۱۳۹۱/۱۰/۵ ه‍.ش.

مرض تمثیل

کافکا پاره نوشته ای دارد به این مضمون که محال است یک نفر وقتی از دهکده ای راه می افتد به دهکده ی بعدی برسد.  علی رغم هر اتهامی که درباره تنبلی ممکن است به من بزنند نوشته اش را اینجا تایپ می کنم.

 پدر بزرگ من عادت داشت بگوید « زندگی چه کوتاه است. اکنون عمر رفته در خاطر من چنان کوتاه می نماید که برای مثال مشکل می توانم بپذیرم چگونه یک جوان می تواند با اسب عازم دهکده ی مجاور شود بی آنکه در نظر آورد که –صرف نظر از اتفاقات ناگوار- حتی طول  یک زندگی عادی و خوب و خوش هم برای چنین سفری ابدا کافی نیست» (ترجمه ی علی اصغر حداد)

معمولا عادت دارند، نوشته های کافکا را از لایه ی دومش بخوانند. یعنی مثلا همین پاره نوشته را هیچکس نمی تواند بخواند بدون اینکه اول به لایه ی دومش توجه کند. اینکه این داستان کوتاه نه درباره ی دهکده است نه درباره ی اسب، نه مشکلات زین کردن اسب و اتفاقات سر راه. بلکه داستانی است درباره ی محال بودن رسیدن به هرگونه مقصدی برای انسان. و بعد لایه ی سوم. که تفسیرهای مذهبی کنیم درباره ی ذات الوهیت، دست نیافتنی بودنش و الخ، و تفسیرهای اگزیستانسیالیستی درباره ی ابزورد بودن حرکت به یک سو(هر سویی که می خواهد باشد) در جهانی که معیاری برای سنجش حرکت نداریم. حتی ممکن است یکی دلش بخواهد از همان اول، لایه ی پارادوکس های منطقی قصه را بخواند(زنون می گفت هرگز نمی شود از نقطه ی الف به ب رفت، برای آنکه اول باید نصفش را بپیماییم و برای پیمودن این نیمه، نیمه اش را و تا بی نهایت ..و ضریب بی نهایت، در یک بازه زمانی هرچند کوچک، بی نهایت می شود) .من هیچکدام از این تفسیرها را نفی نمی کنم. فقط همیشه متعجب می شوم که چرا این داستانها را همیشه از لایه ی دوم می خوانند. (ترتیب دوم و سوم و چهارم و الخ را به دلخواه گذاشته ام. فقط منظور این است که انگار یک مانعی جدی برای خوانش از لایه ی اول وجود دارد)

***

پدر بزرگ من از این نکته های حکمت آموز به من نمی گفت. شاید حکمت آموز ترین جمله ای که به من گفته باشد این است که «فرقی نمی کنه.» این جمله را هم وقتی گفت که من اصرار می کردم برایش بجای سیگار تیر، وینستون بخرم. اما جایی داستانی شنیدم یا خواندم درباره ی مردی که نفرین شده بود تا هر چه می رود به مقصد نرسد. فورا فکر کردم دارم داستان را از لایه ی دومش می خوانم. این است که اینجا تلاش می کنم ببینم در لایه ی اولش چه می گذرد.

***
مردی که هرچه می رفت به مقصد نمی رسید
خوانش در لایه اول
امتحان اول
 مرد معمولا هدف های دور را انتخاب می کرد . آنقدر دور که فیزیولوژی یک انسان اجازه نمی دهد بتواند طی اش کند. فرض کنید در تهران ساکن بود و قصد می کرد برود به محله ای در بوینس آیرس یک چیزی (حالا هر چیزی) بخورد. شخصا مشکلی با فهم تمثیلی ماجرا ندارم. اما واقعا دلیلی برای این کار نیست. مگر اینکه ما کودکانی باشیم احمق و متعجب، آنچنان که در زمان تماشای فیلم های رزمی ( مثلا از بروس لی) بودیم . آنوقت ها که متعجب و با احساسی از درایت و شعور از خودمان و دیگران می پرسیدیم « چرا بروس لی  اسلحه را در نمی آورد و با یک تیر یا رو را نمی زند و حتما باید با مشت و لگد یکی یکی بزند تا برسد به رییس بزرگ؟» خوب بچه ها شاید چیزهایی را بفهمند. ولی قطعا چیزهایی را هم نمی فهمند. دست کم بچه هایی که ما بودیم و این سئوال را می پرسیدیم شعورمان قد نمی داد که اگر قرار باشد بروس لی اسلحه بکشد اصلا مبارزه نمی کند. انتخاب شیوه ی مبارزه جدا از هدف مبارزه نیست. لابد در ذهن بروس لی آنکس که اسلحه می کشد یک چیزی است صد مرتبه بدتر و مثلا حق کش تر از رییس بزرگ. (الان اینجا بحث محکومیت اسلحه مطرح نیست. مثال زدم صرفا ) بنابراین بروس لی ناچار است که مشت و لگد بزند (هر چند صدا هایی که در می آورد همچنان برای من توجیه ناپذیر که نه ...توی ذوق زننده است) این پرانتز نسبتا طولانی را برای این آوردم که روشن کنم چرا  نباید پرسید « چرا این آدم بلیط نمی خرد و با هواپیما نمی رود»  کسی که اهل بلیط خریدن و با هواپیما رفتن باشد آن چیز (حالا هر چیز که می خواهد باشد) را در همان تهران می خورد. یکجور دیگر بگویم (می دانم شما فهمیده اید ولی برای خودم هنوز ابهام هایی دارد) اصولا آدمی که بخواهد برود از تهران به بوینس آیرس تا یک ته استکان عرق بخورد آدم قصه ای نیست که بتواند از قبل تدارک چیزی ببیند (حتی ویزا و پاسپوت...چه رسد به بلیط) همینطوری بدون نقشه و جی پی اس راه می افتد و خب. هرگز هم نمی رسد (یعنی اگر فرض کنیم به دلیل همراه نداشتن مدارک همان سر مرز ایران گیر نیفتد) باز هم هرگز نمی رسد.
در این داستان مرد خیلی راه می رود. تا دماوند و آبعلی. حالا اصلا چرا می خواهد از جاده ی هراز پیاده برود؟ نمی دانم. ولی می رود و می رود و طبیعتا. نمی رسد.ما نهایتا تا آمل بتوانیم تعقیبش کنیم. بعد بر می گردیم به زندگی مان برسیم. و داستانش را با همین جمله ببندیم که این مرد، هر چه می رود به مقصد نمی رسد.

مردی که هر چه می رفت به مقصد نمی رسید.
خوانش در لایه ی اول.
امتحان دوم
در این داستان، جزییات اهمیت بیشتری دارد. مرد جای خیلی دور و محالی نمی خواهد برود. می خواهداز تهران برود بند عباس ...از آنجا قشم. یک مقداری جنس بیاورد و برگردد. در راه یعنی همان سرکوچه. رفیق دوران خدمتش را می بیند و طرف می بردش آستارا و بقیه اش قابل حدس است. شاید روزی....مثلا ی چهل سال بعد یادش بیفتد هنوز در راه بندر عباس است. ولی معمولا دیگر پروستات و جزییاتی از این قبیل اجازه نمی دهد. شرایط گمرک و اینها هم عوض شده. با اینحال همین حالا، بعد از سی چهل سال هم  خوب بود می رفت ببیند چه می شود. باید به وقتش سکه می خرید، به وقتش پولش را می ریخت توی آهن. به وقتش می رفت قشم. حالا که نرفته. اما نکته اینجا است. نکته ی اصلی اینجا است که  کی می داند هنوز دیر شده یانه. در مورد سکه اگر بعنوان یک معیار نگاه کنیم. هرگز نمی شود فهمید دیر شده برای خریدنش. حالا هرچقدر هم فرصت از دست داده باشیم. با اینهمه این مورد از آن مواردی است که مردی هرگز به مقصد نمی رسد. به همان دلیل که کسانی که به وقتش سکه نخریده باشند هرگز نمی خرند. حتی اگر منطقا دیر نشده باشد از نظر ذهنی دیر شده است. بنابراین  وصیت می کند. بطور کلی وصیت می کند. مثلا هفته ای یک بار که فکر می کند حالش بد شده همه را جمع می کند توصیه هایی برای بعد از مرگ، بهشان می کند. واضح است که نمی گوید پسر بزرگش برود بندرعباس و بعد قشم. یک چیز دیگر می گوید. مذهبی باشد می گوید جایش برود مکه. نباشد سفارشی درباره ی  قیرگونی کردن خرپشته می کند. بعد هم می میرد و لذت بخش است نوشتن این جمله که مکه و بندرعباس و قشم وقیرگونی خرپشته می رود در لیست آرزوهای خرکی و غیرقابل اجرای آقاجون. در ذهن فرزندان و نوه ها ...و حتی نتیجه ها که سالها بعد از مرگش، قصه ی قشم آقاجون را چاشنی حرف زدن های بعد از هماغوشی کنند. یکجور صمیمیتی که معمولا نوه نتیجه های آدم بهش احتیاج دارند بعد از سکس. حرف زدن از جد و جده و الخ.

مردی که هر چه می رفت به مقصد نمی رسید
خوانش در لایه اول
امتحان سوم.
چند ساعت (لازم نیست بگوییم چند سال) بعد از راه افتادن مرد فراموش می کند مقصدش کجا بوده.بقیه زندگی اش را راه می رود. می خوابد. و همه کارهای دیگری را که بقیه می کنند، می کند که کاری است بس درست. چرا که همه می دانند اگر زور بزنیم چیزی یادمان بیاید بدتر می شود. گاهی یادش می افتد که مقصدی داشته و فراموش کرده و بعد به هر ضرب و زوری، سعی می کند از یادش ببرد. چون مطمئن است اگر مانعی برای یادآوری مقصدش باشد همین یادآوری های گاه بگاه است. احتیاج به نگاه تمثیلی و خوانش درلایه ی دوم و سوم و چهارم نیست تا قبول کنیم که ممکن است، آدمیزاد چیزی را از یاد ببرد و هرگز هم به یاد نیاورد. حتی نیاز به رفتن به ناخودآگاه هم نیست. من مثلا بیست سال است دارم تلاش می کنم نام کسی را که در کلاس اول کنارم می نشست به یاد بیاورم. هیچ تضمینی هم نیست که علی رغم همه ی ترفندها، باقی عمر موفق تر از این بیست سال باشم. در یادآوری. ممکن است گفته شود اگر مهم باشد حتما از طریقی، به یاد می آوریم. اولا که در همین گفته می توان شک های اساسی کرد. ثانیا. چه کسی گفته مقصد مرد مهم بوده؟ 
***.
خوب. بگذارید بعنوان غافلگیری پایانی نکته ای را  روشن کنم. اگرچه این می توانست نوشته ای باشد درباره ی راههای نرسیدن، که اگر بیشتر نباشد، قطعا کمتر از راههای رسیدن نیست.  اما کل این امتحانها (که مطمئنم تا کنون با خودتان دست کم یکبار شکست خوردنش را در ذهن تان تکرار کرده اید) برای خواندن یکی دیگر از پاره نوشته های کافکا بود. توجه کردید که بر خلاف آنچه عموما می پندارند هیچ داستانی را نمی شود از لایه ی اول خواند.به عبارتی هرگونه تلاشی برای خارج شدن از تمثیل شکست است. شکستی همه جانبه. چون در نهایت شکستی تمثیلی است. یعنی شکست هم هرگز نمی تواند به عنوان یک "واقعیت" راه برون رفت از تمثیل باشد. (حالا صرفا برای رعایت حال عشاق کپی رایت، اگرنه واقعا موضوع به ایشون مربوط نیست:  بارت هم می گفت که بر خلاف تصور، دلالت ضمنی لایه ی اول معنی سازی است. ولی انصافا خیلی مرتبط نیست).

و اکنون آن پاره نوشته . البته این یکی را خودم تایپ نکرده ام. از سایت ره پو تایپ شده اش را برداشتم:

درباره ی تمثیل ها (کافکا-ترجمه حداد)

بسياري از كسان شكوه دارند كه گفته‌هاي فرزانگان چيزي نيستند مگر تمثيل؛ تمثيل‌هايي كه در زندگي روزمره كاربردي ندارند، در حالي كه ما فقط همين زندگي را داريم و بس. وقتي يكي از فرزانگان مي‌گويد:«به آن سو برو»، منظورش اين نيست كه شخص به آن طرف برود، راهي كه اگر ارزش رفتن مي‌داشت، هر كس به گونه‌اي از عهده‌ي انجام آن برمي‌آمد. بلكه منظور او «آنسو»يي رمزآلود است، چيزي كه ما با آن آشنايي نداريم و خود او هم آن را دقيق‌تر مشخص نمي‌كند و در نتيجه آن چيز اين‌جا اصلاً به كار ما نمي‌آيد. در اصل اين تمثيل‌‌ها فقط مي‌خواهند به ما حالي كنند كه درك‌ناكردني را نمي‌توان درك كرد، و اما ما خود از پيش اين نكته را مي‌دانستيم. ولي آن‌چه ما روزانه با آن دست به گريبان‌ايم، چيزي ديگر است.

يكي در جواب گفت: «چرا قبول نمي‌كنيد؟ اگر از تمثيل‌ها پيروي كنيد، خود به تمثيل بدل مي‌شويد و از تلاش روزانه رهايي مي‌يابيد»
ديگري گفت:« شرط مي‌بندم كه اين هم يك تمثيل است».
اولي گفت: « شرط را بردي».
دومي گفت: «ولي متأسفانه فقط در عالم تمثيل».
اولي گفت: « نه، به راستي، در عالم تمثيل باختي.».

***
- چرا وینستون نگیرم خوب؟
- فرقی نمی کنه. همش دوده باباجون.
خوب حالا دیگر، جمله ی حکمت آموز پدربزرگ من هم از لایه دوم خوانده می شود. مثلا با مضمون یکسان نگریستن به همه چیز، برابری دربرابر مرگ، و یکسان شدن همه ی تجربه ها در گذشت زمان. اصرار به اینکه آن را درباره ی سیگار گفته بود بی فایده است. مرض تمثیل خیلی خیلی مسری است. و درمان هم؟ ... اوم ...دکتر در حال من و من کردن است. 


ا

۱۳۹۱/۹/۱۸ ه‍.ش.

در این موقعیتی که من هستم

من زیاد نمی خوابم ولی خیلی خواب می بینم. امروز خواب دیدم یک سینی ام. پر از چایی. در دست خانم داغستانی. و خانم به کفش پاشنه بلند عادت ندارد. مدام تلو تلو می خورد و من هی می گویم " وای"...صدایم را هم می شنود که بعنوان یک سینی در منطق یا بی منطقی خواب عجیب نیست. ولی توجهی نمی کند که در هر حالتی عجیب است. چون خانم داغستانی معروف بود و احتمالا هست به اینکه خیلی توجه دارد. بعضی ها را به خال و قدو قواره یا مدل موی شان معرفی می کنند. خانم داغستانی را همه اینطور معرفی می کردند "همون خانمه که خیلی توجه داره" که البته بدجنسی و گاهی وقاحت هم چاشنی اینجور ترکیب سازی ها بوده و هست. مثلا پسرهای همسن و سالم در دبیرستان وقتی می گفتند " همون خانمه که خیلی توجه داره" منظورشان این بود که توی نخ آنها است. چمیدانم می خواهد تورشان بزند. بعد عده ای هم وقتی مستی چیزی می شدند بعنوان یک چیز محتوم ( و نه حتی افتخار آمیز ) می گفتند «بالاخره یک راه باهاش میرم» که منظورشان این بود که بالاخره جواب تمناهای خانم میانسال نه چندان خوش برو رو را می دهند. کلا آن وقت ها بچه دبیرستانی ها اینطور بودند. بهرصورت من هم خانم داغستانی را همینطوری صدا می کردم. نمی خواستم ادایی به نظر برسم. خیلی های دیگر هم. همه یا دست کم عاقلترهایمان ته دلمان می دانستیم خانم داغستانی هنوز هم عاشق مسعود رجوی است و ما فقط برایش امکانهایی هستیم برای اینکه با بخش مهربان و متوجه وجودش آشتی و از این حرف ها کند. خر که نبودیم. مسعود که می شنید رنگ به رنگ می شد. بعد هم دیگر چه بگویم..ما چمیدانستیم چه اتفاقی افتاده. فقط می دانستیم در دهه ی شصت تائب شده و دیگر نماز اول وقت می خواند و سعی می کند از هر بحثی که رنگ سیاسی داشته باشد خودداری کند. بغیر از مسئله ی رجوی که رسوایش می کرد و احتمالا هنوز هم می کند. زنِ یک چلوکبابی شده در تگزاس. گاهی زنگ میزند و هنوز هم من خوابش را می بینم. دارد چایی می آورد برای پیرمرد. با کفش های پاشنه بلند و آریشی که بیشتر شبیه گریم بازیگران تئاتر است. آقا هم برایش فرقی نمی کند. دنبال یکی است که جمعش کند. خوشکل باشد نباشد عاشق رجوی باشد نباشد .واقعا فرقی نمی کند. مهم آن است که زنده مانده باشد. پس حتما باز هم زنده می ماند. من دیگر زیاد خوابم نمی برد. آن لحظاتی هم که می خوابم اینها هستند دیگر. (قرار گذاشته بودم داستانی درباره ی روز خواستگاری بنویسم و به آرایش هم اشاره کنم. به فرار خانم چهل و ششس ساله از جلوی من تا ارایش صورتش را نبینم. ولی خوابم را تعریف کردم. به خودم می قبولانم اینهم یک ژانر داستانی است برای خودش. البته با یک مقدار اهمال کاری و تنبلی که همه باید ببخشند. یا دست کم فراموش کنند). بگذریم.
***
برایش نامه ای نوشتم. در حقیقت ایمیل. از همینها که آخرش می رود زیر تریلی بَک اسپیس و هیچی جز سلام اولش باقی نمی ماند و آدم مجبور می شود با اضافه کردن چند جمله ی احوالپرسانه ی کلیشه ای ارسالش کند. اما حواسم نبود و قبل از تکمیل کلید سند را زدم. فقط سلام برایش رفته بود و یک حرف دال که چسبیده بود به میم سلام و من واقعا یادم نیست که دال کدام کلمه بوده. دیروز، دندان درد، دسته های سینه زنی. دود، نسرین ستوده.همه ی اینها توی ایمیلم بود. ولی خوب فرقی هم نمی کند. مهم جوابی است که او داده.
سلام و احوال پرسی و اظهار نظرهای بیخطر و دوستانه . و بعد یک جمله ی عجیب پایین ایمیلش که حدس میزنم از زیر هجده چرخ بَک اسپیس جا مانده باشد.
«در این موقعیتی که من هستم»
و مدام از خودم می پرسم در این جمله داشته درباره ی چه چیز حرف میزده. خواستم در جواب ایمیل از خودش بپرسم دیدم با توجهی که خانم دارد، احتمالا بسیار خودخوری خواهد کرد و مجبور خواهد شد علی رغم میلش جملاتی که دوست نداشته من بخوانم را دوباره بنویسد.
بخاطر همین، این جمله را مثل یک ورد با خودم تکرار می کنم. آنقدر تکرار می کنم تا بی معنی شود و بعد بدرخشد. معنایش بیاید جلوی چشمهایم. طبیعتا اثر بخش نیست. چند لحظه روی کاناپه جلوی تلویزیون ، می خوابم و جمله اش را در خواب می بینم. درخشان و موجه. و برای یک آن، وخب...همه چیز روشن می شود و چند ثانیه بعدش... از یاد می رود. همه اش جز اینکه مطمئنم برای چند لحظه خیلی خوب دانستم هم چه کرده و هم چه چیزهایی راتحمل کرده. چه خطاهایی. چه دوست داشتن هایی، چه بدرفتاری هایی ، چه حسرت هایی و اوه. چطور باید این یکی را بگویم که حق مطلب را ادا بکند؟ چه توجه هایی.