۱۳۸۹/۱/۱۱ ه‍.ش.

اسم این سالها

اسم گذاشتن برای سالها سنت جالبی است. شاید جالب ترین کاری است که علی خامنه ای در طول رهبری اش انجام داده است. در نگاه اول این نام ها نظم خاصی ندارند. اما این نگاه، نگاه کسانی است که از یک شاعر آوانگارد و شوریده، توقع "نظم" دارند. بر عکس، از سال اصلاح الگوی مصرف گرفته تا پیامبر اعظم ( و نوبرانه امسالش ) انگار که شاعری دارد از روشی داداییستی برای سرودن شعر استفاده می کند.
در هفتمین بیانیه ی دادا، بخش هشتم چنین آمده است(قریب به مضمون):

« برای ساختن یک شعر دادائیستی، روزنامه ای بردارید، یک قیچی هم بردارید، در آن روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که معادل شعری باشد که می خواهید بگویید. مقاله را انتخاب کنید. بعد هر یک از کلمات را به دقت ببرید و در کیسه ای بریزید و تکان دهید و بعد هر کدام از کلمات بریده را تک تک بیرون بیاورید و به به همان ترتیب که از کییسه بیرون آمده رونویسی کنید....»

حالا فرض کنید آقای خامنه ای، واقعا از این روش استفاده می کند. احتمالا مقاله ی گزینش شده مقاله ای است که یکی از نور چشمی های پژوهشکده ی دانشگاه امام صادق نوشته و آنقدر نویسنده اش رانت داشته که به بولتن های ویژه ی آقا راه پیدا کرده است . او هم که همه ما می دانیم چقدر اهل شعر و شاعری است و در جوانی حتی شکسپیر هم می خوانده یک صفحه این بولتن را کنده و تلاش کرده قریحه ی خدادادش را ( البته با کمک اتصالات ویژه منابع غیبی)امتحان کند و شعر داداییستی اش را با آن بسراید. تا ما عملا زندگی در یک شعر دادائیستی را تجربه کنیم. چیزی که تریستان تزارا در خوش حالترین شب هایش هم خوابش را نمی دید.

عنوان مقاله: کشف راهکارهای عملی برای پیشبرد سیاست خارجی و داخلی، بر مبنای سنت سیاسی پیامبر(ص)
«... پس از بعثت، پیامبر اعظم تلاش زیادی کرد تا اقوامش را به نبوت اش قانع کند. اما از میان مردان قریش و حتی بنی هاشم، صرفا امام علی بود که این دعوت آسمانی را پذیرفت، اما پیامبر امیدوار باقی ماند.با همت مضاعف و تلاش مضاعف توانست جمعی را گرد خود بیاورد، سالهای سخت اما پیش رو بودند. سالهایی که مومنان در شعب ابیطالب در تبعید بودند. و اگر نبود اصلاحی که تازه مسلمانان در الگوی مصرف شان انجام دادند،شاید هیچ کدامشان نمی تواستند دوام بیاورند...این به ما چه می آموزاند؟ اینکه نا امید نشویم و از تهدید ها و تحریم ها نترسیم. تحریم ها هرچقدر سنگین باشند به سنگینی تحریمی که مسلمانان در آن سالهای دشوار تحمل کردند نخواهند بود و ...الخ»

و تا کنون شعر به این صورت در آمده

«....
سال امام علی
سال پیامبر اعظم
سال اصلاح الگوی مصرف
.....
سال همت مضاعف
سال تلاش مضاعف»

امیدواریم شعرش طولانی تر از اینها نشود. اما تا همینجایش هم شعر داداییستی بدی نشده .بگذریم که ما آنقدر ها آوانگارد نیستیم و همچنان شعر خاصی از شاملو برایمان تداعی می شود. با تغییراتی مختصر در نام های خاص.

«سال بد.
سالد باد.
سال شک.

....
سال اشک مادر سهراب....
سال مرگ ندا....»

۱۳۸۹/۱/۱۰ ه‍.ش.

چه ساده می شود دیوانه شد

ابتدا لطفا نگاهی به این وبلاگ بیندازید
البته باید صبر کنید تا تصویر کامل لود شود. هم تصویری که بجای لوگوی وبلاگ گذاشته شده و هم تصویر ی که در جای تصویر نویسنده وبلاگ قرار گرفته.
اسم وبلاگ هست: ته سیگارهای یک دختر هار. درست زیر عنوان وبلاگ نوشته شده (جسم هرزه هزار بار مقدس تر از روح هرزه است)
توضیحات سمت چپ وبلاگ هم شعری است در وصف شورشی بودن وبلاگ نویس و برای خود من تنها آن قسمت اش خواندنی است که می نویسد «چرا با دقیقه تغییر جنسیت می دهم»
خوب به دنبال نشانه هایی که از این وبلاگ دریافت می کنیم می رویم تا ببینیم چه چیزهای دیگری دستگیرمان می شود:
در چند پیامی که من خواندم از سیگار، بوی بدن، و هم..آ.غ..وشی زیاد صحبت شده. سن و جنسیت نویسنده وبلاگ را حدس نمی زنیم( فرض می کنیم زنی است در دهه سوم عمرش- همانطور که صاحب وبلاگ تلاش کرده در دلالت های تصویری اش حالیمان کند)خوب به تشخیص من،شعرهای وبلاگ نویس بدتر از شعرهایی که در کتاب ها چاپ می شوند یا نام شاعرشان بر سر زبانها می افتد نیست. ولی در کل شعرهای بدی است. حالا خود اصرار به شعر بد گفتن می تواند نشانه ای باشد از یک وضعیت فرهنگی، ولی به ما و موضوعی که دارم تلاش می کنم آرام آرام مطرحش کنم ربطی ندارد.
موضوع به این وبلاگ خاص هم مربوط نمی شود. فقط این اتاقی است که از میان هزاران اتاقی که می شد بازش کنم، باز کرده ام تا با تماشای عکسهایی که صاحبش به در و دیوار زده چیزهایی دستگیرم شود. خوب در شرایط عادی سر زدن به اتاق آدم های غریبه برای کشف آنچه در ذهنشان می گذرد یا کشف آنچه وانمود می کنند در ذهنشان می گذرد مقدور نیست. و محدودیت دیگر هم خانواده ایرانی است که بهرحال اتاق بچه ها را زیر نظر دارند و کم پیش می آید یک دختر یا پسر خانواده بتواند تمام عکس هایی را که مایل است به دیوار اتاقش بزند.

***

اما قصد من از این سرک کشیدن چیست؟ دارم دنبال ابژه های نسلی می گردم.
هم درباره این اصطلاح هم توضیح می دهم و هم درباره ی اطلاقش به سلی"که اسم خودش را گذاشته"سوم"(و از متولدین نیمه ی دوم دهه ی پنجاه - تا متولدین اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را در بر می گیرد.)
البته قبول دارم که تقسیم بندی ام دقیق نیست. اصلا تقسیم بندی نسلی کار دقیقی نیست و نه با دهه می توان اندازه اش گرفت( مثلا دهه ی شصت یا هفتاد ) و نه با بیست پنج سال که سن تقریبی باروری یک انسان است. من هم از اصطلاح نسل سوم به تسامح استفاده می کنم و شما هم می دانید تقریبا درباره ی چه نسلی صحبت می کنم.

***

در کتابی که کریستوفر بالس نوشته و یک مقاله اش را حسین پاینده در شماره 19 ارغنون ترجمه کرده توضیح نسبتا مبسوطی درباره "ابژه نسلی" آمده که من با دخالت برداشت خودم توضیحش می دهم. ابژه ی نسلی هر کنش و واکنشی است که شخص در آستانه ی استقلال شخصیتی به نسلی که والدینش جزو آنها هستند نشان می دهد. برای هویت سازی. یعنی نشان دادن تفاوتش با والدین و ارزش های تثبیت شده ی موجود.
البته همیشه باور عمومی بر این بوده که هر نسل نسبت به نسل قبل از خودش یاغی تر و هیپی تر است که مسلما تصور اشتباهی است. والدینی که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی مثلا در آمریکا با هم آشنا شده اند همانقدر به چشم فرزندان دهه ی هشتاد و نودی شان مسخره اند که پدر و مادرهای کت و شلوار پوش قبل از جنگ دوم به چشم هیپی های دهه ی شصت مسخره می آمدند.( سریال "دارما و گریک" و "چطوری مادرتان را ملاقات کردم" را دیده اید که ....)
ابژه های نسلی حکم مطلق نیست. اما بوسیله ی آن می توان بسیاری از کنش ها و واکنش ها را درک کرد. محصول هیپی گری دهه ی شصت و انقلاب جنسی دهه ی هفتاد، در عکس العمل بچه هایی که در دهه ی نود به جوانی می رسیدند،تمایل به پیشرفت، تثبیت موقعیت تحصیلی و اجتماعی و ماشین شیک و خانه ی مجلل شد. چنانکه بچه های طبقه ی متسط شهری در ایران خودمان نسبت به پدر و مادرهای فرنگی مابشان واکنشی نشان دادند که منجر به ظهور شخصی مثل امام خمینی شد.
ظاهرا نسلها از پی هم ارزش ها را نسبی تر می کنند و به اصطلاح اخوندها بی بند و بار تر می شوند. اما این فقط یک غرغر عامیانه است از سوی پدر و مادرهایی که از دست بچه های حرف گوش نکنشان ذله شده اند.در صورتی که هم تاریخ و هم تا حدودی منطق به ما نشان می دهد که بچه ها لزوما یاغی تر نمی شوند. البته ابژه های نسلی عوض می شوند اما نه لزوما به نفع کنار گذاشتن ارزشهای مطلق اخلاقی یا حتی ایدئولوژیک. عوض شدنشان تحت تاثیر عوامل بسیار متعددی است که من نه وظیفه دارم و نه صلاحیت که بررسی اش کنم.
***
برای من راحت تر است که ابژه های نسلی را در وبلاگ های موسوم به تن نویس( یا هر اسمی که باعث می شود آدمها کمتر عصبانی شوند) پی گیری کنم. چرا که به هر دلیل نویسنده بیشتر از تصویر خودش (تصوری که از تصویر خودش دارد) می نویسد.
. کسی هم که می خواهد در فضای وبلاگی خودش را یک دختر-پسر امروزی( یعنی حامل ابژه های نسلی خودش) جا بزند مجبور است که تصویر خاصی از خودش ارائه بدهد. نه ریاکارانه و از روی عمد. این اجبار خودش هویت ساز است. "من"همیشه در نسبتی که با ابژه های نسلی اش دارد بوجود می آید.بنابراین واقعا بقیه را به ریاکاری متهم نمی کنم. اصولا امیدوارم این نوشته اتهام زننده خوانده نشود.
دیگر اینکه مسئله اصلا بر سر جنسیت وبلاگ نویس نیست. وبلاگ هایی که بیایید بدون دعوا و مرافعه اسمشان را زنانه بگذاریم( از دختر بودن - تا هم.آوغ. و .شی های یک زن
و الیزه و ...الخ) مثل اتاق هایی هستند که درشان بطرز معجزه اسایی به روی ما باز شده. ابژه های نسلی پسرانه را به دلیل امکان انتشار موسیقی پیش از این در گروه های موسیقی دیده بودیم. ترک های اولیه ی گروه زدبازی نمونه های خوبی بودند.گرچه گاهی حتی به دید هواداران شان زیاده روی می کردند.
***
حالا بیایید از امروز این بازی را پی گیری کنیم.این فقط یک بازی است برای کشف خودمان. یعنی خودم را استثنا نمی کنم.بیایید ابژه های نسلی مان را کشف کنیم. نه برای آنکه از شرش خلاص شویم. فقط برای اینکه وقتی بیست سی سال بعد بچه های بیست و پنج ساله به ریش مان خندیدند گمان نکنیم زمانه خراب شده و بچه ها احمق شده اند و حالیمان باشد که فقط ابژه های نسلی عوض شده اند. احتمالا بیست سی سال بعد برای یک دختر-پسر امروزی ژست هایی که ما با سیگار می گیریم ( خودم بارها در این وبلاگ با تفاخر از سیگار کشیدن نوشته ام) ....میل مفرط مان به یاغی نشان دادن و فراموشکاری، تبلیغ 3ک3 بدون وابستگی عاطفی و ...الخ ...،عقب افتاده و کنار گذاشتنی جلوه می کند.این بازی را می توان ادامه دارد. البته بازی سختی است. چون ابژه های نسلی معمولا در نسلی که باورش کرده اند، بعنوان آخرین ارزش و مطلق ترین ارزش ، بعنوان یک واقعیت طبیعی و بدیهی که دیگران تا کنون از درکش عاجز بوده اند جا خوش می کنند و جز گل درشت هایشان که اشاره کردم برای کشف بقیه زحمت باید کشید.

