افتند وسط صحنه)
(همه می‌گویند  آخ و پخش زمین می‌شوند).
فغان: فشار خوبی دادا؟
فشار: آره خوبم. عجب صحنه ‌ای بود. تو نابغه‌ای به خدا.
فغان: خدا که وجود نداره. ولی مرسی.
دلبر: فکر کنم انگشتم ضرب دیده.
جانان: انگشت منم. احساس می‌کنم خون اومده.
(انگشتهایشان را بالا می‌گیرند. خونی‌است واقعا)
دلبر: ولی زخم نشده که.
جانان: آره خدا روشکر. بخیر گذشت.
دلبر: یه حسی دارم.
جانان: منم.
(همدیگر را بغل می‌کنند)
جانان: بیا دوباره شروع کنیم.
دلبر: اه. باشه. خیلی ساپورتیو بودی تو اون صحنه.
(دوباره همدیگر را بغل می‌کنند).
فشار: دادا پام خون اومده.
فغان: این که کفشته.
فشار: خوب از لای کفش زده بیرون
فغان: خلی تو؟ پای منم لابد خون اومده پس.
فشار: ائه دادا خاک تو سرم. پاهامون خونی شده. نمازو چکار کنم؟
فغان: بابا ما که دیگه مسلمون نیستیم. نماز نمیخونیم. ما کمونیست و به طریق اولی آتئیستیم.
فشار: هی یادم میره. خاک توسرم. تو یادم بنداز دادا.
فغان: باشه. ولی خودتم دقت کن.
(همدیگر را مردانه به سبک همرزمان جنگ در آغوش می‌کشند)

نور پروژکتور جابجا می‌شود و میرود روی پرولتاریا که خونین افتاده وسط صحنه. فشار و فعان. دلبر و جانان در آعوش هم آرام گرفته‌اند. عکاس دستهایش می‌آید در دایره دید. یک دوربین قدیمی گرفته بین دستانش. دوربین فلاش میزند. یک عکس فوری ازش بیرون می‌آید. عکاس عکس را درمی‌آورد بعد زیر عکس می‌نویسد:
فشن‌پرولتاریا: عکس شماره 145668907
نتیجه: رضایت بخش. مناسب برای همه سنین.
(طبیعتا کپشن عکس را بلند می‌خواند. چون بالاخره این یک تئاتر است و نمی‌شود نمای درشت از عکس گرفت تا تماشاگران نوشته را خودشان بخوانند)

[پرده]

۱۳۹۳/۱۲/۱۲ ه‍.ش.

سفر به انتهای شب

 وبلاگ‌نویسی برای من هیچوقت مسئله‌ی کاملا شخصی نبوده. یعنی علاوه بر اینکه روزمره نویس نبوده‌ام، وقتی که وبلاگ جلوی چشم‌ام نبوده در روزمره‌ام هم حضور نداشته‌ و کاملا از یاد رفته‌است. شاید به دلیل اینکه مثل یک قاتل زنجیره‌ای عیالوار این بخش از زندگی‌ام را از آن یکی بخش‌اش جدا نگه داشته‌ام. بنابراین خیلی سخت است که در این زمینه چیزی بگویم که هم بامعنی و هم کاملا راست باشد. همچنین هیچوقت هم نتوانسته‌ام وبلاگم را به یک پایگاه فرهنگی، ادبی یا سیاسی تبدیل کنم. می‌دانم که در آن چیزهایی می‌نویسم اما الان که با دعوت تمّت دارم در بازی وبلاگی‌ای که بانی‌ش خوابگرد بوده شرکت می‌کنم دوباره این سئوال مطرح می‌شود که چرا دارم وبلاگ می‌نویسم.
واقعا نمی‌دانم چرا. احتمالا امیدهایی دارم ولی دقیقا متوجه نیستم چه امیدهایی، همچنین قطعا انگیزه‌ای درکار است ولی تا روی تخت روانکاوی دراز نکشم احتمالا با این انگیزه‌ها هم آشنا نخواهم شد. 
همچنین تنها دلیلی که اسم وبلاگ من سفر به انتهای شب است و بر سردرش عکسی از فیلم سگ اندلسی نصب کرده‌ام این است‌ که تغییر دادن این چیزها سخت است و آدم عادت می‌کند و این حرفها: ها کبلایی. نگو بنی‌آدم. بگو بنی‌عادت

اما اگر بخواهم بالاخره یک چیز شخصی بگویم. یک تجربه واقعا شخصی. داستان وبلاگ‌نویسی به یادم می‌آید که آمد در شهر بزرگ. برای مستقل زندگی کردن تمرین کرد. جنگید و تا حدودی به آن دست یافت. بعد بیمار شد. از شهر بزرگ رفت، استقلالش را از دست داد و مرد.(از قضا هنگام مرگ تقریبا هم‌سن و سال این روزهای من بود). اسم وبلاگش زن رشتی بود.
 وبلاگ او شخصی‌ترین چیزی است که من تاکنون در میان وبلاگ‌ها با آن ارتباط برقرار کرده‌ام. 
http://zanerashti.persianblog.ir/

 لطفا مومنان فاتحه‌ای برایش بخوانند و بی‌ایمانان به یادش یک کار دوست داشتنی بکنند (من قند را می‌زنم توی چایی).

از وبلاگنویسان نسبتا قدیمی که هنوز نسبتا حضور دارند و احتمالا میتوانند در این «بازی» شرکت کنند، دعوت می‌کنم اگر مایل بودند شرکت کنند. شاید ذهن من هم باز شد و چیز بدردبخورتری نوشتم. حالا مثلا: