۱۳۸۹/۴/۲۱ ه‍.ش.

دعوت به این سو


امام خمینی (قد)در پاسخ به مجاهدین خلق می گفت :(قلوبتان را پاک کنیذ و به آغوش اسلام بازگردید) این دعوتنامه را بعدها برای جبهه ی ملی، کلیه فعالان چپ و نهضت آزادی هم فرستاد. در این ماجرا یک سو تکثر و اختلاف بود و سوی دیگر مکانی امن، بدون تضاد و پاک.. چیزی بسیط(در مقابل مرکب) که در صورت پاک کردن قلب می توان به آن پناه برد


امام خامنه ای (مد) نیز دعوتی مشابه دارد. به کشتی جمهوری اسلامی پناه بیاورید تا در امان باشید. یک کشتی امن که در آن می توان از همه خواستن ها و داشتن ها(قال و مقال دنیا) رها شد و در آن آرام گرفت.علی معلم(دغ) که به جای موسوی بر تخت سلطنت فرهنگستان هنر نشست با ذوق زدگی گفت که نگارگری نقد لازم ندارد.(و گویا بعدها آنرا به همه ی هنرهای پذیرفته شده تعمیم داد) در هرصورت جایی وجود دارد که عرصه ی چون و چرا نیست و مثلا چیزی در مایه های مامن و ماوا است. از طرف مقابل یکی از عارف مسلکان دست پرورده ی فردید درباره ی شعر حافظ عقیده دارد که اصلا چرا باید نقدش کرد وقتی می توان به آن دل سپرد و و جظ کرد. هنرمندان سکولار در خانه ی هنرمندان به تئوری پردازان سکولار می گویند ول کنید اینهمه فلسفه بافی را ....به حال بیایید و از امر هنری لذت بببرید.از همین که اینجا است لذت ببرید.


در همه مثالهای بالا بر دوگانگی عقل و دل یا فهم و لذت تاکید شده و البته در این دوگانگی سویه ی عقل و فهم انکار شده.در همه ی انها منتقدان قلب ندارند یا به اندازه کافی قلبشان پاک نیست. احساس ندارند یا اگر دارند انرا به نفع دنیا(محاسبه) سرکوب کرده اند.بنابراین کارت دعوتی از سوی لذت، خلوص قلب، امر بی چون و چرا و احساس برایشان فرستاده می شود.


اما در حکومت بلشویک ها هنرمندانی نظیر اخماتوا و باسترناک و بولگاکف به نادیده گرفتن امر عینی( بخوانید عقلانی) در مقابل ایده آلیسم بورژوایی شان (بخوانید احساسات گرایی. لذت گرایی.معنویت گرایی) متهم می شدند. آنها کسانی بودند که از سوی حکومت به این سو دعوت می شدند. سویی که عینیت وجود داشت و جا برای لذت گرایی انفرادی باقی نمی ماند. همچنین فرمالیست ها علی رغم اسم غلط اندازشان لذت پرستانی فارغ از دنیای واقعی و عقلانی تصویر می شدند که در حصار لذت های ادبی-هنری اسیر شده اند.اتهام زنندگان صرفا حکومتی نبودند اما این جدی ترین اتهامی بود که بر برعلیه دگراندیشان اقامه می شد.اسطوره های حاکمان را نمی توان از اسطوره های محکومان جدا کرد.یعنی به این سادگی ها نیست .در اینجا هم همان دوگانگی وجود دارد. منتهی دل را به نفع عقل طرد می کنند.لذت را به نفع فهم می کوبند.منتقدان این ایدئولوژی نه بی احساس، که بی عقل اند (و برای همین سر از دیوانه خانه در می آوردند) و کارت دعوت از سوی عقل، امر عینی، واقعیت تاریخی و ...الخ برای دگراندیشان فرستاده می شود. . حاکمان کم کم شبیه محکومان می شوند و برعکس. به تعبیر نیچه نمی توان مدتی طولانی در چشم شیطان زل بزنیم بی این خطر که شبیهش بشویم.


من وارد این بحث نمی شوم که ایا این سرکوبگران در مورد مصادیق حرفشان برحق اند یا نه (مثلا آیا آخماتوا واقعا یک سانتی منتال بورژوا بود یا خیر)...بلکه مسئله بر سر این موضوع است که هر دو گروه ابتدا لذت و فهم(عقل و دل) را از هم جدا تصور می کنند و سپس مخاطبشان را به سویی که خود را صاحب منصب اش می دانند دعوت می کنند. این دوگانگی آنچنانکه بارت به درستی بر آن تاکید کرده ا اسطوره است و لذت و فهم در آدمیزاد به طور محض و جدا از هم قابل تصور نیستند. در هم تنیده اند و نمی توان انها را بدون دیگری تصور کرد.


بازجوها در چنین حکومت هایی همواره آغوشی باز دارند تا شما از عقل تان ببرید و به دل آنها پناه ببرید یا از دل تان ببرید و عقل آنها را بپذیرید. همراهی کافی نییست. باید به سوی انها بروید.این روش انها همانطور که در مثالهای بالا دیدیم از طرف ادمهای غیر وابسته به حکومت هم به کار می رود.

خاستگاه: میل بازجویی