***

یک بار دیگر به وبلاگ بالا نگاه کنید. محتوای بعضی پست ها با چیزی که در لوگو و توضیحات نشان می دهد نمی خواند.گویی حسی از درون نسبت به این اجبار هویت ساز واکنش نشان می دهد.
حالا وقتش رسیده که حرفم را پس بگیرم یا دقیق تر بگویم.
ابژه های نسلی چیزهایی نیستند که ما واقعا آنها را حس می کنیم. همانطور که وقتی که من در پانزده سالگی عکس بتهون را به دیوار اتاقم می زدم برای این نبود که خودم تماشایش کنم. ما اتاق هایمان را نه "معمولا" که همیشه برای دیگران درست می کنیم.اّبژه های نسلی چیزهایی هستند که ما دوست داریم دیگران گمان کنند به آن معتقدیم. بخاطر همین واقعا به آنها معتقد می شویم تا امروزی، خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر برسیم.و چون نمی توانیم خواستنی، روشنفکر و باهوش به نظر نرسیم، عملا مجبوریم که آنها را بپذیریم. به این ترتیب یک بار دیگر مسئله ریاکاری را نفی می کنم.کسی در این باره تصمیم شخصی نمی گیرد. شاید تنها تصمیمی که بتوان برای رهایی از این موقعیت جبری گرفت باز گذاشتن راه "تجربه" است.بعنوان تنها راه گریز. تنها منبعی که می تواند به یک زندگی معنی اصیل بدهد. بدون پیش فرض هایی که راه را بر هرگونه تجربه ی واقعی و فرانسلی می بندد.(مثلا مردی که از جهات روشنفکرانه گمان می کند ازدواج کردن و بچه دار شدن حماقت است عملا به راه را بر تجربه ای که ممکن است برایش معنی دار باشد می بندد)
دیگر اینکه دو گروه عملا از کنار ابژه های نسلی می گذرند. یکی نوابغ و دیوانه هایی که ظاهرا در عصری دیگر زندگی می کنند. دیگری گروهی که ما عادت داریم بهشان بگوییم خالتور،امل و از این حرف ها ....اینها هم وجود دارند اما به حساب نمی آیند. یا در کلنی هایشان ( مثلا در همین فضای مجازی) می مانند یا زیر بار اّبژه های نسلی می روند و امروزی ، جذاب و به حساب آوردنی می شود. جای آن قلب های صورتی که وبلاگ هایشان را ستاره باران می کند، دود سیگار می گیرد و بجای اینکه از سفرشان به جاده چالوس -با عشق اول و آخر زندگی شان- بنویسند در باره ی سفرشان به انتهای شب،می نویسند.به قول شاعر وبلاگ بالا:
"چه ساده می شود دیوانه شد"

۱۳۸۹/۱/۲ ه‍.ش.

داستان تکنولوژی



حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها می شود. به آخرین کلمه از جمله ی قبل دقت کنید. اگر بجای "می شود" نوشته بودم "می شد" این متن می توانست داستان باشد. داستانی درباره ی چند نویسنده که تحت تاثیر گوشزد وونه گات، مسئله شان شده تکنولوژی. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای عبارت "مسئله شان شده تکنولوژی" نوشته بودم "کم کم مسئله ی تکنولوژی برایشان مطرح می شد" باز هم ما داستانی داشتیم. اما این بار در شکلی متفاوت. نوعی داستان که ملغمه ای از ژانرهای مختلف است و مثلا تعلیق ها و گره گشایی های داستان پلیسی را وارد جهان متن های روشنفکرانه می کند. نوعی که پل استر می نویسد. باز به جمله ی آخر دقت کنید. اگر بجای این که بنویسم "نوعی که پل استر می نویسد" نوشته بودم "نوعی که با پل استر در حوزه ی زبان فارسی مد شد" همه ی امکانهای سابق برای شکل گیری یک داستان از بین می رفت و متن به سوی متنی انتقادی ژورنالیستی نسبت به جریان رایج ادبیات داستانی در زبان فارسی حرکت می کرد. اما هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاد. این متن در میان چهار پنج امکانی که برایش تعریف کردم معلق ماند. باز و علی رغم اینکه به نظر می رسد دیگر شورش را در آورده ام به کلمه ی آخر توجه کنید. اگر بجای "ماند" از "مانده است" استفاده می کردم وعده ای به خواننده می دادم که قرار است با یک "خودکاوی" از طرف نویسنده مواجه شود. مثلا از این قرار که نویسنده دارد کشف امکانهایش را همزمان با خواننده در میان می گذارد. اما این اتفاق هم نیفتاد. معمولا نمی افتد. ولی اگر این متن با جمله ی قصاری به پایان برسد قریب به این مضمون که "ادبیات، سلب امکانهای دیگر است به نفع رسیدن به یک روایت خاص"، شما ناگهان با متنی فلسفی روبرو خواهید شد . (فارغ از کیفیتش از شاخه های فلسفه ی ادبیات مثلا).اما اگر این جمله ی قصار نیاید صرفا متنی با فرم بازیگوشانه ( از اونا که می گه من چقدر نکته بین و در عین حال بازیگوشم) برای خوانندگان خیلی خیلی پرحوصله باقی می ماند. اما بیایید به ابتدا باز گردیم(آنطور که معمولا معماها را حل می کنند) تا بفهمیم با چه روبروییم.یا خواهیم شد.

" حضور تکنولوژی در ادبیات، مسئله ای که وونه گات مطرحش می کند و فقدان آن را در ادبیات قرن بیستم با فقدان "س3ک3" در ادبیات ویکتوریایی مقایسه می کند کم کم تبدیل به مسئله ی اصلی نویسنده ها میشد. همه شان با هم تصمیم گرفتند با وسایل صوتی تصویری منزلشان شروع کنند. نویسنده ی اول که به یاد هوشنگ گلشیری اسمش را می گذاریم هوشنگ، دی وی دی پلیر خانه شان را باز کرد. پر از چیزهای خیلی کوچک بود. به یاد خوانده هاو شنیده هایش درباره اهمیت اشیاء کوچک در تمدن ژاپن افتاد.
مثلا یک پای مورچه که روی یک برگ گل ردی خیسی از شبنم بجا گذاشته. یا چشمهای حلزون. این چیزهای کوچک چه بودند؟ فرزانه را صدا زد. فرزانه همسرش بود و بر خلاف نمونه ی اصلی اش مهندسی مکانیک خوانده بود و ظاهرا کاری به کار ادبیات نداشت. هوشنگ گفت :
«این چیزهای کوچک چیست؟ تو را یاد هایکو های ژاپنی نمی اندازد؟یک دانه از قاصدک کنده شد. در باد و ...چی می گن. این هم ژاپنیه دیگه. پاناسونیکه" ...فرزانه گفت «کشف ات جالب است. ولی خوب ببین! اصولا بعد از اینکه میکروپروسسور ها وارد بازار تکنولوژی شدند ، در همه جای جهان. حالا تو بگیر در خود آمریکای درندشت، این امکان چدید بوجود آمد که چیزها کوچکتر شوند. البته نقش ژاپنی ها در کوچک شدن ابزار تکنولوژی انکار ناپذیر است ولی یادت باشد اولین کامپیوترهای کوچک خانگی را آمریکایی ها ساختند" هوشنگ به فکر فرو رفت. بهرحال می شد هایکویی درباره ی این قطعات بسیار ریز نوشت. اما آیا واقعا اینطوری تکنولوژی وارد ادبیات می شود؟به شکلی سطحی بله. هوشنگ از این منطق دوگانه ی سطحی و عمیق خیلی استفاده می کرد. هر چیزی در جهان یا سطحی است یا عمیق. این دوگانگی به نوعی فطری است. مثلا عاشق و معشوق. می و ساغی. محتسب و مست.رند و زهدفروش، ایران و توران ...رستم و سهراب و ...الخ. اینهمه دوگانه که در ادبیات امده خیلی به صفر و یک شبیه است. معشوق در شعر حافظ یکی است و عاشق در برابرش صفر است. باید سهراب صفر شود تا رستم یکی بماند. در این حد خبر داشت که کامپیوترها ، پیشرفته ترین محاسباتشان را بر همین مبنا انجام می دهند.منطق صفر و یک. با فرزانه هم در میان گذاشت . ظاهرا او هم بدش نیامد. ولی بعد خود هوشنگ اضافه کرد "به این باستانی چی ها بگیم دست می گیرن که کامپیوتر را هم فردوسی اختراع کرده" فرزانه خندید. هوشنگ پیچ های ریز دی وی دی پلیر را بست و فکر کرد چه خوب می شد شعری درباره ی این چهار پیچ بسراید. محض تفنن. به سبک ژاپنی ها.علی رغم همه ی امکانهای سطحی شدن.

نویسنده دوم را به یاد بهرام صادقی ، بهرام صدا می کنیم. هم به خاطر زنده کردن یادش هم بخاطر این که سالها بود چیزی ننوشته بود و فقط حرف زده بود.حرف هایش خوب بودند. یکی ش هم همین طرح مسئله ی حضور تکنولوژی در ادبیات بود. ولی خوب پی اش را نمی گرفت. اما این بار برای دومین بار ( یا شاید سومین بارش) کوکائین زده بود. پزشک نبود. در یک کارخانه، کار حسابداری و انبارداری و حضور و غیاب کارگران را توامان انجام می داد. و در چند دقیققه ای که گیرش آمد یادداشتی برق آسا پشت یکی از قبض های رسید نوشت.

" در سرزمین دکمه ها، آنجا که خیلی دکمه پیدا می شود. یعنی در یک آپارتمان مدرن ایرانی،دکمه ای بود که کارش را بر عکس انجام می داد.د
دکمه ی پاور ریموت کنترل تلویزیون ال سی دی سی دو اینچ بود.
وقتی روشنش می کردند خاموش می شد و بر عکس. تا اینجا معلوم است که منظورمان دکمه ی لباس نیست. دکمه ی وسایل الکترونیکی است.
روزی فیلسوف دکمه ها( که دکمه ی ریست در یک پنتیوم فور بود) به او گفت(تقریبا فریاد زد ،چون در یک اتاق نبودند): «تلاش ات بیهوده است ، می بینی که حتی بچه ی پنجساله خانه هم قلق ات دستش آمده، وقتی می خواهد روشنت کند دکمه ی خاموش را می زند و وقتی می خواهد خاموش ات کند دکمه ی روشن را می زند» از جایی که فیلسوف دکمه ها،در اتاق کار خانم خانه بود بود و هیچ گاه یک ریموت کنترل واقعی ندیده بود نمی دانست که دکمه ی روشن و خاموش روی ریموت کنترل تلویزیون، اصولا یکی است. او فقط دکمه ی پاور بالای سرش را می شناخت که فقط با آن کامپیوتر را روشن می کردند و کسی برای خاموش کردنش( شاید جز یکی دوبار که دکمه ی ریست مطمئن نبود واقعیت است یا توهم برای خاموش کردن کامپیوتر از آن استفاده نکرده بودند) اما دکمه ی ریموت کنترل ال سی دی می دانست این را .دست کم درباره ی خودش. اما بروی خودش نمی آورد. تلاش می کرد یک دکمه ی یاغی باشد. حتی اگر عملا به هیچ نتیجه ای منجر نشود. فقط وانمود می کرد آنگاه که روشن می شود به قصد خاموش شدن فشار داده شده و بر عکس. دکمه ی ریست پنتیوم فور کذایی، همان فیلسوف دکمه های آپارتمان هفتاد متری واقع در زعفرانیه، به دکمه ی "پاور" گفت " یارو به سرش زده" و دکمه ی پاور تاکید کرد که اصولا این بحث ها نتیجه ای عاید کسی نمی کند جز دشمن، که شاید همان بچه ی پنج ساله ی خانه بود و هر از گاهی از کیس کامپیوتر بعنوان طبل استفاده می کرد و با آهنگ های شهرام شب پره رنگ می گرفت.»

حضور تکنولوژی به اینجا ختم نشد. نویسنده های دیگری هم بودند. البته شاید یک وقت دیگر درباره آنها و عقایده شان درباره ی این موضوع نوشتم. اما در حین این مباحث تکنولوژی وارد ادبیات نشد. لااقل بعدها عقیده بر این خواهد بود. تا مدتها همه جا حضور داشت. و روزبروز قدرتمند تر می شد. اما در یک روز معمولی خدا کاملا از ادبیات رخت بر بست. (مثل "3ک3" در قرن بیستم....)وتقدیر بر آن قرار گرفت که تنها تاثیر تکنولوژی بر ادبیات، همین عبارت بسیار ادبی "رخت بر بستن" باشد که آدمیزاد را یاد حافظی کسی می اندازد. دست کم آنجا که می گویم. بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش و چنین چیز ها...

۱۳۸۸/۱۲/۲۸ ه‍.ش.

*بلاگفا هر دو وبلاگ من را بعد از ارسال این پست مسدود کرد . یک سالی بود که وبلاگ اصلی ام فیتلر مخابرات بود و به محض ارسال این پست(بعنوان آخرین پست) از سوی بلاگفا مسدود شد. اما با توجه به اینکه وبلاگ زنو1 در بلاگفا اصلا فیلتر نبود، بیهوده بودن استدلال مدیر بلاگفا در انداختن تقصیرات بر گردن مخابرات به سادگی قابل کشف است. این به معنی نفی مسئولیت مخابرات دولت کودتا در فشار آوردن بر بلاگفا نیست. اما در عین حال دو موضوع را روشن می کند. اول آنکه مدیر بلاگفا به شدت در حال خوش رقصی است برای آنکه چیزی را حفظ کند(که امیدوارم ارزش اش را داشته باشد) . دوم اینکه توضیحاتش برای توجیه عملش بی اساس و مطلقا بی معنی است. بنابراین لطفا دوستانی که ادرس این وبلاگ را دارند به دوستانی که حدس میزنند ممکن است خواننده اش باشند اطلاع بدهند. بهرحال مسئله ی لجبازی هم مطرح است. ضمنا اگر این وبلاگ به دلایل مخابراتی فیتلر شد دوستان 1 ،2 جلوی زنو بگذارند و همینطور تا بینهایت.نکته ی دیگر اینکه دوستانی که پیامشان خیلی خصوصی است از این آدرس استفاده کنند. اما با توجه به اینکه اصولا ایمیلهایم دیر به دیر چک می شود امکان تاخیر در پاسخ وجود دارد که پیشاپیش عذر می خواهم.

mekabizblog@yahoo

اول
نوشته بودم:
«بلاگفا یک کثافتکاری کرده که نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت. وبلاگ چهار دیواری را حدف کرده.حذف کردن یکی از بهترین وبلاگ های این دامنه(و نه مسدود کردنش) قر کمر اضافه آمدن برای کسی است که به زور اسلحه مجبورت کرده برقصی. رقصیدن را به علیرضا شیرازی می توان بخشید ولی این خوش رقصی را نه. جایی هم ندیده ام که توضیح بدهد یا لااقل در حین این باسن چرخاندن سیصد و شصت درجه ی ادای شرمنده بودن را در بیاورد.بنابراین شخصا دیگر نه اعتمادی به این سایت دارم و نه رغبتی که در آن بنویسم.به محض اینکه خانه ی دیگری جور کردم کلید این یکی را می اندازم جلوی میزبان.البته با این وعده که قبل از آن یک تف مجازی هم بیندازم روی صورت مجازی اش.»
می فرماید، وفای به عهد، بیش از هفتاد و پنج درصد ایمان است. این پست وفای به عهدی است که با خودم و هزاران هزار خواننده ی وبلاگم بسته بودم. اول اینکه از حالا به بعد در این
خراب شده چیزی نمی نویسم.و به همت یکی از دوستان توانستم تمام وبلاگم را منتقل کنم به اینجا. بنابراین لطفا حاضرین هم به غایبین خبر بدهند که به وبلاگ سفر به انتهای شب از این پس در بلاگ اسپات نوشته می شود(یا نمیشود) . محض محکم کاری یک بار هم آدرس را بزرگ می نویسم این زیر:
http://www.zeno1.blogspot.com
و اما آن تف مجازی که قرار بود بر صورت صاحبخانه بیندازم در زمانی بشارت داده شده بود که هنوز توضیحی از صاحبخانه نخوانده بودم.اما حالا توضیحی داده شده است. بنابراین در حین جمع کردن آب دهانمان توضیحاتش را می خوانیم که اگر قانع کننده بود قورتش دهیم و صرفا موقع رفتن در را محکم ببندیم.و اگر نبود به وعده مان عمل کنیم که عرض کردم. وفای به عهد بیش از هفتاد درصد ایمان است.
خوب اگر این توضیحات را خوانده باشید متوجه می شوید که علیرضا شیرازی مسئولیت فیتلر کردن و مسدود کردن وبلاگ ها را به گردن مخابرات یا هر موجود و نهادی به غیر از خودش می اندازد. این را می پذیریم. وبلاگ را مخابرات فیتلر کرده و بعد هم دستور مسدود شدنش را داده است. هیچ کاری هم از صاحب بلاگفا ساخته نبوده است. اما در بحشی از توضیحی که برای مسدود شدن برخی وبلاگها نوشته شده ،چنین آمده است:
«ما در جریان دلیل مسدود سازی آنها نیستیم و پس از دریافت دستور مسدود سازی یک وبلاگ نیز ملزم به مسدود سازی دسترسی به محتوای آن در سریعترین زمان ممکن هستیم بنابراین امکان ارسال اخطار یا بیان دلیل مسدود سازی یک وبلاگ برای ما وجود ندارد.»
اوه.چه لحن آشنایی ؟ شما را یاد دفاعیات مهره های یک بوروکراسی جنایت کار نمی اندازد؟ همانقدر "فنی" و همانقد "غیر قابل اجتناب " سریعترین زمان ممکن در گوش شما چه طنینی دارد ؟مثلا زیر ده ثانیه؟ چرا امکان ارسال اخطار وجود ندارد؟چرا قبل از فشار دادن دکمه ی حذف حتی فرصت نمی کند نگاهی گذرا به محتوای وبلاگی که ناگهان منهدمش می کند بیندازد؟ پس همه چیز یک چرخه ی بوروکراتیک است که به قول معروف "بدون دخالت دست" انجام می شود.به همین دلیل است که موقعی که بعد از فروپاشی نظام های جنایت و سرکوب دست ها را نگاه می کنند، دست هیچکس آلوده نیست. در اینجا مشخصا محتوای وبلاگی که در طول چندین سال تولید شده ارزشی ندارد. صاحب سایت برای اعتماد کاربرانی که نوشته هایشان را در سایت او می گذارند کوچکترین احترامی قائل نیست اگرنه باید می فهمید این واژه ی "ممکن" در ترکیب "سریعترین زمان" این فرصت را به او و سیستمش می دهد که ناگهان وبلاگی با قدمتی بیش از نیم دهه را بدون اخطار قبلی حذف نکند. اصلا از سرتاسر توضیحاتی که نوشته بی اعتنایی به اعتماد کاربران و بی تفاوتی این آدم نسبت به محتوا و ارزش متونی که در سایتش تولید شده ُقابا دریافت است. رفتاری که با وبلاگ
4دیواری انجام داد البته جنایتی نیست که بتوان روزی در دادگاهی برایش دادستانی کرد . صرفا می توان درباره اش سخن گفت و برای تبدیل شدن این آدم به مهره ای بدون اختیار تاسف خورد .بنابراین آب دهانمان را قورت می دهیم و ترجیحا سیلی مجازی ( و اگر دستمان رسید حقیقی) بر صورتش می زنیم تا هوشیار شود که به این شیوه صرفا مسئولیت را از خودش سلب نمی کند. شعور و انسانیتش را هم معلق می کند. در کتاب سرزمین های شبح زده ،یکی از عجیب ترین محاکمه ها پس از فروپاشی آلمانشرقی محاکمه ی چند سربازی است که در روزهای آخر دستور داشته اند هرموحود زنده ای را که می خواهد از مرز رد شوند را با تیر بزنند. آنها هم به دستور عمل کرده اند. کسی توقع ندارد همه انقلابی عمل کنند و تفنگشان را به سمت فرمانده ی جنایتکار نشانه بروند. اما دقت در نشانه گیری و سرعت عملی که سربازان به خرج داده اند نشاندهنده ی چیست؟ آیا نمی شد توقع داشت آنقدر حاضر به یراق نباشند؟ مثلا تفنگشان گیر کند. تیرشان به خطا برود و ...الخ. پاسخ سربازان مرز آلمان شرقی و بعضی از جنایتکاران آلمان نازی و علیرضای شیرازی ناز خودمان علی رغم تفاوتی که در ماهیت و شدت جنایاتشان داشته اند یک نقطه ی اشتراک دارد. سلب همزمان مسئولیت و شعور. آدمی که "چیستی" چیزها برایش بی معنی می شود و فقط به انجام وظیفه (حتی وظیفه ای که قلبا دوستش ندارد و خودش را مجبور به انجام آن می داند) در "سریعترین زمان ممکن" فکر می کند. خوب آقاجان گیریم که از بالا دستور آمد به هر شیئی متحرکی که از روبرویت رد شد شلیک کنی. و گیریم که تو آنقدر ترسیده ای که جرات شلیک نکردن نداری. اما آنقدر هم نمی توانی اراده و مسئولیت نشان بدهی که قبل از شلیک کردن چشمانت را باز کنی و اگر دیدی آن چیز متحرک یک انسان است فرمان ایست بدهی؟هول نکنید. متوجه تفاوت منهدم کردن ناگهانی یک وبلاگ و کشتار دسته جمعی آدمها هستم. اما به شباهتش از یک جنبه ی خاص فکر می کنم که گمان می کنم هشدار لازمی است به همه ی ما که کمابیش مجبوریم در این سیستم آلوده نقشی ایفا کنیم.
«دستور آمده بود. اینطور سریعتر انجام می شد. از نظر اداری مسئولیت ما صرفا نظارت بر تعداد آدمهایی بود که وارد اتاق گاز می شدند» آدم آدم است و هیچ وقت نباید تبدیل به مهره ای شود که تاکید بر "سریعترین زمان ممکن " هر بخشنامه ای قوه ی شعور و تصمیم گیریش را نابود کند. موظف بوده که وبلاگ را مسدود کند. این را می پذیریم. اما اینکه حتی فرصت نکند قبل از حذف کامل یک وبلاگ یا قدمت چندیین ساله یک کامنت خصوصی برای نویسنده وبلاگ بگذارد را چطور می توان توجیه کرد؟ ضمن اینکه ارسال اخطار اتوماتیک به ایمیل صاحب وبلاگ قبل از آنکه پروسه ی حذف شدن آغاز شود کار پیچیده ای نیست. علیرضا شیرازی در توضیحاتش تلاش کرده بگوید فیتلر شدن یک وبلاگ از سوی مخابرات خودش به منزله ی اخطار است. اما ما که خودمان بیش از یک سال است زیر فیتلر مخابراتیم می دانیم که چنین نیست. ضمن اینکه وبلاگهایی وجود دارند که چندین سال است فیتلر شده اند و صاحب وبلاگ هم ماجرا را پی گیری نکرده است. چون اصولا هر کسی که ذره ای شعور داشته باشد می فهمد وارد مذاکره شدن با فیتلرچی دولت الفنونی همانقدر معنی دارد که کسی بخواهد با موجودی مثل مرغ یا احمدی نژاد درباره ی تفاوت های ویتگنشتاین اول و دوم حرف بزند.
الف)
نتیجه ی اخلاقی این ماجرا همان است که آن بالامالاها گفتم. اگر مجبورید برقصید خوب این کار را بکنید. همه قرار نیست چه گوارا باشند. اما آنقدر در این رقصیدن غرق نشوید که قرکمرهای اضافه بر آنچه از شما خواسته شده ضمیمه کنید.


ب)نتیجه ی عملی این است که توروقرآن همین الان آدرس های زیر را جایگزین آدرس های قبلی تان بکنید. اگر هم کسی خواست به این دلیل یا دلایل مشابه به جایی غیر از سرویس دهنده های ایرانی تغییر مکان بدهد لینکش را در کامنت این پست بگذارد تا به لینک های زیر اضافه کنم.
zeno1.blogspot.com
leonlog1.blogspot.com
4divari-mani.blogspot.com

feranilog.blogspot.com

ج) دوبار وبلاگ من هک شد و علیرضا شیرازی شخصا قضیه را پی گیری کرد تا پس اش بگیرم. از این بابت و بخاطر ساختن سایتی که آدمهای تنبلی مثل من راحت می توانستند در آن وبلاگ درست کنند از او سپاسگزارم.این پست را نه از روی نفرت و ناسپاسی، که بعنوان هشداری نوشتم هم برای خود رییس و هم میزبان های بلاگفا. و هم البته عکس العملی است به حذف ناگهانی وبلاگ چهاردیواری و آن توضیح که ندادنش بهتر بود. بقول این بزن بهادرها که در فیلم ها تپ تپ آدم می کشند . "مسئله شخصی نیست"

دوم)
در جریان تحریم چیزی بنام دوسالانه ی کاریکاتور، توکانیستانی زیر بیانیه ی تحریم را امضا نکرد. به این کار می گویند بی تفاوتی یا خونسردی که در شرایط عادی می تواند خصوصیت خوبی باشد. در شرایطی که خون توی خیابان ریخته می شود و هیچکس صدایش بجایی نمی رسد جالب نیست اما هرکس توانی برای پرداخت هزینه دارد و کسی را نمی توان برای محافظه کاری سرزنش کرد. بیش از آن نمی توان از او طلب کرد.در اینجور مواقع شخصا بجای سرزنش کسی که بیانیه ای را امضا نکرده ، کسی را که امضا کرده ستایش می کنم. اما بعد، آن جناب رفت در همان جشنواره ای که قرار بود تحریم شود، داور شد.تنهایی مردم رویش تاثیری نگذاشته بود اما تنهایی یک کارگزار حکومتی دلش را به درد آورد و داوری جشنواره ی تحریم شده را پذیرفت. تحریم نکردن ،رقصیدن به آهنگ زور است که گاهی همه( جز آن معدود آدمهای بزرگ، واقعا بزرگ) به آن تن می دهیم. داور شدنش قرکمر اضافه بود که در بالا به تفصیل درباره اش نوشتم و مثال علیرضا شیرازی برای فهمش کفایت می کرد و حرمت سن و سال و پیشه ی توکا که هنر است مانع از آن می شد که بعنوان مثال دوم ذکرش کنم. اما کار به همین جا ختم نشد. رفت یک پست زد و تلاش کرد دیگرانی را که تحریم کرده بودند تحقیر کند.
(+)به انگ های مختلف. این کار اسم زشتی دارد. کامنت گذاشتم برایش که اسمش را یادآوری کنم. کامنت را که هیچ جمله ی بی ادبانه ای در آن نبود سانسور فرمود. یک جورهایی مثل افتادن در باتلاق است. هی فرو می روی و دست آخر می بینی کارت آنقدر زشت می شود که آدم مجبور می شود از دایره ی ادب خارج شود و بهت بگوید. "احمدی نژاد". هم گند می زند. هم به گندش افتخار می کند. هم صدای مخالف را نمی شنود و هم پیش خودش فکر می کند "چه آدم باحالی ام من" .....آخر نوشته اش هم می نویسد "تمام شذ ، به کارمان برسیم" اصلا بعد از آنکه سد علی و الفنون گفتند انتخابات تمام شده و به کارمان برسیم.من یک چیزی را فهمیده ام. چیزهایی که تمام شدنشان را اعلام می کنند تمام نمی شود.